دلنوشته استاد محمد پوریان دروصف خلیج همیشه فارس

""" """ شاخاب پارس """ """
ای دل از چه این‌چنینت گشته‌ای دل‌تنگ پارس
هرگزت این‌سان نبینم یک‌دمی آژنگ پارس
دوستت می‌دارم ای شاخاب پهن و گرم و شاد
یادمان مردم خون‌گرم نازآهنگ پارس
دیرگاهیست از منی ای برتر از جان و تنم
آبروی ایزد و مردان پرفرهنگ پارس
هم‌خدایت پاسبان هم مردم ایران‌زمین
هم "سیاهای‌خومون" هم خوی شوخ و شنگ پارس
خوش بیاسایم کران کیش زیر آفتاب
شهر باشد بینم آیا در جهان همسنگ پارس؟!
بانگ‌ها گوشم شنیده سال‌های دیر و دور
کی چو بوشهری ببینی گرم‌تر آونگ پارس!
مرغ دریایی فغان دیروز می‌زد از گلو:
من بمیرم گر نبینم کرخه را تا گَنگ پارس
کله‌بورِ پیرِ کفتارِ تهی از گفتِ نغز
از چه رو می‌آزماید مرد رزم و جنگ پارس؟
تیزدالم گسترد تا بال بر بالای کوه
می‌خزد در لانه هرجنبنده‌ای از چنگ پارس
خاک زرینت ز زرینه فراتر می‌‌رود
پارسایی روزی از دامن زداید، ننگ پارس
دیدم آری تازی مارینه‌دوشی سال‌ها
بگذرد این روز هم از این دبنگ و منگ پارس
تنب دارم تنگه دارم نیلی چی‌چست هم
زاب و زابل نیز هم تا کُرد رنگارنگ پارس
گوشَت آیا آشنایش هست آوای شبان؟
بشنو اینگ از گلستان و، ز اترک، زنگ پارس
من گریبانش فشارم "دست‌ناشسته‌به‌خوان"
تنگی سوزن کجا و کام‌خوش، بالنگ پارس
کی بلوچم چشم ناپاکی ببیند، می‌لَمَد
تا به مکرانت کند خون، هر که کرد آهنگ پارس
من ز گیتی نیستم بیگانه و از جاه او
جم که دید و داریوش و کورش و افرنگ پارس؟
راستی در سرزمین راستان پاینده است
پینه و برچسب ناچسبی‌ست این نیرنگ پارس
می‌رسد بر گوش، ای گرم و گران شاخاب پارس
شیهه‌ی شبدیز و رخش و توسن و شبرنگ پارس
آریوبرزن بماند جاودان و کیش او
نیز هم مانا بماند مانی و ارژنگ پارس
م.پ- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
__
"دست‌ناشسته‌به‌خوان": کسی که با ناپاکیزگی، و دست‌نشُسته، سر خوان(سفره) بنشیند.