گرد و غبار فراموشی در کوچه پس کوچه های شهر
دریافتی از استاد عزیزم جناب آقای محمد (یونس) ملکی
باید پذیرفت گذر زمان، همراه با تغییرات خود را نمایان می کند. این که مدتی را در برزول زندگی کرده ام و خاطراتی در این شهر دارم دلیل بر آن نیست که وقتی بعد از سال ها به این شهر رجعت می کنم به فکر بازسازی خاطراتم در شهر قدم بردارم و دوباره قلم را در دستانم بگیرم تا کلمات جادو، را به هم زنجیر کنم...
آدم ها وقتی به گذشته شان رجوع می کنند به شکل غریبه ای در می آیند که گویا خودشان نیستند و آنانی هم که همواره در خاطراتت، حضور دارند؛ اکنون به دیگرانی مبدل می گردند که گویا هیچ وقت تو را ندیده اند و نامت را نمی دانند! درست مثل من، که معنای غریبگی در شهری که سال های زندگی و آشنایی را در آن داشتم برایم درک شد. آمده بودم که دیداری تازه کنم که شهر مرا پس زد؛
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت،
غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغ…..
دیوارهایش با شدّت اعتراض، به چشم هایم نگاه می کردند و خیابان های آن قدر، برایم غریبه بودند که گویا جرات قدم زدن در خود را از من گرفت. شب شده بود و برعکس آنزمان که اولین ما'وایم خانه پدریم بود؛ گویا زندانی طلسمی شده بودم که حتی جسارت تلفن زدن به هیچ فامیل و آشنایی را نداشتم؛ همه ی شماره ها را غریبه می دیدم و خود را نیز...
مبهوت در خیابان قدمی زدم تا بلکه نشانی از دیروز بگیرم اما همه چیز تغییر کرده بود و مردم همه به سرعت در حال عبور از هم بودند؛ گویی "من"ی در آن خیابان پرسه نمی زد. به شب رسیده بودم در شهری که دیگر برزول نبود؛ نه لذت گذشته را به من می داد و نه دیگر آشنا بنظر می آمدم. برای چه آمده بودم؟ زنده کردن یادی!؟ -نه برگشتن به خاطرات ممکن نیست-؛ چرا که ساعت ها، تغییرات جهان را می دوند و در میان میدانی که همه چیز رو به جلو حرکت می کند چطور می توان به عقب، برگشت؟
مادامی که شناسنامه ها هرسال کهنه تر می شوند و کوچه های باریک قدیمی به خیابان های پهن جدید مبدل می گردند؛ و زمانی که دختران نوشکفته و جوان به زنانی جاافتاده و معقول تغییر شکل می دهند و پسران پرجنبش، به مردانی که مسئول خانواده ی خویش می شوند؛ نمی توان به گذشته برگشت چرا که طعم بی تکرار زمان حال از دست خواهد رفت.
به وبـــگـاه اینترنتی