حکایت تامل برانگیزی از مخزن الاسرار نظامی گنجوی
انوشیروان با لشگر خود به شکار رفته بود . انوشیروان خواست که بزرگمهر، وزیر دانای او نیز هم راه آنان باشد . هنگام شکار انوشیروان سوار بر مرکبی شد و از بزرگمهر نیز خواست سوار بر مرکبی شود و او را هم راهی کند . آنها از لشگر جدا شدند و هر دو به دور از غوغای لشگر به دنبال صید می گشتند . این خواسته انوشیروان بود که با بزرگمهر تنها باشد ؛ زیرا در این زمان ها درباره اوضاع مملکت با او بی پروا سخن می گفت.
شاه و وزیر دشت و صحرا را می پیمودند تا روستایی ویران از دور نمایان شد . شاه و وزیر مرکب خود را به سوی روستا راندند . همه خانه ها خراب شده بود و اثری از زندگی در آن پیدا نبود. انوشیروان و وزیرش در نزدیکی روستا درختی را دیدند که دو پرنده بر آن نشسته بودند و درحال آواز خواندن بودند .
انوشیروان از بزرگمهر پرسید: یک سوال از تو دارم ؛ به نظرت این دو جغد چه چیزی به هم می گویند؟
بزرگمهر که بسیار دانا و سخن سنج بود پاسخ داد : اگر جناب پادشاه ناراحت نشوند؛ سخنان آنها را باز خواهم گفت.
انوشیروان گفت : قول می دهم ناراحت نشوم، دوست دارم بدون ترس حرفت را بزنی. می بینی که اینجا کسی نیست که حرف های ما را بشنود.
بزرگمهر گفت : جناب پادشاه آواز خواندن این دو مرغ به خاطر شادمانی نیست؛ بلکه آن ها درحال اجرای مراسم خواستگاری هستند بر سر مهریه و جهاز و . . . حرف می زنند.
انوشیروان با شگفتی گفت : عجب ! خب حالا بر سر چیست ؟
بزگمهر این بار کمی محتاطانه تر گفت : یکی از این مرغ ها دخترش را به مرغ دیگری داده است و می خواهد که شیربهای آن را از او بستاند . مبلغ شیربها هم این باشد که این ده خرابه را برای من رها کنی و چند ده خرابه دیگر هم برای من پیدا کنی.
جغد دیگر به او می گوید : ای بابا ، این ده که قابلی ندارد . تا زمانی که پادشاه ظالمی مثل انوشیروان حاکم این کشور است ؛ من صد هزار روستای خراب دیگر به تو خواهم داد.
این حرف بزگمهر چنان اثری در انوشیروان بر جا گذاشت که یکباره فریاد و ناله سر داد و به فکر فرو رفت . او مدام به خود می گفت : وای بر من ! ببین ظلم من به کجا رسیده است که حتی این جغد های هم این طور راحت درباره آن حرف می زنند. من تا چه زمانی می خواهم مال مردم را به زور از آنان بگیرم ؛ مگر فردایی برای من نیست ؛ با چه رسوایی بزرگی به آن جهان خواهم رفت ؟
انوشیروان در این فکرها بود و مدام خود را ملامت می کرد. کم کم به سوی لشگرگاه بازگشتند . او از آن پس راه و روش عدالت پیش گرفت .
به وبـــگـاه اینترنتی