بوی وطن/ اثری ادبی در یادهای خاطره انگیز شهر برزول ( قلم استاد ملکی)
بوی وطن
باتشکر از فراوان از نگارنده جناب آقای محمد( یونس) ملکی
سرهنگ پر افتخار ارتش جمهوری اسلامی ایران در لشکر 28 کردستان
هنوز مستم از بوی گندم، از بوی خرمن، از بوی علف، از بوی شکوفه های زرد آلو باغ مرحوم آقا.
هنوز مستم از بوی گل محمدی که از دیوار فروریخته باغ های دیارم، آویزان بود. هنوز مستم از بوی باران از بوی کاهگل دیوارهای خشتی و گِلی باغ ها. هنوز مستم از بوی نان از بوی دود تنورهای پربرکت که فضای زادگاهم را پر کرده بود.
هنوز می شنوم صدای جیک جیک گنجشکی معصوم را که کودکی برای لحظه ای شاد بودن لانه اش را خراب کرده و تمام تخمهایش را شکسته بود. یا آنکه کودکی پا برهنه با چوبی در دست؛ دنبال جوجه اش می دوید، اما غافل از اینکه هزار خرده شیشه زیر پایش له می شد. هنوز می شنوم صدای زنی را که دنبال مرغ و خروس هایش می گشت و زیر لب غرغر می کرد و در هر خانه ای را می زد و مرا برای لحظه ای از نوشتن درس هایم غافل می کرد. هنوز می شنوم صدای دخترکانی را که کنار جوی آب رخت می شستند و با هم درد دل و از این و آن می گفتند.
هنوز می شنوم صدای گالشهای پیرزنی را که هر پنج شنبه از قبرستان بر می گشت با دستانی لرزان که مشتی خرما را در کاسه ای ریخته بود و تعارف می کرد و می گفت: بخورید، تبرک است، سر خاک .... بوده.
هنوز می شنوم صدای غمگین بره ای را که از گله جا مانده است و آواره کوچه ها شده است. هنوز می بینم زنانی را با چادر در پای دیوارهای بلند کناركوچه نشسته و سر در گوش هم کرده اند و صحبت می کنند.
و می بینم پیر مردی را که با چه زحمتی خودش را از پله های بام بالا می کشد تا برف خانه محقرش را پارو کند. پیرمردی که با دستان ترک خورده اش روی صورتش را سایه کرده بود و به باغ کوچکش نگاه می کرد. هنوز ستاره هایی را که روی پشت بام شب های تابستان نگاه میکردم ؛ می بینم و شكسته شدن شب های پر از سکوت برزول را که گاهی اوقات با صدای شغالهاي هرزه و كفتار پير که نمی دانم انگورهای کدام باغ را نشان کرده اند و يا گوسفند كدام پيرمرد بی نوا را شكار كرده اند و يا مرغ وخروس كدام پير زن را. وصداي یک جغد پیر که انگار سال هاست نیمه خود را گم کرده است و چند تا جیر جیرک لای درز دیوار و ...
آرام آرام غبار خستگی شهر از تنم خارج می شود، بوی وطن را حس می کنم و هوای لطیف آن مرا جانی دوباره می بخشد. آخرین پیچ را که می پیمایم خانه های باصفای برزول را می بینم ، دیگر در کالبد خویش نیستم و در آسمان وطنم در پروازم.
نزدیکتر که می شوم تابلوي ورودی به من چشمک می زند و خوش آمد می گوید. جلوتر که می روم با دیدن دبیرستان در سمت راست؛ زمین فوتبال بچه های ده های سی و چهل از جمله کامران کولیوند، محمد نبی سلگی ، ناظمی، شمس الدین کردی، شهید جواد حسنکاری ، اسحاق فهیم پور ، یونس موسیوند و...رو به یاد می آورم که غروب ها چه با اشتیاق و شوقی وصف ناپذیر مشغول بازی می شدند. ناخودآگاه یاد دریبل های زیبای شهید جواد با اون تبسم همیشگی و نجابت خاصش می افتم.
روبروی زمین فوتبال درست سمت راست جاده؛ مدرسه راهنمایی کاوه را می بینم، اندکی تامل می کنم و به دوران نوجوانیم بر می گردم. دورانی که یادآور خاطرات بی شمار از جمله: سر به سر گذاشتن معلمین توسط تعدای از دانش آموزان در اوایل انقلاب، بحث های سیاسی با معلمین بویژه محمد جان؛ و....بود.
با عبور از مدرسه راهنمایی کاوه در نزدیکی سه راه برزول درست در همین جایی که پاسگاه فعلی ایجاد شده؛ یاد مغازه محقر مرحوم محمد جعفر می افتم که پس از پایان بازی فوتبال در زمین فوتبالی که پشت مهد کودک برزول واقع شده بود؛ بچه ها چه با اشتیاق جهت نوشیدن نوشابه یا خوردن کلوچه ای یا.. به مغازه حمله ور می شدند و سر به سر هم می گذاشتند.
چندصد متری که پایین ترمی روم، مرحوم علی مردان رو نشسته با اون چهره نجیب ، معصوم و مغموم در درب ورودی منزلش رو می بینم که دست زیر چانه گذاشته؛ و خاطرات فرزندان شهیدش رو مرور میکند.
با دلی گرفته، از خیابان اصلی به راه می افتم ؛ ناگاه با دیدن مغازه مشهدی نورالدین، یاد شهید زاهدی با اونچهره نورانی و همیشه خندانش می افتم که بیشتر اوقات با مرحوم الله یار سلگی در حال شوخی بودند.
با عبور از درب مدرسه جامی؛ یاد دفتر، کتابها و کفشهای پلاستیکی دوستان همکلاسیم و معلمینن می افتم؛ ياد خاطرات تلخ پيشينيان خود كه از پدر و مادر و بزرگترها شنيدم و همچنين لحظه های شاد و به ياد ماندنی بازيهای كودكانه همراه با دوستان كه مدتها در كنار ديوار.منتظر مي مانديم تا گنجشکها را نشانه بگيريم و شكاركنيم ، می افتم و ...
قدمهایم با خاک وطن آشنا می شود. کفشهای واکس خورده و برق افتاده شهریم با خاک وطنم سفید می شود، خوشحال و مغرور از اینکه هنوز اسیر زرق و برق شهر نشده ام. بادی می وزد اندکی خاک با خود بلند می کند و در هوا معلق می شود و آرام آرام به سر و رويم می نشی
کاملاً از شهر و کلمه بی معنی شهری بودن فاصله می گیرم. آفتاب بدون هیچ حایل و واسطه ای به من می تابد، نه دودی پیدا می شود که گرما و انرژی خورشید را از من بگیرد و نه برجها و ساختمانهای بلندی که بتواند بر سرم سایه افکند و نور زلال خورشید را از من دور سازد. به خانه های بعضن خشتی و هنرمندانه روستایم که حال شهر شده؛ نگاه می کنم و تحسین می کنم دستان معمارانی را که اینگونه خشت را بر روی گِل نگه داشته اند؛ دربهای نیمه باز خانه ها و صاحبخانه های گرم و با خدا ...
قدری در منزل اقوام استراحت کرده و در مزارع به سمت روستای گیل آباد قدم می زنم، بوی علف و سبزه مرا دگرگون می سازد. در کنار جوی آب و چشمه های چم می نشینم، چهره ام را در آینه پاک خدا می بینم ؛ آینه ای لطیف و نوازشگر .
آواز گنجشکها را می شنوم و بازی آنها را که از شاخه ای به شاخه دیگر می پرند و آنگاه خود را در زیر سبزه ها مخفی می سازند. ناگهان یاد پرنده فروشی های شهر می افتم، قفسهای آهنی و تنگی که اینگونه معصومانه آنها را زندانی کرده اند، آوازی که با بغض و کینه همراه است سر می دهند و اگر می خواستم اندکی به آنها نگاه کنم ، نگاه سرد و خشمگین پرنده فروش بود که مرا از دیدنشان باز می داشت ...
اما نمی دانم که چرا باید این همه لذت و زیبایی از من دور باشد و در قفس خانه شهریم بر در و دیوار چشم بدوزم و منتظر فرصتی دوباره باشم که بوی وطن را استشمام نمایم.
به وبـــگـاه اینترنتی