باتشکر از جناب آقای ملکی دوست و برادر عزیزززم

خاطره ای از یک سیزده به در

فقط تا پایان دوره راهنمایی دوران کودکی و نوجوانی را در برزول گذرانده ام ، اما هر بار که بسراغ خاطراتم می روم جذاب ترین و دلنشین ترین آنها را در همین چند سال کوتاه می یابم. تصویر روستایی تقریبا بزرگ با مردمانی خون گرم و پرتلاش، همیشه پس زمینه ی زیبای تمامی خاطراتم را می سازد.

تصویر روشن و زنده ای در ذهنم جا گرفته است از یک "سیزده به در" در اوایل انقلاب.
صبح بود. صبحی آفتابی و دلچسب! آسمانی آبی با چند لکه ابر سفید عینِ برف در جای جای آسمانِ باز مانده از بارانِ دیروز که طراوت و زیبایی امروز طبیعت را صد چندان کرده بود. روزی که به رسم معهودِ همیشگی، مردم از زن و مرد، پیر و جوان به سویِ کشتزار یا باغ و بیابان از خانه به در شده اند. روز سلام به بهار و سبزی و طراوت و زندگی. اگر تا دیروز به دید و بازدید در خانه ها گذشته بود، امروز می بایست جهت شادی کردن به طبیعت رفت و با طبیعت تجدید پیوند نمود.
ما چند نوجوان نیز از چندین روز پیش هریک سراپا، بی قرار رسیدن امروز بودیم. اسباب و وسایل سیزده به در، در روز قبل از سیزده، با همراهی و کمک مادران، بنا به فراخور حال و نیاز ما فراهم شده بود. این اشتیاق بیدار، خوابی شب هنگام را برایمان به همراه داشت. بیدار شدن چندین و چند باره در شب و مالیدن کاسه چشمان با قوزِ انگشتانِ مشت شده و جستجو برای یافتن شعاع اندکی نور از میان دَرزهای درِ اتاق.
برای سیزده بدر؛ هماهنگی با تعدادی از همکلاسی و دوستانم مرحوم صمد شیراوند، شهید رضاحسین و پرویز انجام و بساط کتری و چای، قند، سیب زمینی، میوه، غذا، آجیل و ...فراهم شد.
قرار همان اولِ آفتاب. سَرِ باغ گوجه مرحوم عزت...
مردم بعد از ناشتایی که استکانی چای و لقمه ای نان است راه می افتند به سوی صحرا و هر جای دیگری که دیگر درون چهار دیواری خانه نباشد. ما چند نوجوان شاد و سرا پا شور و شعف. فارغ از هر کار و مشغله و مسئولیتِ زندگی که مردان و زنان را هر روز به خود وا می داشت؛
راهی باغ مرحوم آقا و ...شدیم. باغی که مثل فرشی پهن با نقوش گوناگون از درخت و گیاه که بر سینه تپه ایجاد شده بود.
بادی ملایم و مطبوع بر می خاست و بر تنمان می نشست و خنکمان می کرد. در آن روز، زیر اندازمان زمین پاک و مرطوب و سر سبزی بود از گیاهان کوهی و آبی آسمان سایه ی مصفای بزم ما در ظل آفتاب

سفره ای کوچک، راه راه بر روی زمین انداخته و هریک سهمِ خود را، پپچیده در دستمالی بر سر سفره نهادیم و در تلاش برایِ مهیا ساختن وسایل موردنیاز یک نیم روز تجربه زندگی بر پهنه زمینِ سرسبز از بوته و گیاه به این سو و آن سو در آمد و شد بودیم. تجربه ای زیبا از زندگی در عالمِ نوجوانی. یکی در تلاش ساختن اجاقی کوچک به تناسب کتری با چند سنگ، یکی در پی جمع کردن هیزم و گیاهان کهنه و خشک برای روشن نمون آتش و دیگری در پی پُر کردن کتری از آبِ درونِ چشمه.
پس از چند بار کبریت زدن بالاخره آتش را براه انداختیم و آتش در زیر کتری شعله کشید. شعله ای همرنگ خورشید در صبح زود در باغ زردالو.
حالا آفتاب بالا کشیده و از فراز دره در جای جای کشتزارهای اطراف باغ ؛ مردان روستا که بیشتر جوان و‌ نوجوان بودند در آمد و شد دیده می شدند.
مرحوم صمد از درون کیسهِ رنگ و رو رفته ای، سیب زمینی های ریز و درشت را درآورد و جهت کباب در اندکی دورتر از اجاق برپا شده بر زمین گذاشت . شهید رضا حسین ناگفته مسئول چای شد و من و پرویز در پی جستن سنگ و کُلوخ برای ساختن ..... و آوردن آب از چشمه.
در این میان آب کتری می جوشد و آب سر ریز آن آتشِ اجاق را نیمه خاموش می کند. هر یک به نوبه، به آتش مانده بر جا با چشمان اشک آلود و سرخ شده فوت می کنیم تا ...
اکنون نشسته ایم در کنارِ سفره با چای دودی آمیخته با اندکی خاکسترِ اجاق، سیب زمینی کباب شده لذیذ و تخمه و چند دانه نُقلی که پرویز آورده و نان هایی در درون کیسه که در بی خبری ما در زیر گرمایِ خورشید خشک و خشک تر می شود.
گذرِ لحظه ها که هیچ!! حتی گذشت ساعات هم برایمان ملموس نیست. تنها مشغولیت ما پرداختن است به: بازی های در فراخور سن مان، روشن کردن دوباره آتشی که با سرنگون شدن کتری بر روی اجاق داشت به کُل خاموش می شد و درست کردن دوباره اجاق که فرو ریخته بود و بالاخره نوشیدن چای درون لیوان های فلزی لب سوز و نشستن در پای سفره و خوردن نان سفت شده همراه با ....
این ها همه نه تنها دل مشغولی بلکه دنیای کوچک ما را می ساختند در آن لحظاتِ زلال و معصومانه. اگر نمی بود بازگشت گله گوسفند و بزغاله ها از چرا و هشدار چوپان که: "بچه ها شب در راه است .... زود باشید و به خانه بر گردید"معلوم نبود که چه زمانی ما به خود می آمدیم که باید برگردیم به خانه و به دلواپسی مادر و پدر پایان دهیم؟!!