گذری بر نوستالژی های بومی و شیرین برزول به قلم جناب آقای محمد( یونس) ملکی
شاید برای بعضی ها، ثبت خاطرات و....، از جمله کارهای آبکی دنیا و «ولِش کن بابا، بیخیال» باشد. ولی برای من یک «نیاز» است. مثلِ نیاز مو به شانه. مثل نیاز انگشتهای یَخ کرده ی پا به سینه ی بُخاری. مثل نیاز لباس به عطر و .... ،
خلاصه سعی میکنم که چشمهایم را به روی وقایع جامعه، خاطره ها و موارد مشهود نبندم؛ حتی اگر کسی نور را با آینه به چشمانم بتاباند. سعی می کنم به مطالبی که می نویسم ایمان داشته باشم و صرفن نه از روی سرگمی؛ بلکه تلنگری زنم بر خود و دیگران؛ شاید شب با خیالی آرام؛ سّر بر بستر گذاشته و شاکر خدایی باشم که مرا از هویتم جدا و اسیر زرق و برق دنیای فانی نکرد.
عده ای هستند برایشان چندان مهم نیست که روستایی بوده اند و اکنون در لابلای روزمرگی در کوچه پّس کوچه های غریب شهرهای کوچک و بزرگ گم شده اند! حتی عده ای هستند روستایی تبار و پا گرفته در کوچه پّس کوچه های صمیمی روستا ولی اکنون در محاصره فرهنگ نه چندان زیبای شهرنشینی، روستایی بودنشان را انکار می کنند و اصرار دارند فرزندانشان با زبان فارسی صحبت کنند !!! چرا؟!
اصلا مهم نیست! من در این مطلب قصدم پرداختن به شخصیت آبرنگی این عده ی نیست. راستش کمی می خواهم با شهر رفته های روستایی تبار که هر وقت آنها را در مراسماتی در شهر تهران یا بعضن برزول می بینم، با زبان فارسی با من و سایرین تکلم می نمایند؛ درد و دل کنم همین!
کسی نیست به این جماعت شهر رفته بگوید آخه چند صباحی زندگی کردن در شهر این همه فیک و فاکندارد!!!! گیریم خدارو شکر وضع مالی ات به یمن و برکت تورم و افزایش بهای خانه و....در تهران بسیار خوب شده و به نان و نوایی رسیدی و چند کلاس درس خوندی؛ الان هم در یک اداره یا وزارت خانه ای و.. مشغول خدمتی. این همه فخر فروشی آنهم برای کسانی که سالیان سال با آنها زندگی کردی ؛ چه مفهومی دارد؟ (هر چند جا دارد این موضوع را از نگاه جامعه شناسی و روانشناسی بررسی کنم؛ ولی به دلایلی از این کار صرفنظر می نمایم ).
راستی شماها که با هم ولایتی هایتان با زبان فارسی صحبت می کنید سالیان سال با این مردم زندگی و به زبان لری تکلم نمودید ؟ آیا با پدر و مادرتون هم با زبان فارسی صحبت می کنید؟
و به نوعی به آنها گوشتزد می کنید که مثلن....؛ فکر نمی کنید که در برزول زاده شدید و سالیان سال با این مردم زندگی و به زبان لری تکلم نمودید؟ آیا با پدر ومادرتون هم با فارسی صحبت می کنید؟ راستی دلتان برای مردم زادگاهتان تنگ نمی شود؟ برای مردم عزیز و خونگرمش که از بوق سحر تا شامگاه کار می کنند تا قوت فرزندانشان را فراهم نمایند؟ برای دست های پینه بسته کارگران و مردم فقیر روستایمان؟ برای برزول و کوچه ها و بازی های محلی و قدیمی اش؟ با شما هستم ! دلتان تنگ نمی شود؟ آهای به شهر رفته های غریب شده! شما دلتان برای بازی هیجان انگیز فوتبال آنهم با رفقای شهیدتان تنگ نمی شود؟ شما دلتان برای لباسهای محلی زنان در مجالس شادی و شیون تنگ نمی شود؟ شما دلتان برای کوه رفتنهای جمعه ها تنگ نمی شود؟ شما دلتان هوس نمی کند گاهی درون کتریهای سیاه با هیزم های خشک صحرایی چای دم کرده و نوش جان کنید؟ با شما هستم شما گاهی دلتان تنگ نمی شود برای بازی هفت سنگ و ... تنگ نمی شود؟
شما دلتان تنگ نمی شود برای سحرهایی که بوی دود چاله های آتش مادرانتان خانه را پر میکرد و بلافاصله پدر ، دستگیره بدست قوری چای را روی منقل آتش صبحگاهی جابجا می کرد ؟ شما دلتان تنگ نمی شود برای بگو مگوهایی که برای خوردن سرشیرهای شیر شب گذشته با خواهر و برادر و احیاناً پدر و مادرتان داشته اید؟ شما به قول آقای پزشکیان: خدا وکیلی دلتان تنگ نمی شود برای نان پختنهای مادرانتان؟ شما دلتان تنگ نمی شود برای بازیهای زمستانی؟ شما دلتان تنگ نمی شود برای شب نشینیهای زمستان زیر کرسی و خوردن، کشمش، سنجد و .... ؟ شما دلتان برای صحرا و شب های خاطره انگیز برزول و شیطنت های مجاز و غیرمجاز ! جوانی در برزول تنگ نمی شود؟ شما دلتان برای گذشته و پدر و مادری که به زبان لری تکلم نموده و بر عکس شما، ساده و بی آلایش زندگی می کنند؛ تنگ نمی شود؟
شما دلتان تنگ نمی شود ..!
گیریم که دنیا به وفق مرادتان است و در این شهر خالی از صفا و یکرنگی در کمال رفاه و آسایش زندگی می کنید؟ آیا به فکر مردم فقیر روستا یا به عبارتی شهر کوچکتان نیستید که اینچنین از هویت خود فرار می کنید؟!!!!
آهای به شهر رفته های غریب شده!
راستی این ترانه به ذهنتان آشنا نیست؟(خدا رو شکر نترسیدم این ترانه رو یاد آوری کنم!!! چون همین چند وقت پیش در کمال ناباوری صدای خواننده این ترانه از برنامه عصر خانواده پخش شد)
ساده بگم ساده بگم
ساده بگم داهاتیم
اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنیا
همخونه تاریکیا
ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم
هنوز همون داهاتیم
با همه شهری شدنم
با همه شهری شدنم
و......
بیاییدهمگی به جای فرار از هویت خود و خدا ناخواسته کلاس گذاشتن برای همشهریانمان ؛ این شعر زیبای دکتر علی آبادی که وصف حال این روزهای ماست را نصب العین قرار داده و در حد توان در کنار مردم فقیر برزول یا حداقل اقوام اطرافیان خود باشیم..، شاید که مورد لطف الهی قرار گیریم.
گیرم نشاط و شادی دنیا را یکسر به دامن دل من ریزند
یا آن چه محنت آور و نازیباست یکباره از دلم همه بگریزند
آیا در آن زمان که بخندم شاد، لرزان لبی زناله نخواهد سوخت؟
چشمی زپشت قطره ی اشکی گرم برنقش غم نگاه نخواهد دوخت؟
آیا شبی سیاه به رویی زرد اشکی به"یاد رفته"نمی لغزد؟
طفلی درون کلبه ی تنگی سرد با مادری گرسنه نمی لرزد؟
آخر کنارحسرت و رنج ای دوست فارغ کجا توان شد و خوش خندید؟
آن اشک را چگونه نباید دید؟ وان ناله را چگونه توان نشنید؟
به وبـــگـاه اینترنتی