محتسب مستی به ره دیدو گریبانش گرفت
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی گفت: می باید تو را تا خانه قاضی برم گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بی خود شدی گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:16 توسط بی نشان
|
به وبـــگـاه اینترنتی