وبگاه اینترنتی برزول سرزمین یاد یاران

دست نوشته ای که از دل برآمد و لاجرم بر دل نشست..

همیشه پنجره های روشن در شب مرا به فکر فرو می برد. البته این توجه خاص از دوران آموزشی در دانشگاه افسری در هنگام نگهبانی در اطراف دانشگاه استارت خورد. وقتی در گوشه و کنار دانشگاه در حال نگهبانی و از سوز سرما؛ اسلحه بر دوش در خود جمع می شدم. گاهی در همان وضعیت دشوار؛ سنگینی خواب را در چشمانم احساس می کردم و نگاهم به همان پنجره ها بود و در عالم خیال خودم را به آنسویشان می کشاندم تا دمی لم داده و چایی بنوشم، با جمع گفتگو و خوش و بش کنم و در جای نرمی آسوده بخوابم .نمی دانم چرا همیشه دنیایی از آرامش در آنسوی پنجره ها را حس می کردم.
از شما چه پنهان ؛ هنوز هم که هنوز است با انبوهی از افکار جورواجور این بار نه در حالت سختی نگهبانی؛ بلکه به عنوان یکی از همان آنسونشینان که از قضا چایی به دست (همان که حسرتش را می خوردم) ؛ باز هم پنجره های روشن آپارتمانها را نظاره می کنم؛ اما این بار با خود می گویم که لابد یکی مواظب مریضش و دیگری نگران سفره خالیش است. شاید هم خسته از کار روزانه در فکر فردای پر استرس و پر فراز و نشیبش می باشد. و شاید دو دوتا چهار تا می کند که چطور اجاره سرماه و یا شهریه دانشگاه آزاد فرزند یا فرزندانش را بپردازد.و یا اینکه چگونه جهیزیه دخترش را در این روزگار بداقتصادی علی رغم گرفتن وام از بانک های مختلف فراهم نماید. راستش را بخواهید گاهی اوقات حتی حسرت همان نگهبانی و گذشته ای که سرشار از شور جوانی و.....بود را هم در ذهنم تداعی می کنم.
ما در پشت پنجره هایی هستیم که هر کدام فکر می کنیم آسایش و آرامش فقط در آنجاهاست، غافل از اینکه خدا می داند چه اوضاع و احوالی است. و اینجاست که پس از چند لحظه هواخوری ؛ آخرین جرعه چایم را سر می کشم و در حالی که درب تراس را می بندم به محیط زندگیم بر می گردم. نگاهم به عکس بچه هایم که به دیوار آویزان شده و به من خیره شدند؛ می افتد و علی رغم اینکه خدارو شکر دستشان به دهانشان می رسد، زندگی آنها مرا به فکر فرو می برد. با خود می گویم بهتر است بخوابم و فردا باز زندگی را با همین موجهای سینوسی غم، شادی، آرامش، استرس و نگرانی های خاص خودش که از آن گریزی نیست ادامه دهم.
بقول مشفق کاشانی:
زندگی هنگامه ی فریادهاست
سرگذشتی در گذشت یادهاست
زندگی تکرار جان فرسودن است
رنج ما تاوان انسان بودن است
کاش میشد بر جدایی خشم کرد

شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد
کاش میشد خانه ای از مهر ساخت
مهربانی را در آن سرمشق کرد

چراغهای اتاق را خاموش می کنم و نگاه کسانی که شب زنده دارند و در گوشه و کنار به کاری مشغولند؛ آسوده می کنم تا با تماشایشان مثل من؛ خیال آرامش واهی به سرشان نزند..

****،****************************************

سخن ادمین وبگاه اینترنتی برزول سرزمین یادیاران

؛ و زندگانی ما آدم ها دسته دسته خیالاتی است که در ذهن می پرورانیم ..اصلن به نطر من زندگی یعنی همین احساس، خواه شیرین، خواه ملال..

یادم هست معام ادبیات ما جناب اقای رضا خوشنام در دوره راهنمایی موضوع انشا را با گچ سفید به روی تخته سیاه اینگونه نوشت:

زندگی من جان کندن تدریجی بود

هرآنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم ..

و بعد از ۲۰ سال و اندی هر روز آشکار تر از دیروز..