حکایت از مثنوی

آورده اند که روزی مصطفی (ص) نشسته بود و عزرائیل به زیارت مهتر آمد . مهتر علیه السلام از وی بپرسید که ای برادر چندین هزار سال است که تو متقلّدِ این شغلی و چندین هزار خلق را از جان جدا کردی و چندین هزار فرزند را یتیم کردی . تو را بر هیچکسی رَحم آمد و بر هیچکسی دل سوخت ؟ عزرائیل گفت : یا رسول الله ، در این مدّت مرا دل بر دو کس سوخته است . روزی کشتی در دریا از تلاطمِ امواجِ بحر و تزاجم افواجِ آب بشکست . اهلِ کشتی غرق گشتند . زنی حامله بر روی تخته پاره ای بماند . گاهی از تورّدِ موج به حضیض زمین می رسید و گاهی از تهوّرِ حرکت باد ، آتش بر فرقِ ایوان می فشاند . در این میان فرزندی که در رَحِم مستوره بود . روی به عالم ظهور نهاد . مادر چون از طلقِ مَخاض ( = درد زایمان ) فارغ شد و به شاخِ فراغ دستی زد . چشمش بر جمال پسر افتاد که آب دریا طراوت از رخ زیبای او می گرفت . خواست که از شرابخانۀ پستان شربتی بیارد و پیشِ مهمانِ وقت بَرَد . به منِ بنده فرمان رسید که جانِ آن ضیعفه بردار و روانِ کودک را در میان موج دریا بگذار . چون جانِ آن زن قبض کردم . مرا بر آن کودک رحم آمد . بیچاره از زندانِ اَحزان جَسته و به صدمات امواجِ دریای بیکران درمانده .

و دیگر بر شدّادِ عادم رحم آمد که سال ها در آن بود که باغی سازد و بهشتی پردازد و جمله اموال عالم در آن صرف کند . و اهلِ قَصص گویند که باغش را راغ از زر بود و خوشه از مروارید و مُشک ، سنگریزه از جواهر نفیس ، و درخت از مرجان ، و شاخ از زمرّد ، و آب از عرق ، و خاک از خونِ نافِ آهوان چینی ، بخارش بخوربیز ، بادش عنبر آمیز ، چون آن بستان بدان صفت تمام شد . خواست که در آن بستان رود و به نظارۀ آن روح ، روح افزاید . چون به درِ بستان رسید و قصد آن کرد که از اسب فرود آید . پایِ راست از رِکاب بیرون کرد و هنوز پایِ چپ در رکاب بود که فرمان رسید که جانِ این ملعون بردار و آن بی دین را از پشتِ اسب بر زمین آر . چون جانِ او قبض کردم . دلم بر وی بسوخت که بیچاره عمری بر امید گذاشت و چون شاخِ جاهِ او به بَر آمد . چشمش بر آن نیفتاد و در این مُغافضه بود که جبرئیل امین در رسید و گفت : یا محمّد ، خدایت سلام می گوید و می فرماید که به عزّت و جلال من که شدّادِ عاد همان طفل بود که در آن دریای بیکران ، بی مادرش بپروردم و از امواجِ دریای بیکرانش نگاه داشتم . و به مُلک و پادشاهی رسانیدم تا بر من برون آمد و نعمت مرا به کفران مقابله کرد و عَلَمِ خویشتن بینی برافراخت . لاجرم از آتش عذاب ، آبِ او ببُردم تا عاقلان را معلوم گردد که ما کافران را مهلت دهیم . امّا مُهمَل نگذاریم .