زندگی نامه منظوم شهید جاوید الاثر مجید هوشیار به قلم استاد محمد پوریان
این اثر که توسط استاد فرهیخته محمد پوریان به رشته تحریر درآمده است به نوعی زندگی نامه شهید مجید هوشیار از بدو تولد تا شهادت را به تصویر کشیده است مجید هوشیار سرنوشت عجیب و تامل برانگیزی داشته است... مجید هوشیار هنوزهم گمنام است و قبری ندارد.... برای شادی روحش فاتحه ای می خوانیم...
بام می کوبد به گامی هولناک زنگی ابرِ دیومستِ سینه چاک
زمهَریری غول غران مهیب تازیانه در کف و برلب نهیب
می نوردد کوی و بام و خانه را برزن و کاشانه و ویرانه را
شاخه ها در زیر بار برف، خم توسن شادی به دامِ و بند غم
باد برکنده ز پشت خاک رخت خاک مالان چتر چرخان درخت
خارمو شد آدمی و زردروی از نفیر این پلشت زشت روی
کرده از وحشت تهی جان پنجره پای تا سر لرزه بر در یکسره
در زمستانی بدینسان مرگبار کوی وبرزن سوت وکور و بی گذار
توی شیطان لانه ای یک یا دوتن دور افکنده به امر اهرمن
طفل خودرا همسرانی سنگدل سوی خلوت کوچه ی پرآب و گل
کرده تسلیحش به یک قنداقکی با کمند بند و با پستانکی
مانده او بی سرپناه و مأمنی طعمه ی هر رهزنی در برزنی
چون کبوتربچه ای بی بال و پر کو ز لانه بر زمین افتد به سر
در کشاکش با چنین چرخ کهن دیو آهن پنجه ی رویین بدن
چشم خشم چرخ بر بچه فتاد یک زمختی پوشش از برفش نهاد
برسرش پاشید نقل برف را زود زوزه دادسر همحرف را
تا ستم را بر وی آغازی کند دیوسان بازیچه را نازی کند!
***
گرگ سرما زوزه ی شومی کَشد تا ببیند بینوایی می کُشد
گوشِ پیلان می خراشد زوزه اش خود چه سازد طفل یک دوروزه اش؟
یخ زد از سرما و گریه داد سر ناله اش گوش فلک را کرد کر
هرچه او شیون برآرد، بیشتر می خلد در ژرفِ کامش نیشتر
رخ به هرسو می کشید ازسوزِ نیش نیش، رخ از پیش کردی بیش، ریش
باد بود و برف بود و سرد بود طفلکی گمگشته ای پر درد بود
مرگ آمد طعمه را بلعد فرو شد گشاده یک دَرَک در پیش او
سرکشیدی سربُن یک کوچه ای از سر بیکارگی مستوره ای
دید او نا باورانه کودکی لرزلرزان همچو شاخ بیدکی
در نخست از ترس، گامی بُردعقب از نفیرش گشت بی تاب وتَعَب
بر ته و بالای کوچه یک نظر کرد شاید از کسی یابد اثر
آدمی، رهگذری، در راه نیست کس از این آماج برف آگاه نیست
هم چنان ناله کنان نوزاد بود زخمی زنبو برف و باد بود
قدکمانی کرد و گُل را برگرفت بوسه بر یخ گونه هایش در گرفت
برد بانو سوی خانه با شتاب پهن کردش پرنیانی رختخواب
تروخشکش کرد وجایش گرم ونرم کلبه ی دایه ز شمع بچه گرم
کیست ایندسته گلی کآورده آب؟ کی نموده خانه گرمش خراب؟
***
کاغذی در لابه لای جامه اش دید و خواند او"فاطمه"در نامه اش
از میان آن نشانی ها همه هیچ پیدایش نشد جز "فاطمه"
ای شگفت از مادر بی عاطفه نام بانوی بهشتی فاطمه!
***
مرد بربالین مهمانش رسید لب از این سهراب خوش چهره گزید
دستِ مهری برسرورویش کشید کام شیرین ازلب سردش چشید:
"آمدی، خوش آمدی، مهمان من! پای هایت بر سر چشمان من!
با دل و جان شیر و نان می آرمت چون فرشته، پاس جان می دارمت"
***
زین پرستاری به نوشین خواب شد قند در دل های آن دو آب شد
شمعکش بر کلبه داده، نور را کرده روشن هم اجاق کور را
خواستندش نام بر وی برنهند چندتایی شوی گفت و دایه چند
از فروغ گلرخش دل پر امید خواندندش نام نیکوی مجید
***
از همان در کاین گل یخ آمده پیش ترها فقرِ دوزخ آمده
شد پناه خود طفیلی یک طفیل پیش هر دو چاه ویل و گُم سهیل
نان آور مردکی بیکاره بود تنگدست و دودی و بیچاره بود
خالبازی غرق در تشویر بود در خمار و نشئه ی تخدیر بود
گویی او از پشت این ادبار بود خود همه نیرنگ آن مکار بود؟!
شاید این دودی تبار دیده تار ترگل داوودی آورده به بار(؟)
گر پشیزی روزی اش گشتی نصیب صرف دودوخمرو، خانه بی نصیب
***
روزها یک از پس دیگر گذشت قد آن سرماسپرده، سرو گشت
سرپرستان هردورا، او دوست داشت در دل خود مهرورزی می نگاشت
نان خورد و کام برد و راه برد چندسالی را بدین گونه سپرد
تنگدستی دهنه می زد هم چنان بر دهان خسته ی این خانمان
زندگی در شهر غوغا سخت بود چاره اش در کوچ کردن می نمود
زادگاه دایه آمد دل پسند درخورِ آن دودی و آن ارجمند
یک گرامی میهمان بر اهل ده بود و اکرام این یکی زان پیش، به
نازبچه هرکجا سر می کشید مزه ی مهر و محبت می چشید
چند همبازی همان جا یافت زود شادمان، آرام، چندین گاه بود
چندروزی روزِ خوش رخ بازکرد زان سپس ناسازگاری سازکرد
فقر دوشادوششان این جا رسید بر در و دیوار خانه پرکشید
دست تردست تنگ و افیونش فزون ناتوان از نان آری ذوفنون
مرد، همچون خر به گِل افتاده بود نان آور، نان خواری گشته بود
می کشید از جان خانه شیره را خوگرفته زشتی دیرینه را
سازگاری رویشان در بسته بود مرد کوله بار غم بربسته بود
زندگی در برزخ "برزول" نیز چاره ای نگذاشتش الا گریز
محضر افتاد آن دو همسر را گذر خالبازک ناگزیر و بی سپر
گرد گشتندش هواخواهان زن از همه بی تاب تر یک پیلتن
پر ز خشم آمد جلویش پیلِ مست پیرهن پوسیده را آویخت رخت
گفت: ای ادبار! این کی زندگی است زندگی برخویش ما سوزندگیست
نی بدن، نی راه پس ماندش نه پیش مات ودل شوریده سرافکنده پیش
از میان برق چشم مرد پیل خواند تاراج زن و ابن سبیل
گفت: بیزارم ز تو ای پیلتن! مرگ من می خواهی و، همخواب من
گفت با خود: این سزاوار من است آری این تاوان فرصت کشتن است
شد محقق آنچه اندیشیده بود پیل خوابی بد برایش دیده بود
همدمی را یک خط بطلان کشید بیش پا در ورطه ی خذلان کشید
درمیان آن سرانگشتان زرد گه قلم امضای مرگ و گاه درد
همسرش از دست رفت و هم، پسر خاک برسر، دیده ها تر، خون جگر
نوگل افسرده با اندوه و درد رفت و در آغوش سردش غنچه کرد
در گلویش بغض چنگ انداخته هم پناهک دست ازو برداشته
گریه ی دیرآشنایش در گرفت پیکر یخ بار بابا بر گرفت
زار می گفتش که "بابایم نرو مهربان دلسوز تنهایم نرو
ای پدر! ترکم مکن، دستم بدار ای پدر! رحمی براین بی غمگسار
سایه محزونم مزن نیشم به جان مرهم دلخون من پیشم بمان
وقت قهقه، هقهق گریه مراست گاه ماندن، ترک این تنها تراست"
هیچ سود اورا نبود از نوحه ها پوزخندی زد فلک زین لابه ها
بوسه بر سیمای سرد زرد زد هم چنینش بینوای بخت بد
لب نمی شد از لب بابا جدا درد دوری بُرد تاب مرد را
اشک در چشمان بابا حلقه زد تن در آن خوناب چشمش غرقه کرد
گفت با گریه به دلبند، بلند ناپدر، روسی تبار مستمند:
"روسیاهم، من حزینت کرده ام بس جفا بر نازنینت کرده ام
ای خدا آبی براین آتشفشانم شد فراق میهمان گم نشانم
ای خداحافظ تو بی کس کودکم بی پناه بی نوا دلبندکم"
هردو در آغوش هم زاری کنان دستی آمد، پیر را راند از جوان
هرقدم پا پیش می کرد این پدر در پسِ سر، بر پسر کردی نظر
خون جگر می رفت و زیر لب همی چرخ را گفتا: بده فرصت دمی
تا به رویش بیش اندازم نگاه بر دلارام غریب بی گناه
***
مرد، کو رهواری از کف داده بود بیشتر در سنگلاخ افتاده بود
رخوت دوران تخدیر مدید بی قرار از دوری و یاد مجید
پاکشان و قدخم و افکنده سر بی دل و دلبند و یار و دربه در
گل به خارستان سپرده پشت سر دل به دوزخ پیش رو افکنده در
دست از جبران مافاتش جدا زرد و تیره چهره گفتا ای خدا:
"من به ریگستان ترکستان درم سایه ی مهرت مبَر از نوبرم
ای که زیبا ارمغان دادی مرا پس همه هستی من بردی چرا؟
خوش بدو خو کرده بودم سال ها اینکم بشکست پر و بال ها
روزگارا! پر بها یک یادگار داری از من، حرمتش را پاس دار
ناتوانم، التماست می کنم از درشتی درگذر بر گلبنم"
***
پا نمی بردش تنِ دل خسته را یک دم از یادش نشد دل بسته را
چشم یکسر داشت بر دل گوشه اش اشک ها بر استخوانی گونه اش
چند گام این سوی کوچه، چندآن کرد طی افتان و خیزان ناتوان
چرخ پیچاندش به پیچ کوچه ها بیدلِ درمانده ی بی توشه را
رفت و رفت و رفت ازاو نام و نشان رفت آن سامان که ناید در گمان
گر پدر بود، اُف براو از این کنش گر غریبه، آفرینَش زین منش
***
می گریست این نوجوانک زار زار کیست کاو، وی را بگیرد در کنار؟
یک علف سایه ز بالای سرش رفت و، آمد آتش غم در برش
گفت دایه: خیز با هم غم خوریم لانه ی اندوه را ره بسپریم
بازآمد سوی این ماتم سرا پای سست و دل غمین و بینوا
ناتوان و خسته در کنجی فتاد صدهزاراز دلفگار آمد به یاد
مختصر اسباب کلبه هرکدام دیده اش می دوخت این کودک مدام
تیره رخسار پدر می دید درو ماندنش در خانه ناممکن براو
دخمه ی غمبار و دلگیر پدر گرگ جانش گشت و زان آمد به در
کی به خانه لانه تنها کرده غم بر ده و دشت و محله نیز هم
صخره ی لحظه تکانی کی خورد تا به گودالی غم دل پا کُند
رو به غمخانه غروب آمد غمین نزد دل آزرده ی اندوهگین
خانه ای با کورسوی شمع تار از فراق و فقر و از غم پرغبار
***
چرخ ناهنجار صد کج دور زد رخ نمود از چنته اش یک جَور بد
شوی رفت و بیوه با مردی دگر همبری کرد، او ابا کرد از پسر
شوهرِ رگگردن برجسته، زود برکمر، طرد پسر بربسته بود
راند بیرون و به رویش در ببست گفت: این بر اهل من نامحرم است
***
آن که تنگ سقف خفته شد اسیر لای یک آوار دیگر ماند زیر
سوز و سرمای زمستان سهل بود نیش و رنج هم نهالان سهل بود
درد هجر آن پریشان سهل بود زندگی بی قوم و خویشان سهل بود
پیچ و تابی خورد از غم سخت سخت سینه از دردِ دوچندان لخت لخت
کردسر برآسمان و اشکبار چشم خیره بر خدای غمگسار:
"کای خدای غم گرفته چهره ها! ای خدای از خوشی بی بهره ها!
این همه رنج و ستم برمن چرا چرخ دل تاریک می دارد روا؟
آن که بهر کورموشی لانه کرد لانه ی من را چرا ویرانه کرد؟
جای من در پهنه ی کوه و دمن گر کسی دارد نشان گوید به من"
طعنه زن این چرخ کژکرده دهان گفت بر بیگانه ی بی خانمان:
"گر تو بودی قطره، دریا داشتی! نقطه بودی، صفحه را جا داشتی!"
***
در گریبانش فرو، سر کرده بود گام دل سردانه بر در کرده بود
آسمانی سقف ناپیدا نهاد سوی مادرشهر تهران سر نهاد
کار کردی مدتی مزدی گرفت درسرش سودای همرازی گرفت
گرگی این بعثی دیوانه را دید و مایل شد صف مردانه را
زود رفت و مزد نزد دایه کرد خود، شتابی بُرد بر دشت نبرد
گاه رفتن سوی جبهه شاد بود تشنه ی پیکار با بیداد بود
بر سرش سربند سرخ یا حسین برلبش لبیک یا پیر خمین
گِرد فوج کاروان کربلا مادر و بابا و خویش و آشنا
غرقه در دریایی از مشک و عبیر هدیه های ایزدی رخ منیر
از قلم این نازنین افتاده است در میان جمع تنها مانده است
خیل این خرسندها بی دغدغه غنچه ی مغموم ما بی بدرقه
گام محکم برد سوی کربلا راست گردن، سر سپرده برخدا
بار اول باز آمد سرفراز نزد تیماریگر بی کس نواز
باز هم پا استوار و مفتخر چون یلی با یال و خشم شیر نر
شوق ها بودش ستم گیرد به بند پنجه در چنگال دشمن درفکند
شد به کام عفلقی های پلید هیچ کس دیگر اثر از او ندید
در تف والفجر هشتم شد شکار در هزار و سیصد و شصت و چهار
***
در کجا شد نونهالش قلع و قمع؟ درکجا خاموش شد این شعله شمع؟
در کدامین جبهه نخلش قطع شد؟ در کجا تومار شمعش جمع شد؟
پیکرش شد طعمه ی خاک کجا؟ یا کجا شد طعمه ی مرغ هوا؟
***
هیچ کس چشمی به راه وی ندوخت هیچ کس را، دل به حال وی نسوخت
هیچ ختمی بهر او برپا نشد یا کسی از حال او جویا نشد
آن دمی کآمد کسی خندان نشد وان دمی که رفت، کس گریان نشد
یک شهید گم نشان گم نسب یک شهید روز تیره تر ز شب
یک شهید گم تبار گم پدر کشته ی بی مشهد مفقود اثر
یک شهید بی مزارِ زارِ خوار یک شهید بی کس و غمخوار و یار
در فراق شاهدان این دیار دیدگان خون فشان بی شمار
در عزای این عزیز خوش عذار ای دریغ ار دیده ای اشکی به بار
کو تن پاره که خاکش بسپرند؟ در کدامین زادگاهش بسپرند؟
خواهرش کو تا برایش مو کَنَد؟ مادرش تا چنگ ها بر رو زند؟
کو پدر تا خاک و گل بر سر زند؟ دست بر سینه و بر سر برزند؟
کو برادر تا بگرید زار زار؟ کشته اش کو تا بگیرد در کنار؟
پیکرش کو تا به تابوتش نهند؟ کو کسانش تا که تابوتش کشند؟
در کدامین خاطره جا دارد او؟ اشک شبنم در کجا می کارد او؟
***
عکس اگر دارد به قابی برنهید! حجله و عطر و گلابی برنهید!
از برایش قطره ای اشک آورید! جملگی تا چرخ را رشک آورید!
جای اهل خانه و خویشان او غم زده باشید و دل ریشان او
بهر یادش گنبدی برپا کنید مهر او را توی دل ها جا کنید
یک پیام از من برید آن صخره را خاره ی بی عاطفه، فاطمه را
پس بگویید: آن پسر کو رانده بود آن که در کولاک و بوران مانده بود
از کف کوچه رها شد، شد نهال در تف جبهه رسیدش بر وصال
آرزو بودش گزیند همبری تا ازین شوره زمین بیند بری
نیز گویید: اندکی اندوخته مانده از پروانه ی جان سوخته
او اگر اندوخته خواهد بَرَد یک نشان باید که از خود آوَرَد!
یا به خاک پاره تن ها رو کند جست و جو فرزندرا آن سو کند
یادمانی ای بسا از خون جگر گردن افزارش بیابد او مگر!
چون اثر پیدا کند از کُشته گاه پیش آرد بر پناه بی پناه
بی گمان آن دایه ی دل نازُکش می کند دینارها را پیش کش
درخور بس شب نخوابی های او! وان همه تیمارداری های او!
نام برگرداند از روسی تبار هم سجل را از مجید هوشیار!
خود براو نامی نهد کز ابتدا گاه زادن کرده بود اورا صدا!
هان! چه پنداری که خاره این کند؟ این چنین کی خاره ی بی دین کند؟
ای دو صد نفرین ازاین بی مایگی بوی نابرده کم از بد دایگی
هم شماها درد او نشناختید کی جماعت! پاس مهرش داشتید؟
مردم مُرده پرست! اینک چرا آه و افسوسی از او دارید ابا؟
به وبـــگـاه اینترنتی