غزلی شیرین از دیوان ارزشمند درویش الشعرای شهر(یزدان درویشی)
گر هواخواه منی ، جز من غمخوار مخواه
گرا مرا یار توئی، یاردگر بار مخواه
دربه در جز من سرگشته ی دیدار مخواه
خلوت خاطرم ار یاد تو غوغا باشد
خوشتر از گوشه این معبد پندار مخواه
هنر اهل طریقت سخن دانائی ست
باش آگه که بجز نکته ی اسرار مخواه
گرسلیمان شوی و ملک سبایت بخشند
از صبا غیر رخ یار پری وار مخواه
حاجب میکده ام ای نفس قدسی دوست
کمتر از ذره ام و مکنت بسیار مخواه
درد تنهائی و غم عمر به پایان آورد
چند روزیست مرا، عمر دگر بار مخواه
یوسف سدره نشین حجره نااهلان بست
درچنین شهرم و یک عاقل هوشیار مخواه
کام درویش زتلخی فراقت زهر است
ازدکان دل او شهد شکر بار مخواه
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 11:47 توسط بی نشان
|
به وبـــگـاه اینترنتی