. ««««««« 255 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی


آغاز فصل نهم

مهمان ناخواندۀ تپۀ شمشیری
پدافندی نصر4، عملیات غار، بیت‌المقدس2


تا عید سال 1365 برزول بودم و بعد از آن به‌همراه همسرم به قم رفتیم. عهد کرده بودم در زندگی مشترک، هیچ‌چیز مانع رفتنم به جبهه نشود و هر لحظه مارش عملیات را شنیدم به‌سوی جبهه بشتابم. همسرم این را می‌دانست و قبول کرده بود، اما این هم برایم سخت بود که به‌خاطر درس او را تنها بگذارم. داشتن یک خانۀ کوچک اجاره‌ای در قم می‌توانست تمام مشکلات را حل کند، اما برای آن پولی نداشتم. فلذا مدتی مهمان خانۀ حاج‌آقا علیمراد موسیوند شدیم.
او همشهری‌مان بود و در دفتر آیت‌الله مشکینی فعالیت داشت. یکی از عوامل آشنایی ما با درس اخلاق‌های خوب قم ایشان بود. اگر قم بودم، درس اخلاق آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله مظاهری یکی از برنامه‌های ثابتم بود. جلسه‌هایی که پاتوق طلاب انقلابی و متخلق بود و بهانه‌ای بود تا به‌طور هفتگی، هم‌رزمان و همفکران خود را ببینیم. در مدت چند ماهی که در خانۀ حاج‌آقا موسیوند بودیم صبح‌ها می‌رفتم مدرسه و بعدازظهر به خانه می‌آمدم. تا تعطیلی حوزه، برنامه بر همین منوال بود و پس از آن، در خردادماه به برزول برگشتیم.
برگشت ما مصادف بود با عملیات نصر4 و حرف‌وحدیث‌ها برای حضور در مراحل بعدی عملیات بالا گرفته بود. با چراغ سبزی از سوی فرماندهان، دو هفته‌ای به قم رفتم. از تیپ امام صادق(ع) برگۀ اعزام گرفتم و همراه طلابی مثل آیت زرینی، محمد بحیرایی، علیمراد و مسیب کیانی به لشکر انصارالحسین مأمور شدیم. در آن زمان گردان 156 لشکر، عملیاتی بود. وظیفۀ ما جلوگیری از پاتک‌های دشمن در ارتفاعات ماووت عراق بود.
سه تپه به‌نام‌های «پنجه‌ای»، «سبز» و «دوقلو» در حوزۀ استحفاظی ما بود که دشمن در آن اجرای پاتک می‌کرد و از همۀ زدوخوردها می‌خواست به تپۀ دوقلو برسد. این تپه به تمام منطقه مشرف بود و اگر گرفته می‌شد دسترسی به دیگر تپه‌ها حاصل می‌شد. برادر حسین سوری که آن زمان دانشجو بود و بعدها از فضلای حوزۀ علمیه شد، فرماندهی این تپه را به‌عهده داشت و روزی نبود که از نیروهایش شهید و مجروح ندهد.
تپه‌سبز ارتفاع بلندی داشت و به‌دلیل شرایط سوق‌الجیشی، کمتر هدف خمپاره و حملات قرار می‌گرفت. تپۀ پنجه‌ای هم با ارتفاعی کوتاه‌تر بین این دو تپه قرار داشت و هدف دست‌به‌نقد دشمن بود. هم آن را با خمپاره می‌کوبید و هم از طریق آن می‌خواست به تپه‌دوقلو برسد. من ابتدا در تپۀ سبز سازمان‌دهی شدم، لکن پس از چند روز، از گردان خبر دادند آقای میرزایی؛ فرمانده گردان مجروح شده و به عقب رفته‌ ولی به‌شخصه پیگیر تپه‌پنجه‌ای است. ایشان پیغام رسانده‌اند برای تپه‌پنجه‌ای نیاز به فرمانده گروهان داریم و شما باید عهده‌دار آن شوید.

. ««««««« 256 »»»»»»»

گفتم: «اصلاً کار من چیز دیگه‌ایه. من برای جهاد و تبلیغ دین اومدم، نه فرماندهی.»
گفتند: «اونجا هم همین کارها رو انجام بده و الان وقت چون‌وچرا نیست.»
با اکراه به تپه‌پنجه‌ای رفتم و فرماندهی را به‌دست گرفتم. اکثریت نیروهای تپه‌پنجه‌ای را سربازان وظیفه تشکیل می‌دادند و چون اجباراً به منطقه آمده بودند کار با آن‌ها برایم سخت و دشوار بود؛ مخصوصاً در آن شرایط بحرانی. روز اول که به تپه آمدم چیزی نگذشته بود که ناگهان دیدم کماندوهای کلاه‌سرخ بعثی در پناه درختان بلوط تا پای سنگرمان آمده‌اند و نگهبان‌های ما را از سنگرها به پشت درختان فراری داده‌اند. درگیری نفربه‌نفر بود و آن‌قدر در جنگ پارتیزانی خوب عمل می‌کردند که نمی‌دانستیم از کجا تیر می‌خوریم. اگر لحظه‌ای غفلت می‌کردیم، ما را دور می‌زدند و محاصره می‌شدیم. تمام سعیمان را کردیم که از پای درختان عقب‌تر نرویم و راه نفوذ به دشمن ندهیم.
پس از این حمله متوجه شدم چینش سنگرها باتوجه‌به جنگ جنگل طراحی نشده و مثل جبهۀ جنوب سنگر گرفته‌ایم. برای همین، دشمن به‌راحتی تا بیخ گوشمان می‌آمد و سنگر را برایمان نا‌امن می‌کرد. بعضی سنگرها را جابه‌جا کردم و کنار بعضی سنگر‌ها سنگر دیگری زدم تا در صورت نیاز، نقش پشتیبان داشته باشد.
اتفاقاً علی‌آقا چیت‌سازیان به‌همراه عمواکبر در منطقه بود تا در شناسایی‌ها شرایط را برای اجرای عملیات بررسی کند. وقتی به تپۀ ما رسیدند از دیدن هم خیلی خوشحال شدیم. آنجا علی‌آقا چند جای کلیدی برای سنگر و کمین نشانم داد که بهترین پیشنهاد بود و با دقت و نکته‌سنجی‌اش خود را بیش از پیش در دلم جا کرد. در پاتک‌های بعدی، چه مستقیم به تپۀ دوقلو حمله می‌کردند و چه از طریق ما می‌خواستند به دوقلو بروند، در تیررس سنگر تیربار و آرپی‌جی ما بودند و با چند گلوله وحشت به جانشان می‌افتاد و در بین درختان ناپدید می‌شدند.

. ««««««« 257 »»»»»»»

برای جلوگیری از شنود دشمن، واحد مخابرات شبکۀ باسیم ایجاد کرده بود و با تلفن قورباغه‌ای با مقر و دیگر تپه‌ها در ارتباط بودیم. هر موقع صدای زنگ تلفن درمی‌آمد می‌فهمیدیم دشمن پیشروی در جنگل را شروع کرده و از تپه‌سبز یا دوقلو آن‌ها را دیده‌اند. البته هرازگاهی خمپاره سیم مخابرات را قطع می‌کرد و بچه‌های مخابرات برای تعمیر آن می‌آمدند.
نوۀ عمویم، محمد شیراوند در واحد مخابرات بود و کارش این بود که با موتور تمام جاده‌ها را بگردد و نقطه‌ای که سیم در آن قطع شده را پیدا کند. در یکی از مسیرها که محمد با سرعت در حال موتورسواری بود، ناگهان گلویش به سیم مخابراتی که به دو طرف جاده بسته شده بوده اصابت می‌کند و با وضع وخیمی ‌روی زمین پرت می‌شود. او تا مدت‌ها تحت درمان قرار گرفت و به‌مرور بهتر شد. دشمن در شناسایی‌هایش خودش را تا این مواضع رسانده بود و نه‌تنها با قطع سیم‌ها شنود می‌کرد، بلکه این‌چنین برای تعمیرکار آن تله می‌گذاشت.
یک روز آتش توپخانۀ دشمن کمی فروکش کرد و فرصتی شد تا تنِ تاشده‌مان را از سنگر‌ها بیرون بکشیم و در برابر آفتاب دل‌انگیز صبحگاهی به آن پیچ‌وتابی بدهیم. بچه‌ها را به محوطه آوردم و مشغول شوخی و صحبت شدیم. در همین هنگام، یک موشک کاتیوشا به بیست‌متری سنگرمان اصابت کرد و همۀ ما را درازکش روی زمین خواباند. از صدای کاتیوشا فهمیدم از جانب توپخانۀ خودی دارد شلیک می‌شود و دارند گرا می‌گیرند. گفتم اگر جلوی آن‌ها را نگیرم الان چلچله را روی خودمان می‌ریزند و تپه با خاک یکسان می‌شود.
سریع زنگ زدم مقر و گفتم: «آب دستتونه بذارید زمین و جلوی توپخانۀ خودمون رو بگیرید. موشکِ گرا خورد وسط تپۀ ما. بگید فاصله ما و خط دشمن رو اضافه کنن و آتش بریزن.»
توپخانه این اشتباه را تصحیح کرد و در پرتاب‌های بعدی، موشک‌باران دقیقی از آب درآمد. با زدن مواضع دشمن، تا ساعت‌ها نفس راحتی کشیدیم و از آتش آن‌ها مصون ماندیم.
دشمن در یک کار فرسایشی، شب و روز حملۀ چریکی می‌کرد و خواب‌وخوراک را از همه سلب کرده بود. با تلفاتی که از ما گرفته بود نیرو کم آورده بودیم و با کمبود نیرو، سربازها استراحت و مرخصی نداشتند. تدارکات یا کم می‌رسید یا گاهی اصلاً نمی‌رسید. از یک جایی به‌بعد، دیگر سخنرانی‌های من برای تزریق روحیۀ مقاومت اثری نداشت و آن‌ها بریده بودند.

. ««««««« 258 »»»»»»»

البته به آن‌ها حق می‌دادم و بین نیروی داوطلب بسیجی و نیروی سرباز اجباری فرق قائل بودم. به‌هرصورت سعی کردم بار را بیشتر روی دوش معدود بسیجی‌های گروهان بیندازم و در نگهبانی از آن‌ها استفاده کنم. بااین‌حال، یک روز سربازی ادای موج‌گرفته‌ها را درآورد و خودش را به بدحالی زد. من که در موجی شدن، سابقه‌دار محسوب می‌شدم با یک نگاه فهمیدم موجی نیست. خمپاره جای دیگری افتاده بود و او جای دیگری خودش را انداخته بود؛ ولی حاشا نکردم و او را فرستادم عقب. چنین نیرویی اگر می‌ماند هم به دردم نمی‌خورد. از طرفی، گزارشش را به فرماندهان دادم تا از این برگشت سوءاستفاده نکند. فرماندهان هم با گزارش من برایش اضافه‌خدمت زدند و برایش بد تمام شد.
با این اتفاق، حرف‌زدن‌هایم را بیشتر کردم. نفربه‌نفر وقت می‌گذاشتم و سعی می‌کردم با آیه و قرآن و صحبت از وطن و ناموس، انگیزه‌هایشان را همسو کنم. در تعدادی جواب داد و نیروهای خوبی از آنان ساخت، اما اکثریت هنوز نق می‌زدند و از زیر کار شانه خالی می‌کردند. پس از این گفتگوها یکی از سربازان عذاب وجدان گرفت و گفت: «آقای شیراوند، ما رو ببخش. من می‌خوام حقیقتی رو به شما بگم.»
«چی شده؟»
«اون سربازی که به‌عنوان موجی فرستادیم عقب موجی نبود. سر شما کلاه گذاشت.»
«اون سر خودش کلاه گذاشت؛ بر فرض ما نفهمیدیم، خدا هم نمی‌فهمه؟»
چندی گذشت و این بار سروصدا راه انداختند و گفتند فلانی تیر خورده و باید به عقب برود. وقتی نزد او رفتم دیدم اسلحه را بین دو انگشت پا، روی گوشت گذاشته و تیر زده. گفتم: «خجالت بکشید. شما از گلوله فراری هستید، بعد خودتون رو توی همین چاه می‌ندازید و به خودتون تیر می‌زنید؟»
گفتند: «نه، دشمن زده.»
گفتم: «هر کاری می‌کردی دشمن اینجای پا رو نمی‌زد، مگر اینکه پات رو بیرون سنگر بذاری بگی آقای بعثی، بیا اینجا رو بزن!»
گفت: «نه، از کف خورده.»
گفتم: «جانم، تیری که از این سمت می‌خوره با تیری که از اون سمت می‌خوره، زمین تا آسمون فرق داره. با این کارها جز اضافه‌خدمت و تنبیه هیچی نصیبتون نمی‌شه.»

. ««««««« 258 »»»»»»»

البته به آن‌ها حق می‌دادم و بین نیروی داوطلب بسیجی و نیروی سرباز اجباری فرق قائل بودم. به‌هرصورت سعی کردم بار را بیشتر روی دوش معدود بسیجی‌های گروهان بیندازم و در نگهبانی از آن‌ها استفاده کنم. بااین‌حال، یک روز سربازی ادای موج‌گرفته‌ها را درآورد و خودش را به بدحالی زد. من که در موجی شدن، سابقه‌دار محسوب می‌شدم با یک نگاه فهمیدم موجی نیست. خمپاره جای دیگری افتاده بود و او جای دیگری خودش را انداخته بود؛ ولی حاشا نکردم و او را فرستادم عقب. چنین نیرویی اگر می‌ماند هم به دردم نمی‌خورد. از طرفی، گزارشش را به فرماندهان دادم تا از این برگشت سوءاستفاده نکند. فرماندهان هم با گزارش من برایش اضافه‌خدمت زدند و برایش بد تمام شد.
با این اتفاق، حرف‌زدن‌هایم را بیشتر کردم. نفربه‌نفر وقت می‌گذاشتم و سعی می‌کردم با آیه و قرآن و صحبت از وطن و ناموس، انگیزه‌هایشان را همسو کنم. در تعدادی جواب داد و نیروهای خوبی از آنان ساخت، اما اکثریت هنوز نق می‌زدند و از زیر کار شانه خالی می‌کردند. پس از این گفتگوها یکی از سربازان عذاب وجدان گرفت و گفت: «آقای شیراوند، ما رو ببخش. من می‌خوام حقیقتی رو به شما بگم.»
«چی شده؟»
«اون سربازی که به‌عنوان موجی فرستادیم عقب موجی نبود. سر شما کلاه گذاشت.»
«اون سر خودش کلاه گذاشت؛ بر فرض ما نفهمیدیم، خدا هم نمی‌فهمه؟»
چندی گذشت و این بار سروصدا راه انداختند و گفتند فلانی تیر خورده و باید به عقب برود. وقتی نزد او رفتم دیدم اسلحه را بین دو انگشت پا، روی گوشت گذاشته و تیر زده. گفتم: «خجالت بکشید. شما از گلوله فراری هستید، بعد خودتون رو توی همین چاه می‌ندازید و به خودتون تیر می‌زنید؟»
گفتند: «نه، دشمن زده.»
گفتم: «هر کاری می‌کردی دشمن اینجای پا رو نمی‌زد، مگر اینکه پات رو بیرون سنگر بذاری بگی آقای بعثی، بیا اینجا رو بزن!»
گفت: «نه، از کف خورده.»
گفتم: «جانم، تیری که از این سمت می‌خوره با تیری که از اون سمت می‌خوره، زمین تا آسمون فرق داره. با این کارها جز اضافه‌خدمت و تنبیه هیچی نصیبتون نمی‌شه.»

. ««««««« 259 »»»»»»»

این‌ها را گفتم، اما دلم سوخت و برایش درخواست آمبولانس کردم. آقای میرزایی خبردار شد و گفت: «برای این‌گونه افراد آمبولانس نداریم.»
او خودش قبل از اینکه سپاهی شود ارتشی بود و نحوۀ برخورد در نظام را می‌دانست. من به‌فرمان آقای میرزایی، چند روزی سرباز را نگه‌داشتم، اما پایش داشت عفونت می‌کرد و در آن صورت انگشتانش باید قطع می‌شد. ناچار او را به عقب فرستادم و این بار، علاوه‌بر اعلام شفاهی، کتباً نیز گزارش واقعه را ارسال کردم تا با جانبازان و ایثارگران حقیقی مشتبه نشود.
پس از این ماجرا، به مقر فرماندهی رفتم و با آقای احمدوند جانشین گردان، تا جایی که می‌شد بگومگو کردم. گفتم: «صبر این بندگان خدا لبریز شده. یا تعویضشون کنید، یا حداقل نیروی اضافه بدید من بتونم دو روز هم که شده بفرستمشون مرخصی که حال‌وهوایی عوض کنن.»
آقای احمدوند گفت: «همینی که هست. بیش از این نیرو نداریم؛ چه کنیم؟»
گفتم: «اگر شرایط به این سختی دارید به من بسیجی بدید. اگر سرباز می‌دید باید خواب و خوراک و استراحت و مرخصی هم بهشون بدید. این حقشونه.»
این را گفتم و با ناراحتی بیرون آمدم. البته جنگ همین است. گاهی جز داد زدن و گاهی جز داد شنیدن کاری از انسان برنمی‌آید. این را می‌دانستم که فرماندهان هیچ کوتاهی نمی‌کنند و اگر دستشان برسد کم نمی‌گذارند، ولی راه دیگری برای حمایت از نیروهایم جلوی پایم نبود. یک ماه پدافندی تپه‌پنجه‌ای با این اوصاف ادامه پیدا کرد و پس از آن، با آمدن نیروی تازه‌نفس، تعویض شدیم.
***
چند ماه بعد، حاج‌مهدی ظفری را در قم دیدم. او با حضور حاج‌میرزا سلگی در بخش ستادی سپاه، فرماندهی گردان حضرت اباالفضل(ع) را به‌عهده گرفته بود و با شناختی که از من داشت، برای حضور در گردان دعوت کرد. مرحلۀ دوم عملیات نصر8 در ارتفاعات ماووت، در شرف وقوع بود و گردان برای حضور در این عملیات، سازمان‌دهی می‌شد.
خبر را به طلاب مدرسۀ مهدی موعود رساندم و این بار در اتفاقی بی‌نظیر، سی نفر روحانی با همدیگر اعزام شدیم. مقصد آغازین ما پادگان چهارزبر بود که عقبۀ لشکر در منطقۀ غرب کشور به‌شمار می‌رفت. در پادگان، به‌صف شدن سی روحانی پیشاپیش گردان، نمای زیبا و غرورآفرینی داشت. خیلی از گردان‌ها نزد حاج‌مهدی ظفری می‌آمدند و می‌گفتند چند تا از این روحانیون را به ما بده؛ اما حاجی با لبخند می‌گفت: «نمی‌شه؛ اینا خط‌شکن‌های ما هستن و روی شهادتشون حساب باز کردم.»

. ««««««« 260 »»»»»»»

وقتی قرار شد روحانیون برای نمازجماعت به گردان‌های دیگر بروند و سریع برگردند، حاجی کوتاه آمد. گردان ما شده بود سازمان تبلیغات. قبل از اذان، تعداد زیادی ماشین تبلیغات می‌آمد دنبال ائمۀجماعت و بعد از نماز، آن‌ها را برمی‌گرداند. دوستان طلبه در همۀ دسته‌ها سازمان‌دهی شده بودند، اما پیشنهاد دادم قبل از شروع به کار گردان، همه باهم یک پیاده‌روی تاکتیکی داشته باشیم و این همبستگی را حفظ کنیم. صبح زود، همۀ دوستان با رعایت نظم، با پوتین‌های واکس‌زده، لباس‌های خاکی و عمامه‌به‌سر، به‌ستون می‌شدیم و کوهنوردی می‌کردیم.
بچه‌ها ما را دستۀ «آخوندها» نامیده بودند و به همدیگر نشان می‌دادند. بعد از آن، در دسته‌های خود پخش می‌شدیم و کارهای روزانه را شروع می‌کردیم. همین سحرخیزی و نظم الهام‌بخش دیگر برادران بود و به اجرای هرچه بهتر برنامه‌های روزانه کمک می‌کرد.
پس از این وقفه در پادگان، به‌سمت منطقۀ عملیاتی راه افتادیم. ابتدا به بانه رفتیم و از آنجا با کامیون‌های مهروموم‌شده، به‌نحوی که دشمن شک نکند به ارتفاعات مرزی بوالحسن رسیدیم. تاریکی شب که پردۀ استتار انداخت، به‌ستون شدیم و مخفیانه با عبور از ارتفاعات پرپیچ‌وخم ماووت از کوه گمو گذر کردیم. پس از آن، با عبور از پل سیدالشهدا، به‌سمت ارتفاع گُرده‌رَش تغییر مسیر دادیم و با عبور از یک رودخانۀ فصلی، خودمان را تا پای قلۀ گرده‌رش رساندیم.
هدف از عملیات نصر8 تصرف همین ارتفاع بود که خط‌الرأس کشیده‌ای داشت و مثل سلسله‌قلل به‌نظر می‌رسید. در مرحلۀ اول عملیات، لشکرهای مختلف از نقاط مختلف به این منطقۀ وسیع حمله کرده بودند و در مرحلۀ دوم، یال جنوبی ارتفاع نصیب گردان ما شده بود.
در گرده‌رش، دشمن بر قلۀ آن موضع داشت و ما زیر پایش بودیم. کمی بالا کشیدیم و در غار بزرگی مستقر شدیم که به‌راحتی یک گردان در آن جا می‌شد. تا اطلاع ثانوی آزادباش دادند و دیگر خبری نشد. صدای نم‌نم باران در کوهستان به گوش می‌رسید و غار از نفس یک گردان آدم، دم کرده بود. زمان طلایی حمله در حال سپری شدن بود و فرصت شبیخون داشت از بین می‌رفت. رفت‌وآمد‌های علی‌آقا چیت‌سازیان و نیروهای اطلاعاتی‌اش غیرطبیعی بود و خبر از مشکلی می‌داد.

.

. ««««««« 261 »»»»»»»

با طلوع فجر، نمازم را زیر سقف کوتاه غار، نشسته خواندم و بعد از تعقیبات، کاری نداشتم. قدری چرت زدم. بیدار که شدم باران قطع شده بود و هوا رو به طلایی شدن بود. از اینکه آب‌وهوا برای عملیات آماده است خوشحال شدم، اما باز خبری از عملیات نشد. از این بی‌تحرکی خسته شدیم. یکی از رزمنده‌ها افسر نیروی هوایی ارتش بود و به‌عنوان بسیجی داوطلب به جبهه آمده بود. در آن شرایط گفت: «بچه‌ها، برای اینکه روحیه بگیرید، شعری می‌خونم شما آهسته با من تکرار کنید:
صبح که ساعت چهار برپا می‌زنن می‌خوریم چای شیرین با خوشگل بربری
بربری بربری. بربری بربری.»
شعر با لحن ملایمی ‌شروع می‌شد و وقتی به بربری‌ها می‌رسید سبک مرگ بر شاه زمان انقلاب را می‌گرفت و آخرین بربری محکم و کوبنده ادا می‌شد. با این شعر، شوری در بچه‌ها افتاد و با همخوانی و کف‌زنی با او همراه شدند. گفتم: «چه خبرتونه؟ منطقه رو گذاشتید روی سرتون.»
حاج‌مهدی ظفری که فکر روحیۀ بچه‌ها بود، چیزی نگفت و خستگی بچه‌ها حسابی دررفت.
آن شب را هم در غار ماندیم و پس از استراحتی کافی، به روز دوم رسیدیم. از نیمۀ روز، باران دوباره آغاز شد و این بار شدید و سیل‌آسا باریدن گرفت. اگر هنوز ذره‌ای امید برای انجام عملیات باقی مانده بود، با این باران نا‌امید شد. بعدازظهر علی‌آقا چیت‌سازیان آمد و گفت: «شب عملیات، تیم گشتی‌های دشمن رو که به شناسایی اومده بودند اسیر کردیم. توی بازجویی‌ها متوجه شدیم عملیات لو رفته و بعثی‌ها منتظر ما هستن. پس از بررسی‌های فراوان به این نتیجه رسیدیم که انجام عملیات به صلاح نیست و باید برگردیم.»
زیر باران شدید آذرماه، از غار بیرون زدیم و به‌سمت عقبه به‌راه افتادیم. در روز که به قلۀ گرده‌رش نگاه کردم واقعاً عظمت داشت و رسیدن به فراز آن ساعت‌ها طول می‌کشید. وقتی به پل رودخانۀ فصلی رسیدیم، آب بالا آمده بود و جریان تند آب به پایمان می‌خورد. ما که جلوتر بودیم با کمک طنابی که برای حفظ تعادل کشیده بودند رد شدیم و آن‌سوی رودخانه منتظر بچه‌ها ماندیم.
در همین هنگام، رودخانه طغیان کرد و بچه‌هایی که در حال عبور بودند در آب شناور شدند. دست همه به طناب بود. شیخ آیت زرینی که نزدیک‌تر بود را می‌دیدم که زیر آب می‌رود و درمی‌آید و درعین‌حال، تلاش می‌کند خود را از سیلاب خارج کند. در همین شرایط حساس ناگهان طناب پاره شد و آب همه را با خود برد. بچه‌ها سریع به پایین‌دست دویدند و توانستند عده‌ای را از آب بگیرند. شیخ آیت نجات پیداکرد و وقتی به ما رسید غرق در گل بود و نای راه رفتن نداشت.

. ««««««« 262 »»»»»»»

از بین افراد غرق‌شده، علی ملکی و حمیدرضا قبادی مفقود شدند و هرچه گشتند، نتوانستند آن‌ها را پیدا کنند. آن‌ها در همان صحنه به‌شهادت رسیدند و پس از چهار ماه، پیکرشان بازگشت. با طغیان رودخانه، نیمی ‌از گردان پشت آب گیر کردند و ما مجبور به حرکت شدیم.
شیخ دانیال زرینی که بزرگ‌تر از همۀ ما بود، جلودار شد و در بین گل‌ولای شروع به حرکت کرد. ایشان قد رشیدی داشت و با پاهای بلندش، تندتند گام‌های بلند برمی‌داشت. به شیخ گفتم: «کمی مراعات ما رو هم بکن. ما دو قدم باید بیایم تا یک قدم شما بشه.»
می‌گفت: «نه، باید راه بیاید.»
ازآنجاکه آن عملیات بیشتر در غار گذشت، بین ما رزمندگان به عملیات «غار» معروف شد. پس از ناکامی ‌ما در اجرای عملیات و بازگشت به عقبه، گروهی برای اجرای یک عملیات جدید سازمان‌دهی شدند و قرار شد جلو بروند. حاج‌مهدی ظفری در لحظه حرکت، نام من، شیخ حمزه سوری و شیخ خلیل احمدوند را خط زد و گفت: «شماها بمونید؛ شما رو نیاز دارم.»
گفتم: «حاجی، ما طلبه‌ها باید خط‌شکن باشیم، باید جلودار باشیم. جای ما اینجا نیست.»
اما حاجی به‌هیچ‌وجه زیر بار نرفت و ذره‌ای از مواضعش کوتاه نیامد. انگار قلبم به ماشین حمل نیروها بند بود و با رفتنش داشت از جا کنده می‌شد. شیخ خلیل یواشکی سوار شد که برود. گفتم: «بیا الان قتیل‌الحمار می‌شی. باید اجازۀ فرمانده رو بگیریم و بریم.»
همین‌طور که به حاج‌مهدی خواهش و تمنا می‌کردم، ناخودآگاه مثل بچه‌ها، پایم به زمین کوبیده می‌شد و التماس از زبان بدنم می‌ریخت. رزمنده‌ای آن‌طرف‌تر ایستاده بود و با دیدن رفتار من گفت: «خب اگر می‌ترسید نیاید جبهه. مجبور که نیستید.»
با نگاهم به او گفتم: «ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی!»
او دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت: «چرا وقتی می‌ترسید می‌آید جبهه؟»
روح‌الله سوری سرش داد زد و گفت: «اول بیا ببین اینا برای چی التماس می‌کنن، بعد حرف بزن.»

. ««««««« 263 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

آن روز هرچه کردیم، حاج‌مهدی ما را به عملیات نفرستاد و اتفاقاً عملیات لغو شد و بچه‌ها برگشتند. این بار مأموریت یافتیم برای حفظ و حراست از حملات دشمن در خطوط پدافندی مستقر شویم. منطقۀ مرتفعی در زیر ارتفاعات گمو به من سپرده شد تا به‌همراه هفتاد-هشتاد نیرو از آن پاسبانی کنیم. منطقه از لحاظ موانع طبیعی، تقریباً مثل تپه‌پنجه‌ای بود و از لحاظ مکانی، فاصلۀ چندانی با آن نداشت.
یک کیانی در آنجا با ما بود که علی‌رغم جثۀ ضعیفش، بسیار پرتلاش و کاری بود. ما به‌زبان محلی به او پوشله می‌گفتیم. بااینکه شب‌کوری داشت و چشمش در شب نمی‌دید، اصرار داشت شب‌ها نگهبانی بدهد و برای این ارادۀ قاطع، راهکار داشت. او چوب بلندی دست می‌گرفت و با گوش تیزش اگر کوچک‌ترین صدایی می‌شنید، چوب را به‌سمت آن می‌چرخاند. اگر چوب به کسی می‌خورد ایست می‌داد و اگر جوابی از نیروهای خودمان نمی‌شنید با تیراندازی ما را خبر می‌کرد.
من با حاکم شیراوند و خدامراد کیانی هم‌سنگر بودم. روزی سر سفره نشسته بودیم و داشتیم ناهار ساده‌ای می‌خوردیم. در همین هنگام، بچه‌ها با تلفن قورباغه‌ای مرا خبردار کردند و گفتند: «بدو، عراقی‌ها اومدن.» من بادگیر خود را در سوراخی چپانده بودم. با این خبر، سریع بادگیر را بیرون کشیدم، اما همراه بادگیر چند تکه گوشت قرمز بیرون آمد و توی سفره افتاد.
حاکم و خدامراد انگار جن دیده باشند سفره را پس زدند و شروع کردند دست‌وپا زدن. جلو که آمدم دیدم چند بچه‌موش تازه متولد شده روی تکه‌های نان افتاده است. من با دیدن پوست نازک و بی‌موی موش‌ها حالم به‌هم خورد و ناهار نصفه‌ونیمه را بالا آوردم. حاکم و خدامراد هم هنوز خودشان را عقب می‌کشیدند و با وضع خنده‌داری فرار می‌کردند. هرگاه به نمازجمعۀ نهاوند می‌روم حاکم را می‌بینم که با پسرش به نمازجمعه آمده. آنجا دوباره یادی از این خاطره می‌کنیم و به پسرش می‌گویم که «بابات از موش می‌ترسید».
چند لحظه‌ای مشغول بالا آوردن شدم و همین‌که حالم خوب شد، به بچه‌ها گفتم: «خودتون یه فکری بکنید، من رفتم.»
دیگر از خیر بادگیر گذشتم و دویدم. وقتی به سنگر کمین رسیدم دیدم از بعثی‌ها خبری نیست و بچه‌های اطلاعات‌عملیات با بعثی‌ها اشتباه گرفته شده‌اند.

. ««««««« 264 »»»»»»»

یک روز به‌طور غیر طبیعی، مورد حملۀ خمپاره‌ای قرار گرفتیم و همه به سنگرها پناهنده شدند. از شدت آتش، پرنده‌ای در تپه پر نمی‌زد و جنبنده‌ای روی زمین پیدا نمی‌شد. ناگهان میان صدای انفجارها صدایی بلند شد: «سنگر مجید مولوی رو زدن.»
مجید از طلبه‌های خوب ما بود. هرطور شده خودم را به سنگر مجید رساندم و دیدم با شکمی پاره وسط سنگر افتاده است. هم‌سنگر‌های او وضع خوبی نداشتند. امدادگرها به کمک آمدند و آن‌ها را از آن سنگر خارج کردند. در همان لحظه، از سمت چپ ما در دامنۀ گمو دود و گردوخاک بلند بود و مشخص بود حمله‌ای همه‌جانبه در دستور کار ارتش بعث عراق است. دوباره به سنگر برگشتم و این بار با دوربین، گمو را زیر نظر گرفتم. لشکر 57 حضرت اباالفضل لرستان آنجا مستقر بود و سنگر‌های گردان ثارالله بروجرد به‌خوبی دیده می‌شد. اگر دشمن این منطقه را می‌گرفت، می‌توانست جادۀ پشت آن را تصرف کند و راه ارتباطی ما و تمام محورهایی که سمت راستمان قرار داشت را به عقبه ببندد. پای دوربین، سنگرهای گردان ثارالله را دیدم که یک‌به‌یک خالی می‌شود و بعثی‌ها سنگربه‌سنگر جلو می‌آیند.
کار به عقب‌نشینی کشیده بود و ما خودمان را برای جنگ در محاصره آماده کردیم. یک ساعتی بیشتر نگذشت که ورق برگشت و معرکۀ جنگ شاهد صحنه‌ای بی‌نظیر و دلاورانه شد. نیروهای گردان حمزه که در خط جانبی آنان حضور داشتند با جلو آمدن دشمن، غیرتی شدند و با شال و «سِتره» که لباس محلی لک‌هاست، و با سر دادن «گاله» به جنگ با دشمن آمدند. از آن فاصله، تحیر و اضطراب را می‌شد در لشکر کماندوهای کلاه‌قرمز دشمن دید. از هیبت آنان جا خورده بودند و از همان راهی که آمده بودند برگشتند. با خوشحالی و تعجب به بچه‌ها گفتم: «بچه‌های گردان حمزه رو ببینید چه می‌کنن!» آن‌ها فقط به عقب زدن دشمن راضی نشدند و با پیشروی خود یکی از تپه‌هایی که دست دشمن بود را هم تصرف کردند.
***
با تمام شدن مأموریت پدافندی، پس از دو ماه به خانه برگشتم. جبهه رفتن‌های نسبتاً طولانی‌ام اقتضا می‌کرد در ایام استراحت در خدمت خانواده باشم و نبودن‌هایم را جبران کنم. برای همین، خودم را برای یک دل سیر در برزول ماندن آماده کردم.
هنوز چند روزی نگذشته بود که زمزمه‌های عملیات بیت‌المقدس2 به گوش رسید. اصلاً دلم رضا نمی‌داد نقشی اگرچه ناچیز در جبهه داشته باشم یا کاری از دستم بربیاید و آن وقت در خانه بمانم. با همسرم مشورت کردم و گفتم: «دعوت شده‌ام.»

. ««««««« 265 »»»»»»»

«خیر باشه. کجا؟»
«جبهه.»
«تو که تازه اومدی.»
«دعوت شهداست. هر کسی این کارت دعوت رو نداره.»
«عیبی نداره، به‌هرحال من هم توی این جنگیدن‌ها شریک هستم و اجر می‌برم.»
راست می‌گفت. او حق‌السهم اساسی در تمام مجاهدت‌هایم داشت و با وقوف به این مسئله بود که صبر پیشه می‌کرد.
با خانواده خداحافظی کردم و برای حضور در جبهه، به گردان حضرت اباالفضل(ع) اضافه شدم. این بار مقصدمان جنوب کشور و اردوگاه شهید مدنی دزفول بود. حدود یک ماهی که آنجا بودیم در سدّ گتوند تمرینات آبی-خاکی دیدیم. قبل از کربلای4، یگان غواصی به لشکر انصار اضافه شده بود، اما با حجم تلفات آن گردان، اکثریت نیروها تازه‌وارد بودند. پوشیدن لباس غواصی برای من خاطره‌انگیز بود و مرا به دوران خوش حضور در واحد اطلاعات می‌برد؛ اما برای دیگر دوستان تجربه‌ای سخت و نفس‌گیر بود. با زحمتی که رزمندگان در امر تمرین و آموزش متحمل شدند، روزبه‌روز به آمادگی لازم برای عملیات نزدیک‌تر می‌شدیم و خود را در منطقه‌ای شبیه به فاو یا شلمچه برای عملیاتی آبی-خاکی تصور می‌کردیم.
یک روز به‌گمان اینکه در همان حوالی حاضر می‌شویم، راه افتادیم و به‌طور غیرمنتظره‌ای، از ایستگاه قطار سر درآوردیم. گفتیم: «مگه می‌خوایم بریم مشهد که اومدیم ایستگاه قطار؟»
گفتند: «این قطار مستقیم می‌ره به غرب کشور. ادامۀ مأموریت ما اونجاست.»
واقعاً هم یکسره رفت و با حداقل توقف ما را به مراغه رساند.
ایرج ظفری افتخار داده بود و به‌دعوت حاج‌مهدی، برادرش به گردان آمده بود. با او، شیخ حمزه سوری، نظام کیانی، عموعیسی فلکی هم‌کوپه بودیم. ایرج وسایلش را گذاشت و رفت بین نیروها. او بااینکه جزو کادر گردان بود اما طوری با بچه‌ها بُر خورده بود و شوخی و بگوبخند می‌کرد که شده بود یکی از آن‌ها. اگر رهگذری به کوپۀ آن‌ها می‌آمد و می‌خواست فرمانده را بشناسد هیچ رنگ و نشانی از جایگاه و پرستیژ برای شناسایی او پیدا نمی‌کرد.

. ««««««« 266 »»»»»»»

روی پل زنجان-میانه، بچه‌ها همه باهم یک دو سه گفتند و ترمز قطار را کشیدند. جیغ گوش‌خراش کشیده شدن چرخ قطار بر روی ریل بلند شد و قطار ایستاد. مسئول قطار برای پیدا کردن شخص خاطی آمد، ولی وقتی دید همۀ کوپه‌ها باهم ترمز کشیده‌اند کم مانده بود گریه کند. ایرج جلو افتاد و با معذرت‌خواهی، از اقتضای جوانی بچه‌ها گفت و مسئول را راضی کرد تا دوباره قطار حرکت کند.
قطار به مراغه رسید. شب را در مسجدی سپری کردیم و صبح زود به‌سمت ارتفاعات ماووت راه افتادیم. مقر ما قبل از شهر ماووت، در موقعیت شهید شکری‌پور قرار داشت. آنجا سنگرهای خوب بتنی زیر کوه درست کرده بودند و در آن مستقر بودیم. مرحلۀ اول عملیات بیت‌المقدس2 انجام شده بود و درگیری شدیدی در خط مقدم حاکم بود. ما در آنجا منتظر دستور برای الحاق به خط مقدم بودیم.
من آستر اورکتی داشتم و به‌خاطر سرمای زمستانی، آن را زیر بادگیر می‌پوشیدم. یک لحظه بادگیر را در آوردم و با آستر در محوطه بودم که حاج‌مهدی گفت: «همین الان خودت رو به خط برسون. آقای نساج مسئول محور لشکر رو پیدا کن و بگو من‌و مهدی فرستاده، اومدم خط رو ببینم.»
من فقط به‌اندازۀ برداشتن کوله و خداحافظی با دوستان درنگ کردم و سوار تویوتایی شدم که به‌سمت خط می‌رفت.
در خط اوضاع به‌هم‌ریخته بود و بلبشویی برپا بود. از هرکس سراغ نساج را می‌گرفتم، پی کاری بود و فرصت دیدنم را نداشت، بلکه زیرلب جوابی می‌داد و می‌رفت. آن‌هایی هم که فرصت داشتند کمی براندازم می‌کردند و با دیدن قیافۀ غریب و آستر غلط‌اندازم می‌پرسیدند کی هستی و چرا دنبال نساج می‌گردی؟ هرچه سنگرها را زیر آتش سنگین خط، زیرورو کردم نه اثری از نساج پیدا شد و نه خبری.
همان موقع شانزده اسیر بعثی را می‌خواستند به عقبه بفرستند. با خود گفتم حالا که نتوانستم مسئول محور را پیدا کنم لااقل در برگرداندن اسرا کمک‌کار باشم. همراه دو نگهبان نوجوان شدم و به سهم خود اسرا را سروسامان دادم. در راه، گروهی از خبرنگاران خارجی ما را نگه داشتند. رزمنده‌ای که همراهشان بود گفت: «چیزی بگو.»

..

. ««««««« 267 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

گفتم: «چی بگم؟»
گفت: «شعری چیزی بخون که روحیۀ بسیجی‌ها منعکس بشه.»
من هم به یاد شهید عزیز حاج‌محسن امیدی «دایه دایه وقت جنگه» را برایشان خواندم.
با رسیدن به عقبه، اسرا را سوار آیفا کردیم و خودم سوار کامیونی شدم که به عقب برمی‌گشت. راننده تبریزی بود و تُرک‌زبان. وقتی فهمید همدانی هستم شروع کرد ترکی حرف زدن. گفتم: «من ترکی بلد نیستم؛ ما از لرهای همدان هستیم.»
گفت: «مگه می‌شه؟ همدان که لر نداره، همه ترک هستن.»
گفتم: «نه، اتفاقاً اکثریت لر زبان هستن.»
راننده باور نکرد و به من مشکوک شد. وقتی به دژبانی رسیدیم از ماشین پیاده شد و مرا نشان دژبان داد و گفت: «من به این مشکوکم؛ احتمالاً منافق باشه.»
دژبان مرا از ماشین پیاده کرد. به نگهبانی برد و بازجویی‌ها شروع شد. دژبان گفت: «کی هستی و اینجا چه می‌کنی؟»
«از لشکر انصارم و فرمانده‌مون...»
«پس چرا مقرتون نیستی؟ کجا داری فرار می‌کنی؟»
«فرار چیه؟ فرمانده‌مون من‌و پی مأموریتی به خط فرستاد. می‌دونی چیه؟ این راننده بنده‌خدا نمی‌دونست همدان لر داره و اصرار داشت ترکی حرف بزنم. من چه‌کار کنم؟»
از اقبال خوبمان دژبان می‌دانست همدان لر دارد و برایم ماشینی جور کرد تا به مقر شهید شکری‌پور برگردم. وقتی رسیدم غروب شده بود. ماوقع را به حاج‌مهدی گفتم. حاجی گفت: «اشکالی نداره؛ فردا حرکت می‌کنیم و همون موقع هماهنگی ها رو انجام می‌دیم.»
فردای آن روز، بارندگی شدیدی بود. با ماشین‌ها به‌سختی در گل‌ولای حرکت کردیم و خود را به شهر ماووت رساندیم. مدرسه‌ای به‌عنوان محل اسکان فراهم شده بود. آتش خمپاره‌ایِ دشمن نقطه‌به‌نقطۀ شهر را می‌زد و مدرسه در امان نبود. همان روز گوشه‌ای از مدرسه هدف قرار گرفت و تعدادی شهید و مجروح شدند. بعد از انفجار، شیخ تورج جلالوند را دیدم که سر روی آرپی‌جی‌اش گذاشته بود و با حال نزاری گریه می‌کرد.
گفتم: «چی شده شیخ؟»
گفت: «لروند شهید شد.»
لروند رزمندۀ غیور و جنگاور دلیری بود. او علاوه‌بر اینکه داماد خانوادۀ جلالوند بود با جلالوند رفاقتی عجیب داشت. گفتم: «خوشا به سعادتش. اینکه بی‌قراری نداره. شما طلبه‌ای، باید صبوری کنی.»
گفت: «نه، دیگه بعد از لروند نمی‌تونم زنده بمونم. دیگه تحمل دنیا رو ندارم و باید بهش ملحق بشم.»

. ««««««« 268 »»»»»»»

همان شب از شهر بیرون زدیم و وارد عملیات شدیم. ابتدای مسیر، هبت‌الله شیراوند که با ما خویشاوندی هم داشت، درد کلیه گرفت و از درد به خود می‌پیچید. دردهای عجیب‌وغریبش را در برزول دیده بودم و حالا در سرمای کوهستانی و دقیقاً در شب عملیات، دوباره این دردها به‌سراغش آمده بود. وقتی حال‌وروزش را دیدیم به‌دستور حاج‌مهدی او را به عقب برگرداندیم و دوباره به بچه‌ها ملحق شدیم. حاج‌مهدی از عمد، من و شیخ حمزه را در گروهان‌ها سازمان‌دهی نکرده بود تا دم دستش باشیم و اگر کاری غیرمنتظره پیش آمد انجام دهیم.
معرکۀ نبرد در جادۀ ماووت-سلیمانیه بود. جایی که یک سرش دست ما و سر دیگرش دست عراقی‌ها بود. در نقطه‌ای از مسیر، نیروهای صدام به‌خوبی موضع گرفته بودند و راه ما را برای پیشروی سد کرده بودند. سه تپۀ تا بن دندان مسلح، به‌صورت ردیف در سمت راست جاده و یک پاسگاه و تپه‌ای دیگر در سمت چپ جاده، مواضع بعثی‌ها بود. ما به‌جای اینکه از روبه‌رو با آن‌ها بجنگیم و وارد جاده‌ای شویم که به تله بیشتر شبیه بود، جاده را دور زدیم و از سمت پاسگاه با آن‌ها درگیر شدیم.
در همان ساعات نخست حمله، با کمک آتش توپخانه و دلاوری بچه‌ها، پاسگاه در هم کوبیده شد و با عقب راندن سربازان مستقر در آن، به «پاسگاه خرابه» معروف شد. پس از پیدا کردن جای پا در پاسگاه خرابه، گروهان شهید رجایی برای فتح تپۀ مجاور به‌سمت راست رفت و بعد از آن وظیفه داشت به آن‌سوی جاده برود و تپه اول را بگیرد. گروهان شهید بهشتی هم باید به آن‌طرف جاده می‌رفت و تپۀ دوم و سوم را تصرف می‌کرد که برای شناسایی بهتر، روی آن اسم گذاشته بودیم و به آن تپۀ وسط و تپۀ شمشیری می‌گفتیم.
به‌همراه گروهان شهید بهشتی وارد کانالی اریب شدیم که به‌سمت تپۀ وسط و تپۀ شمشیری ‌می‌رفت. دشمن تمام منطقه را زیر آتش و تیر مستقیم گرفته بود و کانال تنها پناهگاه امن ما محسوب می‌شد. اما همین کانال با برف و باران، به‌غایت چسبنده شده بود و راه رفتن در آن هیهات بود. چکمه‌ها یکی پس از دیگری در گل می‌رفت و قدم از قدم برداشته نمی‌شد.

. ««««««« 269 »»»»»»»

شیخ رحمت موسیوند جلوی من در گل گیر کرد. به بالای کانال رفتم و دستش را کشیدم، اما فایده نداشت. دست‌آخر دو سنگ بزرگ در دو طرف کانال گذاشتم، پایم را روی آن ستون کردم و با کتفم شیخ رحمت را به بالا هل دادم تا بالاخره از آن مخمصه بیرون آمد و راه کانال باز شد.
کانال تا جاده می‌رفت و از جایی سر درمی‌آورد که جاده پل شده بود و زیر آن، محل عبور آب‌های فصلی بود. بچه‌های امداد همان‌جا سنگر گرفتند و بساطشان را پهن کردند. تپۀ اول توسط گروهان شهیدرجایی فتح‌نشده، گروهان شهیدبهشتی به‌فرماندهی احمد کرمعلی برای به‌دست آوردن تپۀ وسط و تپۀ شمشیری به خط زد. جنگ تمام‌عیاری در حال رخ دادن بود. حاج‌مهدی پای پل، به من و شیخ حمزه گفت: «گره به کار گروهان شهید رجایی خورده. سری بهشون بزنید و برام خبر بیارید.»
همین کانال را دوباره برگشتیم. آن‌قدر زمین کانال چسبنده و حرکت در آن طاقت‌فرسا بود که از خیر آن گذشتیم و گلوله‌های بیرون کانال را به جان خریدیم. با دویدن در بیرون کانال، نرسیده به پاسگاه خرابه، خودمان را در شیب تپه انداختیم و بالا رفتیم. این راه میان‌بر دقیقاً مقابل چشم بعثی‌ها بود و تیر و رگبار زیادی می‌آمد؛ اما کمبود وقت، راه دیگری برایمان نگذاشته بود. اهمیت ندادیم و خودمان را به بالای تپه رساندیم.
این تپه دقیقاً روبه‌روی تپۀ اول بود. دشمن در آن‌سوی جاده 30 الی 40 متر بیشتر با این تپه فاصله نداشت و نمی‌گذاشت رزمندگان گروهان شهید رجایی نفس بکشند. یا تیر و رگبار می‌گرفت یا از سنگرهای نزدیک‌ترِ خود بر روی تپه نارنجک می‌انداخت. بچه‌هایی که ضرب‌دست خوبی داشتند این کارشان را بی‌جواب نمی‌گذاشتند و به‌سمت آن‌ها نارنجک می‌انداختند.
در همان ابتدای کار، به تپۀ اول حمله شده بود و ضمن دستیابی به نقطه‌هایی ازآن، دشمن به‌کمک نیروی تازه‌نفس توانسته بود دوباره تپه را بگیرد و جای پای خود را محکم کند. با شیخ حمزه از کنار سنگرها عبور می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. تعداد شهدا و مجروحان به‌وضوح زیاد بود. هر شهید و مجروح گوشه‌ای افتاده بود و کار از دست امدادگران و نیروهای تعاون گردان خارج شده بود.
لحظه‌ای شیخ حمزه رفت تا با فرمانده گروهان؛ آقای مالمیر صحبت کند. من هنوز سنگرها را برانداز می‌کردم که دیدم شیخ تورج جلالوند ورودی سنگر را صندلی کرده است. پایش آویزان است و سر را به زیر انداخته. سلام کردم، سلامم را جواب نگفت. نگران شدم. برای اینکه ببینم چه اتفاقی افتاده، دستی به شانه‌اش گذاشتم که بدن بی‌جانش سنگینی کرد و با صورت به زمین افتاد. دستان سردش نه نبضی داشت و نه نفس می‌کشید. تورج خیلی وقت بود شهید شده بود.

. ««««««« 270 »»»»»»»

شیخ حمزه را صدا زدم و گفتم: «فکری به حال شهدا و مجروحان کنیم.»
آقای مالمیر تأیید کرد و گفت: «مجروح‌ها رو عقب ببرید. اونا خیلی دست‌وپاگیر هستن. اگر بعثی‌ها جلو بیان جز اینکه اسارتشون رو ببینیم کاری از ما برنمی‌آد.»
سنگربه‌سنگر مجروحان را از گوشه‌وکنار جمع کردیم و آوردیم یک جا. وقتی همگی جمع شدند نتیجه خیره‌کننده بود. نزدیک 20 تا 25 مجروح در تپه بود که همگی باید به عقب می‌رفتند. حالا ما دو نفر، با این‌همه آدم چه می‌کردیم؟ یکی چشمش ترکش خورده بود و دیگری خون‌ریزی داشت. یکی از درد به خود می‌پیچید و آن‌یکی موجی شده بود. با آن‌ها حرف زدم که خودشان را تکانی بدهند و با ما همراه شوند. بعضی را با ترس و بعضی را با روحیه دادن سرپا کردم. پنج تایی از آن‌ها وضع وخیمی ‌داشتند و جز با برانکارد نمی‌شد آن‌ها را جابه‌جا کرد. بقیه را ستون کردیم. شیخ حمزه جلو افتاد و من عقب‌دار شدم.
آنچه ما آنجا دیدیم وصف‌ناپذیر است. از طرفی، طاقت مجروحان به دور زدن تپه نمی‌کشید و مسیر میان‌بر آماج گلوله‌های دشمن بود. همچنین شیب سخت تپه، راه رفتن را سخت می‌کرد و مزید بر آن، بر اثر بارندگی لیز و لغزنده شده بود. دیده‌ها را با هیچ زبانی بیان نمی‌شود. تمام بار این ستون بر دوش من و شیخ حمزه بود و مسئولیت آن بر شانه‌هایمان سنگینی می‌کرد. اما از طرف دیگر، صحنه‌های عجیبی برابر دیدگانمان رقم می‌خورد.
مجروحان از ابتدا تا انتها قطار شده بودند و دست بر شانۀ هم، خودشان هوای یکدیگر را داشتند. این وسط یکی می‌افتاد و آنکه چشمش زخمی ‌بود وقتی می‌فهمید جلویی‌اش نیست، با صدا و دست زمین را می‌جست و او را بلند می‌کرد. یک لحظه همین که چشم نداشت دستش رها می‌شد و ستون می‌برید؛ نفر جلویی از یکسو بقیه را نگه می‌داشت تا او برسد و نفر پشت‌سر از سویی دیگر هدایتش می‌کرد تا جلویی را پیدا کند. یکی خون‌ریزی داشت و بی‌رمق شده بود دیگری او را هل می‌داد تا جا نماند. چفیه و پانسمان یکی شل می‌شد و دیگری برایش محکم می‌کرد. یک لحظه دیدم یکی سر خورد و پایین رفت، دویدم و او را از پایین آوردم. همۀ این‌ها در حالی بود که گلوله‌های دشمن کنارمان می‌نشست و در تیررس گلوله‌ها بودیم. کمک خدا و همدلی بچه‌ها جواب داد و یک‌دفعه چشم باز کردیم و خودمان را در سنگر امداد دیدیم. اگر به ما دو نفر بود، هیچ‌گاه نمی‌توانستیم این‌همه مجروح را ردیف کنیم و نجات دهیم.

. ««««««« 271 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

حاج‌مهدی منتظر خبر ما بود. تپۀ وسط و تپۀ شمشیری توسط گروهان شهید بهشتی فتح شده بود و می‌خواست بداند تپۀ اول چقدر زهر دارد. گفتیم آنچه ما دیدیم پافشاری همه‌جانبۀ نیروهای بعثی در این تپه است و دشمن به این راحتی عقب نمی‌رود. حاجی همان‌جا تصمیم گرفت به عقب برود و با گروهان شهید باهنر که به‌عنوان احتیاط در عقبه بود برای فتح این تپه بیاید.
نماز صبح را همان‌جا خواندیم. بعد از نماز، حاج‌مهدی گفت: «من می‌رم، اما ایرج توی پاسگاه خرابه‌س و از اونجا داره کارو مدیریت می‌کنه. با شیخ حمزه برید کمکش.»
نرسیده به پاسگاه خرابه، چیزی شبیه نارنجک کنار ما افتاد و صدایش ما را ترساند. خواستیم پناه بگیریم که ایرج داد زد: «ها؟ کجا دارید می‌رید؟»
وقتی فهمیدیم ایرج سنگ انداخته و در این شرایط هم شوخی را رها نمی‌کند، خندیدیم. با رفتن حاج‌مهدی به عقبه، فرماندهی کل گردان افتاد به دوش ایرج؛ کاری که این جوان 24ساله به بهترین شکل انجام می‌داد و ما را مبهوت خودش کرده بود. ایرج بی‌سیم را دست گرفته بود و از کنار آن جنب نمی‌خورد. بدون استفاده از نقشه، آدرس می‌گرفت و آدرس می‌داد. هم‌زمان تقاضای آتش‌تهیه می‌کرد و در پناه آن، نیروها را جابه‌جا می‌کرد و در مجموع، کاری کرد که راه نفوذ دشمن از هرجهت بسته شود.
دشمن در تپۀ شمشیری حالت محاصره ایجاد کرده بود. هم از سمت چپ، یعنی سلیمانیه، و هم از بالا این تپه را می‌زد. ایرج همین شرایط را برای دشمن در تپۀ اول ایجاد کرد و گروهان شهید بهشتی را از تپۀ وسط و گروهان شهید رجایی را از پایین بر آن‌ها متمرکز کرد. تا ظهر نظم و نظام خوبی بر گروهان‌ها حاکم شد و فقط کمک گروهان شهید باهنر را کم داشتیم تا معرکه را قبضه کنیم.
حوالی ظهر، خمپاره‌ای در پاسگاه خرابه فرود آمد و ایرج و شیخ حمزه زخمی ‌شدند. ترکش به ساق پای شیخ حمزه و کاسۀ زانوی ایرج خورد و هر دو را زمین‌گیر کرد. بااین‌حال، ایرج پای بی‌سیم، مدام پیگیر کار بچه‌ها بود و فقط به‌اندازۀ چهار رکعت نماز نشسته، دست از کار کشید. وقتی دیدم فکر خودش نیست، رفتم کنسرو و تکه‌نانی از پشتیبانی گرفتم و با اصرار، لقمه‌ای ناهار در دستش گذاشتم.
فرمانده جوان ما از روحیه دادن و شنیدن درددل فرماندهان و استعلام مایحتاج آن‌ها و برآورده کردن نیازشان هیچ دریغ نداشت. حتی در مواردی ورود پیدا می‌کرد که وظیفه‌اش نبود و کسی از او انتظار نداشت، اما بی‌کار نمی‌نشست. بین آن‌ها فقط من سالم بودم و با دستورات او در رفت‌وآمد بودم. گاهی کاری را پیگیری می‌کردم و گاهی دو نفر را به هم وصل می‌کردم.
ایرج گرم بود و درد زانو هنوز به‌سراغش نیامده بود. بعدازظهر آهی کشید و گفت: «پام یخ کرده، نمی‌تونم تکونش بدم.»

. ««««««« 272 »»»»»»»

گفتم: «هرچی بمونیم بدتر می‌شه؛ باید هرچه سریع‌تر به سنگر امداد بریم.»
تلاش کرد راهی شود، اما نتوانست قدم از قدم بردارد. زیر بغلش را گرفتم، اما پایش کشیده نمی‌شد. به شیخ حمزه گفتم: «تو که هنوز گرمی، لنگان خودت رو برسون تا من ایرج رو کول کنم و بیارم.»
او را پشتم سوار کردم و راه افتادیم. هیکل پر و چهارشانۀ ایرج بر روی کمرم سنگینی می‌کرد، اما به هر زحمتی بود قدم از قدم برمی‌داشتم تا این رفیق عزیز و دوست‌داشتنی جا نماند و به کار درمانش برسد. شیخ حمزه از کانال باتلاقی رفت، اما من از گیر کردن در آن ترسیدم و به‌خاطر همین، از بیرون کانال میان‌بر زدم. ایرج شوخی‌اش گرفته بود. گفت: «دیدی بالاخره ما سپاهی‌ها سوارتون شدیم؟»
گفتم: «اشکالی نداره. این‌همه شما از ما حفاظت و پاسداری کردید حالا یه بار هم ما از شما پاسداری کنیم.»
دستم را زیر دو پایش قلاب کرده بودم که نیفتد. با هر قدم خارج از قاعده، فشار به زانویش می‌آمد و آه می‌کشید. گفت: «حالا یه‌کم آروم‌تر برو. درست پاسداری کن.»
با خنده گفتم: «سواری گرفتی، امرونهی هم می‌کنی؟ اگه بیشتر اذیت کنی دوباره تند می‌رم.»
در همین میان، لحن ایرج عوض شد. حالت ترس و بهت به خود گرفت و گفت: «حسین، قدم از قدم برندار که توی میدون‌مین هستیم.»
یک لحظه نگاه کردم، دیدم یا خدا! اطرافم پر از مین و تلۀ انفجاری است. ایرج گفت: «حواست کجاست؟ پونزده متری هست توی میدون‌مین هستیم.»
«تو اون بالا دیده‌بانی، وگرنه من که مثل اسب باربری سرم پایینه.»
«دستت درد نکنه؛ یعنی الان من بارم؟»
«یعنی من اسب باشم مشکل نداره؟»
شرایط به‌گونه‌ای بود که حتی دور زدن می‌توانست خطرناک باشد. با آن بار سنگین درجا دور زدن ممکن نبود و اگر برمی‌گشتم برای حفظ تعادل باید دو سه قدم چپ و راست می‌گذاشتم و شاید...
بین باید و شایدها گیر کرده بودم. ایرج گفت: «همین‌طور عقب‌عقب بیا، من راهنمایی‌ت می‌کنم پا جای پای خودت بذاری.»

. ««««««« 273 »»»»»»»

در لحظاتی نفس‌گیر، بدون آنکه ببینم، ایرج چشمانم شده بود و می‌گفت پایت را جلوتر یا عقب‌تر بگذار. هر قدم، دل‌آشوبۀ خنثی کردن یک مین را داشت و وقتی بدون انفجار روی زمین پا می‌گذاشتم مثل خنثی شدن آن بود. وزن ایرج در این قدم‌های آهسته بیشتر سنگینی می‌کرد. هر لحظه توانم بیشتر تحلیل می‌رفت و هر لحظه کمرم بیشتر تا می‌شد.
نیم ساعتی طول کشید تا آن پانزده متر را برگردیم. نیم ساعت تمام عرق ریختم و نفس‌نفس زدم. همین‌که از میدان‌مین خارج شدیم، ایرج را زمین گذاشتم و از خستگی روی زمین درازبه‌دراز افتادم.
بریده بریده و نفس‌زنان گفتم: «ایرج، تو که من‌و کشتی. من دیگه نمی‌تونم تو رو بیارم.»
سرحال گفت: «ولی من که خسته نشدم.»
با ته‌ماندۀ رمقی که داشتم دوباره او را کول کردم و به‌سختی او را به کانال رساندم. گفتم: «بشین تا برات برانکارد بیارم.»
همان لحظه چهار امدادگر به‌سرعت از کنارمان گذشتند و به پاسگاه خرابه رفتند. فرصت نشد آن‌ها را بگیرم. خلاف جهت آن‌ها به سنگر امداد رفتم و به دوستان گفتم: «برای ایرج ظفری برانکارد لازم دارم.»
گفتند: «همین الان حاج‌آقا سوری امدادگر فرستاد.»
گفتم: «این چهار نفر که الان توی کانال بودن رو می‌گی؟»
برگشتم دیدم ایرج با امدادگرها دارد می‌آید. باتوجه‌به حالش، شب را همان‌جا ماند و تحت درمان قرار گرفت.
بالاخره حاج‌مهدی ظفری هم برگشت و شروع کرد به تپه‌ها سرکشی ‌کردن. نزدیک صبح، حاج‌مهدی ظفری نزد ایرج به سنگر امداد آمد و باهم گفتگویی کردند. از محتوای صحبتشان مطلع نشدم، ولی پس از آن ایرج برای مداوا به عقب رفت و حاج‌مهدی به من گفت: «کار توی تپۀ شمشیری بالا گرفته. خودت رو بهشون برسون که تنها نمونن.»
«تپۀ شمشیری که محاصره‌ شده، چطور برم؟»
«نمی‌دونم، هرطور شده محاصره رو بشکن و خودت رو بهشون برسون!»

. ««««««« 274 »»»»»»»

«چشم»‍ی ‌‌گفتم و به‌سمت تپۀ شمشیری راه افتادم. دیگر هوا روشن شده بود و همین کار را برای عبور از مقابل دیدگان دشمن سخت می‌کرد. در امتداد سنگر امداد، تپۀ شمشیری قرار داشت. به‌جای اینکه این مسیر را از کنار جاده بروم، مسیری نیم‌دایره‌ای را انتخاب کردم و با عبور از شیارها و پناه گرفتن در پستی‌ها، خودم را به روبه‌روی تپۀ شمشیری رساندم.
حالا فقط مانده بود سخت‌ترین قسمت ماجرا؛ اینکه از جاده عبور کنم و خودم را به تپه برسانم. انواع و اقسام خمپاره و کاتیوشا بر این جاده فرود می‌آمد و از سمت چپ، با رگبار مستقیم نمی‌گذاشتند احدی در جاده تردد کند. برادرم اردشیر احمدوند می‌گوید: «من اینجا تو رو دیدم، اما هرچی صدات زدم متوجه نشدی.»
تمام حواسم معطوف به جاده و آن‌سوی جاده بود و تمام ذهنم درگیر حرف حاج‌مهدی: «هرطور شده محاصره رو بشکن و خودت رو بهشون برسون!»
دیگر هیچ‌چیز نه به چشمم می‌آمد و نه شنیده می‌شد. بسم‌اللهی گفتم، تمام قدرتم را در پاهایم جمع کردم و شروع کردم به دویدن. حتی نگاهم را از سنگرهای تیربار دشمن دزدیدم و دویدم. جاده، گلوله بود و انفجار و ترکش و من. زمین زیرپایم کش آمده بود و با دویدن میخواستم آن را جمع‌وجور کنم. ثانیه‌ها هزار تکه شده بودند و با دست و پا زدن می‌خواستم آن‌را به‌هم بچسبانم. تمام تلاشم را کردم تا در سریعترین زمان ممکن از تیررس دشمن خارج شوم. سیاهی آسفالت جاده که تمام شد خود را زیر صخرۀ کوتاهی در پای تپۀ شمشیری پرت کردم و پشت آن سنگر گرفتم. تازه فرصتی شد دوروبر را نگاه کنم. آقای درویشی آن‌طرف‌تر، پای تپه سنگر گرفته بود و تمام‌مدت مرا پوشش داده بود تا به شمشیری برسم. بچه‌ها بالای تپه مستقر بودند و هنوز راه در پیش داشتم. به درویشی گفتم: «حواست باشه، می‌خوام برم بالا.»

. ««««««« 275 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

او دوباره آتش گرفت و من به‌سمت نوک تپه خیز برداشتم. بالای تپه که رسیدم، حال‌وروز نیروها تعریفی نداشت. همه خود را باخته بودند. بعضی به عقب‌نشینی و بعضی به اسارت فکر می‌کردند. سنگرهای آنجا دوبر بود و این یعنی از دو طرف در حال جنگیدن بودند.
فرمانده آنجا فرهنگ سلیمانیان بود. معلمی ‌رزم‌آور که در آن شرایط سخت، یک‌تنه قد علم کرده بود و برای بچه‌ها رجز می‌خواند. من هم کارم را بلد بودم. بدون اینکه حرفی بزنم عمامه را به سر گذاشتم و پشت تیربار رفتم. ساعتی آنجا بودم و ساعتی آرپی‌جی می‌زدم. ساعتی کلاش به‌دست، به سنگرهای کمین می‌رفتم و ساعتی در سنگر با بچه‌ها هم‌کلام می‌شدم. در کل آرام و قرار نداشتم.
در سنگر تنها که می‌شدیم، بچه‌ها از نگرانی‌شان پرده برمی‌داشتند و حرف دلشان را می‌زدند: «حاج‌آقا، اصلا امیدی هست؟ وقتی در محاصره‌ایم برای چی می‌جنگیم؟»
تردید، تک بود و پاتک آن یقین! من قاطع جواب می‌دادم: «بله که امید هست! گروهان شهید باهنر احتیاط ماست و حاج‌مهدی می‌خواد اونا رو برای تپۀ اول وارد عمل کنه. شک نکنید به‌لطف خدا ما از محاصره خارج می‌شیم. تازه دشمن توی تپۀ اول، چسبیده به گروهان شهید رجایی! اونجا برای هم نارنجک پرت می‌کنن؛ شما که اجازه ندادید دشمن حتی به پای تپه‌تون برسه.»
آن شب تا صبح، دشمن پاتک می‌زد و ما او را عقب می‌زدیم. هم‌زمان باران و برف می‌بارید و همین حرکت دشمن را کند کرده بود. این را به فال نیک گرفتم و به بچه‌ها گفتم: «باران رحمت یعنی این! قدر نعمت خدا رو بدونید و مردانه دشمن رو عقب بزنید.»
با مردانگی بچه‌ها، رفته‌رفته اوضاع بهتر شد و با آغاز روز، از صدای توپ و ترکش دشمن کاسته شد. فرصتی شد تا با احمد کرمعلی، فرماندۀ گروهان، با بی‌سیم صحبت کنم. اردشیر کنار فرمانده بود و با شنیدن صدای من هوایی شد. بی‌سیم را از کرمعلی گرفت و گفت: «ضرغام، می‌خوام بیام پیشت.»
گفتم: «نه؛ اردشیر، خطرناکه. الان وقت اومدن نیست. شما پیش نیروهات بمون.»
او فرمانده دسته بود و همراه نیروهایش روبه‌روی شمشیری کمین کرده بودند. گفت: «سریع می‌آم و برمی‌گردم.»

.

. ««««««« 276 »»»»»»»

با اضطراب بی‌سیم را گذاشتم و به سنگر مشرف به جاده دویدم. می‌خواستم اردشیر را منصرف کنم، اما صدایم به جایی نمی‌رسید. با چشمم او را دنبال کردم. اردشیر بدون ترس‌ولرز وارد جاده شد. مقداری ندویده بود که از بد حادثه، خمپاره‌شصتی در نیم‌متری او جاخوش کرد و کنار پایش منفجر شد. اردشیر با موج انفجار پرت شد و چند متر آن‌طرف‌تر افتاد.
شبانه، عبور از جاده به‌صورت محدود و برای انتقال مهمات و تدارکات ضروری انجام می‌شد ولی عبور از آن در روز، واقعاً دل و جرئت می‌خواست. من دل و جرئت اردشیر را نداشتم اما با دیدن بدن غرق به خون او جاده و دنیا در نظرم مثل شب، تاریک و سیاه شد. پس سریع از تپه پایین رفتم و درویشی را که امدادگری بلد بود با خود همراه کردم. چشمان اردشیر ترکش خورده بود و باز نمی‌شد. یک سمت بدنش به‌طور کامل پر از ترکش‌های ریزودرشت بود و بزرگ‌ترین ترکش مثل یک میلۀ فلزی در پا گیر کرده و از هر دو طرف بیرون زده بود. صورت او را بوسیدم و دلداری‌اش دادم.
قبل از آنکه خودمان با خمپاره‌های این جاده مجروح شویم، با کمک درویشی او را از تپه بالا کشیدیم و در سنگر مجروحان جا دادیم. از آن به‌بعد، بین سنگر اردشیر و سنگر رزم در رفت‌وآمد بودم. قدری می‌جنگیدم و قدری از او پرستاری می‌کردم. حال‌وهوای خوبی داشت. از درد حرفی نمی‌زد. تشنه بود و هر لحظه امکان داشت شهید شود. با جراحت چشمش، رشتۀ زمان از دستش خارج بود و روز و شب نداشت. هرگاه سؤال می‌کرد ساعت چند است؟ می‌گفتم: «ظهر نشده... شب نشده...»
کمتر جواب می‌دادم تا گذران وقت را در محاصره حس نکند و روحیه‌اش را نبازد.
با او شوخی می‌کردم، سربه‌سرش می‌گذاشتم، می‌گفتم: «چیزی نیست، تو خودت اسطورۀ موجی شدن و ترکش خوردنی.» مدام می‌گفتم: «همین وقت‌هاست که تپۀ اول آزاد بشه و تو رو بفرستیم عقب.» این‌ها را می‌گفتم، اما خودم می‌دانستم در چه شرایط سختی هستیم و ناراحتی قلبی‌ام از این بود که کاری برای برگشتش نمی‌توانستم انجام دهم. حال‌وروز او دلم را به درد آورده بود و اینکه کاری از دستم برنمی‌آمد اذیتم می‌کرد.

. ««««««« 277 »»»»»»»

بااین‌حال، خود را شاداب نشان می‌دادم. سرش را روی پایم می‌گذاشتم و هم‌زمان که چشمش را ضدعفونی می‌کردم از موفقیت و دلاوری رزمندگان تپۀ شمشیری در دفع پاتک‌ها می‌گفتم. درویشی پشت‌سرهم برایش سرم می‌زد تا ضعف نکند و عطشش فروبنشیند. هرچه را مخفی می‌کردم، نمی‌توانستم ترکش به این بزرگی را در پای او مخفی کنم. صحنۀ دلخراشی بود. دست می‌زد و می‌پرسید: «پام چطوره؟»
دو طرف آن را با دست می‌گرفتم و با خنده می‌گفتم: «فرمون دوچرخۀ خوبیه! بیا تو هم یه دوری بزن.»
دیگر بچه‌ها هم با همین فرمان دوچرخه، کلی سربه‌سرش می‌گذاشتند و لبخند بر لب اردشیر سبز می‌شد.
فردای آن روز، گروهان شهید باهنر به‌فرماندهی رحمت سنایی وارد صحنۀ نبرد شد و به تپۀ اول حمله کرد. رحمت پسرخاله‌ام بود و به جنگاوری می‌شناختمش. حاج‌مهدی توانسته بود تانک و نفربر در اختیارشان بگذارد تا در مواجهه با بعثی‌ها دست برتر را داشته باشند. تا پایان روز، درگیری‌شان طول کشید و جز دعا برای موفقیت آن‌ها کاری از ما برنیامد. شب، بانگ الله‌اکبر پیروزی از تپه‌ها بلند شد و از محاصره خارج شدیم. در جریان شکستن حصر تپۀ شمشیری، شهدای بزرگواری تقدیم شد که از آن‌ها می‌توان به عارف هفده‌سالۀ انجمن اسلامی ‌برزول، شهید عارف ملکی اشاره کرد.
زیباترین لحظه برای من، دیدن آمبولانسی بود که با باز شدن جاده خودش را به ما رساند و با امکان تردد در جاده می‌توانست مجروحان را به عقب ببرد. خوشحال از اینکه فرجی حاصل شده، نزد اردشیر برگشتم و با دادن این خبر خوش، او را تا پای آمبولانس رساندم. برای خداحافظی در آغوشش کشیدم و با بوسیدن دوباره‌اش او را به خدا سپردم. با ختم‌به‌خیر شدن ماجرای اردشیر، خیالم از جانب او راحت شد و به تپه برگشتم.
اردشیر هرگاه با من به جبهه آمده مجروح شده و با احتساب آن ترکش‌ها و مینی که بعدها در دستش منفجر شد، هم‌اکنون هفتاد درصد جانبازی دارد. او سال‌های سال است که دردها و ترکش‌های بسیاری را با خود حمل می‌کند و در ازای آن پا و چشم و انگشتان دستش را در جبهه به‌جا گذاشته است.

. ««««««« 278 »»»»»»»

دو شب بعد، سکوت عجیبی در منطقه برقرار شد. نه سروصدایی از تپۀ بغل می‌آمد و نه حتی دشمن خمپاره‌ای می‌زد. به برادر کرمعلی در تپۀ بغل بی‌سیم زدم تا ماجرا را جویا شوم، اما هیچ‌کس جواب نداد. این سکوت، ترس شد و با سوز سرما و در پس‌زمینۀ برف و بارانی که بر زمین نشسته بود، به عمق جانم نفوذ کرد. گفتم نکند اتفاقی برایشان افتاده یا همه باهم اسیر شده‌اند و ما بی‌خبریم؟ هیچ خبری از بچه‌ها در تپۀ بغل نبود.
ساعتی نگذشت که یک ماشین پر از نیرو به جاده آمد. از گردان 155 حضرت علی‌اصغر(ع) بودند و از بینشان آقای ترابی از بچه‌های بهار همدان را می‌شناختم. آمد سلام‌وعلیکی کرد و گفت: «چرا آماده نیستید؟ تپه رو تحویل بدید و با همین ماشین‌ها برگردید.»
با این جمله تازه خبردار شدیم در وضعیت تعویض هستیم و تپه‌های دیگر به‌طور مخفیانه، نیروها را از راهی غیر جاده عقب کشیده‌اند تا دشمن متوجه نشود. بالاخره پس از شش-هفت روز از جادۀ ماووت-سلیمانیه برگشتیم و عملیات بیت‌المقدس2 برای ما با موفقیت به پایان رسید.
در این مدت، سرمای شدید زمستانی تبر شده بود و کاری کرده بود که استخوان پایم مدام تیر بکشد. پایم ورم کرده بود و چکمه‌ای که در این یک هفته، لحظه‌ای از پا بیرون نیاورده بودم، دیگر بیرون نمی‌آمد. در راه برگشت، نرسیده به ماووت در یک بیمارستان صحرایی پیاده شدم تا کمی دوا و درمان شوم. دکتر مسعودی از دکترهای خوب و جهادی نهاوند برای معاینۀ پایم آمد. هر کاری کرد چکمه از پایم خارج نشد. با یک تیغ آن را برید و دیدیم پایم سیاه شده. می‌توانستم پا را تکان دهم، اما تیر می‌کشید.
دکتر گفت: «یه‌کم دیگه مونده بودی، سرما به استخونت می‌زد و باید پا رو قطع می‌کردیم. وضع خطرناکی داری و باید بفرستیمت عقب.»
گفتم: «من عقب نمی‌رم. پام که طوری نشده.»
گفت: «تو رنگ پات‌ رو ببین.»
دیدم راست می‌گوید و پایم وضع خوبی ندارد. همان‌جا آمپولی برایم زد که سبب شد بدنم گرم شود و دوباره جریان خون را حس کنم. با آب شدن یخ بدنم تازه تیر کشیدن‌های اصلی شروع شد. حتی اکنون که برای شما از آن دردها می‌گویم پایم یاد آن خاطرات می‌کند و تیر می‌کشد.
به دکتر گفتم: «آقای دکتر، من نمی‌تونم از بچه‌ها جدا شم ولی مراقبت می‌کنم.»
دکتر مسعودی وقتی دید به هیچ صراطی مستقیم نیستم، چند آمپول دستم داد و گفت: «تا برسی نهاوند، حتماً در چند نوبت، این آمپول‌ها رو بزن.»
با یک دمپایی سوار ماشین شدم و به همان مدرسه‌ای رفتم که مقر بچه‌ها بود. در مدرسه حمام آب گرم راه ‌انداخته بودند. زیر مخزن آب، آتش زیادی روشن بود و دوش گرفتن زیر آن آب، سرما را از بدن یخ‌زده‌مان خارج می‌کرد. بااینکه دشمن دود آتش را می‌دید و حوالی حمام را با خمپاره می‌زد، اما ارزشش را داشت. وقتی پایم را زیر آب گرفتم هنوز احساس نداشت و فقط گزگز می‌کرد.
با برگشت به خانه، مادرم تا ماه‌ها مشغول رسیدگی به پاهای من بود و با انواع و اقسام داروهای محلی آن را گرم می‌کرد تا درنهایت، سلامتی خود را به‌دست آوردم و توانستم دوباره با آن گام بردارم.

پایان فصل نهم

ادامه دارد