ما را دل از نسيم سحر وا نمي شود

اين غنچه‏ ى فسرده، شكوفا نمي شود

ديرى است تا به سوك تو خون ميرود ز چشم‏

اين چشمه، جز به ياد تو جوشا نمي شود

سنگينى فراق تو پشت مرا شكست‏

اين داغ سينه‏ سوز مداوا نمي شود

در آسمان خاطرم اى مهر صبح‏ خيز

سالى است ماه روى تو پيدا نمي شود

گفتند تا كه فكر تو از سر بدر كنم‏

ميخواهم اينچنين كنم، اما نمی شود

چشمى، بسان ديده‏ ى شب زنده‏ دار من‏

از موج اشك، غيرت دريا نمي شود

آتش بگير، تا كه بدانى چه ميكشم‏

احساس سوختن به تماشا نمي شود

گويند: روزگار، فراموشى آورد

هرگز غم تو از سر ما وا نمي شود