گر هواخواه منی ، جز من غمخوار مخواه

گرا مرا یار توئی، یاردگر بار مخواه

دربه در جز من سرگشته ی دیدار مخواه

خلوت خاطرم ار یاد تو غوغا باشد

خوشتر از گوشه این معبد پندار مخواه

هنر اهل طریقت سخن دانائی ست

باش آگه که بجز نکته ی اسرار مخواه

گرسلیمان شوی و ملک سبایت بخشند

از صبا غیر رخ یار پری وار مخواه

حاجب میکده ام ای نفس قدسی دوست

کمتر از ذره ام و مکنت بسیار مخواه

درد تنهائی و غم عمر به پایان آورد

چند روزیست مرا، عمر دگر بار مخواه

یوسف سدره نشین حجره نااهلان بست

درچنین شهرم و یک عاقل هوشیار مخواه

کام درویش زتلخی فراقت زهر است

ازدکان دل او شهد شکر بار مخواه