دلنوشته ای از مهاجر برای شهیدان شهر
شهیدان شهر
عیدتان مبارک ، طاعاتتان قبول ، رمضان گوارای وجودتان
هنوز هم آبروی ما شمایید و ما آبرویی برایتان نیافریدیم تازه مورد پرسش هم قرار می گیرید که چرا جان دادید که چنین شود ؟ و باور نمی کنند که شما رفتید که چنان نشود نه اینکه چنین شود !!! وطن ، دین ، ناموس ، شرافت ، مردانگی ، ...واژگانی به تاریخ پیوسته اند
کسی نمی پرسد که چرا رفتید و پاسخ نمی گیرند که مگر چه اتفاقی افتاده بود که رها کردید خانواده را ، درس را و مدرسه و دانشگاه را زمین کشاورزی را و برزول را
خوشا به حالتان که نیستید تا ببینید خیلی چیزها را ، بی حرمتی را ، بی دینی را ، بی وطنی را ، بی کسی را ، بی خدایی را
می دانم باید باز هم شهید شد، آبرو داد ،خدایی شد، حریم داری کرد ،دین دار شد ،وطن پرست شد قرآنی شد و رمضانی!!! اما دنیا نمی گذارد اطرافیان می گویند دوره اش گذشته است ببین واقعه ی اخیر را ، کاندیداهای نمایندگی را حتی مردم را و من یادم می آید یکی از شما را ، شهید طالبیان کاندیدای نمایندگی مجلس را و جوانهای فعلی می گویند مگر می شود ؟افسانه نگو ولی من شما را دیده ام افسانه نبودید مردان روز واقعه ! شهیدان شهر
به وبـــگـاه اینترنتی