دوحکایت عبرت اموز از گلستان سعدی شیرین سخن
یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد می آید؟ گفت: بلی، هروقت که خدای را فراموش می کنم.
هر سو دَوَد آن کَش ز بر خویش براند
وان راکه بخواند به درِ کس ندواند
دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
شنیدم که مردان راه خدای
دل دشمنان را نکردند تنگ
ترا کی میسر شود این مقام
که با دوستانت خلافست و جنگ
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 22:50 توسط بی نشان
|
به وبـــگـاه اینترنتی