روزی از روزها، شیر سلطان جنگل به همراه روباه و گرگ به شکار رفتند. همه خوب می‌دانستند که شیر برای شکار به یاور و یار نیاز ندارد، آن هم یاوری مثل گرگ و روباه. چرا که شیر در میان حیوانات مثل ماه شب چهارده است که در آسمان بی‌مدد نور ستارگان می‌درخشد. حدود ظهر بود که حاصل شکارشان شده بود یک گاو و یک گوسفند و یک خرگوش.

در راه بازگشت، گرگ رو به روباه کرد و با صدای آرام گفت: «‌به نظرت شیر چه‌طور شکارها را تقسیم خواهد کرد؟» روباه نگاهی به شکارها انداخت و در حالی که نمی‌توانست جلوی طمعش را بگیرد گفت: «نمی‌دانم که اصلاً از دست شیر چیزی به ما برسد یا نه». جناب شیر که بسیار با ذکاوت و فراست بود از فکر و بدگمانی آن دو باخبر شد و در نگاهشان حرص و طمع را دید. این شد که هر سه شکار را روی زمین گذاشت و رو به گرگ کرد و گفت: «شکارها را تقسیم کن». گرگ گردن راست کرد و گفت: «ای شیر! آن گاو بزرگ برای شما و گوسفند که متوسط است برای من و خرگوش هم برای روباه که از همه‌ی ما ضعیف‌تر است».

شیر برخاست و با ضربه‌ای گرگ را درید و پوستش را بر سرش کشید. پس از آن رو به روباه کرد و گفت: «تو تقسیم کن». روباه که از ترس می‌لرزید گفت: «این گاو برای صبحانه‌ی شما و گوسفند برای ناهارتان و خرگوش هم برای شام شما باشد». شیر لبخندی زد و گفت: «آفرین! تو این روش تقسیم را چه‌طور و از کجا یاد گرفتی؟» روباه با ترس گفت: «از حال و احوال گرگ».

در این لحظه بود که شیر برخاست و به روباه گفت: «حالا که تو همه چیز را به من بخشیدی من هم همه‌ی شکارها را به تو می‌بخشم، بردار و برو. من فقط می‌خواستم بدانی که برای رسیدن به وصال باید بتوانی از نفس و خودخواهی بگذری».

روباه زیر لب خدا را شکر می‌کرد که چه خوب شد که بعد از گرگ نوبت من شد وگرنه من هم در ابتدا می‌خواستم مثل گرگ تقسیم کنم. و این داستان زندگی است که اگر انسان همه چیز را برای حضرت یزدان بخواهد، خداوند نیز همه چیز را برای او خواهد خواست.

نویسنده: علی ترکاشوند

برگرفته از مثنوی