حکایت لطف الهی

نقل اسـت کـه؛ شبی، نماز میکرد. آوزای شنید کـه؛ «هان بولحسنو! خواهی کـه آنچه از تو میدانم، با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»شیخ گفت؛ «اي بار خدایا. خواهی کـه انچه از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجودت نکند؟»

حکایت ای غافل

روزی ابوبکر واسطی بـه تیمارستانی رفت و دیوانه اي را دید کـه هاي‌ و هوی میکرد و نعره می زد گفت؛ «با این بندهای گران کـه بر پای تو نهاده اند، چه جای نشاط اسـت؟»

گفت؛ «اي غافل! بند، بر پای من اسـت، نه بر دل من».

*************************

آورده اند کـه مردی از دیوانه اي پرسید اسم اعظم خدا را میدانی؟ دیوانه گفت: نام اعظم خدا نان اسـت اما این را جایی نمی توان گفت. مرد گفت: نادان شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا نان اسـت؟ دیوانه گفت: در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم. از آنجا بود کـه فهمیدم