فرازی از کتاب نمازناتمام / نگارنده حاج آقای حسین شیراوند(ضرغام)
شب بود و سوز سرمای زمستانی. همۀ پتوهای آنجا خیس بود. بااینحال، به از هیچی، هر یک پتویی روی خودمان انداختیم و سعی کردیم گرم شویم. برای شکمهای گرسنهمان غذایی در آنجا پیدا نمیشد و از گرسنگی خوابمان نمیبرد. یکی از بچهها کشف مهمی کرد و با چند بسته بزرگ نان تیری بهسمتمان آمد. نان خشک و نازک محلی با عشق برای جبهه پخته شده بود و حالا در این گرسنگی، به طعم و ارزش واقعی خود دست یافته بود.
یک گروهان آدم دور نانها جمع شدند و شروع کردند به خوردن نان. از صدای خشخش نان خشک و به هم خوردن دندانها که لرز و سرما هم در آن نقش داشت، سمفونی بینظیری ایجاد شده بود. مادامیکه نان میجویدیم، نوازنده بودیم و از وقتی نان تمام میشد تا وقتی که دستمان دوباره از آن پر شود، شنونده میشدیم. خودمان از خودمان خندهمان گرفته بود، هرچند در آن سرما خندیدن هم کار آسانی نبود. تا صبح آنقدر لرزیدیم که دوباره پایم گرفت و برای حرکت، به مشکل برخوردم.
در نهایت، پس از توقف کوتاهی در آبادان، به شهر و دیار خودمان برگشتیم. برزول ماتمکده بود و حدود ده شهید از کربلای4 و5 داشت. حالوروز خانوادهها در فراق فرزندانشان سخت و جانکاه بود. بعضی عزیزشان را به خاک سپرده بودند و قراری جز مزار شهیدشان نداشتند. بعضی مشغول کفنودفن بودند و بعضی هم سراغ فرزندانشان را از ما میگرفتند. دادن خبر شهادت از عهدهام خارج بود و در پاسخ به پرسوجوی آنها میگفتم: «فرزندتون مجروح شده و از بیمارستان برمیگرده انشاءالله.»
خانوادۀ شهیدپرور کرمعلی از من سراغ ستار را گرفتند و من بهناچار همین جواب را دادم و هیچ گمان نمیکردم ستار از آن جراحت جان سالم بهدر برده باشد. خصوصاً مواجهه با این خانواده بهمراتب برایم سختتر از دیگر خانوادهها بود، چراکه ستار از قبل، یک برادر شهید و یک برادر جانباز داشت. داییاش شهید بود. چهار پسرخالۀ شهید داشت و دو پسرداییاش نیز شهید شده بودند. همهاش فکر دل داغدار این خانواده بودم و منتظر بودم کی پیکر ستار به برزول میرسد.
در انجمن اسلامی وقتی دربارۀ شهدا حرف میزدیم، نام ستار را بین شهدا آوردم. یکی از بچهها گفت: «خبر اومده ستار توی بیمارستان مجروحه.»
«اینو که ما برای دلخوشی خانوادهش گفتیم.»
«نه؛ واقعاً توی بیمارستان مجروحه.»
با تعجب گفتم: «یعنی شهید نشده؟»
«مگه میخواستی شهید بشه؟»
«نه؛ آخه اون جراحتی که ما دیدیم فقط معجزۀ خداست که زنده مونده. بازهم خدا رو صدهزار مرتبه شکر.»
این بار خانه برایم رنگوبوی دیگری داشت. در همین خانه، همسری قریب به پنج ماه چشمانتظارم بود و هیچ شبی آرام سر به بالین نگذاشته بود. حالا علاوهبر مادر، دعای او حصن حصینی بود تا سالم برگردم و بالاخره به دیدار هم رسیدیم. هنوز آنقدر راحت نشده بودیم که مفصل حرف بزنیم و نگاههای توأم با شرم جای حرف زدن را گرفته بود. با دیدنش فهمیدم دور از چشمم گریه کرده است. از شوق بود یا نگرانی ندانستم، فقط با نگاهم لبخند زدم و پس از پنج ماه دستوپنجه نرم کردن با آشوب و مصیبتهای دریا، او را به ساحل اطمینان خبر دادم.
به وبـــگـاه اینترنتی