فرازی از کتاب نماز تمام / خاطرات رزمنده و جانباز دفاع مقدس حسین شیراوند
برگرفته از صفحات 250و 251 کتاب نماز نانمام ( خاطرات رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس حضرت حجت الاسلام والمسلمین حسین شیراوند )
.....پس از آتش خمپارهای شدید دشمن، که زمین را زیر پای ما میلرزاند، از سمت راست، هشت-نه تانک بهسمتمان آمد. آنقدر مهمات زیاد بود که از همهطرف بهسمت آنها آرپیجی زده شد. من هم در صورت نیاز، با همان ترفند آرپیجی میزدم. بعضی بچهها بهسمت نفرات آرپیجی میزدند و با متلاشی کردن آنها ترس به جان دشمن میانداختند. درگیری شدیدی بود و روی زمین پر بود از جنازه و تانک و نفربر سوخته. کم از آنها کشته نگرفتیم، اما باز نیروی جدید از نخلستان سبز میشد. موج اول پاتک با موفقیت دفع شد و معرکه کمی روی آرامش به خود دید.
در لحظهای که انتظار هیچ واکنشی از جانب دشمن نداشتیم، یک ماشین جیپ از پایگاه ابوشانک بیرون زد و با سرعت بهسمت ما آمد. سرعتش از سرعت آماده شدن من بیشتر بود. واقعاً هول کردم. تا آمدم آرپیجی را آماده کنم، «و ما رمیت» بگویم و بزنم، راننده نگه داشت و گفت: «نزنید نزنید، دارایی هستم.»
عجب غیرت و شهامتی داشت دارایی! او مسئول تبلیغات لشکر بود. خودش را تا بیخ گوش بعثیها رسانده بود و جیپ فرماندهی را به غنیمت گرفته بود. با دیدن دارایی خشکم زد. آرپیجی در دستانم میلرزید و قلبم مثل گنجشک میزد. خدا را شکر کردم که دستم به خون برادرمان آغشته نشد.
حملۀ پاتکی دوم ارتش بعث در حالی شروع شد که دشمن تمام استعدادات جنگی خود را به میدان آورده بود و با تمام توان، ما را به خمپاره و گلوله میبست. در این شرایط، مظاهر راستراست روی خاکریز کوتاه بالای کانال قدم برمیداشت و از هیچ گلولهای پروا نمیکرد. تیر مثل فیلمهای جنگی جای پایش مینشست و از خاکریز خاک بلند میشد، اما مظاهر عین خیالش نبود.
از دستش کفری شدم. گفتم: «مگه آتیش رو نمیبینی؟ برای چی از بیرون کانال میری؟ بیا داخل.»
گفت: «آقای شیراوند، از شما بعیده. من یقین دارم تا روی این گلوله ننوشته باشند ‹مظاهر›، این گلوله به من نمیخوره.»
گفتم: «این چه حرفیه میزنی؟» و با او شروع کردم به جرّوبحث کردن.
در همین میان، علیآقا در سنگر، تکیه داده بود و با بیسیم حرف میزد. رگبار کالیبری که از روی تانک دشمن، زمین را شخم میزد بهطرز عجیبی از خاک گذشت و در سنگر به پشت علیآقا خورد. جراحت علیآقا که عزیز ما بود، دوروبرمان را شلوغ کرد و بچهها جمع شدند. مظاهر طوری که همه بشوند، گفت: «دیدی آقای شیراوند؟ حرف من درست بود یا نه؟ علیآقا درون سنگر تیر میخوره، چون روی تیر نوشته ‹چیتساز› و باید بخوره. من روی خاکریز تیر نمیخورم چون روش ننوشته ‹مظاهر›. حالا سنگر و خاکریز چه فرقی میکنه؟»
شاهد از غیب برایش رسید و دیگر حرفی برایم نیامد. او آیۀ قرآن را بیآنکه بداند، عمل میکرد. آنجا که میفرماید: (قُلْ) به آنانی که از جنگ گریزاناند بگو: (لَنْ يُصِيبَنَا) چیزی به ما نمیرسد، (إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا) مگر آنچه خدا برایمان نوشته است. (هُوَ مَوْلَانَا) او مولای ماست، (وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ) پس مؤمنان باید به خدا تکیه کنند.
مظاهر با سن کم خود، درس بزرگی به ما داد و نشان داد شهدای ما چشمهای از نور در وجود خویش دارند که بر زبان آنان حکمت میشود و بر چهرهشان رنگ خدا مینشاند. مظاهر در این مقام بود و سال بعد در ماووت بهشهادت رسید. این بار با شهادت خونین خود از من اقرار گرفت و گفت: «دیدی آقای شیراوند؟ دیدی حرف ما شهدا درست بود؟»
با حرف درست او، بچهها عجیب دلوجرئتی پیدا کردند و نحوۀ رزم آنها تغییر کرد. از حالت تدافعی درآمدند. دیگر درگیر جانپناه نبودند؛ بیمحابا از کانال بیرون پریدند و رودررو با دشمن درگیر شدند. شوری که مظاهر در دل ما ایجاد کرد مثل یک گلولۀ برفی غلتید و با همراه کردن هرکه سر راهش بود، بزرگ و بزرگتر شد و با تمام توان از روی دشمن گذشت. رزمندگان لشکر المهدی که ما را دیدند به وجد آمدند و آنان نیز با ما همراه شدند. ما دنبال دشمن افتاده بودیم و دشمن فرار میکرد. اگر اجازه داشتیم بهراحتی میتوانستیم جلوتر برویم، اما فقط تا نزدیکی خاکریز رفتیم و تا آنها را سر جایشان ننشاندیم، برنگشتیم.
هنگام برگشت، عقبعقب تیراندازی میکردیم و از کنار بعثیهای بسیاری که روی زمین افتاده بودند رد میشدیم. بسیاری کشته، مجروح و بعضی هم خود را به موشمردگی زده بودند تا در فرصت مناسب، به عقب بروند. دو بعثی نزدیک جاده بدون هیچ زخمی روی زمین افتاده بودند. احتمال دادم آنها از همین قسم باشند. به بچهها گفتم: «ببینید اونا زندهاند یا نه؟»
یکی بدون اینکه خود را زحمت دهد، کلوخی برداشت و به سر آن بعثی زد. بعثی ناخودآگاه تکان خورد. وقتی دیدم زنده است به بچهها گفتم: «بشینید تا اسیرشون کنیم.» واقعاً قصدم همین بود. صدا زدم: «لا تحرک، قف قف.»....
به وبـــگـاه اینترنتی