برزول سرخ از لاله ها: سروده استاد فرهیخته جناب آقای محمد پوریان

این خاک کز دیرینه ها سرشار بود از سبزه ها

اینک به یمن کشته ها سرخینه از آلاله ها

بردشت لاله رهگذر پایت ببر آهسته تر

زیرا که بر بالین، سر، بنهاده خیل خفته ها

این خفته ها تن خسته اند خسته تن از اهریمن اند

در خاک ها تن می زنند گر گویی شان مرده ها

مرده چه گویی زنده را بنشسته گرد سفره را

روزی خور پاینده را این جاودان پرورده ها؟

پرورده ها! سر بر کُنید اندوه ما را بنگرید

زاری و شیون بشنوید در سوگ از کف داده ها

این داده ها خوش هدیه اند برعرش بس زیبنده اند

گم کرده را یابنده اند خواجه ترینِ بنده ها

بنده نگو آزاده اند از بند زندان رسته اند

در دام دلبر مانده اند دلدار را دلداده ها

دل داده دلبر یافته در راه او جان باخته

دست از همه برداشته مرغک کوکو خوانده ها

او خوانده شد در نیمه شب برروی لب "فزت و رب"

من دردمند تاب و تب با چشمه ای از ژاله ها

ژاله به خون آمیخته بغضم گلو آویخته

سینه ز آهم سوخته زاتش برِ پروانه ها

پروانه ها پروانه ها! مستان میان شعله ها!

ما مانده ایم و لابه ها رحمی بر این درمانده ها

درمانده ایم و خون جگر ای دل "محمد" را نگر

ازهم نداند پا و سر زین مست ها وین واله ها

از واله ها بهمن یکی گُرداور میهن یکی

آتش به جان و تن یکی پر بر کشید از جبهه ها

از جبهه عادل آمده با خاک و با گِل آمده

بیجان و بیدل آمده با مُشک و با غالیه ها

از غالیه خوشبوی تر آمد شهیدی از سفر

باقر دلیری خوش گُهر، تن پاره از خمپاره ها

خمپاره ها! یونس کجاست؟ در دشت ها یا کوه هاست؟

یا برده ی سیلاب هاست یا غرقه در خونابه ها؟

خونابه از قلزم فزون زکی فتاد در جوی خون

پاکیزه تن، سرزد برون زر، سرخ ماند و غبطه ها

غبطه بر ابراهیم ما خوردند جن و انس ها

زان دیدن فیض خدا: برداً سلاماً شعله ها

شعله بِبَر پیک از شجاع تا سوی مردان بقاع

باید که یابند اطلاع زین دور از کاشانه ها

کاشانه ها ویران شده با خاک و گل یکسان شده

جولانگه دیوان شده، تن تکه تکه حمزه ها

چون حمزه شیری در غزا دیروز خرسند و رضا

اینک سزایش از خدا راضیهً مرضیه ها

مرضیه باد و شاد باد هر کو خدا بودش مراد

پاره جگر سوغات داد در پوشش گُل هدیه ها

یک هدیه چون پرویز بود پرپرزنان ره طی نمود

بر فرش عرش آمد فرود از خاک راهش سرمه ها

این سرمه زیبا توتیاست چون نورالدین پرتو فزاست

چشم دل و جان را شفاست کن توتیا بر دیده ها

از دیده هر اشکی چکید مادر در آن فیروزدید

هر ژاله ای بالا پرید شد توده ها فیروزه ها

فیروز و مولایار را بردند قدسی ها ز ما

بنشاندند در کبریا چون در میان حجله ها

بر حجله آه و دود بود مشک و گلاب و عود بود

عکس رخ محمود بود با بوسه ها بر گونه ها

آن گونه که شیر خدا برکفر برده حمله ها

چون شیرمرد لافتا صدها اسد در عرصه ها

در عرصه ها صادق نیا زد خاکریز و چاله ها

در راه آتش باره ها بر بارش طیاره ها

طیاره کرده باز، پر بارد علی صفر شرر

تا دیو اندازد سپر تا پس رود از حمله ها

حمله منوچهر آورد تومار تکریتی درَد

شیرازه ی شر بگسلد از بُن کَنَد جرثومه ها

جرثومه در دشت و دمن پیچید بر پای سمن

نوگل کیومرث چمن را کَند از گلخانه ها

از خانه ای پر از غبار پرزد مجید هوشیار

نی بود اورا سوگوار نی از فراقش ندبه ها

با ندبه ابراهیم ما گفتا خدا! بهر رضا

اهل حرم کردم رها درچون صفا و مروه ها

در مروه، گر که آب نیست تا زمزمت ره اندکی ست

براین حسین باید گریست با خشک لب ها بچه ها

ای بچه ها موسی رضا دلداده ی آل عبا

کرده فدا بهر ولا جان در ره جانانه ها

مجنون جانانه جواد یک دم نگارش جلوه داد

سرمست چون نخل اوفتاد احسنت زین مستانه ها

مستانه ی مهر علی با چهر چون مه منجلی

در چاه عشقش مبتلی سوزنده سازد نغمه ها

نغمه نوازد بیدلی تن پاره در خونین گلی

گوید که من مهر علی دارم در این خون قطره ها

یک قطره از چشمی فتاد از دوری پیرمراد

وز درد مادر شرح داد شد شرحه شرحه خاره ها

خاره خمیری نرم و خوار در دست های مازیار

دریا ز خشمش بی قرار شد رشته رشته دجله ها

بر دجله یا اروندرود بر دشت و بالا و فرود

بر آتش و بر آب و دود سلطان دارد سلطه ها

کی سلطه بر مؤمن رواست مؤمن سنان نیزه هاست

کی نوک نیزه جای پاست کفر است روی نیزه ها

بنشاند نیزه زاهدین بر چشم شور کفر و کین

آنگه به سر آمد زمین چون توسنی بر ماسه ها

این ماسه زار گرمدشت همچون سرابی سرد گشت

کشتی صفت درگِل نشست عبدالغنی در ورطه ها

ای ورطه کامت تلخ باد نور مراد دادی به باد

کی این جفایت یادداد پشته کُنی از کشته ها؟

ای کشته ها! مهدی منم بی توسنم بی جوشنم

در خاک له له می زنم تشنه و دور از چشمه ها

بر گرد چشمه در بهشت زرین چگینی برنوشت

کای مادر نیکوسرشت پردیس بین و میوه ها

به میوه ات کو باغبان؟ کو شیرآوژن رمضان؟

کو سبز رخسار جنان؟ کو سرخ روی سبزه ها؟

بر سبزه دلبندی نشست تهماسب بردش موی دست

از خواب خوش فرزند جست شب دید و خونین چشمه ها

شد چشمه چشمان پدر کوچ غلام آمد خبر

زد خاک و دست و گل به سر با سوز و درد و ناله ها

ناله برآرید عارفان پیر خمین رفت از میان

با قطع سرو دلستان رونق ندارد بیشه ها

در بیشه شیری یا علی در ملک امیری یا علی

حق را سفیری یا علی کو چون تو در افسانه ها؟

افسانه یا خواب بود این؟ در خانه ام گلبن امین

عطر و صفا می داد و دین غم می زدود از چهره ها

هر چهره ای دارد غبار از خاک و گرد کارزار

یک مرتضی با ذوالفقار درمی نوردد فتنه ها

فتنه فکند دیوی سیاه تا تیره سازد مهر و ماه

باش ای خدا ما را پناه از حیله ی مکاره ها

مکاره جان دارد هنوز تیغ و سنان دارد هنوز

تیر و کمان دارد هنوز بر چون هدا نورسته ها

نورسته نادر بود و رفت دلخسته نادر بود و رفت

دلبسته نادر بود و رفت زان پیر و زان فرموده ها

فرموده پیری نازنین با لحن داودی حنین

اسلام می ماند چنین یکدانه ی گنجینه ها

گنجینه دارد خاک ما چون گنبد زرد رضا

کز پرتوش اندر فضا خورشید دارد توشه ها

ره توشه از پند حکیم داریم و با خود می بریم

یک دست قرآن کریم در دست دیگر حربه ها

حمدللَََّه از این حربه ها باریده بر عفریته ها

تیغ و شرار و نیزه ها در کوی و در ویرانه ها

ویرانه شد شهری که او دشمن ما پرورد او

هردم بیندیش و بگو یزدان را شکرانه ها

شکرانه ی مهر خدا ای پیروان مصطفی

برهر تن از جان جدا صلوات و حمد و سوره ها