««««««« 192 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی


آغاز فصل هفتم

سر مستور هور
اطلاعات عملیات، جزیرۀ مجنون

بازگشت من به قم، هم‌زمان با امتحانات نهایی حوزه بود. خوانده یا نخوانده در امتحانات شرکت کردم. باتوجه‌به وقتی که گذاشتم نتایج قابل‌قبول بود. چیزی که یادم مانده نمرۀ پانزده-شانزدهی است که در درس مغنی گرفتم. با تمام شدن امتحانات، درس‌ها تعطیل شد و دوباره هوای جبهه به سرم زد. اوایل تابستان بود که با برادرم سیدمجتبی حسینی تلفنی صحبت کردم و از دلتنگی‌ام برای جبهه گفتم. او مدتی می‌شد به اطلاعات‌عملیات رفته بود و پیش علی‌آقا چیت‌سازیان خدمت می‌کرد. وقتی اشتیاقم برای حضور در جبهه را شنید گفت: «اتفاقاً مدتیه روحانی نداریم. پاشو بیا.»
او خودش در اطلاعات‌عملیات مسئولیت داشت و دنبال نیروی پابه‌کار می‌گشت. قبل از من، شهید رضا احمدوند را به این واحد برده بود که با شهادتش کار او ناتمام ماند. خود او اجازۀ مرا را از علی‌آقا گرفت و هماهنگی‌ها را انجام داد تا به‌عنوان نیروی رزمی-تبلیغی به آنجا بروم.
علی‌پناه شیراوند که باهم در حوزۀ نهاوند طلبگی را آغاز کرده بودیم، مدتی بود ازدواج کرده بود و در قم دنبال خانه می‌گشت. در همین برهه، مهمان حجرۀ ما شد. همۀ دوستان به او ارادت پیدا کرده بودند و من که ارادتی دیرینه به او داشتم، بیش از پیش از حضور گرم خوشحال شدم. هنگام عزیمت به جبهه و وداع با دوستان، شیخ علی‌پناه عمامۀ خود را به من هدیه داد و گفت: «دوست دارم این عمامه دست تو باشه.»
این هدیۀ ارزشمند را از او گرفتم و راهی اطلاعات‌عملیات شدم. خودم این واحد را خیلی دوست داشتم و برای شهادت جایی بهتر از آن پیدا نمی‌کردم. بعضی از نیروهای اطلاعات به‌طور موقت در اردوگاه شهید مدنی دزفول بودند. خودم را به آن‌ها رساندم. از واحد اطلاعات، خود علی‌آقا را به‌عنوان فرمانده، حسین‌علی مرادی و رضایی منفرد را به‌عنوان نیروهای کادرش می‌شناختم. بقیه برایم غریبه بودند.
ابتدای کار نزد علی‌آقا رفتم و حکمم را تقدیم کردم. با روی باز مرا پذیرفت و قبل از امضا، پشت برگه نوشت: «ان‌شاءالله در این واحد به‌شهادت برسی.»

««««««« 193 »»»»»»»

به‌شوخی گفتم: «علی‌آقا، بذار برسیم، بعد بگو.»
گفت: «رضا احمدوند که رسید، تو هم ان‌شاءالله می‌رسی.»
از این حرفش سرزنده شدم و این سرآغاز را به فال نیک گرفتم. آنجا آشیانۀ آسمانی‌ها بود و تعداد زیاد شهدای آن، گواه بر اینکه شاه‌راهی از آن برای رسیدن به آسمان وجود دارد. حکم امضاشده را به مسئول پرسنلی واحد تحویل دادم و بین نیروها قرار گرفتم. هنوز کار دستم نیامده بود و نمی‌دانستم چه‌کاره‌ام. نمازجماعتی می‌خواندم و با نیروها آشنا می‌شدم.
غروب‌های اردوگاه شهید مدنی استثنایی بود. بلندگوهای تبلیغات با نوای گرم آهنگران دم می‌داد و هوا را عطر دلتنگی می‌گرفت:
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
با شنیدن این شعر ناخودآگاه یاد دوستانمان می‌افتادیم و بی‌اختیار اشک می‌ریختیم. در این حال‌وهوا، علی‌آقا را می‌دیدم که از چادر بیرون می‌زند، سر به زیر می‌اندازد، دست‌هایش را در جیب می‌گذارد، آهسته و آرام، متفکرانه گام برمی‌دارد و با نجوا و ذکری زیرلب، به‌سمت مکانی نامعلوم از چشم‌ها دور می‌شود. علی‌آقا را این‌طور ندیده بودم. در نگاهم او فرماندهی خشک و جدی بود که گویی در دنیا چیزی جز کار برایش اهمیتی ندارد؛ ولی حالا می‌دیدم چادر فرماندهی را با حالی عجیب، ترک می‌کند و این برایم بسیار کنجکاوکننده بود.
گفتم هرطور شده باید سر از کارش دربیاورم. یک روز که سلانه‌سلانه در حال قدم برداشتن بود، از دور دنبالش رفتم تا ببینم کجا می‌رود. با حوصله از محوطۀ واحد اطلاعات فاصله گرفت و تا انتهای خاکریزی رفت که واحد ما را از دیگر واحدها جدا می‌کرد. آنجا قسمتی از خاکریز را تراشیده و برای خودش محرابی درست کرده بود. نشست، سجادۀ تازده‌اش را باز کرد و به سجده افتاد. در سجده بغضش ترکید و دیگر گریه امانش نداد. از دور تکان خوردن شانه‌هایش را می‌دیدم و آواز هق‌هق مبهمش به گوشم می‌آمد.

. ««««««« 194 »»»»»»»

آن روز دوزاری‌ام افتاد و تازه فهمیدم علی‌آقا کیست. آنچه ما از جدیت و جنگاوری و استواری‌اش می‌دیدیم یک روی آشکار قضیه بود و روی دیگر شخصیت پنهان او، همین خلوت و انس و اشک بود. اگر به چشم نمی‌دیدم، باور نمی‌کردم چشم این مرد با اشک ‌تر شود. اما آن روز فهمیدم علی‌آقا اصلاً مال این دنیا نیست و اگر بدون واهمه تا درون سنگر دشمن می‌رود، ریشه در همین معنویت او دارد.
بیشتر نیروهای واحد در جزیرۀ مجنون بودند. به‌دستور علی‌آقا همگی پس از چند روز به جزیره رفتیم و به آن‌ها ملحق شدیم. در جزیره، دوست عزیزم سیدمجتبی حسینی را دیدم. مثل ملاقات در جادۀ سومار، دیگربار از دیدنش خوشحال شدم. او فرمانده دسته بود و مرا در کنار نیروهایش در سنگر جا داد. علی‌آقا برایم برنامه‌ها داشت و از همان ابتدا با سؤالی از آن پرده برداشت:
«می‌گم، تو شنا بلدی؟»
«حاجی، سگ‌مَلّه بلدم. شنا سگی.»
«خب خوبه. خفه نمی‌شی.»
لبخند به لبانم آمد. گفتم: «همه‌جوره در خدمتیم. فقط بگید چه‌کار کنم؟»
گفت: «حالا امروز رو استراحت کن، فردا بهت می‌گم.»
علی‌آقا نگاهی به عمواکبر، جانشین‌ خود کرد و با لحن حسابرسی گفت: «من فردا ببرم کمی شنا یادش بدم، پس‌فردا دیگه تحویل شما.»
روز اول، فرجه‌ای بود تا خستگی مسیر را از تن به‌در کنم. شب را خوب خوابیدم و صبح، با نشاط بلند شدم. پس از صرف صبحانه، با آمادگی کامل پیش علی‌آقا، به اسکله رفتم. علی‌آقا سوار قایق شد و با کشیدن هندل موتور، آن را روشن کرد. نگاهش به من غلتید و گفت: «چرا معطلی؟ خب سوار شو.»
«کس دیگه‌ای نمی‌آد؟»
«نه؛ خودمون تنهاییم.»
بسم‌اللهی گفتم و سوار شدم. چند دقیقه‌ای که از اسکله فاصله گرفتیم، به مکانی رسیدیم که دیگر نیزار تمام می‌شد و آب به حداکثر عمق خود می‌رسید. شاید سه کیلومتری تا ساحل فاصله داشتیم و عمق آب هم آن‌قدری بود که ته آن دیده نشود. همان‌جا قایق را نگه داشت و گفت: «بپر.»

. ««««««« 195 »»»»»»»

هاج‌وواج خیره ماندم.
«حالا بپر توی آب ببینم شنات چطوریه.»
«جانِ علی‌آقا من خیلی بلد نیستم؛ می‌پرم، ولی زیاد من‌و اذیت نکن.»
«می‌خوام ببینم این سگ‌ملّه رو چقدر بلدی؛ همین.»
«علی‌آقا، حواست که هست؟»
«ضرغام، کلی کار دارم. بپر توی آب.»
دل را به دریا زدم و پریدم. عمق زیاد آب، ترس به جانم انداخت. تندتند دست‌وپا می‌زدم و سعی داشتم حتی گردنم زیر آب نرود. به‌محض پریدن، علی‌آقا قایق را روشن کرد و گفت: «حالا خودت بیا تا ساحل.»
برق از سرم پرید. به‌سرعتِ دست‌وپا زدنم به التماس افتادم: «علی‌آقا، تو رو خدا نرو. علی‌آقا، من بلد نیستم. باور کن نمی‌تونم. خیلی راهه.»
با طمأنینۀ خاص همیشگی‌اش جواب داد: «نمی‌دونم. بالاخره باید خودت رو نجات بدی.»
خیلی راحت مرا به حال خود رها کرد و گاز قایق را گرفت و رفت. اول فکر کردم برمی‌گردد، ولی با محو شدن صدای قایق در لابه‌لای نی‌ها امیدم نا‌امید شد و برای حفظ جان هم که شده، راه افتادم. اطرافم چیزی نبود که آن را بگیرم و قدری استراحت کنم. نگاهم به نی‌ها افتاد. ده دقیقۀ اول، به هر زحمتی بود خودم را به نی‌ها رساندم، ‌اما نی سست بود و مقاومتی نداشت. همین‌که دستم را به آن‌ها می‌گرفتم کنده می‌شد و سر می‌خوردم زیر آب.
ده دقیقۀ دوم، تلاش کردم هرطور شده به‌سمت ساحل شنا کنم. هرچه از آبرو و حیثیت و انرژی داشتم گذاشتم وسط، اما انگارنه‌انگار. فقط سر جایم داشتم درجا می‌زدم. با شنای سگی نمی‌شد آن‌چنان جلو رفت. فکر فاصله‌ای که تا ساحل داشتم به‌علاوۀ حس تنهایی، مرا وحشت‌زده کرده بود.
ده دقیقۀ سوم دیگر بریدم. دیدم نمی‌توانم برگردم و همین‌که خودم را روی آب نگه دارم، هنر کرده‌ام. نفس خسته‌ام دیگر درنمی‌آمد و دست‌وپای ناتوانم یارای نگه داشتن مرا نداشت. انگار جاذبه به پایم طناب انداخته بود و مرا به‌زیر می‌کشید. سرم هرازگاهی زیر آب می‌رفت و با جستی بیرون می‌آمد. مزۀ لجن و نیزار دهانم را پر کرده بود و معده‌ام از مقدار آبی که خورده بودم سنگین بود. داشتم غرق می‌شدم. از عمق وجودم فریاد زدم: «علی‌آقا! علی‌آقا!»

. ««««««« 196 »»»»»»»

کمک از غیب رسید. ناگهان از پشت نی‌ها صدای روشن شدن قایق آمد و علی‌آقا از آنجا بیرون زد. غافل از اینکه او بعد از رفتنش، «موتور خاموش»، با پارو برگشته و تمام این مدت از پشت نی‌ها در حال رصد من بوده است. همین تلاش برای بقا، تمرین من بود و برای همین تا آخرین لحظه‌ای که امکان داشت منتظر ماند تا استقامتم را بسنجد. دست‌آخر هم آمد تا فرشتۀ نجاتم باشد. وقتی مرا توی قایق نشاند، دستانم بی‌جان بود. گفت: «ماشّالّا چقدر شنات خوبه!»
گفتم: «این چه حرفیه می‌زنی، علی‌آقا؟ کشتی من‌و. داغونم کردی.»
گفت: «نه، ماشالّا شنات خوبه. حالا آماده باش، تازه از فردا کارت شروع می‌شه.»
با هندوانه‌هایی که زیر بغلم گذاشت و تعریف‌هایی که کرد، آرام شدم و فکر آب‌هایی که خورده‌ام از سرم افتاد. با همین کارش ترسم از آب ریخت و عمدۀ راه برای تبدیل شدن به نیروی اطلاعاتی غواص همین بود. وقتی به ساحل رسیدیم علی‌آقا به عمواکبر رو کرد و گفت: «نه، توانایی‌ش خوبه. می‌تونه یک کاره‌ای بشه؛ فقط نفسش کمه، باهاش تمرین نفس کن.»
گفتم: «یعنی چی نفسم کمه؟»
اشاره‌ای کرد و گفت: «عمواکبر خودش می‌دونه چه‌کار کنه.
به‌شوخی با عجز و لابه گفتم: «علی‌آقا، اولِ‌کاری این‌قدر به من سخت نگیر؛ ما اینجا آرزوها داریم.»
گفت: «یه سری چیزها رو از همین اول کار باید یاد بگیری.»
بالاخره اجازۀ مرخصی داد و قرار شد تا فردا استراحت کنم. فردا صبح، دوباره قبراق و سرحال در اسکله حاضر شدم. با عمواکبر سوار قایق شدیم و تا وسط آب‌های جزیره رفتیم. عمواکبر گفت: «برو زیر آب ببینم چقدر نفس داری.»
«همین‌جا می‌مونی دیگه؟»
«خب معلومه، باید زمان بگیرم.»
زیر آب رفتم و تا جایی که می‌شد، نفسم را نگه داشتم. با نفس عمیقی سر از آب بیرون آوردم و نفس‌زنان گفتم: «چقدر شد؟»
گفت: «نه، نفست خوبه. بیست ثانیه زیر آب موندی. حالا بیا باهم بریم.»

. ««««««« 197 »»»»»»»

خودش پرید توی آب، دستم را گرفت و به کفِ کفِ آب برد. فشارِ آب گوش‌هایم را کیپ کرد. عمو چهارزانو نشست و من هم چهارزانو روبه‌رویش نشستم. هنوز دستانمان در دست یکدیگر بود. با چشمانی باز مرا می‌دید. لبانم به‌زور به هم چسبیده بود. قطرات هوا از دهان و بینی‌ام خارج می‌شد. بی‌تاب بودم و برای رهایی از دستان عمواکبر، بال‌بال می‌زدم. هیچ راهی برای فرار از دستان او نبود. دیگر دهانم داشت باز می‌شد که عمواکبر با دست زیر بغلم زد و مرا بالا فرستاد. سر که بیرون آوردم نفس عمیقی کشیدم و ریه را از هوای تازه پر کردم. پرسیدم چقدر شد؟ گفت: «45 ثانیه. باید دوباره بریم.»
دفعۀ سوم به همین منوال کف آب نشستیم. این بار با یک دستش مرا گرفته بود و به ساعتی که در دست دیگر داشت خیره بود. خود عمو اکبر دو دقیقه به‌راحتی زیر آب می‌ماند و بدون هیچ مشکلی آنجا می‌نشست. من اما تکان می‌خوردم و با نگاهم التماسش می‌کردم. طاقتم داشت تمام می‌شد که دوباره با ضربه‌ای مرا به بالا فرستاد و نفسی تازه کردم.
پرسیدم: «چقدر شد؟»
گفت: «یک دقیقه تمام.»
برای روز اول دستاورد خوبی بود. در روزهای بعد، به من لباس غواصی دادند و رسماً عضو گروه غواصان تیم شناسایی شدم. آموزش‌ها سرسختانه ادامه داشت. گاهی هفت ساعت در روز، فین می‌زدیم و شب مثل جنازه می‌افتادیم.
من علاوه‌بر تمرینات گروهی، هر روز جداگانه، آنچه یاد گرفته بودم را تمرین می‌کردم. نفس‌گیری، شنای روزانه و تمرینات استقامتی، مرا به جایی رساند که تا یک دقیقه و سی ثانیه به‌راحتی زیر آب باشم و در شناسایی‌ها تا هفت کیلومتر را شنا کنم. گاهی در شناسایی‌ها نیازی به غواصی نبود و از بَلَم استفاده می‌کردیم. بلم برای تازه‌واردها، باریکه چوبی لغزان است که با کوچک‌ترین بی‌احتیاطی، سرنشین خود را واژگون می‌کند. اما نیروهای واحد اطلاعات به‌قدری با آن خو گرفته بودند که به خانۀ دومشان تبدیل شده بود، همانند عرب‌های هور.
پارو زدن جلو‌دار، با پارو زدن عقب‌دار اندک تفاوتی داشت که فوت کوزه‌گری کار بود. این را بچه‌ها یاد گرفته بودند و در همان بلم نماز می‌خواندند و 24 ساعت تمام زندگی می‌کردند. شاید گفتنش از ادب به‌دور باشد، اما در این کمین‌های طولانی‌مدت، حتی مسئلۀ قضای حاجت حل شده بود و بااینکه چند نفر درون بلم بودند قسمتی از بلم را لابه‌لای نی‌ها می‌پوشاندند و او بدون اینکه بلم را واژگون کند کارش را می‌کرد.

. ««««««« 198 »»»»»»»

گرمای شدید و پشه‌های عجیب‌وغریب جزیرۀ مجنون نمی‌گذاشت شب‌ها بخوابیم. بچه‌ها برای خواب، به اسکله‌های چوبی می‌رفتند. روی آن مثل آلاچیق، پشه‌بند می‌زدند و از خنکای آب بهره‌مند می‌شدند تا بلکه شرایط قابل‌تحمل شود.
همان زمان بچه‌های واحد اطلاعات را به دو گروه می‌شناختند. یکی گروه رنجرها که اهل شوخی و بگوبخند بودند، به واجبات اکتفا می‌کردند، قیافه‌هایشان عجیب‌وغریب بود و هرکسی که دستشان می‌رسید را دست می‌انداختند و یکی هم گروه نمازشب‌خوان‌ها که روحیات معنوی داشتند، سکوتشان بیشتر بود و بندگان خدا عمدتاً توسط رنجرها رکب می‌خوردند.
هرکدام هم چادر و جای خواب خودشان را داشتند و تنها فصل مشترکشان که آن‌ها را کنار یکدیگر قرار داده بود، شجاعتِ برخاسته از ایمان آن‌ها بود. روحیۀ شجاعت و سلحشوری که در هنگامۀ مأموریت و عملیات‌ها ظهور و بروز پیدا می‌کرد، از نیروها صفی واحد ساخته بود. الحق همۀ نیروها در این عرصه سر نترسی داشتند و مرگ را با ایمان راسخ خود به بازی گرفته بودند.
باتوجه‌به فضای شوخی و خنده‌ای که بینمان بود، اگر گافی می‌دادیم، رنجرها برایمان دست می‌گرفتند و رسوای زمانه می‌شدیم. یک شب که مثل همیشه روی اسکله خواب بودیم، من واجب‌الغسل شدم. با خود گفتم اگر به حمام بروم و رنجرها بفهمند حسابم با کرام‌الکاتبین است و برایم آبرو نمی‌گذارند. فلذا تصمیم گرفتم بدون اینکه سمت آن‌ها بروم، همان پای اسکله تنی به آب بزنم و غسل ارتماسی کنم.
چشمتان روز بد نبیند. همین‌که آرام و بی‌صدا توی آب رفتم، صدای جیغ و فریادم بلند شد. گربه‌ماهی‌های آنجا که از شدت گرسنگی ‌هار شده بودند با دندان‌های تیزشان مرا گاز گرفتند و رها نمی‌کردند. هرچه با دست به آن‌ها می‌زدم، هیچ‌کدام کنده نمی‌شد. از صدای جیغ و فریاد و «وای کمک» من همه بیدار شدند و رنجر و نمازشب‌خوان آنجا جمع شد. آدم بود که با دیدن من از خنده ریسه می‌رفت. وقتی دست مرا گرفتند و از آب بیرون آوردند گربه‌ماهی از صورت و بدنم آویزان بود. این جریان تا مدت‌ها دستاویز شوخی بود و با پیازداغ‌های مختلف دهان‌به‌دهان می‌چرخید و خنده بر لب‌ها می‌کاشت.

. ««««««« 199 »»»»»»»

در اثنای فعالیت در گروه غواص‌ها، علی‌آقا ده روزی مرا به‌عنوان دیده‌بان، به جزیرۀ جنوبی فرستاد. آنجا دکل بلند دیده‌بانی قرار داشت که از آن برای شناسایی استفاده می‌شد. با اشراف خوبی که دکل به مواضع دشمن داشت، همه‌چیز از آنجا قابل رؤیت بود. بار اول خود علی‌آقا مرا همراهی کرد. وقتی پای دکل رسیدیم دیدم حتی پله‌ای برای بالا رفتن ندارد. حالا من کسی هستم که اگر از ساختمان دوطبقه هم به پایین نگاه کنم سرم گیج می‌رود و با تمام این اوصاف باید برای اولین بار از چنین پدیدۀ دیلاقی که حدود چهل متر ارتفاع دارد بالا بروم. علی‌آقا گفت: «بسم الله! برو بالا.»
«اینکه پله نداره. چطوری برم بالا؟»
«نگاه کن، این‌جوری پات‌و روی میله‌ها بذار و برو بالا.»
خودش همین‌طور که حرف می‌زد مثل آب خوردن از دکل بالا رفت و مرا پشت‌سرش راه انداخت. ضربدری‌های روی پایۀ دکل هرچه بالاتر می‌رفت جمع‌تر می‌شد، اما در پایین، از قواره دررفته بود و دست و پایم به آن نمی‌رسید. با هزار زحمت خودم را از آن بالا کشیدم و به ضربدری‌های کوچک نزدیک شدم. ترس از ارتفاع آزارم می‌داد. از سر کنجکاوی نیم‌نگاهی به پایین کردم و با دیدن ارتفاع قالب تهی کردم و گفتم: «یا اباالفضل!»
علی‌آقا محکم گفت: «پایین‌و نگاه نکن. فقط بیا بالا.»
با دیدن رنگ‌وروی سفیدم، ترس و حالت تهوع را از چهره‌ام خواند و داد زد: «شیرباش، شیراوند! بیا بالا.»
نمی‌خواستم میله‌ای که دودستی گرفته بودم را رها کنم، اما با نهیب علی‌آقا توکل کردم و دوباره راه افتادم. آن‌قدر در هول‌وولا بودم که نفهمیدم کی به بالای دکل رسیدم.
دکل اتاقک کوچکی داشت. یک دوربین شکاری روی پایه و فرد دیده‌بانی که قبل از ما آنجا بود به چشمم آمد. قد دیده‌بان تنه به تنۀ دکل می‌زد. دیدن چنین ارتفاعی در آن ارتفاع، نوبر بود. باهم سلام‌وعلیکی کردیم و علی‌آقا ما را به هم معرفی کرد. دیده‌بان کهنه‌کار علی نام داشت و اهل مریانج همدان بود. پسری خوش‌چهره و خوش‌برخورد که خیلی زود باهم مانوس شدیم. علی‌آقا پس از اینکه مرا توجیه کرد، خیلی زود رفت و ما مشغول ثبت تحرکات دشمن شدیم.
هر اتفاق کوچک و بزرگی در جبهۀ دشمن را ثبت‌و‌ضبط می‌کردیم. رفت‌وآمد ماشین‌ها، کم و زیاد شدن نیروها و... در کل، کار طاقت‌فرسا و خسته‌کننده‌ای بود. بااین‌همه، بیشتر مشکل من ترس از ارتفاع بود. دورتر از ما دکل‌های دیگری بودند که ارتفاعشان به 90 متر می‌رسید. مانده بودم آن‌ها چطور تحمل می‌کنند. پس از پایان شیفت شناسایی، آمادۀ برگشت شدیم. این بار برای پایین آمدن از دکل بیشتر اذیت شدم. به علی گفتم: «نمی‌شه من همین‌جا بمونم؟»
گفت: «تا کی می‌خوای بمونی؟ بالاخره باید برگردی.»
به ناچار خود را به پایۀ فلزی چسباندم و با هزار هول‌وولا آرام آرام پایین آمدم. مردم و زنده شدم تا پایم به زمین رسید.

. ««««««« 200 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

گروه دونفرۀ دیگری هم برای دیده‌بانی بود و شیفت‌ها بین ما دو گروه تقسیم می‌شد تا تمام روز کار دیده‌بانی بی‌وقفه انجام شود. وقتی نوبت استراحتمان بود، به مقری در جزیرۀ جنوبی می‌آمدیم و آنجا استراحت می‌کردیم. سنگر بچه‌های ادوات، پشتیبانی، ترابری و سنگر بچه‌های اطلاعات در کنار هم، این مقر را تشکیل می‌داد. قبلاً آنجا سراسر آب بود و به‌تازگی آن منطقه را خشک کرده بودند. جانوران آنجا نیز به‌خاطر تغییر اکوسیستم یا تلف شده بودند، یا زنده و گرسنه بودند.
داستان موش‌های به‌جامانده در جزیرۀ جنوبی از همین قرار بود. هر موش به‌قاعدۀ یک بچه‌گربه بود و گرسنگی، آن‌ها را وحشی کرده بود. فقط کم مانده بود ما را زنده‌زنده بجوند. وقتی خسته از دیده‌بانی برمی‌گشتیم هنوز چشممان گرم نشده بود که موش‌ها سراغمان می‌آمدند و سرانگشتانمان یا لالۀ گوش را می‌جویدند. بااینکه هوا گرم و شرجی بود، من خودم را پتوپیچ می‌کردم و بدون اینکه جایی برای نفوذ موش‌ها باشد می‌خوابیدم.
علی که در برف و بوران و منطقۀ کوهستانی مریانج بزرگ شده بود، به‌شدت گرمایی بود و نمی‌توانست در آن گرما زیر پتو بخوابد. حتی اگر با گرما کنار می‌آمد قد بلندش زیر پتو جا نمی‌شد. برای همین، تا می‌خوابید موش‌ها مثل مگس مزاحم روی پایش می‌نشستند و انگشتانش را زخمی ‌‌می‌کردند. بعضی اوقات علی عصبانی می‌شد و روی آن‌ها اسلحه خالی می‌کرد.
می‌گفتم: «علی، توی سنگر تیراندازی نکن. کمونه می‌کنه یه بلایی سرمون می‌آری.»
اما او گوش نمی‌کرد. موش‌ها نمی‌گذاشتند او بخوابد و او نمی‌گذاشت من بخوابم.
یک روز علی‌آقا آمد و گفت: «چرا خون توی چشم‌هاتون افتاده؟ چرا این‌قدر خسته‌اید؟»
گفتم: «چه عرض کنم؟ موش‌ها علی رو اذیت می‌کنن، علی هم روی اونا رگبار می‌گیره. اگر تیر به جای سفتی بخوره و برگرده چه کنیم؟»
علی‌آقا به علی رو کرد و گفت: «راست می‌گه؟ واقعاً این کارو می‌کنی؟»
علی گفت: «چه کنم؟ انگشتای پام‌و ببین.»
اتفاقاً همان لحظه از انگشت شصت علی خون جاری بود و اوضاع رقت‌انگیزی داشت.

. ««««««« 201 »»»»»»»

علی‌آقا گفت: «یه امشب‌و تحمل کنید، فردا می‌دونم چه‌کار کنم.»
آن شب را به‌انتظار علی‌آقا به صبح رساندیم تا ببینیم چه فکری در سر دارد. صبح علی‌آقا با گربه‌ای در بغل، به مقر آمد.
با خنده گفتم: «علی‌آقا، عجب فکری کردی!»
گفت: «بیاید این گربه رو بگیرید، کمی دست روی سرش بکشید تا با شما انس بگیره. بعد هم براتون موش می‌گیره.»
علی‌آقا گربه را گذاشت و رفت. من و علی گربه را به سنگر آوردیم. ظرف آبی برایش گذاشتیم و نازش را کشیدیم. در همان دقایق اولیه، موشی درون سنگر آمد و گربه به‌سمتش دوید. ما خوشحال شدیم که سنگر چنین نگهبانی پیدا کرده و دیگر موشی به آن نزدیک نخواهد شد. یک آن، موشِ گرفتار جیغی کشید و انگار دیگر موش‌ها را برای کمک خبر کرده باشد، جلوی سنگر پر از موش شد. موش‌ها به گربۀ بیچاره حمله بردند و از سر و کولش آویزان شدند. گربه میومیو می‌کرد و به عجز افتاده بود. وقتی دید کاری از دستش برنمی‌آید فرار را بر قرار ترجیح داد.
من و علی مثل مستند‌های جذاب حیات وحش، مات این صحنه شده بودیم و خشکمان زده بود. وقتی گربه فرار کرد به علی گفتم: «این گربه گناه داشت. اومده بود به کمک کنه و الان ما باید بهش کمک کنیم. بلند شو بریم نجاتش بدیم.»
علی با حرف من جستی زد و از سنگر بیرون پرید و من هم دنبال او دوان شدم. جلوی سنگر یک راهروی اِل‌مانند بود تا از ورود ترکش‌های مستقیم جلوگیری کند. هنوز کامل از این راهرو بیرون نرفته بودم که گلولۀ توپی به سقف سنگر اصابت کرد و سنگر خراب شد. من که در حال دویدن بودم، افتادم و فقط پایم زیر گونی‌ها ماند. شنیدم از دیگر سنگرها بچه‌ها داد می‌زنند: «سنگر اطلاعات رو زدن... بچه‌ها زیر آوار موندن.»
همگی سریع خودشان را به ما رساندند و وقتی ما را صحیح و سالم دیدند گفتند: «مگر شما نباید این وقت روز در حال استراحت باشید؟ اینجا چه می‌کنید؟»

. ««««««« 202 »»»»»»»

گفتیم: «بازی موش و گربه ما رو نجات داد، وگرنه ما الان باید زیر آوار باشیم.»
بعداً به علی‌آقا گفتم: «اون گربه ما رو از شر موش‌ها نجات نداد، اما باعث نجات ما از شرّ توپ ویرانگر شد.»
***
پس از اتمام مأموریت در دیده‌بانی، دوباره به گروه غواصی برگشتم. یک روز در حال تمرینِ صبحگاهیِ شنا بودیم که علی‌آقا از قرارگاه کربلا آمد و همه را فراخواند. سریع لباس‌هایمان را عوض کردیم و خدمتش رفتیم.
«علی‌آقا، خیر باشه. مگه چه خبره؟»
«ساک‌ها رو ببندید که قراره عده‌ای به زیارت امام‌رضا برن.»
با شنیدن این خبر، ذوق‌زده شدیم و به ثانیه‌ای دلم در صحن‌وسرای باصفای حضرتش پر گرفت. یاد آخرین زیارتم افتادم که سال‌ها پیش با مادرم نصیب شده بود. آن زمان آن‌قدر بچه بودم که وقتی به جادۀ شمال رسیدیم و از بلندی، ماشین‌های دوردست را دیدم به مادرم گفتم: «من از اون ماشین کوچولوها می‌خوام.»
حالا بعد از سال‌ها دوباره باب زیارت به رویم باز شده بود و خودم را در حرمش تصور می‌کردم.
همهمۀ رزمندگان فرونشست تا ببینیم این عده چه کسانی هستند. علی‌آقا ادامه داد: «سهمیۀ واحد اطلاعات یه اتوبوس بیشتر نیست و کسایی که قراره برن، با قرعه‌کشی انتخاب می‌شن، حتی من.»
گفتیم: «بدون رئیس کاروان که نمی‌شه؛ یا شما یا عمواکبر باید بیاید.»
گفت: «حالا قرعه بندازیم ببینیم چی می‌شه. اما نام هرکس که دراومد می‌تونه یه نفر از خانواده رو همراهش بیاره.»
من در همان مدت، عقد اخوت‌ها را شروع کرده بودم و علاوه‌بر سیدمجتبی، برادران دیگری در واحد اطلاعات داشتم. در بین برادران، اولین قرعه به‌نام سیدمجتبی افتاد. خوشحال شدم. سیدمجتبی هم خوشحال بود که این زیارت فرصتی است تا خانواده‌هایمان باهم آشنا شوند و برادری‌مان مستحکم‌تر شود. دومین نفر نام میرزایی، برادر دیگرم درآمد و این گمان را تقویت کرد که جمع برادرانۀ ما برای زیارت طلبیده شده است. برادر سومی ‌هم بود که نامش را فراموش کرده‌ام، اما قرعه به نامش افتاد. دیگر همه می‌گفتند نفر بعد شیراوند است. من دلم پیش امام‌رضا(ع) بود. واقعاً زیارت را می‌خواستم و از توسل، دعا و التماس چیزی کم نگذاشتم. تا آخرین قرعه هم امید داشتم نامم را بشنوم اما خبری از نام شیراوند نبود.

. ««««««« 203 »»»»»»»

خیلی دلم شکست. از درون ویران بودم، اما به روی خودم نمی‌آوردم. دوستان بیشتر از من بی‌قراری نشان دادند و به علی‌آقا سفارش مرا می‌کردند. صدای سیدمجتبی را شنیدم که می‌گفت: «شیراوند طلبۀ ماست. بذار با ما بیاد، روضه‌ای، احکامی، حدیثی برامون بخونه.»
تشکرآمیز گفتم: «برادر، خب امام‌رضا نمی‌خواد من باشم؛ دیگه شما چه اصراری دارید؟»
بچه‌ها از روی ظاهر من فکر و گمان خیری داشتند و از افسوس و دلداری و پیگیری‌های آنان برمی‌آمد که آقای شیراوند، ما هکذا الظن بک! اما من خودم از باطن خودم خبر داشتم و راضی شدم که در جمع خوبان نباشم. از آمدن علی‌آقا تا حرکت بچه‌ها چند ساعتی بیشتر زمان نبرد. زائران مشهد، سریع کوله‌بارشان را جمع کردند و برای برگشت به جای‌جای استان همدان و برداشتن خانواده‌ها مهیا شدند. هنگام خداحافظی با بچه‌ها سخت‌ترین دقایق برای من بود. بغض بر گلویم چنگ انداخته بود و دلم داشت از جا کنده می‌شد. در آغوش سیدمجتبی دیگر اختیار از کف دادم و به گریه افتادم. سید گفت: «بیا جای من برو.»
گفتم: «اصلاً و ابداً. امام‌رضا تو رو دعوت کرده و باید بری.»
تنها چیزی که برایم باقی مانده بود التماس‌دعایی بود که از زبانم نمی‌افتاد: «تو رو خدا ما رو فراموش نکنید. نایب‌الزیارۀ ما هم باشید.»
زودتر از آنچه فکرش را کنیم بعدازظهر رسید. مشهدی‌ها رهسپار شدند و ما را در سکوتی که از آنان به‌جا مانده بود، تنها گذاشتند.
هم‌زمان، اتفاقاتی در جزیرۀ مجنون در حال رخ دادن بود. مقر ما با خط مقدم فاصلۀ زیادی داشت، اما از دور مشخص بود تحرکات دشمن زیاد شده و در حال ریختن آتش‌تهیۀ سنگین در خط مقدم است. با این اتفاقات، عمواکبر که حالا فرماندهی را به‌دست داشت، برای کسب‌تکلیف به مقر فرماندهی رفت.

. ««««««« 204 »»»»»»»

شب را با صدای خمپاره‌ها خوابیدیم و صبح را طبق برنامۀ هر روز آغاز کردیم. بعد از نماز صبح در حال غواصی بودیم که گفتند: «آب دستتونه بذارید زمین، سریع لباس رزم بپوشید و خودتون‌و به خط مقدم برسونید.»
گفتیم: «مگه چی شده؟»
گفتند: «عمواکبر از مقر تماس گرفته و گفته توی خط مقدم به نیرو نیازه. عجله کنید.»
جنگی آماده شدیم و با تجهیزاتی که دستمان بود به خط مقدم رفتیم. آنجا ما را در اختیار گردان 155 به‌فرماندهی حاج‌ستار ابراهیمی ‌قرار دادند. حاج‌ستار ما را توجیه کرد و گفت: «در شرایط سختی قرار داریم. دشمن خط ما رو شکسته و سه-چهار کیلومتر عمقی جلو اومده. البته به‌لطف بچه‌های تخریب، قبل از عقب‌نشینی، جاده با تی‌ان‌تی منفجر شده و تانک و ماشین نمی‌تونه جلو بیاد؛ اما به‌هر‌حال نفراتشون نفوذ کردن و در حال پیشروی هستن. شما بچه‌های اطلاعات چون با منطقه آشنایید می‌تونید کمک خوبی باشید. اگر دیر بجنبیم، کل جزایری که امام تأکید به حفظ اون‌ها داشتن از دستمون میره.»
پس‌ ازآن حاجی دستۀ ما را به دو گروه تقسیم کرد و برای بازپس‌گیری جاده مأموریت داد: «هم‌زمان به دل دشمن نرید؛ ابتدا گروه اول جلو بره، بعد گروه دیگه حرکت کنه.»
من مسئولیت گروه اول را به‌عهده داشتم و فرماندهی دسته به‌عهده حسینعلی مرادی بود. رزمنده‌ای اهل نهاوند و فرماندهی دلیر و بی‌باک. حدود بیست نفر نیرو آرپی‌جی‌زن و تیربارچی در اختیارمان بود.
محوری که بعثی‌ها در آن پیشروی کرده بودند یک جادۀ باریک در دل آب بود که فقط یک ماشین می‌توانست از آن عبور کند. وسط جاده یک کانال بود که باتوجه‌به آتش سنگین دشمن و خاک نرم و دستیِ جاده، دیگر اثر قابل‌توجهی از آن باقی نمانده بود.

. ««««««« 205 »»»»»»»

من و حسینعلی جلو افتادیم و نیروها پشت‌سرمان حرکت کردند. دشمن با دیدن ما، حجم آتش را زیاد کرد و پشت‌سرهم بر این جاده خمپاره ریخت. کارمان این بود که از این جای خمپاره به آن جای خمپاره می‌دویدیم. در آنجا می‌ماندیم تا خمپارۀ بعدی بیاید و سپس بلند می‌شدیم و خودمان را در گودال بعدی می‌انداختیم. بعضاً با همین خمپاره‌ها مجروح یا شهیدی می‌افتاد، اما زمانی برای درنگ نبود و فقط به جلو رفتن فکر می‌کردیم. شرایط آن‌قدر دهشتناک بود که لحظه‌ای به فکر شهادت افتادم. گفتم شاید حکمت دعوت نکردن امام‌رضا(ع) این بود که به‌همراه شهدا از اینجا به زیارتش برویم.
پس از دقایقی، به سنگرهای کمین متفرقه‌ای رسیدیم که تا دیشب دست خودمان بود و حالا دشمن در آن‌ها نیرو مستقر کرده بود. در فاصله ده-بیست‌متری، درگیری آغاز شد. بعضی از بچه‌ها آرپی‌جی می‌زدند و بعضی مثل من تیراندازی می‌کردند. تیر مستقیم دشمن از ما شهید و مجروح می‌گرفت، اما درنهایت، این دشمن بود که عقب می‌کشید و اگر از تیرهای ما جان سالم به‌در می‌برد، فرار می‌کرد.
با آتش سنگین خمپاره، به‌محض پاک‌سازی یک سنگر، جلو می‌رفتیم و با سنگر‌های دیگر درگیر می‌شدیم. در جاده، جان‌پناهی در برابر تیر مستقیم آنان نبود. فقط در فواصل نامعین بشکه‌هایی پر از خاک قرار داشت که می‌شد پشت آن سنگر گرفت. پس از تمام شدن سنگرها و عقب راندن تمام بعثی‌ها، خاکریز کوتاهی که با گونی سنگری درست شده بود هویدا شد. ناباورانه به حسینعلی گفتم: «خط همینه؟»
گفت: «آره؛ رسیدیم.»
مقدار باقی‌مانده را دویدیم و خودمان را پشت خاکریز مخفی کردیم. با دیدن جادۀ منفجرشده‌ای که حاج‌ستار گفته بود، یقین کردم کل مسیر پاک‌سازی شده است و خیالم راحت شد.
من و حسینعلی آن‌قدر درگیر جلو رفتن بودیم که غافل از بچه‌ها، برای مدتی از پشت‌سر خبری نداشتیم. یک لحظه به خود آمدم و گفتم بچه‌ها چه شدند؟ به‌دنبال جواب سر برگرداندم تا از وضعیت آن‌ها مطلع شوم. با دیدن پشت‌سر، مو به تنم سیخ شد. همۀ بیست نفر نیرو شهید و مجروح افتاده بودند و فقط من و حسینعلی به خاکریز رسیده بودیم. از ابتدای مسیر تا همین چندصد متری ما که سری جدا افتاده بود، دشمن تلفات گرفته و کسی را سالم نگذاشته بود.

. ««««««« 206 »»»»»»»

حسینعلی را متوجه وضعیت کردم و گفتم: «حالا چه‌کار کنیم؟»
او بلدِ کار بود. گفت: «باید جا عوض کنیم.»
راست می‌گفت. با جا عوض کردن و تیراندازی از نقاط مختلف خاکریز، دشمن گمان می‌کرد بسیاریم و در سنگرها نیروی کافی گذاشته‌ایم. درحالی‌که دو نفر بیشتر نبودیم و در سنگرها هم خبری از نیرو نبود.
برای اجرای این نظر، همین‌که آمدیم جدا شویم، در فاصلۀ چندمتری بینمان خمپاره‌ای فرود آمد و هردوی ما را پرت کرد. با این انفجار ترکش‌های ریز به سر و کمرم و ترکش بزرگی در بازویم فرورفت. خون از دستم جاری بود و از انگشتانم شُرّه می‌کرد. حسینعلی به‌ظاهر مجروحیتی نداشت، اما موج شدیدی او را گرفته بود و گیج و منگ در تیررس دشمن ایستاده بود. هرچه داد زدم «حسینعلی بشین.»، گوشش سنگین بود و صدایی نمی‌شنید.
خودم را به‌سختی به او رساندم و او را نشاندم. تا دقایقی همین‌طور بود و حال خوشی نداشت. وقتی به خودش آمد، گفتم: «الان چه کنیم؟»
گفت: «باید برگردیم، وگرنه اسیر می‌شیم.»
با بی‌سیمی که داشت درخواست نیروی تازه‌نفس کرد. خودش بازوی مرا بست و باهم به‌سمت عقب راه افتادیم. ساعتی بیش نبود که با این نیروها آشنا شده بودم و خیلی از شهدا را نمی‌شناختم. با زنده برگشتنم از آن معرکه، جز افسوس چیزی نداشتم. رانده از زیارت، مانده از شهادت، به‌غبطه از کنار شهدا عبور می‌کردم و از روی ماهشان، به نگاهی بهره‌مند می‌شدم. در این بین، حمید نظری از بچه‌های اطلاعات را شناختم. چهرۀ چون گل شکفته‌شده‌اش کامل در خاطرم ثبت‌وضبط شد. همان‌طور که در وصیت‌نامه‌اش آمده، واقعاً انگار شهادتش عروسی‌اش بود.
در بین راه، بچه‌های تازه‌نفس گروه دوم را دیدیم. آن‌ها را راهنمایی کردیم و گفتیم: «ما حال خوشی نداریم و فقط تونستیم زخم مجروحان رو ببندیم؛ اما شما اونا رو بیارید عقب.»
به هر صورت، به عقبه رسیدیم. باتوجه‌به خون زیادی که از من رفته بود بسیار تشنه بودم. از هرکس تقاضای آب می‌کردم آب نمی‌داد و می‌گفت برای زخمت خوب نیست. آب جزیره نیز از فرط ماهی‌های گندیده، بوی زُحم و تعفن گرفته بود و نمی‌شد به آن نزدیک شد. همان لحظه دیدم عده‌ای نشسته‌اند و دارند هندوانه می‌خورند. به آن‌ها گفتم: «خیلی تشنه‌ام، یه تیکه به من می‌دید؟»

. ««««««« 207 »»»»»»»

یکی از آن‌ها دلش برایم سوخت و یک قاچ به من داد. تا کسی جلویمان را نگرفته، سریع از دستش قاپیدم و گازی به آن زدم. جایتان خالی، در گرمای تابستان با آن عطش عجیب‌وغریب، خنکای این هندوانه حالم را سر جا آورد.
حسینعلی هنوز به کار می‌آمد، اما من برای مداوا باید به عقب می‌رفتم. آمبولانسی درهایش باز بود و داشت مجروحان را را سوار می‌کرد. خودم را گوشه‌ای از آن جا کردم و راه افتادیم. در راه، وقتی به مقر فرماندهی رسیدیم به راننده گفتم: «من از نیروهای اطلاعات هستم، اجازه بده چند دقیقه گزارش خط مقدم رو به فرمانده بدم و برگردم.»
راننده قبول کرد. سریع رفتم عمواکبر را پیدا کردم و گفتم: «حاجی، خط الان با از دست دادن یک گروه پاک‌سازی شد. گروه دوم هم بعد از ما به خط رفت، اما اگر می‌خواید برای جاده کاری کنید توی روز فایده نداره، شب برید جلو و حتماً تا صبح سنگرسازی رو کامل کنید تا بتونید دوام بیارید.»
عمواکبر «خداقوت»‍ی گفت و راهی‌ام کرد تا به بیمارستان برسم. دیگر خبردار نشدم چه اتفاقی برای جاده افتاد، اما بعد از ما، طرح جامعی برای بازپس‌گیری و پیشروی دوباره در جزیرۀ مجنون توسط تیپ انصارالحسین(ع) تهیه شد که به عملیات «انصار» نام گرفت. طی این عملیات، دشمن بعثی به‌طور کامل عقب رانده شد و مواضع ما دیگربار تثبیت گردید.
سوار آمبولانس شدم و به‌سمت بیمارستان حرکت کردیم. وقتی اسم بیمارستان را روی تابلو ورودی دیدم، آرام شدم. نوشته بود بیمارستان صحرایی امام‌رضا(ع). گفتم: «یا امام‌رضا، بازهم خوب شد اگر به حرمت نرسیدیم به این دارالشفا که به نام شما مزین شده، رسیدیم.»
آنجا اولین امدادگر که آمد معاینه کند گفتم: «برادر، سرپایی من‌و مداوا کن، برگردم خط.»
«برگردی خط؟ برگشتی در کار نیست. با این وضع زخمی‌ که داری باید بری پشت جبهه.»

. ««««««« 208 »»»»»»»

«من که چیزی‌م نیست؛ با پای خودم اومدم اینجا.»
«برای ترکش کمرت شاید بشه کاری کرد، اما ترکشی که توی بازوت مونده کار ما نیست. باید بری اهواز.»
«الان چه‌کار کنم؟»
«منتظر باش اتوبوس بهداری که آماده شد، خبرت می‌کنم.»
وقتی به بیمارستان اهواز رسیدم شب شده بود. خسته از اتفاقات و ناخوش از جراحتی که داشتم، همین‌که روی تخت دراز کشیدم خوابم برد و دیگر چیزی نفهمیدم. آن زمان و مکان این‌چنین برایم به پایان رسید. بعدها در همان جبهه، طی عملیات انصار، دوستان و عزیزان ارزشمندی را از دست دادم. فرمانده عزیزم حاج‌محسن امیدی، شیخ علی‌پناه شیراوند، شیخ طیب خرم‌آبادی و شیخ محمدحسین ترابی، همگی در جزیرۀ مجنون به‌شهادت رسیدند.
شهادت شیخ محمدحسین مصداق شهادتی عالمانه بود. حرف حق را شنید، پذیرفت و جانانه به آن عمل کرد. وقتی با جوانان هم‌کلام می‌شوم و در اردوهای راهیان نور و محافل شهدا از شهادت عالمانه می‌گویم، بعضی سؤال می‌کنند مگر شهادت عالمانه هم داریم؟ می‌گویم: بله؛ شیخ محمدحسین می‌دانست و حدیثش را خوانده بود که شهید، با اولین قطرۀ خون، تمام گناهانش بخشیده می‌شود، مگر دِین و حق‌الناس. برای همین شهربه‌شهر رفت و پنج ریال بدهی‌اش را پرداخت کرد تا چیزی به گردنش نباشد.
شهادت عالمانه یعنی انسان در اوج شهید شود و بعد از شهادت نیز در اوج بماند و در آن دنیا با دادن حسناتش به‌جای حق‌الناس، مقام خود را پایین نیاورد. به همین دلیل است که امام‌حسین(ع) در روز عاشورا فرمود: «کسی که دِین به گردن دارد همراه من نجنگد، زیرا از رسول‌الله شنیدم که فرمود: ‹کسی که بمیرد و دینی به گردن داشته باشد از حسناتش کم می‌شود.›»
وقتی چشم باز کردم رویم ملحفه‌ای کشیده بودند و سِرمی ‌در دست داشتم. در بیمارستان شهید بقایی تازه دردها را لمس می‌کردم. هر روز پزشکان برای معاینه می‌آمدند و شرایطم را می‌سنجیدند. بالاخره به این نتیجه رسیدند برای بیرون آوردن ترکش به عمل جراحی نیاز است و این عمل باید در بیمارستان پیشرفته‌تری انجام بگیرد. گفتم: «کاری نداره؛ با چاقو بزنید زیرش درمی‌آد.»

. ««««««« 209 »»»»»»»

گفتند: «کاش به همین سادگی بود. ترکش بد به استخوان نشسته و ما نمی‌تونیم کاری کنیم. به‌زودی به اصفهان اعزام می‌شید و اونجا به‌خوبی تحت عمل جراحی قرار خواهید گرفت.»
پس از دو-سه روز، ما را به فرودگاه اهواز بردند و سوار هواپیمای C130 کردند. هواپیما پر از مجروح بود. بعضی بدحال بودند و بعضی هم مثل من حال بهتری داشتند. بعضی زیارت عاشورا می‌خواندند و بعضی دعای کمیل. آن گوشه یکی صلوات چاق می‌کرد و این‌طرف یکی موجی شده بود و دادوهوار می‌کرد. هرکس در حال‌وهوایی بود و من هم حال‌وهوای خودم را داشتم. تمام ذهنم پیش امام‌رضا(ع) بود که چرا قبولمان نکرد؟ عیب کار کجا بود؟ اگر آنجا قبول نشدیم چرا در جادۀ جزیرۀ مجنون ما را نپذیرفت؟ مدام در دلم با حضرت نجوا می‌کردم و از او کمک می‌خواستم.
پرواز بیش از حدِ معمول، طولانی شد. مجروحان پیوسته حالشان به‌هم می‌خورد. امدادگرها دوان‌دوان میانشان می‌گشتند و رسیدگی می‌کردند. من هم کم‌کم داشت حالم به‌هم می‌خورد. در همین لحظه، کمک‌خلبان از کابین خارج شد و به‌سوی ما آمد. به‌اعتراض گفتم: «جناب، چرا این پرواز این‌قدر طول کشید؟ مگه اصفهان تا اهواز چقد فاصله داره؟ حال این مجروحان خوب نیست.»
کمک‌خلبان با لبخندی به من نگاه کرد و گفت: «بذار یه چیزی بگم. تو آرزویی نداری؟»
«مگه می‌شه آدم آرزو نداشته باشه؟»
«آرزوت چیه؟»
«آخه الان چه وقت این حرف‌هاست»
«حالا تو بگو آرزوت چیه!»
آهی کشیدم و گفتم:«هیچی، می‌خواستم برم مشهد.»
انگار منتظر شنیدن این جمله باشد لبخند شیرینی زد و گفت:«خب آرزوت برآورده شد. اتفاقاً الان داریم می‌ریم مشهد.»
با تعجب گفتم: «واقعاً!؟ راست می‌گی؟»
«بله، نزدیک اصفهان بودیم که گفتن بیمارستان‌های اصفهان پر شده و باید برید مشهد. الان هم تو راه مشهد هستیم.»
با شنیدن این خبر حال‌وهوای مجروحان تغییر کرد. نمی‌دانید چه حالی شدیم. به امام‌رضا گفتم: «ممنون لطف و کرمتم. شرمنده‌ام. عذرخواهم. نمی‌دونستم این‌قدر هوای ما رو دارید. نمی‌دونستم این‌طور صدای ما رو می‌شنوید.»

. ««««««« 210 »»»»»»»

دیگر درد و جراحت فراموشمان شد. آن مجروحی که در حال تمام کردن بود با شنیدن نام مشهد جان دوباره‌ای گرفت. همه باهم دم گرفتیم و نوای یا امام‌رضا یا امام‌رضا در هواپیما طنین‌انداز شد. عده‌ای اشک می‌ریختند و عده‌ای به سینه می‌زدند. صحنۀ بسیار زیبایی بود و وقتی این صحنه زیباتر شد که خلبان از بلندگو اعلام کرد: «با سلام خدمت زائران علی بن موسی‌الرضا، هم‌اکنون بر فراز حرم مطهر امام هشتم هستیم و از پنجره‌ها می‌توانید گنبد زیبایش را تماشا کنید.»
از فراقش سوزان بودم. چشمم که به گنبد طلایی امام‌رضا(ع) افتاد، انگار آبی بر آتش دلم ریختند. دست ادب بر سینه گذاشتم و سلام دادم.
دقایقی بعد، هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست و صف طولانی آمبولانس‌ها برای بردن مجروحان شکل گرفت. امدادگر‌ها به‌ترتیبِ بدحالیِ مجروحان، آن‌ها را سوار بر آمبولانس کردند و به بیمارستان فرستادند. شش-هفت نفری که توانایی راه رفتن داشتیم پایین آمدیم و به سالن انتظار رفتیم تا نوبتمان شود. یکی از مسئولان بنیاد شهید که جابه‌جایی مجروحان را مدیریت می‌کرد نزد ما آمد و بعد از اظهار شرمندگی گفت: «متأسفانه ظرفیت بیمارستان‌های مشهد پر شده و شما رو باید به تهران اعزام کنیم.»
اگر بدیهیات عالم را انکار می‌کرد، راحت‌تر قبول می‌کردم.
«تا لب دریا بیاییم و تشنه برگردیم؟ مگه می‌شه کسی مشهد بیاد و زیارت‌نکرده بره تهران؟»
«بهترین بیمارستان در تهران براتون آماده‌س و پرواز بدون معطلی همین الان می‌پره.»
«اصلاً نقل بیمارستان نیست؛ من برای زیارت می‌گم. اینجا یه اتاق هم به ما بدید و دکتر بالای سرمون بیارید راضی هستیم.»
هرچه اصرار کردیم مسئول گفت: «برای ما مسئولیت داره و نمی‌شه کاری کرد.»
گفتم: «من یکی اختیار خودم رو دارم و هیچ‌جا نمی‌آم. هرکس خواست بره.»
همراهان گفتند: «ما هم جایی نمی‌آیم.»

. ««««««« 211 »»»»»»»

بندگان خدا مسئولان بنیاد مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می‌پریدند و سعی می‌کردند ما را قانع کنند، اما ما راضی نمی‌شدیم. دیگر بدحالی، خستگی راه و بحثِ بی‌فایده داشت اذیتم می‌کرد؛ ولی این بار دیگر شکی به دل راه ندادم و به عنایت امام‌رضا(ع) یقین داشتم.
پس از یک ساعت و اندی، یکی از دست اندرکاران بنیاد از پای تلفن برگشت و خوشحال گفت: «خدا را شکر جور شد. یه بیمارستان قبول کرد براتون جا خالی کنه.»
لبخند زدیم و خدا را شکر گفتیم. دو آمبولانس برای انتقال ما آمده بود.روی صندلی‌های عقب نشستیم و آمبولانس آژیرکشان به راه افتاد. پنجره‌ها بسته بود و نمی‌دانستیم کجا هستیم. با نگه داشتن آمبولانس و باز شدن در، خود را در محوطۀ بیمارستان دیدیم. همین‌که چشمم به تابلوی بیمارستان افتاد زدم زیر خنده. همراهان گفتند: «چرا می‌خندی؟»
گفتم: «تابلو رو ببینید، نوشته زایشگاه شاهین‌فر.»
مسئولان بیمارستان با بزرگواری، دو اتاق نزدیک در ورودی را برایمان خالی کرده بودند و به استقبالمان آمدند. دلم پیش دوستان زائرم بود. وقتی جاگیر شدیم به ایستگاه پرستاری رفتم و به پرستار گفتم: «بی‌زحمت شمارۀ حرم رو برام بگیر.»
پشت تلفن خادمی ‌گوشی را برداشت و گفت: «امرتون رو بفرمایید.»
گفتم: «بنده جانبازم و الان از بیمارستان خدمتتون مزاحم می‌شم. فرماندۀ ما برای زیارت اومده و خبر نداره من اینجا هستم. ممنون می‌شوم اسمش رو از بلندگو صدا بزنید و خبردارش کنید.»
خادم وقتی فهمید جانبازم، فوری قبول کرد. نام خودم و علی‌آقا را پرسید. شمارۀ بیمارستان را هم گرفت و گفت: «وقتی اومد زنگ می‌زنم.»
بعد از نیم ساعت تماس گرفت و گفت: «هرچه صدا زدم خبری نیست. یحتمل الان حرم نیستن. باز فردا صداش می‌زنم و نتیجه رو می‌گم.»
دعایش کردم و برای استراحت به اتاق برگشتم.

. ««««««« 212 »»»»»»»

چهار روز از جدایی ما و دوستان می‌گذشت و فکر می‌کردم آن‌ها به مشهد رسیده‌اند، حال آنکه من زودتر رسیده بودم و آنان هنوز در راه بودند. فردا از حرم زنگ زدند. همان خادم مهربان پشت خط بود. گفت: «الان آقای چیت‌سازیان اومد. پیام شما و آدرس بیمارستان رو بهش دادم و گفت همین الان به‌سمت شما می‌آد. راستی، گروهی از جوانان هم همراهش بودن.»
اولین چیزی که با شنیدن «گروه همراه» به ذهنم خطور کرد این بود که بچه‌ها اگر اسم زایشگاه را ببینند آبرو و حیثیت برای ما نمی‌گذارند. همین هم شد. صدای خندۀ این گروه پرشروشور قبل از خودشان آمد. همین‌که در اتاق را باز کردند تبریک و کنایه‌ها شروع شد: «قدم نورسیده مبارک... چشمت روشن... ان‌شاءالله قدمش خیر باشه... حالا چندقلو زاییدی...؟ دختره یا پسر...؟ اسمش رو چی گذاشتی...؟ قربونش برم چقدر هم به ضرغام رفته.»
خودم هم از حرف‌هایشان خنده‌ام گرفته بود. دستم را به گوشم گرفتم بلکه صدایشان را نشونم اما باز ول‌کن نبودند.
چون ما ابتدای راهرو بودیم، هر پدری که با گل و شیرینی می‌آمد، اول سرکی به اتاق ما می‌کشید. با دیدن گردنِ کلفت و ریش و سبیل ما ابتدا جا می‌خورد. بعد خنده‌اش می‌گرفت و بعدتر وقتی می‌فهمید ما رزمنده هستیم شرمنده‌مان می‌کرد. گل و شیرینی را به ما می‌داد و برای همسرش دوباره می‌رفت می‌خرید. برای همین اتاق پر از گل و شیرینی بود. بچه‌ها می‌گفتند: «اگر بچه‌ای در کار نیست، پس این‌همه گل و شیرینی برای چیه؟»
با دیدن علی‌آقا، سیدمجتبی، فرخی، بختیاری و دوستان دیگر روحیه پیدا کردم. روی ماه همه‌شان را بوسیدم و خوشامد گفتم. علی‌آقا پرسید: «کجا مجروح شدی؟ بعد از ما چه اتفاقی افتاد؟»
از جریانات جزیرۀ مجنون خبر نداشت. موبه‌مو اتفاقات جزیره را برایش تعریف کردم و از شهادت حمید نظری خبر دادم. علی‌آقا چهره‌اش به ناراحتی جمع شد و گفت: «کاش بودم.» بعد پرسید: «چطور سر از مشهد درآوردی؟»
گفتم: «اهواز بودم که گفتند برای عمل باید به اصفهان بریم. سوار هواپیما شدیم اما از روی اصفهان ما رو فرستادن مشهد و از دیروز در خدمت شما هستیم.»
گفت: «الله اکبر! یعنی تو زودتر از ما رسیدی.»

. ««««««« 213 »»»»»»»

آقای بختیاری که مداح خوش‌صدای ما بود گفت: «باید روضه بخونم.»
گفتم: «نکن، اینجا بیمارستانه، دوستان می‌خوان استراحت کنن.»
گفت: «نه، اصلاً اینجا جای روضه‌س. تو زودتر از ما رسیدی.»
از هم‌اتاقی‌ها اجازه گرفتیم و با صدای زیبای او اشکی ریختیم.
در پایان گفتم: «چهارشنبه‌شب‌ها حرم رو ساعتی برای مجروحان قُرق می‌کنن و ان‌شاءالله امشب عازم حرم هستم.»
سیدمجتبی گفت: «چه خوب! ما هم می‌آیم و یک دل سیر زیارت می‌کنیم.»
گفتم: «نمی‌شه که؛ ما رو با آمبولانس می‌برن.»
بچه‌ها گفتند: «ما جلوی در حرم منتظرتون می‌مونیم و از اونجا همراهتون می‌شیم.»
جدی‌جدی بچه‌ها شب آمدند و به‌عنوان همراه، زیر بغل من و دیگر مجروحان را گرفتند. سیدمجتبی و اگر اشتباه نکنم، فرخی مرا گرفته بودند. گفتم: «من می‌تونم راه برم؛ چرا این‌قدر شلوغش می‌کنید؟»
گفتند: «تو چه‌کار داری؟ بذار ما هم زیارت کنیم.»
گذاشتم کارشان را بکنند. من ذهنم جای دیگر بود و در لحظۀ اذن دخول، در قدم زدن در صحن مبارک و وارد شدن در رواق، ذکر و توجهی داشتم. هرچه به ضریح نزدیک‌تر می‌شدم حالم منقلب‌تر بود. با رسیدن به روضۀ منوره و دیدن ضریح، سید و فرخی مرا رها کردند و خودشان به ضریح چسبیدند. در اینجا هم دست از شوخی برنمی‌داشتند. من ماندم و سیل نگاه مردم. مانده بودم گریه کنم یا بخندم. پایم را لنگ کردم و خودم را به ضریح رساندم. گفتم: «مؤمن‌ها، الان ملت فکر می‌کنن مجروحیت و جانبازی در جبهه دروغه.»
گفتند: «خب خودت گفتی می‌تونی راه بری؛ چه کنیم؟»
امان از دست آن‌ها. دقایق محدودی که فرصت داشتم را در کنار ضریح نورانی امام هشتم به دعا و مناجات گذراندم. ممنون این دعوت خاص شدم و از نگاه گرمی‌ که حضرت به همۀ زوار دارند سرشار شدم.
فردایش نوبت جراحی‌ام بود و طی عملی موفق، از شر ترکشِ بازو خلاص شدم. دوستان یک بار دیگر بعد از عمل برای عیادت آمدند و پس از زیارتی سه‌روزه به استان همدان برگشتند. من اما یک هفته‌ای ماندم و دوران نقاهت را در همان بیمارستان سپری کردم. تا جایی که می‌شد، دوست نداشتم خانواده را مطلع یا نگران کنم. نمی‌دانم خودشان از کجا فهمیده بودند و دنبال من می‌گشتند. روزهای آخر بود. خودم به آن‌ها زنگ زدم و آن‌ها را از نگرانی درآوردم.

. ««««««« 214 »»»»»»»

گفتم: «الحمدلله هیچ مشکلی وجود نداره و حالم خوبِ خوبه.»
بااین‌حال، اصرار داشتند تا مشهد بیایند. بیشتر نگران عمه‌ام بودم. او بیشتر از مادرم در مجروحیت ما بی‌تابی می‌کرد. می‌ترسیدم بخواهم نگرانشان کنم و اذیت شوند. گفتم: «راضی به زحمت نیستم و هرطور شده خودم رو به نهاوند می‌رسونم.»
پس از زیارتی دوباره در چهارشنبۀ هفتۀ بعد، مسئولان بنیاد برایم پرواز گرفتند و راهی تهران شدم. این ماجرا مرا برای همیشه شرمندۀ امام‌رضا کرد. حسرتی که همیشه به دل دارم این است که چرا از آن زیارت به‌خوبی استفاده نکردم و این فرصت استثنایی را از دست دادم. سفره‌ای آماده پهن بود و بسیاری برات شهادت خود را از آنجا گرفتند، اما من که هیچگاه دعای شهادت از زبانم نمی‌افتاد، آنجا به کلی شهادت را فراموش کرده بودم و با کاهلی خودم، دست‌خالی برگشتم .
***
آخرشب بود که از فرودگاه مهرآباد خارج شدم و تاکسی گرفتم تا به منزل خواهرم گوهرتاج بروم. راننده پرسید: «کجا می‌ری؟»
گفتم: «شیخ بهایی.»
از طرف بنیاد لباس خاکی نو به ما داده بودند. وقتی در تاکسی نشستم، راننده خوب براندازم کرد و گفت: «تو با این لباس‌ها چطور جرئت می‌کنی این وقت شب تنها باشی؟»
ماجرایم را تعریف کردم و گفتم که مجروح بوده‌ام.
«برای اونا مجروحیت مهم نیست؛ می‌زنن و می‌رن.»
«چه خبر شده؟ چرا بزنن؟»
«می‌دونی چقدر از شماها رو توی همین شهر شهید کردن؟»
«کیا شهید کردن؟»
«منافقین، برادر من! منافقین. همه‌جا هستن و دنبال شما و امثال شما برای ترور می‌گردن. این ازخدا‌بی‌خبرای وطن‌فروش هرکسی که مسجدی باشه یا به جبهه کمک کنه یا عکس امام در مغازه داشته باشه بیخود و بی‌گناه می‌کشن و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کنن. بعد می‌خوای به شما رزمنده‌ها رحم کنن؟ دفعۀ بعد حتماً بگو بیان دنبالت.»

. ««««««« 215 »»»»»»»

تازه دوزاری‌ام افتاد. «چشم»‍ی ‌‌گفتم و اضافه کردم «ان‌شاءالله دفعۀ بعد شهادت باشه.» بنده‌خدا کرایه هم از من نگرفت و مرا تا در منزل خواهرم رساند. گوهرتاج خبر نداشت من مجروح شده‌ام. برای اینکه شوکه نشود، دستم را از دست‌آویز درآوردم و در زدم. سلام و احوالپرسی کرد و پرسید: «شما کجا اینجا کجا؟»
«جبهه بودم، گفتم بیایم سری به شما بزنم.»
«جبهه که اون‌طرفه؛ چرا به مادر سرنزدی؟»
«زیارت مشهد روزی شد، بردنمون زیارت و بعد از اون هم تهران. اومدیم خدمت شما.»
«زیارت قبول»‍ی گفت و مرا به داخل راهنمایی کرد. کم‌کم دستم درد گرفت و مجبور شدم دوباره آن را به گردنم بیندازم. برای پذیرایی که به آشپزخانه رفت، دستم را مثل دست‌‌شکسته‌ها به گردنم آویزان کردم و با صدای بلند مقدمه چیدم: «دستم هم کمی درد گرفت توی جبهه.»
«بشکنه دست صدام که با شما این کارو می‌کنه. به دکتر نشون ندادی؟»
«آره دید، گفت چیز خاصی نیست.»
وقتی از آشپزخانه بیرون آمد و دست مرا در این حالت دید، بهتش زد. شروع کرد گریه کردن.
«تو مجروح شده بودی و به ما نگفتی؟»
«حالا که چیزی نشده. یه زخم ساده‌س و خوب می‌شه.»
«مگه خواهر نداشتی که تنها رفتی مشهد؟»
در مدت دو روزی که خانۀ خواهرم بودم هیچ کم نگذاشت و حسابی به من رسیدگی کرد. بعد از آن برای نهاوند بلیت گرفتم و نزد مادر رفتم. آنجا نیز داستان همین بود. همه برای این زخم کوچک ماتم گرفته بودند و دوست داشتند در بیمارستان مشهد پای اتاق عمل باشند.

. ««««««« 216 »»»»»»»

عکسی دارم که مانند جنگاوران قدیم، نوار تیربار را بر سینه حمایل کرده‌ام. مادرم این عکس را خیلی دوست داشت و در هیچ صورتی آن را از خود جدا نمی‌کرد. با چسب، قابی برای این عکس درست کرده بود و آن را به‌عنوان گردن‌بند به سینه می‌انداخت. این‌طور سیمای من همیشه جلوی دیدگانش بود. هروقت دلش برایم تنگ می‌شد به آن نگاه می‌کرد و آن را می‌بوسید. مثل همیشه پذیرای محبتش شدم و مجروحیت را بهانه‌ای برای خانه‌نشینی کردم، اما به‌نظرم این بار، محبتش جنس دیگری داشت و با رنگی از نگرانی همراه بود. ابتدا گمان کردم دغدغۀ دستم را دارد؛ برای همین دست‌آویز را کنار گذاشتم. جنب‌وجوشم را بیشتر کردم. شروع کردم به کمک کردن در کارهای خانه و در کل، نسبت به سلامتی‌ام اطمینان خاطر دادم، اما مادرم می‌گفت: «داغت‌و نبینم... داماد شی پسرم! ان‌شاءالله عروسی‌ت... ان‌شاءالله اون روز رو ببینم.»
سروسامان گرفتن فرزندان آرزوی هر پدر و مادری است و برای مادر من که مرا در جبهه و توأم با خطرات آن می‌دید، این آرزو بیشتر تبدیل به نگرانی شده بود. اصرارها از همان‌جا برای ازدواج شروع شد. ابتدا سنم را بهانه کردم، ولی وقتی شمار هم‌سن‌وسالان و دوستانم را که زن گرفته بودند و همان احادیثی را که همه شنیده‌ایم، از خانواده شنیدم متقاعد شدم. با تأیید من، خانواده برای پیدا کردن یک دختر خوب دست‌به‌کار شدند. من از دار دنیا فقط نوزده سال سن داشتم. دیگر نه آورده‌ای بود و نه پس‌اندازی، اما بااین‌حال ممانعتی نداشتم، چراکه اگر پول نبود، توقعی هم نبود و انتظار وسایل این‌چنینی و تالار آن‌چنانی نمی‌رفت.

. ««««««« 217 »»»»»»»

برادرم احمد، در مدتی که در بیمارستان مجروح بود، یک خانواده را دیده و برایم پسندیده بود. پدرشان کارخانه‌دار بود و از خانواده‌های متمول نهاوند محسوب می‌شدند. احمد دوست داشت این وصلت برقرار شود. به احمد گفتم: «من فکر نمی‌کنم از لحاظ فرهنگی این خانواده مناسب ما باشه؛ ولی به‌هرحال یه شرط دارم.»
«شرطت چیه؟»
«من جبهه می‌رم و اگه شب عروسی مارش عملیات بزنن، من می‌رم. این رو بهشون بگو.»
احمد نزد مادر دختر رفته بود و قبل اینکه شرط مرا بگوید برایش شرط گذاشته بود که اولاً داماد ما نباید جبهه برود. به‌محض شنیدن این جمله گفتم: «محاله. پرونده از نظر من مختومه‌س.»
گفت: «بذار بقیه‌ش رو بگم. ثانیاً شرط کرده دختر حتماً باید کنار ما باشه و نمی‌آد قم.»
گفتم: «مثل اینکه من دارم شوهر می‌کنم. ملت عزیزانشون توی جبهه‌ها پرپر می‌شن، بعد من بیام توی خونه بشینم؟ اصلاً امکان نداره.»
حتی بعد از این ماجرا، برای آشنایی بیشتر و دیدن من به خانه‌مان آمدند، اما من که جبهه را خط قرمز خود می‌دیدم تحمل ماندن نداشتم. با آمدن آن‌ها از خانه بیرون زدم و رفتم. از آن‌ها فقط ماشین آخرین سیستمشان را در کوچه دیدم و در انجمن اسلامی ‌خودم را سرگرم کردم. هرچه احمد پیغام فرستاد که «بیا، می‌خوان تو رو ببین. زشته.» گفتم: «می‌ترسم نمک‌گیر شم و اومدن من اصلاً به صلاح نیست.»
این روایتی است عاقلانه از آنچه کتاب تاریخ زندگی‌ام به خود دیده است. اما اگر از دل بپرسید، شنوای درد دیگری خواهید بود که سزاست برای آن نه به انجمن، که سر به صحرا گذاشت. دلم پیش دختر حاج‌اسکندر بود و سر ناسازگاری داشت. حاج‌اسکندر را کامل می‌شناختم. خودش جبهه‌ای بود و می‌دانستم با جبهه مشکلی ندارد. فقط مانده بودم با شرم و حیای گفتن این مسئله چه کنم و اگر نگویم، سکوت را چگونه طاقت بیاورم. در زمانۀ ما زشت بود پسر حرف از ازدواج بزند، چه رسد به نشان کردن این و آن. بااینکه خواستگاران زیادی به خانۀ حاج‌اسکندر می‌آمد هرچه با خودم کلنجار رفتم، جرئت نکردم از آن حرفی به زبان بیاورم.

. ««««««« 218 »»»»»»»

عرصۀ برزول بر من تنگ شده بود و شاید جبهه کمی حال‌وهوایم را عوض می‌کرد. بدون اینکه اعزامی ‌در کار باشد، خودم بلیت گرفتم و به اندیمشک رفتم. از آنجا با ماشین، خودم را به دزفول رساندم و به اردوگاه شهید مدنی رفتم. اردوگاه خالی بود و تک‌وتوک از نیروهای کادر آنجا بودند. نزد آقای دشتی، مسئول پرسنلی واحد اطلاعات رفتم. تا مرا دید گفت: «اینجا چه‌کار می‌کنی؟»
گفتم: «برای ادامۀ کارم در واحد اطلاعات اومدم.»
گفت: «هیچ‌کس اینجا نیست. همه برگشتن. شما هم به صلاح نیست با این وضع دستت و گرمای هوا اینجا باشی. برگۀ ترخیصت رو می‌دم برگرد.»
به توفیق اجباری، یادی از درس‌وبحث کردم و بااینکه درس‌ها تعطیل بود به قم رفتم. در مدرسۀ مهدی موعود جای هم‌حجره‌ای‌های شهیدم، شهید امین میربک، شهید طیب خرم‌آبادی و شهید علی‌پناه شیراوند خالی بود و از دوستان، افراد اندکی حاضر بودند. کفراشی هم‌مباحثه‌ای و خدری‌ هم‌حجره‌ای من بود. روزها درس می‌خواندیم و شب‌ها درحالی‌که تفریحی غیر از حرف زدن نداشتیم، ساعات فراغت را به گعده می‌گذراندیم. فرصت خوبی برای بحث و تبادل نظر بود و جالب اینکه حرف‌های حجره هم مانند خانه به ازدواج ختم می‌شد.
انگار همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا این دغدغه در من تقویت شود. کفراشی می‌گفت: «این‌قدر سخت نیست که شما دارید سخت می‌گیرید. کجا گفته برای ازدواج باید پول‌دار و میلیونر بود؟ حرف قرآن اینه که اگر فقیر باشن خدا از فضلش اون‌ها رو بی‌نیاز می‌کنه؛ یعنی می‌شه فقیر بود و ازدواج کرد.»
خدری جواب می‌داد: «مگه می‌شه بدون اولیات و لوازم منزل ازدواج کرد؟ مثل اینکه قیمت‌ها دستت نیست. برای همین جهیزیه با یه مراسم آبرومند عروسی و پولِ پیش خونه نزدیک صدهزار تومن نیازه. بعد، شهریۀ ما چقدره؟ اگر ازدواج کنیم 1400 تومن. در و تخته باهم جور نیست، اخوی!»

. ««««««« 219 »»»»»»»

کفراشی به‌عنوان موافق و خدری به‌عنوان مخالف، مفصل صحبت می‌کردند و من هم به‌عنوان کسی که مردد است، این بین به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. واقعاً مانده بودم کدام درست می‌گوید. اگر به پول باشد که به این زودی‌ها نمی‌توانم ازدواج کنم و اگر به خدا باشد همین الان هم دیر است.
آخرسر کفراشی گفت: «من به شما نشون می‌دم. همین روزها می‌رم نهاوند و زن می‌گیرم تا شما متوجه بشید با دست خالی هم می‌شه ازدواج کرد.»
کفراشی به نهاوند رفت و بعد از یک هفته، ده روز، برگشت. گفتیم: «چه خبر؟ چرا این‌قدر زود اومدی؟»
گفت: «کارم تمام شد. عقد و عروسی را انجام دادم و حالا اومدم دنبال یه خونۀ مناسب توی قم بگردم.»
دهانمان از تحیر باز مانده بود. گفتیم: «شوخی می‌کنی؟»
گفت: «شوخی‌م کجا بود؟ من که به شما گفتم اگه آسون بگیری، آسونه.»
با دیدن او از لحاظ اعتقادی نیرو گرفتم و شک و تردیدهایم برطرف شد. وقتی دیدم کفراشی با دست خالی به همین سادگی ازدواج می‌کند، گفتم چرا من نتوانم؟
همان شب در حرم حضرت معصومه(س) بحث داشتم. بعد از مباحثه، صاف‌وساده رفتم جلوی ضریح نشستم و به‌قول خودمان، لری با حضرت صحبت کردم. گفتم: «بی‌بی‌جان، تو که ما رو می‌شناسی. یتیمی کشیدم. از خانواده‌ای فقیرم و الان که در محضر شما هستم پول خریدن حتی یک حلقه رو ندارم. دستم خالیِ خالیه، اما به کرم شما امید دارم. اگر ازدواج سنت رسول خداست و اگر شما اهل‌بیت با این سنت حسنه خوشحال می‌شید که قطعاً می‌دونم می‌شید، دست من‌و بگیرید و شیطان رو در به‌دست آوردن نیمی ‌از دینم نا‌امید کنید.»
آن‌قدر در حال رازونیاز بودم که نمی‌دانستم صدایم بالا رفته و دارم بلندبلند حرف می‌زنم. زائری روی شانه‌ام زد و گفت: «آقا، یواش‌تر، ملت دارن می‌شنون.»
صدایم را پایین آوردم و گفتم: «من نمی‌دونم چه کسی به صلاح و مصلحتم هست. دختر حاج‌اسکندر باشه یا دیگری، مهم اینه که با شرایط من کنار بیاد. من می‌خوام برم جبهه و زندگی سادۀ طلبگی داشته باشم. هرچی صلاح می‌دونید برام مهیا کنید.»
پس از ساعتی دعا و توسل، به مدرسه برگشتم. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدا زدند: «شیراوند، بیا تلفن کارت داره.»

220

مادرم پشت خط بود و برای مسئله‌ای مهم و فوری می‌خواست نظرم را بداند. ترسیدم. گفتم: «خیر باشه؛ مگه چی شده؟»
«قطعاً خیره. می‌خوایم برات زن بگیریم.»
«این‌دفعه کی‌و پیدا کردید؟»
«این‌دفعه آشناست. از خودمونه. حقیقت مطلب من برای تو دختر حاج‌اسکندر رو زیر چشم کرده بودم و می‌خواستم هروقت اومدی بهت بگم، اما الان از کرمانشاه خواستگار پولداری براش اومده و چند دست طلا آورده. حاج‌اسکندر می‌گه اگر شما قصدتون جدیه ما اون‌ها رو رد کنیم.»
شنیده‌اید کسی از خوشحالی در آسمان سیر کند؟ من بدون بال روی ابرها قدم می‌زدم و خوشحالی‌ام حدوحصر نداشت. دیگر روی پا بند نبودم و دلم مثل سیروسرکه می‌جوشید. از یک طرف شاد بودم که به آنچه می‌خواستم رسیده‌ام و از یک طرف شرم می‌کردم و می‌گفتم: «خب هرطور صلاح می‌دونید. از جانب من مانعی نداره.»
حضرت معصومه(س) امان نداد آن شب به صبح برسد و یک‌شبه کار را تمام کرد. همان شب، مادرم انگشتری را به‌عنوان نشان به خانۀ حاج‌اسکندر برد و همسرم را برایم نامزد کرد. جریان انگشتر هم بسیار خاطره‌انگیز است. نه من، بلکه در خانواده پولی برای خرید انگشتر نداشتیم. وقتی جریان خواستگار کرمانشاهی پیش می‌آید و همه‌چیز یک‌شبه می‌بایست تعیین شود، زن‌داداشم سارا خانم، انگشتر خود را به مادرم می‌دهد و می‌گوید: «فعلاً با انگشتر من برید جلو، بعداً هروقت پولی دستتون اومد و انگشتری خریدید، نشان رو جابه‌جا می‌کنیم.»
این انگشتر تا مدت‌ها در دست همسرم بود و جالب اینکه چون برایش خیلی بزرگ بود، با لطایف‌الحیلی چفت‌وبست شده بود تا نیفتد.
نامزدی ما پنج روز قبل از عید قربان، بدون حضور من صورت گرفت و به‌فاصلۀ کمتر از دو هفته، در عید غدیر مراسم عقد و عروسی ساده‌ای برگزار شد. در روز اول شهریورماه1365 خواهرم زهرا خانم، عروس را به نهاوند برد تا لباسی خریداری کنند و من هم با همان پیراهن و شلوار شش‌جیب خاکی که داشتم، به خانۀ نعمت در نهاوند رفتم.
احمد، حاج‌آقا مغیثی امام‌جمعۀ نهاوند را برای خواندن عقد دعوت کرده بود و شمار مهمانان از بیست نفر فراتر نمی‌رفت. فی‌المجلس همه‌چیز معین شد و حاج‌آقا شروع کرد به خواندن خطبۀ عقد. همۀ نگاه‌ها روی من و همسرم بود و ما از خجالت نمی‌توانستیم سرمان را بالا بیاوریم. چشمم از دیدن حاج‌اسکندر برحذر بود و زبانم برای وکالت دادن به‌سختی باز شد. جملات حاج‌آقا که تمام شد از صدای دست و شادی که خانه را پر کرد، فهمیدم عقد خوانده شده است. این بار نگاه دیگری به همسرم کردم و بیش از پیش پسندیدم.

221

به شیرینی و شربتی پذیرایی شدیم. ناهار را خوردیم و برای مراسم عروسی، به‌سمت خانۀ پدری در برزول راه افتادیم. بااینکه یک گروه زودتر رفته بودند، اما باز ماشین به‌تعداد همه نبود. همان لحظه رفتم بیرون و یک تاکسی نارنجی‌رنگ دیدم. اتفاقاً راننده‌اش را می‌شناختم. کمی احوالپرسی کردم و گفتم: «ما رو می‌بری برزول؟»
«چند نفر هستید؟»
«من و خانمم و شاید یه نفر دیگه.»
با خوشحالی گفت: «اِ؟ مگه عروسی کردی؟»
«بله عروسی‌مه.»
«معلومه که می‌برم. این هم برای برکت زندگی من.»
من و همسرم عقب نشستیم و زن‌داداشم جلو نشست و بدین ترتیب، ساده و بی‌پیرایه عروس‌کشان تا برزول رفتیم.
محلۀ ما سه شهید داشت. محمود پسردایی‌ام، کنار آن‌ها خانوادۀ موسیوند با سه شهید و بالاتر، خانوادۀ ترکی داغدار شهادت سلطان‌مراد از خوبان زمانه بودند. به‌حرمت آن‌ها، عروسی‌مان بیشتر شبیه به یک مهمانی شبانه بود. اما همین هم مرا از خجالت آب می‌کرد و بی‌نهایت شرمنده بودم. مخصوصاً برای شهادت پسردایی‌ام محمود که در شرف ازدواج بود، نمی‌توانستم در چهرۀ زن‌دایی‌ام نگاه کنم. فقط می‌خواستم از تاکسی پیاده شوم و بپرم توی خانه. خاله نازنین، همسایۀ روبه‌رویی ما که دید داریم خیلی ساده وارد خانه می‌شویم، گفت: «تو رو خدا وایسید. همین‌جور خشک‌وخالی که نمی‌شه عروس آورد.»
سریع رفت اسپندی دود کرد، بقیه را خبر کرد و با سلام و صلوات ما را به خانۀ بخت فرستاد.
در خانۀ ما مادر و برادرم احمد زندگی می‌کردند. در کنار آنان یک اتاق نیز برای ما اختصاص داده شد و زندگی ما شروع شد. این اتاق با یک موکت دست‌دوم، فرش اهدایی پدرخانم و مقداری لحاف گوشۀ اتاق، تزئین شده بود. دیگر هیچ وسیله‌ای نداشتیم و منتظر چیزی هم نماندیم.
اطرافیان برای روی پا ایستادن ما خیلی زحمت کشیدند. برادرهایم نعمت، احمد و خواهرهایم زری، گوهرتاج، زهرا و زن‌داداش‌هایم طاهره خانم و سارا خانم از هیچ لطفی دریغ نکردند و صبوری هرچه تمام‌تر همسرم و خانواده‌شان سبب شد تا این زندگی ساده آغاز شود. فداکاری‌های آنان حتی پس از گذران جوانی و گذشت سال‌های سال، فراموش‌نشدنی است و چیزی جز تشکر و ستایش را بر زبان نمی‌آورد.

222

در روزهای اول زندگی، روزها پشت‌سرهم مهمان داشتیم و دوستان و آشنایان برای تبریک به خانه‌مان می‌آمدند و شب‌ها به‌طرز رعب‌آوری زلزله می‌آمد و کار ما خواندن نماز آیات بود. از بین مهمان‌ها، مؤمن کردی را به‌یاد دارم که شوهر دخترعمه‌مان بود. او همین‌که مرا دید، گفت: «به‌به! پس تو هم رفتی قاتی مرغ‌ها.» و آن‌قدر با من شوخی کرد که حسابی سر کیف آمدم.
حسن‌ ابروزن و ایرج ظفری هم دست‌پر آمدند و برایم پتو‌ی پلنگی آوردند. ایرج برادر حاج‌مهدی، فرمانده‌مان بود. در رفت‌وآمدی که به خانۀ حاج‌مهدی داشتم، با ایرج دوست شدم و چون حدوداً هم‌سن‌وسال بودیم، رابطه‌ای صمیمانه پیدا کردیم. او ماشین پیکانی داشت که هرگاه می‌خواست برای مراسمات شهدا یا عیادت جانبازان برود، مرا خبر می‌کرد. گفتم: «ایرج، پول از کجا آوردی هدیه گرفتی؟»
با خنده گفت: «با حسن باهم خریدیم.»
آن زمان کار ایرج در قرارگاه سری رمضان حسابی گل کرده بود و در شناسایی‌ها یک ماه تمام، به خاک عراق در اربیل، سلیمانیه یا کرکوک می‌رفت و به یک کرد تمام‌عیار تبدیل شده بود.
بعد از یک هفته از شروع زندگی مشترک، خبرهایی از منطقه به گوش رسید. فرماندهانی که می‌شناختیم نفربه‌نفر نیروهایشان را خبردار می‌کردند و برای عملیاتی قریب‌الوقوع به جبهه فرامی‌خواندند. رزمنده‌هایی مثل من که عنوان نیروی ذخیره داشتند و فقط برای عملیات‌ها می‌آمدند، برای اعزام، نام‌نویسی کردند. من هم که عذری برای ماندن نداشتم ماجرا را با همسرم در میان گذاشتم. او چون پدرش را دیده بود و ما بچه‌های جبهه و جنگ را خوب می‌شناخت، می‌دانست در خانه دوام نمی‌آورم و خیلی طبیعی برخورد کرد. خواهرهایم به او گفته بودند کمی ناز کن، گریه کن، نذار بره جبهه. اما همسرم صاف، همه‌چیز را گذاشت کف دست من و گفت: «خواهرهات این‌طور می‌گن. چی جواب بدم؟»
با رفقا قرار گذاشتیم و برای اعزام به نهاوند رفتیم. این بار خواهرم زری‌خانم، پسرش علی را با من به جبهه فرستاد. علی نوجوانی پرشروشور بود و می‌دانستم کنترل او خیلی سخت است. هرچند با شناختی که از روحیۀ خواهرم داشتم، خیالم راحت بود هر اتفاقی برای پسرش بیفتد، مشکلی ندارد و از این جهت نگرانی وجود نداشت. در جریان عملیات والفجر5، وقتی پای علی برای اولین بار می‌خواست به جبهه باز شود، همه انتظار ترحم‌های مادرانه را از خواهرم می‌کشیدند، ولی او آب پاکی را روی دست همه ریخت و ما را خیلی خنداند.
او به علی گفت: «علی، تو رو در راه خدا به جبهه فرستادم. چیزی هم که در راه خدا دادم دیگه پس نمی‌گیرم. اگه بترسی یا فرار کنی بیای خونه، خودم شهیدت می‌کنم.»
علی در برگشت از والفجر5 وقتی حتی یک خراش هم برنداشته بود، از مادرش می‌ترسید و روی به خانه رفتن نداشت. به‌ناچار به خانۀ برادرم نعمت پناهنده شد تا او بیاید و برایش وساطت کند.

پایان فصل هفتم
ادامه دارد...

ضمن تشکر از از برادر عزیزم حاج حسین عزیز

فصل هشتم بزودی در داین درگاه منتشر خواهد شد.


ادامه دارد..