حکایتی عارفانه از جناب شیخ ابوالسعید ابوالخیر

(نمائی از آرامگاه منصوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر)
ابوسعید ابولخیر در مسجدی قصد بر ایراد سخن داشت. مردم از تمام اطراف قریه و شهرها امده بودند.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند.
شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند سپس... نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید.
او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند. ابوسعید پس از مدتی گفت: هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 10:30 توسط بی نشان
|
به وبـــگـاه اینترنتی