دلنوشته ای باعنوان آن روز که برف بود/ به قلم استاد محمد(یونس) ملکی
سرما که زوزه می کشید مادر گرما دلش می خواست ! دنبال جوراب پشمی هایی که زن دایی خدابیامرز بافته؛ می گشت.
بام ها که دلشان خیلی وقت بود برف می خواستند به دنبال کسی می گشتند که این سنگینی سفید را از رویشان بردارد.
برف های روی زمین دلشان رد پا می خواست. ردپای خرگوش ها، سگ ها روباه ها و خانواده دعا می کردند که در آن سرمای استخوان سوز هیچ اتفاقی برایش نیفتد.
برف که می آمد ؛ اعضای خانواده دلشان یک آش کشکک و ترخینه خوشمزه می خواستند، یک آش کشکک و ترخینه مامان پز با طعم مادرانه..
برف که می آمد؛ کوچه ها منتظر برگشت گوسفندان گله بودند، منتظر صدای زنگوله ها و دعا می کردند که همچنان صدای زنگوله ها سال آینده هم بپیچد؛ آخه گوسفنداران گفته بودند تمامی گوسفندهایشان را به خاطر..... خواهند فروخت. اگر آنها این کار را می کردند آبادی از نفس می افتاد !
برف که می آمد بساط چغندر پخته تنوری و یک صبحانه گرم با نان تویی برای همه ی اهالی خانه در این سرما به راه می افتاد. مادر چغندرکاران وچغندر فروش ها را هم دعا می کرد.
برف که می آمد مادربزرگ به کار می آمد با طعم قصه هایش.
بعدها که برف می آمد یاد کرسی و قصه های مادربزرگ می افتادیم و می گفتیم خدا رحمتش کند.
برف که می آمد شب نشینی و شب چره می آورد و این یعنی گرمای دور هم نشستن.
برف که می آمد؛ مادر تمامی دعا می شد برای راننده ها، مسافرهای توی راه، برای برف پربرکت، برای حیوانات و.... برای کار و کاسبی ها که توی سرما از رونق نیفتند،
برف که می آمد دنبال همه چیز می گشتیم و این گشتن های خوب مارا به دنیای خاطرات می برد.
لطفا با تداعی خاطرات برفی تان به یاد تمام کسانی که شال و کلاه های شما را بافته اند یا زیر کرسی شان نشسته اید، یا قصه هایشان را شنیده اید یا یک جای گرم یا چایی داغ در سرمای سخت به شما داده اند و یا به هر نحوی به شما گرمی بخشیده اند بیفتید و اگر هستند برای سلامتی شان دعا کنید واگر لابه لای ابرها هستند به یادشان باشید و برایشان آرامش بخواهید.
به وبـــگـاه اینترنتی