فراق نامه زنده یاد آیت موسیوند/ به قلم پر احساس استاد محمد (یونس)ملکی
باتشکر از استاد قلم و اندیشه دوست و برادر عزیزم
جناب آقای محمد( یونس) ملکی برزولی مقیم تهران
*****************************************************
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
خواهرزاده عزیز و نازنینم !
هر از گاهی که دلم در فراق دوستی، همشهری و یا فامیلی میگرفت؛ بغض در گلو، اشک درچشم و قلبی پر از درد و اندوه، قلم به دست؛ دل نوشته ای می نگاشتم تا شاید مرهمی باشد بر زخمهای غم جانسوزم. اما فکرش را نمی کردم روزی قلم در دست بگیرم و با جگری سوخته در باره پر کشیدن تو عزیزتر از جانم بنویسم.
امشب سه شنبه است هوا ابری ، بغض سرد سنگینی در گلوی آسمان نشسته و
چشمانش متورم؛ انگار مانند من، میل به گریه دارد، آسمان همچون من آرامندارد
فردا یا نمی دانم شاید روزهای دیگر آرام گیرد ؛
اما من در نبودت عزیز، چگونه می توانم آرام بگیرم؟
در این شب دلگیر و ماتم زده هرچه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم باز سر از کوچه ی دلتنگی در میاورم، هر چه سعی میکنم حرفهایم را مچاله کنم و برگرده باد بیاندازم؛ اما تمام واژه ها در گلویم صف کشیده ؛ و منتظر نوشتن بر گوشه سفید کاغذند.
گونه ام را به باران بی مجال اشک سپرده ام، نمیدانم چرا هی آه میکشم و
خسته شدم از این همه آه
امشب تمام آه ها در سینه ی منند
انقدر سوزناکند که میتوانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم.
آیت جان ! قطار زندگیت در بدجایی توقف کرد، این ایستگاه مکان شادی و جوانی بود و برای پیاده شدن و نرسیدن به آرزوهایت خیلی زود بود. در اوج جوانی تصمیم به رفتن گرفتی و به خوشی ها و لذت ها و امیال و آرزوهایت پایان دادی.
عزیزم!
دلم برای اون حجم وسیع دلت تنگ شده، برای آن سکوت نامعلوم و شکیب، دلم برای صورت ماهت و آن طلایه نگاهت تنگ شده، وقتی یادت را به آغوش می کشم تمام وجودم شعر می شود برای از تو گفتن و از تو نوشتن …
شاید تا کنون عمیقا" شعر شاعر را که می گفت: آن که به خورشید نزدیکتر است
زودتر آب میشود؛ را خوب درک نکردم
ولی با رفتنت شعر زیر را که مصداق و شایسته توست زمزمه می نمایم:
هر انسان، شعر زنده ای است
و مرگ
شاعری که زیر پای زندگی
چارپایه میگذارد و
نقطه سر خط
عطر کلمات آخرین صفحه شناسنامه
در آگهیهای ترحیم انتشار مییابد.
ما فصلها را دیده بودیم
و مرگ را که در لباس بهار
لب رود دست می شست
هربار ولی
از چشم ابر که میافتادیم
پناهنده درهها میشدیم
نمیدانستیم
آن که به خورشید نزدیکتر است
زودتر آب میشود.
******************************************
آیت عزیزم!
هر چندکتاب زندگیت به پایان رسید و فصل آخر کتاب زندگی ات هم خوانده شد و از میان ما پر کشیدی، گرچه که این کتاب آنچنان قطور نبود، اما هر چه که بود، بالاخره به پایان رسید. تک تک صفحات زندگی ات مانند لبخندهای تو؛ سرشار از لبخندهای مادرت، همسرت، فرزندت آتنا، برادران و خواهرانت بود. اکنون با به پایان رسیدن این کتاب، خنده های آنها "بویژه مادرت" برای همیشه خشکیده شده و دیگر همانند گذشته به عشق تو نمی خندند.
هر باغبانی خسته دل
پشت من خم گشته همچون پشت تاک
آن گل زیبا که پروردم به جان
شد چو خورشید فروزان تابناک
دست گلچینی ز شاخش
چید و رفت
پای خودبینی فشردش روی خاک
عزیزم ! عزیزانت می خواهند ناگفته های بسیاری را برایت بگویند
از ماه سردبهمن ،از بغض های نبودنت،
از روزهایی که با لبخندت آفتابی بود…
اما
دلبستگی و دلتنگی آغوشت … رهایشان نمی کند،
راست می گویند :
دلبستگی قصه دردناک آدمی ست
برای درد،
برای دلتنگی،
برای اسارت و برای انتظار…
دایی جان!
هر چند نایی برای نوشتن ندارم و قلم در طاقتم نیست؛ اما برایت می نویسم از دوری و دلتنگی عزیزانت، از بلاتکلیفیِ که روزگارشان را فراگرفته، از خفقان دلتنگی نفس کشیدنشان و دیدن چهره تو را بر روی ماه و مهتاب ....
داغ عزیز رفته ام، برده زدل قرار من گواه ماجرا بود دیده اشک بار من
آتش غم به روی دل می گذرد روز و شبم
گریه شده زحد فزون خنده پریده از لبم خنده پریده از لب و رفته توان و طاقتم
قلم برای شرح آن نمی کند اطاعتم
می نویسم از بی قراری بی حد مادر، برادر، خواهر و اقوامت به هنگام آوردن پیکر نازنینت به بهشت زهرای نهاوند و برزول؛ چه نجیبانه و چه معصومانه در فراغت ؛ شیون و زاری می کردند....
می نویسم اهالی نجیب شهرم ُچه زیبا و چه غمگین ...دلهایشان را در ماه مهرشان زیبا کردند و خاضعانه به عزایت نشستند و در نهایت مهربانی؛ تسلیت نثار بازماندگانت کردند.
می نویسم که چقدر به همشهریان عزیزم بالیدم و به آنها افتخار کردم.
زیبا رویم! مانده ام که چگونه و با چه واژه و زبانی و از کدامین ویژگی تو سخن بگویم؟ چون واژه ها، حلقه های گسسته و پریشان و ناتوانی می نمایند در مقام بیان رثا و ستایش سوگ تو. چگونه بگویم از رنج و زحمتهای تو؛ تویی که اهل تسامح و تساهل با دیگران بودی . می رنجیدی و نمی رنجاندی
*************************************************
درهنگام از دست دادن عزیزان، با متانتی باور نکردنی آرام و با وقار می گریستی و دیگران را به آرامش فرا می خواندی. سجاده گسترده ی عاطفه و مهرت به پهنای نگرانی خویشان و آشنایان بود. از تبار پایبندان حرمت و احترام به مهمان و دیگران بودی .
چند روز است که قاب شکسته چشمان اشک آلودمان در انتظار آیینه بندان دیدار توست . این روزها، لحظات در تنگنای گذرگاه زمان خسته و شکسته، نفس زنان با چنان کندی و سختی می گذرند که خراش رد پای لحظات را غبار غم، بر روح و روان ما ژرفاتر می سازد. چند روزی است که شیشه های پنجره اتاق تو یارای انعکاس تصویر درختان آن سوی پنجره را از دست داده اند. انگار اشیاء با روشنایی چشمان تو جان می گرفتند. دمیدن روز در پشت پنجره به انتظار دمیدن نفس های مسیحایی توست. بی تو اما در این روز و شب ها، لحظه ها در التهابی سنگین، گذر زمان را به سنگینی کوه بر جسم و جان نا شکیبا و بی قرارمان تحمیل می کنند. چند روزی است که دیگر صدای پرنده ی خوشخوان درختان آنسوی پنجره ی اتاقت را نمی شنویم.گویی پرنده نیز کوچ تو را خبردار شده و سر در گریبان، داغدار توست. آری کل نفس ذایقه الموت! اما این چشیدن مرگ ای کاش برای تو نبود و حسن و گنج بی پایان وجودت همیشه سایه سار زندگی همسر و فرزندت می شد.
عزیز جان! می دانم با این همه خصایص ویژه که برشمردم ودیگران در تو دیده اند؛ حسابت پاکِ پاک است
و با رویی گشاده و شاد به معبودت پیوستی ... شادِ شادِ شاد
پیوستنت به قافله شاد روانِ حقیقی که عزا ندارد؟!
خواهر زاده عزیزم!
می دانم آرام و با قلبی مطمین سر بر سینه تراب گذاشته ای؟ اما مادرت و....مانده با چشمانی اشک آلود و جسمانی دردناک و دنیایی از سوال بی پاسخ و نا تمام ...
و دایی کوچکت محمد؛ که دل نوشته اش هم آرامش نکرد.
چه خوب می گفت مرحوم پناهی:
هزار بار هم از شانهای به شانهی دیگر بغلتی،
این شب صبح نمیشود وقتی دلت گرفته باشد.
روحت شاد و یادت مانا
به وبـــگـاه اینترنتی