پچ پچ پرنده پشت خاکریز

ما سه سرباز بودیم.هرسه اعزامی از یک شهر.سرباز اول از همه ی ما قدبلند تر بود .با لکنت در حرف سین؛ و ما وادارش می کردیم قبل از خواب بگوید:<سوسک سه پر سه بار سرش سوپ شد> و کر کر خنده ی ما به فرمان بنشین و پاشوی فرمانده ختم می شد.

من سربازدوم،خیکی تر از بقیه بودم و اوایل افتخار میکردم که پا طلایی صدایم می کنند؛ با شکم برآمده و پاهای پرانتزی،دوتا از دندان های در جشن پتو شکست والان سعی می کنم نخندم،که کج و کوله بودن دندان خنگ نشانم ندهد.بعداز فرمانده تنها سربازی هستم که نامزد دارم .اسمش گلپر است و گه گاه با خط خرچنگ قورباغه برایم نامه می نویسد.

سرباز سوم از همه ی ما هیکلی تر است و مدام برای ما فیگور می گیرد .خودش می گوید پیشانی اش تا وسط سرش کشیده شده است .دست خودم نیست هروقت این را می گوید خنده ام می گیرد و می گویم چه وسط سر تو و چه کف دست من...او به من می گوید :<اشک> و معنی اش را هنوز نمی دانم.

ما بیشتر از سه نفر بودیم که اعزام شدیم در خط مقدم و همه سینه سپرکرده بودیم که آمده ایم از خیلی چیزها دفاع کنیم. فرمانده می گفت :< آدم که عاشق بشه می تونه پرواز کنه حتی بدون بال>الان دوهفته است که ازمحاصره ما می گذرد .فرمانده بالای معبر که می ایستاد دلمان محکم بود به این که دشمن جرأت نزدیک شدن را به خود نمی دهد.

این هم از عجایب فرمانده بود ، زیر این همه گلوله برای بچه های گردان حنا می گرفت . دست هایم از جشن نامزدی رنگ حنا داشت، وای به حالم اگر گلپر دست هایم را با حنای تازه می دید آن وقت باید ثابت می کردم شلوارها در خط مقدم دو تا نمی شود ، پس یواشکی خودم را چپاندم توی دست شویی صحرایی تا از شر حنا در امان باشم.

آفتاب نزده سرباز اول از خواب بیدار می شود ؛ با خدا حرف می زند . از وقتی فرمانده پرید و رفت او هم می خواهد سبک شود. من با دست های خپل و شکم برآمده به این زودی ها پرواز را یاد نمی گیرم.سرباز سوم هر باطری کهنه ای که پیدا می کند با سنگ می کوبد و بعد داخل ضبط و صوت می گذاردو آن قدر صدایش را زیاد می کند که لج دشمن را در می آورد.باطری ها خیلی زود به پت پت می افتد.اشکم را قورت می دهم و با سنگ به جان باطری می افتم.

شب نگهبان پاس دوم هستم مثل دی شب و شب های قبل تر...اما همه بیداریم.روز آخر خدمت مان هم تمام شد فردا اهل آبادی منتظرم هستند؛گلپر لچک پوش با اسپند می چرخد.مردها دور درخت بلوط پیر دست چوپی می گیرند. پدرم شاه باش می دهد.

منوری آسمان را روشن می کندو این علامت خوبی نیست .فرمانده هفته پیش این را گفته بود و بعد صبح نشده پرکسید و رفت.

آفتاب نزده ،سرم را زیر پتو می برم و با گلپر دور آبادی می چرخیم.هق هق از سوراخ پتو بیرون می ریزد.سرباز اول پتو را کنار می زند و بقیه غصه نگفته ام روی خاک می ریزد.کشان کشان مرا تا لب معبر می برد.رد قناسه ای آوازکوچه باغی سرباز سوم را سوراخ کرده بودو آرام پر در می آورد ومی پرد.

شب که می شود سرباز اول حاضر نیست گریه اش را از زیر پتو بیرون بیاورد از وقتی یکی از ما کسر شد او گریه اش را زیر پتو می جود.گوشه ی پتو را سرم می کشم و ادای گرگ را در می آورم کمی شنگول می شود . می خندد خمپاره ای خنده اش را نصف می کند.گرد و خاک همه جا را پوشانده است. دهانم را می جنبانم مزه خاک و شوری خون می دهد جیغ می کشم از صدای کش دارم می فهمم که هنوز زنده ام .گرد وخاک که آرام می گیرد صدای سرباز اول را می شنوم که دارد بال در می آورد و آرام می گوید:<سوسک سه پر سه بارسرش...>سرش روی خاک می افتد و گریه ام لکنت می گیرد.سرباز اول بال می زند و می رود.

من تنها سرباز گردان هستم؛ با یک خشاب و کمی حنای خشک . دست و پایم را حنا می گیرم و به گلپر که بالای معبر ایستاده می خندم. دستش را سمتم دراز می کندسرباز های جدیدمحاصره را شکسته اند.خیز برمی دارم تا مباد گلپر زخمی شودکه خمپاره ای برایم بال می آورد.

حالا سه پرنده هستیم که داریم سمت شهرمان پرواز می کنیم.

پچ پچ پرنده پشت خاکریز

ما سه سرباز بودیم.هرسه اعزامی از یک شهر.سرباز اول از همه ی ما قدبلند تر بود .با لکنت در حرف سین؛ و ما وادارش می کردیم قبل از خواب بگوید:<سوسک سه پر سه بار سرش سوپ شد> و کر کر خنده ی ما به فرمان بنشین و پاشوی فرمانده ختم می شد.

من سربازدوم،خیکی تر از بقیه بودم و اوایل افتخار میکردم که پا طلایی صدایم می کنند؛ با شکم برآمده و پاهای پرانتزی،دوتا از دندان های در جشن پتو شکست والان سعی می کنم نخندم،که کج و کوله بودن دندان خنگ نشانم ندهد.بعداز فرمانده تنها سربازی هستم که نامزد دارم .اسمش گلپر است و گه گاه با خط خرچنگ قورباغه برایم نامه می نویسد.

سرباز سوم از همه ی ما هیکلی تر است و مدام برای ما فیگور می گیرد .خودش می گوید پیشانی اش تا وسط سرش کشیده شده است .دست خودم نیست هروقت این را می گوید خنده ام می گیرد و می گویم چه وسط سر تو و چه کف دست من...او به من می گوید :<اشک> و معنی اش را هنوز نمی دانم.

ما بیشتر از سه نفر بودیم که اعزام شدیم در خط مقدم و همه سینه سپرکرده بودیم که آمده ایم از خیلی چیزها دفاع کنیم. فرمانده می گفت :< آدم که عاشق بشه می تونه پرواز کنه حتی بدون بال>الان دوهفته است که ازمحاصره ما می گذرد .فرمانده بالای معبر که می ایستاد دلمان محکم بود به این که دشمن جرأت نزدیک شدن را به خود نمی دهد.

این هم از عجایب فرمانده بود ، زیر این همه گلوله برای بچه های گردان حنا می گرفت . دست هایم از جشن نامزدی رنگ حنا داشت، وای به حالم اگر گلپر دست هایم را با حنای تازه می دید آن وقت باید ثابت می کردم شلوارها در خط مقدم دو تا نمی شود ، پس یواشکی خودم را چپاندم توی دست شویی صحرایی تا از شر حنا در امان باشم.

آفتاب نزده سرباز اول از خواب بیدار می شود ؛ با خدا حرف می زند . از وقتی فرمانده پرید و رفت او هم می خواهد سبک شود. من با دست های خپل و شکم برآمده به این زودی ها پرواز را یاد نمی گیرم.سرباز سوم هر باطری کهنه ای که پیدا می کند با سنگ می کوبد و بعد داخل ضبط و صوت می گذاردو آن قدر صدایش را زیاد می کند که لج دشمن را در می آورد.باطری ها خیلی زود به پت پت می افتد.اشکم را قورت می دهم و با سنگ به جان باطری می افتم.

شب نگهبان پاس دوم هستم مثل دی شب و شب های قبل تر...اما همه بیداریم.روز آخر خدمت مان هم تمام شد فردا اهل آبادی منتظرم هستند؛گلپر لچک پوش با اسپند می چرخد.مردها دور درخت بلوط پیر دست چوپی می گیرند. پدرم شاه باش می دهد.

منوری آسمان را روشن می کندو این علامت خوبی نیست .فرمانده هفته پیش این را گفته بود و بعد صبح نشده پرکسید و رفت.

آفتاب نزده ،سرم را زیر پتو می برم و با گلپر دور آبادی می چرخیم.هق هق از سوراخ پتو بیرون می ریزد.سرباز اول پتو را کنار می زند و بقیه غصه نگفته ام روی خاک می ریزد.کشان کشان مرا تا لب معبر می برد.رد قناسه ای آوازکوچه باغی سرباز سوم را سوراخ کرده بودو آرام پر در می آورد ومی پرد.

شب که می شود سرباز اول حاضر نیست گریه اش را از زیر پتو بیرون بیاورد از وقتی یکی از ما کسر شد او گریه اش را زیر پتو می جود.گوشه ی پتو را سرم می کشم و ادای گرگ را در می آورم کمی شنگول می شود . می خندد خمپاره ای خنده اش را نصف می کند.گرد و خاک همه جا را پوشانده است. دهانم را می جنبانم مزه خاک و شوری خون می دهد جیغ می کشم از صدای کش دارم می فهمم که هنوز زنده ام .گرد وخاک که آرام می گیرد صدای سرباز اول را می شنوم که دارد بال در می آورد و آرام می گوید:<سوسک سه پر سه بارسرش...>سرش روی خاک می افتد و گریه ام لکنت می گیرد.سرباز اول بال می زند و می رود.

من تنها سرباز گردان هستم؛ با یک خشاب و کمی حنای خشک . دست و پایم را حنا می گیرم و به گلپر که بالای معبر ایستاده می خندم. دستش را سمتم دراز می کندسرباز های جدیدمحاصره را شکسته اند.خیز برمی دارم تا مباد گلپر زخمی شودکه خمپاره ای برایم بال می آورد.

حالا سه پرنده هستیم که داریم سمت شهرمان پرواز می کنیم.