بوی کاهگل بوی باران به قلم وزین آقای نعمت رییسی
بوی کاهگل!بوی باران
باران که می بارد دلم مثل دل کبوتر ها پرمی کشد.می خواهم بروم تا آخر کودکی ها
تا همان کوچه های قدیمی وصمیمی .می خواهم بروم زیر همان ناودان هایی که
موقع باریدن باران پر از آواز می شدند،بایستم و قلبم را خیس ترانه کنم.باران که می بارد
دلم بهانه ی کودکی ها را می گیرد.
می خواهم دوباره همان چکمه های قرمز رنگ کودکی هایم را بپوشم و زیر باران توی کوچه ها بدوم
هی جیغ بکشم .فریاد بزنم.شعر باز باران را بخوانم ودهانم را آنقدر زیر باران باز نگه دارم تا سردی
قطره هایش راروی زبانم احساس کنم. می خواهم آنقدر توی کوچه ها بدوم تا خاک باران خورده ، یک بار دیگر به لباس های کودکی ام رنگ شادی بدهد
باران که می بارد هی نفس تازه می کنم و دیوارها را بو می کنم.دنبال بوی کاهگل تازه می گردم
همان عطر دل انگیزی که از خیس شدن تن دیوارهای کهنه به مشام می رسید.
آن وقت کوچه را تا انتها نگاه می کنم.انگار منتظرم تا مادربزرگ با همان چادر گلدارش از راه برسد
مرا صدا بزند ودستهایم را پر از نقل های سفید و شیرین کند.مادر بزرگی که سالهاست
قصه هایش را توی باران جا گذاشته و خودش به میهمانی ابرها رفته است.
باران هنوز هم که هنوز است مرا با خودش می برد به دلتنگی ها.به لحظه های مهربانی
به روزهای خوب زندگی.باران برای من شعر دوباره روییدن است و قصه ی فصل های قد کشیدن..
به وبـــگـاه اینترنتی