فصل ششم کتاب نماز ناتمام خاطرات برادر رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس حاج حسین (ضرغام) شیراوند

. ««««««« 152 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
آغاز فصل ششم
نماز ناتمام
جادۀ فاو-امالقصر، تکمیلی والفجر8
زمستان سال 1364 در حالی سوز سرما را به ارمغان آورد که طبق تجارب گذشته میدانستیم زمستان بهار عملیاتهاست و تنها بانگ «الرحیل» را لازم داشتیم تا بهسمت جبههها کوچ کنیم. حاجمهدی ظفری برای زیارت به قم آمده بود و مرا از عملیاتی قریبالوقوع خبردار کرد. قبل از حرکت بهسوی جبهه، کاری اداری داشتم و باید معافیت تحصیلیام را در حوزه تمدید میکردم. با حاجمهدی به فیضیه رفتیم. کارمند نظاموظیفه آن زمان پیرمردی بود. وقتی مرا با اورکت خاکی دید پرسید: «چی میخونی؟»
تازه معالم را شروع کرده بودم. گفتم: «معالم.»
گفت: «خب فلان قضیه یعنی چی و معناش چیه؟»
گفتم: «نمیدونم. من برای معافیت تحصیلی اومدم، نه امتحانِ درسی که تازه شروع کردم.»
«پس جبهه نرو و بشین درست رو بخون.»
«اگر برم چی میشه؟ اگر نرم چی میشه؟»
«وقتی نامهت رو ندادم میفهمی چی میشه.»
آقای انصاری از مسئولان آنجا بود گفت: «برو، من کارت رو درست میکنم.»
گفتم: «نه، میخوام حرفمو بزنم.»
گفت: «شما بیسوادها چه حرفی دارید بزنید؟»
«اگه شما پشت میز نشستید بهخاطر خون شهدا و جنگیدن همین بیسوادهاست.»
«لازم نکرده برید. به چه حقی میرید جبهه؟ به چه حقی میجنگید؟»
«شما مگه کی هستی که امرونهی میکنی؟ ما بهخاطر شخص شخیص شما که نمیریم؛ ما بهامر امام میریم و تمام.»
از اتاق بیرون زدم و از خیر معافیت گذشتم. دیدم بیرون اتاق حاجمهدی گرفته و ناراحت است. کارد میزدی خونش درنمیآمد. گفت: «فکر میکردم حوزه پشتیبان جنگه؛ نمیدونستم شما برای جبهه اومدن زجر میکشید و اینطور زخمزبون میخورید.»
گفتم: «اینکه همۀ حوزه نیست. این حرفها کف روی آبه و تموم میشه.»
آن پیرمرد خبر نداشت که در همین جبههها روحانی فاضلی مثل حاجآقا ولیزاده چطور هم درس میخواند و هم میجنگد. او بهعنوان مُبلغ در عملیاتها شرکت میکرد و تفنگ دست میگرفت و همینکه به اهدافمان میرسیدیم و صحنۀ نبرد کمی آرام میشد، جایی پیدا میکرد، کتاب درس و رادیوضبط کوچکش را از کوله درمیآورد و نوار دروس حوزوی را گوش میداد. به او میگفتم: «در این شرایط هم درس رو رها نمیکنی؟»
میگفت: «حیفه از درس عقب بمونیم. بذار تا فرصت هست کمی استفاده کنیم.»
. ««««««« 153 »»»»»»»
لحظۀ حرکت بهسوی منطقه، با دوستان و همحجرهایها وداع کردم. امین میربک را در آغوش گرفتم و گفتم: «من بعد از عملیات میرم نهاوند. عید، نهاوند میآی تو رو ببینم؟»
گفت: «آقای شیراوند، اگر تا نهم فروردین اومدم، اومدم. اگر نیومدم بدون شهید شدم.»
با این جملۀ عجیبش مرا در بهت فروبرد. درحالیکه کلامش در گوشم طنینانداز بود و تلاش نافرجامی برای هضم آن داشتم، از مدرسه بیرون زدم.
برای رفتن به جبهه، از تیپ 83 امامصادق(ع) برگۀ اعزام داشتم. ابتدا به قرارگاه کربلا رفتم و از آن طریق در خدمت تیپ انصارالحسین(ع) قرار گرفتم. تبلیغات تیپ مرا به گردان 152 حضرت اباالفضل(ع) در تپههای اللهاکبر فرستاد. آنجا بسیاری از دوستان جمع بودند. با دیدن برادرانم، گل از گلم شکفته شد. رضا احمدوند، حسین خویشوند و اردشیر احمدوند را در آغوش گرفتم و دیداری تازه کردم.
برادران از مدتها قبل به گردان آمده بودند و با تمرینات بسیار، در دستۀ ویژه قرار گرفته بودند. به حاجمیرزا گفتم: «حاجی جان، اجازه بده توی دستۀ ویژه با دوستان باشم.»
گفت: «همینطوری که نمیشه. اونا شب و روز زحمت کشیدن تا ویژه شدن. شما توی گروهان شهید رجایی، کمککار حاجحسین کیانی باش.»
حسین خویشوند و دیگر دوستان رو زدند، اما حاجمیرزا گفت: «حرف فرماندهی رو اطاعت کنید.»
ما هم اطاعت کردیم. (أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ). این سومین آیهای بود که در جبهه بهعنوان یک اصل اساسی به آن عمل میشد. رزمندگان در قاموس اعتقادی خود، همانطور که ولایت امامخمینی را متصل به ولایت رسولالله میدیدند، فرماندهی حاجمیرزا را نیز متصل به فرماندهی امامخمینی میدانستند و در برابر آن تسلیم بودند. من هم دستور را به دیده گذاشتم و به گروهان حاجحسین رفتم.
ارادتم به حاجحسین ویژه بود و او را قلباً دوست داشتم. با او رفتوآمد خانوادگی داشتیم و ازجمله شهدایی است که در خانۀ ما عکس دارد. این در حالی بود که حاجی مانند برادر بزرگ من رفتار میکرد و محبتم را بیپاسخ نمیگذاشت. همان موقع فرماندهان جلسهای داشتند و به آنها یک ساعت «سیکو5» زیبا دادند. حاجحسین همینکه از جلسه بیرون آمد، ساعت را به من هدیه کرد و در پاسخ به اصرارم برای نگرفتن ساعت، گفت: «من که ساعت دارم؛ این ساعت سهم خودته.»
. ««««««« 154 »»»»»»»
در گروهان گوشم به دهان حاجحسین بود و هر کاری دستور میداد، انجام میدادم. وقتی هم که کاری نداشتم پیش برادران در دستۀ ویژه میرفتم و دلتنگیها را رفع میکردیم.
روزی برای نماز به حسینیه رفتم. پیشنماز حسینیه حاجآقا کاشفی بود. او را میشناختم. او در مدرسۀ امامباقر(ع) درس میخواند و لمعهخوان بود. دیدم بهجای اینکه عمامه روی سرش باشد آن را دور گردن انداخته. گفتم: «حاجآقا، جریان این عمامه چیه؟»
گفت: «عمامهم خراب شده، نتونستم ببندمش.»
گفتم: «خب اینکه کاری نداره، من برات میبندم.»
خیلی خوشحال شد. عمامه را درآورد، تحویلم داد و گفت: «ببند.»
«اینجا که نمیشه؛ باید بریم یه جای خلوت که کسی نبینه.»
«مگه میخوای چه کنی؟ همینجا خوبه.»
«کار میدی دست ما، حاجآقا! اینجا گردان لرهاست، برات حرف درمیآن.»
«مسئلهای نیست.»
همانجا نشستم و برایش عمامه را به همان سبکی که از امین میربک یاد گرفته بودم پیچیدم. بچهها که کنجکاو بودند عمامه چطور بسته میشود دورمان حلقه زدند و نظارهگر شدند. از آن روز بهبعد بچههای گردان مرا رها نکردند. میگفتند: «شما که سوادت بیشتره چرا جلو نمیایستی؟ چرا احکام نمیگی؟ حاجآقا، این احکامی که آقای کاشفی گفت درسته؟ شما استاد آقای کاشفی هستید؟ اصلاً چرا اجازه میدید ایشون سخنرانی کنن؟ خودتون برامون سخنرانی کنید.»
دیگر عاجز شده بودم. گفتم: «بابا، این چه حرفیه؟ سواد چه ربطی به عمامه بستن داره؟ ایشون استاد منه، بزرگ منه، بیشتر درس خونده.»
حاجآقای کاشفی سخنرانیهای زیبا و دلنشینی داشت. وقتی حرف میزد به بچهها میگفتم: «نگاه کنید چقدر زیبا حرف میزنه. انگار نور از دهنش خارج میشه. من کجا بلدم اینطور حرف بزنم؟»
میگفتند: «نه، مطمئنیم اگر شما صحبت کنید زیباتر حرف میزنید.»
بعد از جنگ، با حجتالاسلام کاشفی در جامعةالمصطفی همکار شدم. بهشوخی گفتم: «یادت میآد چه بلایی سر من آوردی؟»
او در جوابم فقط خندید. خندههایی که چون عمر خودش کوتاه بود. ایشان چندی بعد ما را تنها گذاشتند و بهسبب عوارض شیمیایی بهجامانده از دفاع مقدس، بهشهادت رسیدند.
. ««««««« 155 »»»»»»»
در زمان حضور ما در تپههای اللهاکبر، عملیات والفجر8 آغاز شده بود و با دلاوری غواصان، فاو فتح شده بود. بعد از مدتی، ما از تپههای اللهاکبر راهی فاو شدیم و در مراحل بعدی عملیات قرار گرفتیم. لشکر انصارالحسین همدان با تمام توان، با نیروهای ارزشمند و فرماندهان دلاور خود به عرصه آمده بود. گردان حضرت علیاکبر(ع) و گردان حضرت علیاصغر(ع) در جادۀ فاو-امالقصر حضور پیدا کرده بودند. ما تنها گردانی بودیم که باقی مانده بود و باید بهمحض اعلام نیاز، جلو میرفتیم.
بعثیها با یک پاتک سنگین، کار را برای نیروهای حاضر در خط سخت کردند و در این جاده نیاز به نیرو شد. ابتدا دستۀ ویژه و گروهان حاجمهدی ظفری راهی جاده شدند. فرصت زیادی برای خداحافظی نبود. رضا احمدوند را با آن لب خندان و چهرۀ بشاشش در آغوش گرفتم. آغوش گرمی داشت. اگر میشد میخواستم تا انتهای دنیا در بغلش باشم، اما نمیشد. او را رها کردم و حسین را در آغوش کشیدم. حسین روی پا بند نبود و برای رفتن بیش از همه هول بود. هنوز آغوشش را نچشیده، خودش را از دستانم بیرون کشید و رفت. برای یک خداحافظی و حلالی خواستن کافی بود، ولی برای دل کندن نه! اردشیر احمدوند هم مثل همیشه نمیدانم از چه چیزی گرفته بود. با چهرۀ درهم و اخمو و دل صافش آمد و خداحافظی کرد. همهشان برایم برادر و همهشان دوستداشتنی بودند.
آنها رفتند و ما تا صبح روز بعد که گروهانمان راهی شد، ماندیم. باید برای رسیدن به فاو، صبح زود از اروند عبور میکردیم تا به جزر آب نخوریم. سوار قایقها شدیم و بهسمت ساحل فاو راه افتادیم. اروند رام رشادت خطشکنهای والفجر بود و با سینۀ تیز قایقها شکافته میشد. با همۀ عجلهای که کردیم، آب پایین آمد و شرایط برای پهلوگیری قایقها در اسکلۀ انصارالحسین ممکن نشد. مجبور شدیم بپریم پایین و از میان گلهای تازه آب خوردۀ ساحل عبور کنیم.
گل ساحل خیس و چسبنده بود و حالت باتلاقی داشت. دو قدم برنداشته، پا در آن گیر میکرد و به هزار مکافات بیرون میآمد. از بالا الوار انداختند. برای چند نفر اول خوب بود، اما آن هم کمکم زیر گل رفت. اگر چند ثانیۀ اول پا را بیرون نمیآوردیم تا زانو در گل فرو میرفتیم. برای آنها که در گل گیر کرده بودند از بیرون طناب میانداختند و آنها را درمیآوردند. با زحمت این مسیر را طی کردیم و وارد فاو شدیم. چه فاوی؟ فاوی که صدام خود را به آبوآتش میزد تا آن را پس بگیرد.
. ««««««« 156 »»»»»»»
در همان لحظۀ ورود ما، حدود پنجاه جنگنده در آسمان ظاهر شد و پشتسرهم روی سر ما شیرجه رفتند. مثل دستۀ گنجشک در آسمان اینطرف و آنطرف میشدند. مانده بودیم چطور این پرندههای شکاری به هم نمیخورند. انگار روز نیروی هوایی عراق بود و میخواستند هرچه در چنته دارند، به رخ ما بکشند. جنگندهها بمباران و تیرباران را شروع کردند و ما سریع از ساحل بهسمت خانههای مسکونی شهر پناه بردیم. آنجا شرایط استتار بهتر بود. من و عمومراد کنار هم بودیم. او پیرمردی مؤمن و خوشقلب بود. بااینکه در تدارکات کار میکرد، خودش را به عملیات رسانده بود.
در مواجهه با هواپیمای دشمن، اگر روی زمین دراز میکشیدیم امکان داشت رگبار ما را به زمین بدوزد. برای همین، کمر را به دیوار خانهای چسباندیم تا جنگنده رد شود. جنگنده علاوهبر رگبار، با راکتی ما را هدف قرار داد. راکت اریب آمد و با سرعتی که داشت، از بغلِ ما دیوار را سوراخ کرد، بعد از آن حیاط را گذراند و با اصابت به آستانۀ خانه منفجر شد. یک لحظه به خود آمدیم، دیدیم خانۀ پشتسرمان ویران شده. نفس در سینه حبس شده بود. اینمدلیاش را ندیده بودم. گفتم: «یا اباالفضل! این دیگه چی بود؟»
سر کوچه ماشینهای تویوتا آمدند تا ما را به مقر برسانند. همه بهسمت ماشینها دویدیم. جنگندۀ دیگری بالای سرمان داشت مانور میداد. صدای رگبار مهیب آن و اصابت تیرها به زمین، بند دل آدم را پاره میکرد. من و مالمیر شانهبهشانۀ هم در حال دویدن بودیم. بهناگاه تیری از بین بازوان ما رد شد و بازویم را سوزاند. نگاه کردم دیدم گوشت بازوی مالمیر کنده شده است و سفیدی استخوانش پیداست. دلم ریش شد. سریع خودمان را پرت کردیم عقب تویوتا و مالمیر را بالا کشیدیم. حاجحسین کیانی جلو نشست و ماشین حرکت کرد.
. ««««««« 157 »»»»»»»
خونریزی دست مالمیر شدید بود. از کولۀ پر از تجهیزاتم، باند را درآوردم و به دست عمومراد دادم. خودم دل دیدنش را نداشتم. عمومراد با حوصله دستش را بست و با یک چفیه آن را محکم کرد. کاروان ماشینها لقمۀ چربونرمی برای جنگندههای وحشی بود. ناگهان یکی از آنها پشتسر ما قرار گرفت و روی ما قفل کرد. زمان صدای بمب ساعتی به خود گرفته بود و کلید این آتشبازی در دستان خلبان بعثی قرار داشت. برای آنچه ما تجربه می کردیم، «دلهره» کلمهای حقیر و نارساست. در مقابل، رانندۀ تویوتا ویراژ میداد و سرعت را کم و زیاد میکرد.بیش از این ابزاری برای مقابله با هواپیما نداشت.
تکتک سلولهایم انتظار انفجار سوزانی را میکشید که در آن بندبند پیکرم قرار بود بسوزد. جنگنده بهسرعت داشت به ما نزدیک میشد و صدای گوشخراش آن آزارمان میداد. در یک لحظه راننده خیلی مهارت بهخرج داد. جنگنده هنوز راکت را شلیک نکرده بود که راننده زد روی ترمز. با سر رفتیم توی شیشۀ عقب تویوتا و یک آن جلوی ما انفجار مهیبی رخ داد. اگر راننده ترمز نکرده بود، همه خاکستر شده بودیم. گردوخاک فروننشسته، راننده دوباره راه افتاد و تختگاز حرکت کرد.
این بار هواپیماهای باری و غولپیکر در آسمان اضافه شدند و چیزهایی بر سر ما رها کردند که یوغور و بدترکیب بود. تا حالا بمب به این بزرگی ندیده بودیم. در آسمان آنها را با چشم دنبال میکردیم تا به زمین برسد. در لحظۀ انفجار، چشمانمان را از ترس میبستیم. هر لحظه انتظار انفجاری مهیب را میکشیدیم، اما وقتی اطرافمان به زمین میخورد، میدیدیم منبع بزرگ فلزی یا هر نخالۀ دیگری است. از لحاظ روانی، اذیتکنندهترین کار ممکن بود. حسی توأم با کلافگی و تحقیر به انسان میداد.
بار دیگر چیزهای عجیب و طویلی میریختند. نمیدانستیم چیست. چشمانتظار انفجاری بزرگ بودیم که یکدفعه در گل فرو میرفت و میدیدیم تیرآهن یا الوار چوبی است. انگار ضایعات بغداد را بار زده بودند و میخواستند فاو را به زبالهدانی تبدیل کنند.
. ««««««« 158 »»»»»»»
جلوتر به مخازن نفتی فاو رسیدیم. مخازن آتش گرفته بود و دود غلیظ و سیاهی از آن به آسمان زبانه میکشید. آنجا یک کانال نفررو بود. حاجحسین انگار فکری در سر داشته باشد، ماشین را نگه داشت و گفت: «همه برید توی کانال.»
ماشینهای دیگر هم بهدستور حاجحسین ایستادند و همه در کانال جمع شدند. جنگندهها که تا الان نتوانسته بودند ماشینی را هدف قرار بدهند عصبانی آمدند و چند ماشین را منفجر کردند. با همین کار، غضبشان فرونشست و رفتند. به همین راحتی، نقشۀ حاجحسین جواب داد و دیگر از جنگندهها خبری نشد. از کانال بیرون زدیم و سوار بر ماشینهای باقیمانده به مقری در ساحل خور عبدالله رسیدیم.
مقر جزیی از فاو بودنش را با توپ و خمپاره های زیادی که در آغوش میکشید اثبات میکرد، هرچند شدتوحدت آتش خط مقدم را نداشت. بچهها با دیدن آب زلال و شفاف خور عبدالله در اولین کار لباسها را کندند و به شنا رفتند. شاید تعدادشان به پنجاه نفر میرسید. هنوز دقایقی نگذشته بود که بدنشان به سوزش و خارش افتاد. وقتی بیرون آمدند دیدیم بدنشان یک تکه قرمز شده. غافل از اینکه آب آلوده به مواد شیمیایی است و برخلاف ظاهر زیبایش، مسموم است.
حاجحسین خواست بهکمکش نیروها را در سنگرها مستقر کنم. هر دسته را به قسمتی بردیم. هر دسته را گروهگروه کردیم و هر گروه را در سنگری جا دادیم. کار که تمام شد با حاجحسین در محوطه ایستادیم. گفتم: «حاجی، برنامه چیه؟»
گفت: «منتظر خط مقدم هستیم و بهمحض اعلام نیاز، راهی میشیم.»
هنوز مشغول صحبت بودیم که یک لحظه دیدم بوی سیر آمد. من به حالت تهوع افتادم. گفتم: «حاجی، چرا اینطوری شد؟»
گفت: «اِ، شیمیایی زدن. یالا بچهها رو خبردار کن.»
حاجحسین از یک طرف و من از طرف دیگر دویدیم. داد میزدم: «شیمیایی، شیمیایی... توی سنگر نمونید... ماسکها رو بزنید.»
بعضی خواب بودند، بعضی هول کرده بودند، بعضی را باید کمک میکردیم تا ماسک بزنند. تا بخواهم به خودم برسم، یک دل سیر گاز شیمیایی استنشاق کردم. وقتی خیالم از همه راحت شد، آمدم ماسک بزنم، اما حالت تهوع نمیگذاشت. بدون اینکه بالا بیاورم عق میزدم.
. ««««««« 159 »»»»»»»
گاز شیمیایی عامل اعصاب بود. از آن بهبعد، تا امروز، اعصاب ریهام درگیر شده و کمترین دود سیگار یا بوی عطر و ادکلن مرا به حالت غش و تشنج میکشاند. حاجحسین هم حالش خراب بود. هر دو آمپول شیمیایی را به ران پا کوبیدیم و کمی بهتر شدیم. شب را آنجا ماندیم. آب که از قبل آلوده بود و نمیشد با آن وضو گرفت. خاک هم با حملۀ شیمیایی دشمن، آلوده شده بود و اگر برای تیمم، دستان خاکی را به صورتمان میکشیدیم، صورتمان میسوخت. برای همین، ابتدا خاک را کنار میزدیم و با خاکهای زیرین تیمم میکردیم.
در همان زمان، معرکه در جادۀ امالقصر بالا گرفته بود و رزمندگان آماج حملات مختلف دشمن بودند. هنر حاجمیرزا در روز نخست این بود که ابتدا خاکریزی بر جاده احداث کرد و نیروها را از پراکندگی درآورد. بااینکه جاده از یک سمت در محاصرۀ آب و از سمت دیگر باتلاقی بود، اما بولدوزر توانسته بود آسفالت جاده را تراش دهد و با خاک زیر آن یک خاکریز هلالی احداث کند.
غروب فردا ما را حرکت دادند. نمیدانید چه شور و شعفی داشتم. بالاخره نوبت ما رسیده بود و خوشحال بهسمت خط مقدم رهسپار شدم. بهعلت کوچک بودن خط، آتشِ شدیدِ دشمن و تلفات بیسابقهای که از ما میگرفت، در هر وهله بیش از یک دسته جلو نمیبردند. قبل از سهراه شهادت، سنگرهایی قرار داشت که گروهان ما در آن مستقر شد تا بهتدریج نیروها به خط تزریق شوند. شهادت نامی بود که بهدلیل تعداد زیاد شهدای آن بر سهراه گذاشته بودند. از سهراهی، یک راه بهسمت کارخانۀ نمک میرفت و یک راه بهسمت امالقصر. برای شهدای آن نیز راهی مستقیم به بهشت داشت که اهل لیاقت از آن طی طریق میکردند.
جایی که بودیم، خمپارهها میرسید و بیرون آمدن از سنگر خیلی خطرناک بود. تا طبق دستور حاجحسین، نیروها را در سنگر مستقر کنم ساعاتی از شب گذشته بود. نماز را قضا نشده، سنگربهسنگر یادآوری کردم. حاجحسین گفت: «مقداری استراحت کنید تا وضعیت مشخص بشه.»
همۀ سنگرها پر بود. در سنگری یک جای خالی پیدا کردم. بدون اینکه از پتو خبری باشد، زیر پتوی رزمندۀ کناری خودم را جا کردم و شانهبهشانۀ او دراز کشیدم. گیج خواب بودم، اما مگر خوابم میبرد؟ صدای انفجار یکی پس از دیگری مثل پتکی به سرم میکوبید و زمین زیر پایم میلرزید. با خودم گفتم: اگر یکی از این خمپاره به سنگر بخوره چه اتفاقی میافته؟ چند نفر باهم شهید میشن؟ چند نفر زندهزنده دفن میشن؟
. ««««««« 160 »»»»»»»
همۀ این خیالات در حالی بود که بغلدستیام کلاه را روی سرش کشیده بود و چنان آسودهخاطر خوابیده بود که انگار در خانه، زیر کرسی گرمونرم خوابیده است. اینهمه آرامش عجیب بود. لحظهای گمان کردم ترکش خورده و شهید شده است، اما قبل از نماز صبح که برپا دادند، قبراق بلند شد، ایستاد.
وقتی کلاه را از روی صورتش برداشت، دیدم یکی از بچههای گردان است که به تخس بودن و خیرهسری شهره است. متأسفانه نامش را فراموش کردهام، ولی از روستاهای اطراف همدان بود. هروقت میخواست میآمد، هروقت میخواست میرفت. فرماندهان از دستش عاصی بودند. نمازش را خودش دیر یا زود میخواند، اما اهل نمازجماعت نبود. نمازشب و شبزندهداری و سجده و عبادات دیگر که بماند.
بچهها بهخاطر این رویهاش با او صفا نمیکردند و او را از قماش خودشان نمیدانستند. وقتی دل صاف و ایمان قلبیاش را دیدم که چطور ذرهای ترس در آن راه ندارد، دفترچۀ شفاعتم را به او دادم و گفتم: «میشه بنویسی؟»
با تعجب گفت: «چی بنویسم؟»
گفتم: «بنویس اگر شهید شدم، شیراوند را شفاعت میکنم.»
گفت: «ما رو دست انداختی؟ منو چه به شهادت؟ همه از من فراریان.»
گفتم: «تا ننویسی نمیذارم بری... شهادت روی پیشونیت نوشته شده.»
بچهها با دیدن این صحنه شروع کردند به خندیدن و دست گرفتن که «همین کم مونده فلانی شهید بشه.» با اصرار من، بالاخره وعدۀ شفاعت را نوشت، امضا زد و رفت.
دستۀ اول حرکت کرد. من که دیر به گروهان آمده بودم و دستهای نداشتم با همانها همراه شدم. سه-چهار کیلومتری که تا خط مقدم مانده بود را با دویدن طی کردیم و نماز صبح را در همین حالت، نفسزنان خواندیم. رسیدن ما به خط همزمان بود با رسیدن گارد ریاستجمهوری صدام. آمده بودند تا کار را تمام کنند. با تجهیزات تمام پیش میآمدند و رزمندگان ما مردانه آنان را عقب میزدند. دشمن هرچه توپخانه داشت بر روی خط کوچک ما متمرکز کرده بود و هرچه خمپاره داشت روی سر ما میریخت. دیگر زحمت گرا گرفتن هم به خودشان نمیدادند. یک نقطه را دهها بار میزدند و هر بار با لگد خمپارهانداز، خطای طبیعی ایجاد میشد و یک متر اینطرف و آنطرف میخورد.
. ««««««« 161 »»»»»»»
در جادۀ فاو-امالقصر واقعاً متربهمتر خمپاره میآمد و نفربهنفر تلفات میگرفت. من عقب بودم و دیدم سر ستون وارد خط شد. ناگهان خمپارهای کنار ستون فرود آمد و اولین شهید گروهان ما آسمانی شد. جلو که رفتم دیدم او کسی نیست جز همان که شب را زیر پتویش تا صبح گذراندم و شاهد آرامش استثنایی و دل نترسش بودم.
جان بزرگترین دلبستگی انسان است و از دست دادن این دلبستگی بهغایت ترسناک. آنقدر ترسناک که کابوس از دست دادنش خواب را از چشم انسان برباید و قبل از تلخی مصیبت، زندگی را بر انسان تلخ کند. در این میانه، فقط کسی میتواند نترسد که وابسته نباشد و کسی که وابسته نباشد منقطع است و کسی که منقطع شد لاجرم شهید میشود. همانطور که حاجقاسم عزیز فرمود: «شرط شهید شدن، شهید بودن است.»
عبادت و شبزندهداری آمده است که این بندهای تعلقات را یکییکی باز کند و حقیقتی فراتر را به انسان بنماید. اگر عبادتی جانِ مدعی را عزیز کند و رهاوردش این باشد که یگانه عابد دهریم، میمانیم. و اگر بدون ادعا، مردانه ترک جان و مال گفتیم، میرویم. همانطور که همسنگر عزیز ما رفت.
در خط، سنگرهایی بهموازات جاده احداث شده بود که نیروها در آن پناه میگرفتند. درحالیکه تازه دسته وارد معرکۀ نبرد شده بود، پیش چشممان انفجاری رخ داد و یکی از سنگرها منهدم شد. اغلب افراد آن سنگر برزولی بودند. علیصفر شیراوند همان لحظه شهید شد و علی اسلامی، جانعلی غفاری، حاجنورالله سنایی و پسرداییام میرزا فتوت مجروح شدند. پسرعمهام حاجاسکندر تبریزی هم آنجا بود. بااینکه در همان سنگر بود، اما بهظاهر، سالم از زیر آوار بیرون آمد و جراحتی نداشت. داشت به مجروحان رسیدگی میکرد که شکمش بهطوری غیرطبیعی باد کرد و بیهوش روی زمین افتاد.
. ««««««« 162 »»»»»»»
بعدها حاجاسکندر در جمعهای خانوادگی، این ماجرا را بهخوبی تعریف کرد. ماجرا از این قرار بود که یک ترکش ریز بهاندازۀ عدس، رودههایش را سوراخ میکند و پس از عبور از روده، وارد معده میشود. همین سبب شده بود تا امعا و احشایش بهکلی بههم بریزد و به چنین حالتی دچار شود.
اردشیر احمدوند که بههمراه دیگر برادران زودتر به خط آمده بود، با دیدن من به پیشوازم آمد. خبر نگرانکنندهای داشت. او گفت: «اون پاسگاه رو اون جلو میبینی؟ نیروهای گردان حضرت علیاصغر قبل از ما تا اونجا پیشروی کرده بودن. اما همونجا محاصره میشن و در معرض اسارت قرار میگیرن. رضا احمدوند و رحمان ترکاشوند برای شکستن محاصره و رهاییشون از خاکریز عبور میکنن و به دل دشمن میزنن، اما تا الان خبری ازشون نشده.»
گفتم: «یعنی چی خبری ازشون نشده؟»
گفت: «یعنی اینکه... بهنظرم... شهید شدن.»
بههیچوجه نمیخواستم شهادت رضا را قبول کنم. بهعبارت بهتر، نمیتوانستم و پذیرش مصیبت به این بزرگی را نداشتم. حاشا کردم. گفتم: «از کجا میدونی؟ شاید اسیر شده باشن.»
اما اردشیر روی حرفش بود. گفت: «بعید میدونم کسی از این معرکه زنده برگرده.»
حسین خویشوند سخت مشغول جنگیدن بود. یک لحظۀ کوتاه، گذرمان به یکدیگر افتاد. فرصتی برای حرف زدن درمورد رضا نشد و رفت. رضا و رحمان باجناق بودند و این بیشتر ما را از وضعیت سلامتی آنان نگران میکرد. من که با این خانواده رفتوآمد داشتم، بیشتر دلآشوب شدم. احمد احمدوند برادر رضا در خط حضور داشت. عجیب مضطر بود و هیچ کاری از دستش برنمیآمد. وقتی به اینوآن رو میزد تا خبری از برادرش بهدست بیاورد و هر بار به در بسته میخورد، حالش را درک میکردم. خودم مانند او علامتسؤال بودم و پیوسته همرزمان را سؤالپیچ میکردم، اما دریغ از حتی یک خبر دلگرمکننده.
. ««««««« 163 »»»»»»»
هوا نم صبحگاهی داشت و شدت رطوبت به شرجی میزد. بااینکه آفتاب طلوع کرده بود، گرگومیش زمستانی سبب شده بود هواپیمای دشمن نتواند حملات هوایی را آغاز کند. سمت راست جاده بهوسعت یک دشت، تا جادهای که بهموازات ما قرار داشت، گلولای بود و سمت چپ را آب گرفته بود. با روشن شدن هوا دیدیم در همین سمت راست، بهوسعت دشت، خمپاره و بمب با سر در گل گیر کرده و عمل نکرده است. اگر خمپارهای در این باتلاق عمل میکرد، گِل را مثل غنچه میشکفت و به سر و صورت ما میپاشید. قیافهها سرتاپا گلی بود.
آرپیجی را دست گرفتم و برای شکار تانک روی خاکریز رفتم. هرآنچه تاکنون در این میدان جنگ عجیبوغریب دیده بودم یک طرف، و آنچه روی خاکریز دیدم طرف دیگر. تاکنون چنین صحنهای ندیده بودم. مسیر جاده تا پاسگاه، پر از جنازههای دشمن و پیکر مطهر شهدا بود. شهدای گردان حضرت علیاصغر(ع) را میشد بهچشم دید، که چطور روی سیمهای خاردار اطراف پاسگاه افتادهاند. با خود گفتم: این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست. همهچیز این عملیات فرق میکنه. اینجا تهِ تهِ دنیاست. فکر زنده برگشتن رو از سرت بیرون کن.
گارد ریاستجمهوری، تحت فرماندهی شخص صدام، با نیروهای پرتعدادش و کاروانی از تانکها وارد عمل شده بود. همه برای رسیدن به خاکریز ما تقلا میکردند. نیروها پشت تانک پناه گرفته بودند. بهمحض اینکه تانک اول در تیررس ما قرار میگرفت، چندنفری به آن شلیک میکردیم. بالاخره تیر یکی به هدف مینشست و تانک غرق آتش میشد. با انهدام تانک اول، تکاوران بعثی بلافاصله میرفتند پشت تانک دوم. تانکِ منهدمشده به مانعی سر راه تانکها تبدیل میشد. برای همین، تانک دوم تانک سوخته را کنار میزد و راه را برای خودش باز میکرد. و این ماجرا با تانک دوم و سوم و... تکرار میشد، ولی بعثیها دستبردار نبودند.
اردشیر تیربارچی بود. پشت تیربارش نشسته بود و یکنفس رگبار میگرفت. عربعلی احمدوند کنار من، یکسره آرپیجی میزد. گفتم: «عربعلی، بسه. کمتر شلیک کن.»
اما از شدت شلیک گلوله، گوشش نمیشنید. داد میزد: «الله اکبر، زدمش. بهخدا زدمش.»
. ««««««« 164 »»»»»»»
احساس کردم واقعاً کر شده است. وقتی دقت کردم دیدم از گوشش خون میآید. گلوله برای پرتاب کم آورده بودیم، اما تانکهای دشمن تمامی نداشت. یکی پس از دیگری میآمدند و مقاومت رزمندگان سدّ راهی در برابر آنان بود. با این پاتک، ساعاتی ما را به خود مشغول کردند و پس از اینکه دیدند راه نفوذی ندارند، عقب نشستند.
کمی معرکه آرام شد. فرصتی شد تا نیروها نفسی تازه کنند، اردشیر کمی بنشیند و عربعلی به خودش استراحت دهد. من هم در سنگر روی خاکریز نشستم و رادیوی کوچکی که دستم بود را روی رادیو عراق تنظیم کردم. همهاش در فکر رضا احمدوند بودم و دلم میخواست اسیر شده باشد و خبری از اسارت او بهدست بیاورم. برنامۀ ثابت رادیو عراق، اعلام اسرای ایرانی بود و از آنها پیام صوتی پخش میکرد. اسامی یکبهیک اعلام میشد؛ اما در بین آنها هر اسمی بود، غیر از رضای من. از خدا فقط میخواستم یک بار دیگر صدایش را بشنوم و بدانم شهید نشده است.
یک لحظه رادیو گفت: «طاهر احمدوند.» اول فکر کردم رضا را میگوید، ولی بعد که صدایش پخش شد، دیدم طاهر است: «اینجانب طاهر احمدوند، اهل نهاوند همدان، پیام سلامتی خود را به خانوادهام میرسانم.»
سلامتی طاهر خوشحالم کرد. امیدوار شدم شاید رضا در کنار او اسیر شده باشد. داد زدم: «طاهر زندهس... طاهر اسیر شده.»
اطرافیان گفتند: «اون که شهید شده بود.»
گفتم: «نه؛ خودم صداش رو از رادیو عراق شنیدم؛ زندهس.»
خواستم دوباره رادیو را به گوشم بچسبانم که با ولولهای در خط، همۀ نگاهها بهسمت جاده چرخید. کامیونی با سرعت داشت بهسمت ما میآمد. از خاکریز ما تا پاسگاه عراق شش تیربرق فاصله بود که از آن برای تعیین مسافت استفاده میکردیم. هر تیربرق حدود صدمتر با دیگری فاصله داشت. از آنجا که آرپیجی 330 متر برد موثر دارد، اگر تانکی میآمد، میشمردیم و همینکه به تیر سوم میرسید شلیک میکردیم. معمولاً تانکی از اینجا جلوتر نمیآمد، اما این کامیون بیمحابا داشت میآمد و حالا نزدیک اولین تیربرق بود. حاجمیرزا تردیدها را شکست. آرپیجی را از گودرزی گرفت و با اولین شلیک بهسمت کامیون، آن را از حرکت انداخت. با توقف کامیون، در کمال ناباوری، کلی نیروی تکاور از پشت ماشین بیرون پرید و همگی بهسمت ما یورش بردند. جاده پر از بعثی شده بود و بچهها با هرچه دستشان میآمد بهسمت آنها شلیک میکردند.
. ««««««« 165 »»»»»»»
اردشیر مثل موجیها پشت تیربار بود و بیمحابا رگبار میگرفت. برای همین شیوۀ جنگش، به او اردشیر موجی میگفتند. میگفتند او سرش از خودش نیست. اسم بامسمایی بود، زیرا هم مثل ما موجی بود و هم در جنگیدن، سر نترسی داشت. بعد از حاجمیرزا، آرپیجیزنها دستبهکار شدند و دومین گلوله به کامیون نشست. با این انفجار تعدادی بعثی آتش گرفتند و به دادوهوار افتادند. همینطور، سومین و چهارمین آرپیجی آمد و آنجا به مهلکۀ نیروهای ویژۀ صدام تبدیل شد. کامیون سوخته تا آخر حضور ما جلوی خاکریز باقی ماند و به درس عبرتی برای صدامیان تبدیل شد.
این حربهای بود که دشمن بهسبک اسب تروآ، برای جلو فرستادن نیروهایش بهکار گرفته بود. ما در صحنۀ نبرد از شکی که حاجمیرزا، حاجرضا زرگری و حاجمهدی ظفری در مواجهه با این کامیون داشتند، خبر نداشتیم. بعدها با حوصله پای صحبتهای حاجمیرزا و خواندن خاطراتش در کتاب آب هرگز نمیمیرد نشستیم و فهمیدیم چه لحظات حساس و بلای عظیمی را از سر گذراندهایم.
بعد از ماجرای کامیون، دوباره حملات دشمن شروع شد و تانکها جلو آمدند. علاوهبر تانک، دشمن از جادۀ فاو-البحار در سمت راست تیر مستقیم میزد و نیروهایش را جلو میفرستاد. در این عرصه، گل چسبناک آن منطقه کمککارمان شده بود و اجازۀ حرکت به آنها نمیداد. خیلی از آنها وقتی دیدند نمیتوانند حرکت کنند، برگشتند و بعضی هم در گل گیر کردند. تا پایان استقرارمان در خط، تعدادی بعثی را در میان همین باتلاق اسیر کردیم.
آن روز بدین صورت گذشت. معمولاً بعثیها با تاریک شدن هوا، حملات خود را متوقف میکردند و درگیریها کمتر میشد؛ اما جادۀ امالقصر استثنا بود و دشمن برای گرفتنش شب و روز نمیشناخت. همۀ اینها در حالی بود که لحظهای از فکر رضا بیرون نمیرفتم. گودالی در اثر انفجارات خمپاره در چندصدمتری ما ایجاد شده بود. کسانی که رفتن رضا و رحمان را دیده بودند، میگفتند: «هر خبری هست اونجاست. ما تا رفتن رضا و رحمان در گودال رو دیدیم و بعدش نفهمیدیم چه شد.»
. ««««««« 166 »»»»»»»
نیمههای شب دلم گرفت و هوا را عطر دلتنگی گرفت. رضا چگونه با حضورش به شکوفههای شببو تنه میزد که اینچنین شب را از عطر ملکوتی خود آکنده بود؟ نمیدانم. دقایقی به سنگر حسین خویشوند رفتم. نگاهش بهسمت دشمن بود و لبش تکان میخورد. از حالش پرسیدم، جوابم را نداد. سری تکان داد و بعد از دقیقهای گفت: «ببخشید، ذکر میگفتم.»
میدانستم نمازشب میخواند و نمازشبش هیچگاه ترک نمیشود. گفتم: «قبول باشه. از رضا چه خبر؟»
آهی کشید و با نگاه به آنسوی خاکریز گفت: «غصه نخور؛ میرم پیداش میکنم.»
آنچه در این بین، جانمان را آتش میزد نگاههای منتظرانۀ احمد بر روی خاکریز، در فراق برادرش رضا بود. هر دو برادر باهم به جبهه آمده بودند و اکنون احمد تکوتنها مانده بود. نوع نگاه کردنش خاص بود. با وجود آنهمه شلوغی و در بین آنهمه تانک و بعثی، دنبال رضا میگشت. بیقرار روی خاکریز راه میرفت و از این و آن سؤال میکرد. به حرف دیدهبان راضی نمیشد، دوربین دیددرشب را میگرفت و خودش نبودن رضا را میدید و از همه دردناکتر، وقتی نیمهشب، خاکریز خلوت میشد، روی خاکریز، منتظر میایستاد. میگفتم: «احمد، خطرناکه؛ بیا پایین.»
میگفت: «شاید برگرده. شاید مجروح باشه و بتونم کمکی بهش بکنم.»
حاجمهدی ظفری وقتی حالوروزش را دید گفت: «احمد، برگرد عقب.»
اما احمد جواب میداد: «چرا برگردم؟ میخوام مثل برادرم بجنگم و راهش رو ادامه بدم.»
ایستادن احمد بر روی خاکریز و نگاه نگران او مرا یاد تل زینبیه و اضطرار زینب کبری(س) میانداخت؛ جایی که حضرت زینب جز به گودال قتلگاه توجهی نداشت و جز نگاه، کاری از او برنمیآمد. احمد هر لحظه به امیدی بالای بلندی میرفت، اما ناامید و بیبرادر از آن برمیگشت.
. ««««««« 167 »»»»»»»
این چندمین روزی بود که رضا مفقود شده بود و برادرش بهنحوی جانسوز انتظار او را میکشید. هر روز که میگذشت برای سرگذشت رضا بیشتر بهجای کلمۀ «مفقود» از واژۀ «شهید» استفاده میشد. مثل اینکه همه با واقعیت کنار آمده بودند و من نیز باید تسلیم آن میشدم. شواهد همین را نشان میداد. نه نامی از او در بین اسرا بود و نه دلیلی برای زنده بودنش. رضا احمدوند شهید شده بود.
کاش مثل بقیۀ شوخیهایش این هم شوخی بود. کاش برمیگشت و میگفت همهتان را دست انداختهام، اما دیگر برگشتی در کار نبود. کسعلی احمدوند، همولایتی و رفیق گرمابه و گلستان رضا، میدانست محبت او به رضا را درک میکنم. سفرۀ دلش را با بغض پیش من باز کرد و گفت: «زندگی بدون رضا به درد نمیخورد. من نمیتونم بعد از او زنده بمونم.» همین هم شد. چند روز بعد، با شهادتش به رضا ملحق شد و همانطور که میخواست زندگی بدون رضا را ندید.
یکی دیگر از کسانی که با شهادت رضا حسابی به هم ریخته بود و وجناتش آن را تأیید میکرد، خود حسین خویشوند بود. میخواست در عالم برادری هم شده، برایش کاری کند و هرطور شده خود را به آن گودال برساند. اگر پیکر رضا را دید او را به عقب بیاورد و اگر هم ندید شرایط را برای زدن کمین بر سر راه بعثیها بررسی کند. این پیشنهاد را چند بار با حاجمیرزا در میان گذاشت و برای آوردن پیکر شهدا اجازه خواست. حاجمیرزا هر بار جوابش کرد و نمیخواست برای عقب آوردن شهدا، شهید دیگری اضافه شود.
حسین مسئلۀ کمین را چاشنی کار کرد و گفت: «با ایجاد یک خط درگیری جدید، دیگر بچهها در حملات، محدود به یک خط نمیشوند.» حرفش حساب بود، اما شرایط برای جلو رفتن اصلاً مناسب نبود و حاجمیرزا حق داشت نگران باشد.
. ««««««« 168 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
بالاخره با اصرار زیادش حاجمیرزا را راضی کرد و در روز روشن به دل دشمن زد. روی خاکریز در سنگر نشسته بودم و تیربرقها را میشمردم. یک... دو... سه. حسین خودش را به گودال رساند و از چشم ما مخفی شد. لحظاتی نگذشت که از گودال بیرون آمد و بهسمت ما دوید. دشمن از شجاعت و بیباکی حسین غضبناک بود و با غیظ بهسمتش آتش میگرفت اما حسین مثل ققنوس در آتش میدوید. بالاخره بهسلامت خودش را به خاکریز رساند و پرت کرد اینطرف. با آمدنش، نفسی که در سینهام حبس بود رها شد و نفس راحتی کشیدم.
حسین مستقیم رفت پیش حاجمیرزا تا مشاهداتش را بگوید. خیالم که از سلامتیاش راحت شد، نگاهم را گرفتم و خودم را مشغول کاری کردم. همان لحظه در بین صدای انفجار خمپارهها که پیوسته به گوش میرسید و گوشمان به آن عادت داشت، صدای دیگری پیچید: «خویشوند خورد... خویشوند خورد.»
وقتی رو برگرداندم دیدم حسین پیش پای حاجمیرزا روی زمین افتاده است. خورشید زمین میخورد برایم آسانتر بود. دیگر نفهمیدم چطور خودم را از روی خاکریز به او رساندم. هرچقدر من برای رسیدن به او دوان بودم او برای رفتن و رسیدن به آرزویش عجله داشت. تا به او برسم تمام کرده بود. ترکشی به سرش نشسته بود. خون از آن زخم کهنه که بر اثر سجدههایش داشت، گذشته بود. تا روی سینهاش سرخ بود و محاسنش از خون خضاب بود. به همین سادگی، حسین از قفس پرید. به گریه کنار پیکرش نشستم و با او درددل کردم: «بامعرفت، تو رفتی رضا رو بیاری، خودت هم باهاش همراه شدی؟ کاش مثل او دور از چشمم میرفتی و اینطور آتشم نمیزدی. کاش هیچوقت پیکر خونینت رو نمیدیدم. کاش هیچ برادری داغ برادر نبینه.»
. ««««««« 169 »»»»»»»
دیگر حالوروز خودم را نمیفهمیدم. اختیار خودم را نداشتم. اگر بچهها او را عقب نمیبردند دوست داشتم تا همیشه پیش پایش بنشینم. اما لحظۀ جدایی فرارسید. او را بردند و مرا با غم از دست دادنش تنها گذاشتند. دلودماغ هیچ کاری را نداشتم، چشمم خشک نمیشد. دستم به اسلحه نمیرفت. حاجمیرزا که حالوروزمان را دید به رجزهای حماسیاش متوسل شد و بلند فریاد زد: «ما گردان حضرت اباالفضلیم... ما تا آخرین قطرۀ خون میجنگیم، ولی نمیذاریم دشمنان اباالفضل فرار کنن... والله إن قطعتموا یمیني إني أحامي أبدًا عن دیني.»
شور حماسه، دیگربار در رگهایم دویدن گرفت. با تکبیر رجزهایش را پاسخ گفتیم و کاری کردیم که اگر حسین زنده بود همان کار را میکرد: دوباره به جنگ دشمن رفتیم.
***
در این مدت، جنگندههای پیشرفتۀ زیادی بالای سرمان میآمدند و میرفتند، اما هواپیمای قارقارکی دمار از روزگار ما درآورده بود. از هواپیماهای ملخی قدیم محسوب میشد و معلوم نبود صدام این را از کجا گیر آورده است. سرعت کمی داشت و با صدای قارقار قراضهای، همه را خبردار میکرد. بمبافکن نداشت و تنها با رگبار مسلسل، همه را زِلّه کرده بود. خط آتشبارش هدف را قیچی میکرد و جلو میرفت. حاجمهدی ظفری با آرپیجی بهسمت آن نشانه میرفت. در جبهه شنیده بودیم با آرپیجی هواپیمای جنگی را منهدم کردهاند، اما این بار حاجمهدی هرچه میزد یا به هدف نمیخورد یا قبل از رسیدن به آن در هوا منفجر میشد. جنگندههای دشمن مثل مگس مزاحم، دمبهدقیقه پیدایشان میشد. امکانات ما اگرچه کفاف دستیابی به آنها را نمیداد اما با ترفند حاجمهدی و تیراندازی بهسمت آنها که شده، دورشان میکردیم و برای دقایقی از شرشان خلاص میشدیم.
سمت پاسگاه، اتاقک کوچکی با دری فلزی قرار داشت که روی آن تیربار گذاشته بودند. این تیربار هر جنبندهای را به رگبار میبست و اجازۀ کار به ما نمیداد. دستآخر، حاجمیرزا از دستش عاصی شد. با صدای بلند آرپیجیزنها را صدا کرد و گفت: «کی میتونه بره جلو و اون تیربار رو بزنه؟»
درخواست سختی بود. من تا آمدم حسابوکتاب بکنم و به قاعدۀ احتمالات بسنجم چقدر امکان حیات دارم، شیخ رحمت موسیوند مثل فنر از جا پرید و به حاجمیرزا گفت: «اگر اجازه میدی من بزنمش.»
. ««««««« 170 »»»»»»»
با اجازۀ حاجمیرزا، شیخ رحمت از خاکریز گذشت و تا جایی که میشد به تیربار نزدیک شد. آرپیجی را شلیک کرد، اما متأسفانه تیر او خطا رفت و برگشت. تیربارچی بهتلافی، شیخ رحمت را به رگبار بست و حسابی گردوخاک بهپا شد. با دیدن این صحنه قطع امید کردم و بعید دانستم شیخ بتواند جان سالم بهدر ببرد. اما بهیکباره شیخ رحمت خود را اینسوی خاکریز انداخت و از رگبار گلولهها نجات پیدا کرد. شیخ رحمت دوباره آرپیجی را مسلح کرد و دیگربار بهسمت سنگر تیربار دوید. این بار با شلیک موفق خود توانست تیربار را منهدم کند و همۀ نیروها را از شر او خلاص کند. با این اتفاق، حاجمیرزا از خوشحالی تکبیر فتح سرداد و بچهها با مشتهایی گرهکرده از سنگرها بلند شدند.
دشمن تعدادی تانک تی72 روسی داشت که در مواقع حساس، آنها را به صحنه میآورد. بعد از اینکه دشمن نتوانست تانکهای معمولیاش را به خط ما برساند، دستبهدامن همین تی72ها شد. خصوصیت این تانک این بود که گلولۀ آرپیجی را با زرههای واکنشی پس میزد و تانک منهدم نمیشد. میدیدیم گلوله به تانک اصابت میکند، انفجار کوچکی هم روی زره مشاهده میکردیم، اما بدون آسیبی، تانک به راهش ادامه میداد و جلو میآمد. بااینکه میدانستیم برای از کار انداختن آنها یا باید برجک یا شنی تانک را بزنیم، اما این چیزی از سختی کار کم نمیکرد. آرپیجیزنها باید در فاصلۀ تیربرق سوم تا خاکریز کلی آرپیجی میزدند تا بالاخره یک موشک به این دو نقطۀ آسیبپذیر اصابت کند و تانک منهدم شود.
***
من ده روز و دیگر دوستان سیزده روز جادۀ امالقصر را تجربه کردیم. بااینکه هر روزش برای ما یک سال بود و تماماً به درگیری میگذشت، هیچکدام مانند روز هفتم نشد. دشمن از ابتدای روز، یکپارچه آتش میریخت و به سیم آخر زده بود. از صبح، تلفات ما آغاز شد. تنها مهمان آن روزمان روحانی مبلغی بود که به خط اضافه شد. دیگر نیروی تازهنفسی در کار نبود و باید هرطور شده مقاومت میکردیم.
. ««««««« 171 »»»»»»»
سیدعلیاصغر مسعودی روحانی پرانرژی، نترس و خوشبرخوردی بود. من بههمراه شیخ رحمت موسیوند، شیخ عبدالواحد ملکی و شیخ محسن سنایی در سنگرهای روی خاکریز نشسته بودیم. سید همینکه جمع ما عمامهبهسرها را بر طلیعۀ خاکریز دید، بهسمتمان آمد و سلاموعلیک کرد. ظاهری لاغراندام و بدنی نحیف داشت. بااینحال، پرجنبوجوش بود. برایش در سنگر جا باز کردم و مهمانمان شد. هنوز لحظهای به معاشرت در سنگر ننشسته بودیم که خمپارهای به اطرافمان خورد و ترکش آن رگ دست سید را زد. خون با هر تپش، مثل فواره بیرون جهید. تا آمدیم به خودمان بیاییم و جلوی خونریزیاش را بگیریم، سید زرد شد، سفید شد و بیحال افتاد. دیدم دارد از دست میرود، گفتم: «رحمت، کمک کن ببریمش عقب.»
سید گفت: «بهخاطر یه ترکش برم عقب؟ من که چیزیم نیست.»
گفتم: «پس چرا اینطور افتادی؟»
گفت: «نه، من کمخونم. ضعفم بهخاطر همینه وگرنه مشکلی نیست.»
دستش را که بستیم از من خواست او را با خط آشنا کنم. من هم از سمت چپ خاکریز نونی شروع کردم و معارفه را انجام دادم. سید با همه خوشوبش میکرد و دقیقهای کوتاه به آنها روحیه میداد. بعد سراغ آنهایی که در میدان حاضر بودند رفتیم و پس از آن به سنگرهای کنار جاده سرکشی کردیم. در پایان، او را با بچهها تنها گذاشتم و به سنگر خودمان نزد شیخ رحمت برگشتم. در سنگر میبایست مراقب پاتک تانکها میبودم تا در صورت نیاز آرپیجی بزنم.
آتش خیلی سنگین بود. هر لحظه از ما کم میشد و به نیروهای دشمن اضافه میشد. همینکه کسی مجروح یا شهید میشد جای خالیاش بر شانۀ بازماندگان سنگینی میکرد. سیدعلی مصطفوی دوشکاچی بود. با شهید شدن مسئول خمپاره، مصطفوی دوشکا را رها کرد و پشت خمپارهانداز قرار گرفت. او خمپاره میزد و حاجمیرزا برایش دیدهبانی میکرد. معلوم بود حاجمیرزا از هدفگیریها راضی است. با اصابت هر خمپاره کیف میکرد و برای هدف جدید گرا میداد. میگفت: «بزن که داری خوب میزنی.»
. ««««««« 172 »»»»»»»
در همین هنگام، خمپارهای از دشمن روی دیوارۀ سنگر ما فرود آمد. به گونی خورد، گونی را با خودش پایین کشید و پای خاکریز منفجر شد. گفتم: «شیخ رحمت، بهگمانم گرای ما رو گرفتن که اینطور دقیق میزنن. بپر یه گونی بیار تا سنگر رو درست کنیم.»
سریع گونی را از خاک پر کردیم و سر جایش گذاشتیم. سنگر را که مثل روز اول کردیم، دیگر خیالم راحت بود. وقتی یک بار خمپاره به جایی اصابت کند، معمولاً دیگر آنجا اصابت نمیکند، ولی دغدغۀ اطرافیان را داشتم. حاجآقا مسعودی دوباره گذرش به سنگر ما افتاد. گفتم: «آقای مسعودی، بیا تو سنگر.»
«نه، هنوز به اون سنگر نرفتم؛ باید برم یه سری به اونها بزنم.»
به سنگر اردشیر اشاره کرد و میخواست پیش آنها برود. گفتم: «سید، الان وقتش نیست. الانه که آتیش بریزن. همین الان سنگر ما رو زدن و یه گونی پر کردیم.»
«نه، برم یه روحیهای بهشون بدم و بیام.»
سیدعلیاصغر این جمله را گفت و از خاکریز پایین رفت. هنوز نگاهم به او بود. از بین سیدمصطفوی و حاجمیرزا رد شد. بیش از مقداری راه نرفته بود که یک خمپاره شصت، بدون سوت و صفیر، بیخبر غافلگیرش کرد. خمپاره دقیقاً کنار پایش سر خورد و منفجر شد. با این انفجار، سید مثل پر کاهی بلند شد و روی زمین افتاد. یک پایش درجا قطع شد و پای دیگرش به پوست آویزان بود. خودم را بهدو به او رساندم و دنبال پای قطعشدهاش گشتم. گاهی شده بود پای مجروحان را چشمی تنظیم میکردیم و میچسباندیم و همین به درد پزشکان میخورد.
هرچه گشتم پا را پیدا نکردم. سید با روحیهای بالا، یاحسین یاحسین میگفت و صدا میزد: «عمامهم رو بیارید میخوام با عمامهم شهید بشم.»
نمیدانستم عمرش به دنیاست. گفتم این دم آخری خواستهاش را اجابت کنم. عمامه را پیدا کردم و روی سینهاش گذاشتم. حال خیلی خوبی داشت؛ دعا میخواند و ذکر میگفت. کمی دلداریاش دادیم. کمی دستوپایش را بستیم و او را به عقب فرستادیم.
با رفتن سید، هرکس به کار خود برگشت و حاجمیرزا و سیدمصطفوی دوباره مشغول خمپارهانداز شدند. معرکه آبستن اتفاق تازهای بود. میدانستم هدف دشمن از این آتشهای نسبتاً دقیق، همین خمپارهانداز است. مقولۀ پیچیدهای نیست، همانطور که منحنی خمپاره از لحظۀ پرتاب تا لحظۀ اصابت، قابل تنظیم و کنترل است و اصطلاحاً با گرا دادن، محل اصابت پیدا میشود؛ همانطور از محل اصابتِ خمپاره با یک نقاله و گونیایِ مختصات و محاسبۀ برد و انحنای خمپاره، محل خمپارهانداز را پیدا میکنند.
. ««««««« 173 »»»»»»»
به سیدمصطفوی گفتم: «با این شلیکها گرا گرفتن و دارند دقیق میزنن. دیگه بسه. چند دقیقهای دست نگه دار و دوباره شروع کن.»
گفت: «بذار آخریش رو بزنم.» داد زد: «یازهرا!»
دیگر دشمن و آنسوی خاکریز را فراموش کرده بودم و نگرانِ اینطرف خاکریز، مصطفوی را خیرهخیره نگاه میکردم. صحنه را با تمام جزئیات دیدم. همانطور که مصطفوی خمپاره را با دو دست گرفته بود و میخواست در لوله بیندازد، خمپارۀ دشمن دقیق روی خمپارۀ او فرود آمد. هر دو خمپاره منفجر شد. پارههای دو خمپاره و خمپارهاندازِ ذوبشده ترکش شد و به بدن مصطفوی نشست. هر دو پایش را قطع کرد و درنهایت، بدن غرق خون او را روی زمین انداخت. از همین میترسیدم. خودم را سریع به او رساندم و با کمک رفقا پایش را از ران، محکم بستیم تا خونریزیاش کم شود. دیگر برای ترکشهای بیشمار دیگرش، نه فرصتی بود و نه کاری از ما برمیآمد. او را به عقب فرستادیم تا مداوا شود. با وضعیتی که از او دیدم زنده ماندنش محال بود. بعد که پیگیری کردم گفتند: «بله؛ در مسیر بهشهادت رسیده است.»
تا این خمپارهانداز بود، کمی شرایط خوب بود. پرتابها آنها را به لاک دفاعی برده بود و هنوز جری نشده بودند. اما بعد از انهدام خمپارهانداز، دشمن، ذوقزده از این صید نابش، جهنمی از آتش برایمان درست کرد. از ظهر گذشته بود و عصر بهرنگ عصر عاشورا درآمده بود. خاکی، خونی و دلگیر. نماز ظهرم را خوانده بودم و نماز عصرم مانده بود. دغدغهاش را داشتم قضا نشود. اول خواستم برای نماز به سنگر مسقف بروم، اما وقتی دیدم در آنجا باید نماز را نشسته بخوانم منصرف شدم. از خاکریز پایین آمدم و همانجا پای خاکریز قامت بستم: «دو رکعت نماز عصر مسافر میخوانم قربةً الی الله؛ الله اکبر.»
خمپاره پشت خمپاره میآمد. حسی توأمان از دو هجمۀ دشمن را تجربه میکردم و در آنِ واحد در دو جبهه میجنگیدم. یک شیطان لشکر کشیده بود و با بمباران منطقه داشت هجوم میآورد و یک شیطان با هر بمب ذهنم را بمباران میکرد تا توجه و حضور قلبم را سلب کند. سعی کردم استوار بایستم. ترسی از انفجارها به دل راه ندهم و با هیچ خمپارهای نمازم را ناتمام نگذارم. از خودِ نماز مدد گرفتم و حمد و سوره را شروع کردم.
. ««««««« 174 »»»»»»»
در همین حال، فرجالله سلگی از برابر دیدگانم رد شد. او تازهداماد بود و حنظلۀ گردان لقب گرفته بود. ده روز بیشتر از عروسیاش نگذشته بود که خانه را ترک گفته و به جبهه آمده بود. نگاهم به خاک سجدهگاه بود. ناگهان انفجاری در کنار فرجالله، سرم را بالا آورد. پیش چشمم ترکشی به سر فرجالله خورد. انگار برگ زرد پاییزی فرود میآید، به زانو افتاد و خیلی آرام سرش را بر زمین گذاشت. هیچکس نزدیکتر از من به او نبود. بدون اینکه نمازم را بشکنم چند قدمی جلو رفتم و به بالینش رسیدم. دستم را که زیر کمرش زدم، بدنش لَخت و بیحال موج خورد. همزمان با سبحانالله و اللهاکبرِ نمازم، سرش را بستم، اما فایدهای نداشت، همان ابتدا جان داده بود. آنقدر زیبا جان داد که دلم را برد.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجلۀ حسن بیارای که داماد آمد
اگر دوربینی داشتم و از او عکس میگرفتم، زیباییاش مثل شهید حاجامینی ماندگار میشد. بچهها امان ندادند و پیکر او را به عقب بردند.
با رفتن او، سلام دادم و نمازی را که با اشاره به رکوع و سجود، پای پیکر فرجالله ادامه داده بودم، به پایان رساندم. رشتۀ اذکار و رکعات از دستم دررفته بود. خودم هم نفهمیدم چه نمازی خواندم. اصلاً نمازم درست بود؟ شرط کمال را که حتماً نداشت، در شرط قبولش هم شک داشتم. بههرحال به دلم نچسبید. برگشتم و دوباره پای خاکریز قامت بستم: «الله اکبر!»
انگار تمام خمپارههای دنیا در آسمان فاو بود و تمام جاذبۀ زمین در این جاده متمرکز شده بود. همهجا از انفجار، دود و خاک پر بود. هنوز در حمد و سوره بودم که دوباره خمپارهای دو نفر را در برابر دیدگانم روی زمین انداخت. چطور میتوانستم بیخیال باشم؟ دوباره بدون اینکه از قبله منحرف شوم، بهسمتشان دویدم و حمد و سوره را ادامه دادم. چفیهام را باز کردم و ذکر رکوع گفتم. چفیه را پانسمان کردم و ذکر سجود گفتم. چفیه را گره زدم و حمد و سوره را خواندم.
. ««««««« 175 »»»»»»»
بچهها خودشان را رساندند. همه در تکاپو بودند و به قاعدۀ لحظات حساس اتاق عمل، حرف ردوبدل میشد. من ساکت بودم و فقط زیرلب ذکر میگفتم. بیچارهها فکر کردند از ترس لال شدهام. این دو نفر را که بردند، باز سلام دادم و باز شک به دلم افتاد. آیا دو رکعت را تمام کردهام یا چیزی از آن جا مانده است؟ با خودم گفتم: این هم نماز نشد.
غروب داشت کمکم رنگش را به رخ میکشید و نماز عصرم داشت قضا میشد. دیگربار ایستادم و تکبیر گفتم. این بار چند نفر از رزمندگان که قصد دیدن حاجمیرزا را داشتند از کنارم عبور کردند و با ترکش خمپاره، همگی زخمی بر زمین افتادند. دیدم اینطور فایده ندارد. انگار این دو رکعت هزار رکعت شده است و قرار نیست به پایان برسد. دیگر نماز را نیمهکاره رها کردم و برای رسیدگی به حالوروز آنان بالای سرشان حاضر شدم. هرچه از امدادگریهای اولیه بلد بودیم برایشان انجام دادیم. اگر بود با برانکارد و اگر نبود دستوپای آنان را میگرفتیم تا به آمبولانس برسانیم. دیگر آمبولانس کم آوردیم و با لودر میخواستند آنها را به عقب ببرند. در گودی بیل، شهدا را خواباندیم و مجروحان را روی آن گذاشتیم.
خدایا، یعنی میشود این نماز ما تمام شود؟ سرم سنگین شده بود و زمین مثل گهواره زیر پایم میچرخید. برگشتم همان جای همیشگی تا پای خاکریز نمازم را بخوانم. دیدم آنقدر آتش زیاد شده که نمیتوان لحظهای در آنجا ایستاد. مستأصل برگشتم بهسمت سنگر مسقف. دیدم آنجا هم هدف قرار گرفته و سنگر آوار شده. بدون چاره، برگشتم بهسمت سنگرِ روی خاکریز تا نمازم را نشسته در آنجا بخوانم..
نمیدانم؛ در آن شلوغی و انفجار یادم نمیآید نمازم را خواندم یا نه، که یکدفعه در سنگر کناری انفجار رخ داد. شیخ عبدالواحد ملکی و شیخ محسن سنایی در آن سنگر بودند. شیخ عبدالواحد داماد سناییها بود و هر دو باهم مجروح شدند. من و شیخ رحمت دویدیم روی خاکریز و خودمان را به سنگر آنان رساندیم. شیخ محسن پایش بهشدت آسیب دیده بود و شیخ عبدالواحد هم زخمی، چشمانش بهرنگ خون بود. با کمک بچهها، آنها را شکستهبسته از معرکه خارج کردیم و برای درمان به عقب فرستادیم.
تا شب کارمان همین بود. پشتسرهم مجروح میافتاد و ما پس از رسیدگی به آنان، مجروح و شهید عقب میبردیم. گردان ما اگرچه قبلاً شهید و مجروح داده بود، اما سرپا بود. در آن روز سخت و فراموشنشدنی، ظرف چند ساعت، از یک گردان سرپا به تنها سی نفر رزمنده رسیدیم. در این بین، سیل ترکش بود که به شیشۀ عمر ماهیها مینشست. اگر میشد شهید میکرد و اگر نمیشد، زخمی و رنجور به دست سرنوشت میسپرد.
اذان مغرب را که گفتند، کمی از حجم آتش دشمن کاسته شد. برای نماز مغرب به گوشهای رفتم و علاوهبر مغربوعشا، نماز عصر ناتمامم را نیز قضا کردم. تاکنون بارها آن نماز را قضا کردهام و هنوز باور نمیکنم آن دو رکعت تمام شده باشد.
فردای آن روز، حاجمیرزا وقتی دید از جمع گردان، سی نفر بیشتر نمانده است و همین افراد باقیمانده خستهاند، خواست تا با عقب رفتنش شرایط را برای فرماندهان شرح دهد و از آنها کمک بگیرد. مطلب قیصری روی موتور نشسته و منتظر بود تا حاجمیرزا را ترک خود سوار کند. حاجمیرزا چند متری مانده به موتور برسد، با خمپارهای به زمین افتاد و ترکشی به سینهاش اصابت کرد. عجیب اخلاصی داشت این مرد! هیچوقت یادم نمیرود، وقتی سنگر مهماتمان در همین جاده هدف قرار گرفت، حاجی بههمراه حاجرضا زرگری و حاجمهدی ظفری چطور خودش را رساند و با اورکتش آتش را خاموش کرد. همین فرمانده که عادت داشتیم همیشه او را استوار ببینیم، همین فرمانده که در برابر هیچ چیز کمر خم نمیکرد، حالا جلوی چشممان افتاده بود. افتادن ستون خیمه را به چشم دیدیم.
وقتی خون از دهانش بیرون زد، فهمیدیم قضیه جدی است و خودمان را برای هر خبری، حتی شهادتش آماده کردیم. بعد از حاجمیرزا، حاجرضا زرگری فرماندهی را بهدست گرفت و حاجمهدی ظفری و مطلب قیصری کمککارش شدند. شرایط روحی نیروها بعد از حاجمیرزا بدتر شد. با دیدن شهادت و جراحت همرزمانشان، خسته، دلزده و حتی مأیوس بودند. سؤال رایج این بود: «ما تا کی قرار است بمانیم و این شرایط تا کی ادامه پیدا میکند؟»
حاجمهدی ظفری با تمام کمحرفیاش، در آن لحظات واکنش دقیق و بهموقعی داشت. برای بچهها رجز میخواند و نفربهنفر، «خداقوت» میگفت. از طرفی، اسلحه را بیمحاباتر از همیشه، دست گرفت و روی خاکریز جولان میداد. در این بین، من و شیخ رحمت موسیوند که تنها بازماندگان روحانیون بودیم، بر خود وظیفه دانستیم این جو را بشکنیم. سنگرها را بهنوبت سرمیزدیم و از ضرورت مقاومت میگفتیم و دل آنان را با عاشوراییان کربلا گره میزدیم.
میگفتیم: «عاشورای ما همینجاست. فعلاً هیچ نیرویی نیست تا جایگزین ما بشه. باید پای کار دین خدا بمونیم. اگرچه راه برگشت بازه و سیاهی شب مثل مرکبی راهوار برای پشت کردن آماده است، اما فکر ‹هل من ناصر› فردای حسین و پایمال شدن خون برادران شهیدمون، ما رو از شرمندگی آب میکنه.»
نتیجۀ رجزهای حاجمهدی و حاجرضا و جنگیدنِ دلاورانۀ آنها و روحیه دادنها، این شد که کمتر از سی نفرِ باقیمانده، همپیمان شدیم و باهم عهد بستیم که تا آخرین نفر و تا آخرین قطرۀ خون، در جاده بمانیم و تحت هیچ شرایطی نگذاریم جاده سقوط کند. بعد از آن تجدیدعهد، احساس کردم بچهها دوباره زنده شدند. از سنگرها بیرون آمدند و دوباره خاکریز پر از نیرو شد. دیدهبان دشمن گمان کرد نیروی تازه رسیده است و حملات خمپارهای را به اوج رساند. در این حملات خمپارهای، اردشیر مجروح شد و ترکشی به استخوان لگنش اصابت کرد. با عقب رفتن او تنهاتر شدم. گاهی روی خاکریز بودم و گاهی همراه برادران سنگرهایی که با انفجارات دیگر قابل استفاده نبود را بازسازی میکردم.
دفتر تقدیر جادۀ امالقصر با حماسههای تکرارنشدنی آن ورق خورد. پای هر صفحه مرا میخکوب کرد و در سرانجامی تلخ به صفحات پایانی رسید. روزهای آخر بدین صورت گذشت و در پایان، خبر از تعویض و جایگزینی با گردان 159 دادند. ابتدا حسن ابروزن، معاون گردان 159 برای دیدن خط آمد. همینکه مرا دید گفت: «سیچه ایقه خرّی بیته؟» (چرا اینقدر گِلی شدی؟)
گفتم: «تو هم کمی بمونی با خمپارههای اینجا اینشکلی میشی.»
سپس جلال فتوت، بهعنوان فرمانده همراه نیروها آمد. چون پسرداییام بود با او راحت بودم. پیش او رفتم و گفتم: «اگه میذاری در خط بمونم.»
جلال که میدانست چه سختیای را تحمل کردهایم، ماندنمان را به صلاح ندانست. تشکر کرد و گفت به عقب بروید.
سختتر از همه برای من، خداحافظی با رضا و برگشتن بدون او بود. بهناچار، پیکر او را همانجا رها کردیم و به جدایی محکوم شدیم. سالهای فراق برای ما دوستان و خانوادهاش تلخ و جانکاه بود. این جدایی دوازده سال به طول انجامید و بالاخره پیکر رضا بعد از جنگ به آغوش خانواده بازگشت.
آتشتهیۀ دشمن بهمناسبت تعویض نیروها شدید شد. بهمحض رسیدن نیروهای تازهنفس، عطاءالله کردی از پاسداران برزول مجروح شد و همراه ما به عقب برگشت. تا سهراه شهادت پیاده آمدیم و از آنجا با تویوتا به مقرمان در خور عبدالله برگشتیم. در سهراه شهادت، ماشینهای جهاد را دیدم که مشغول کار بودند. دیگر شرطی شده بودم و با دیدن ماشینهای سنگین، یادی از برادرم احمد کردم.
پیش یکی از رانندهها رفتم و گفتم: «شما از جهاد کجا هستید؟»
«جهاد گیلان.»
«حاجاحمد شیراوند رو میشناسی؟»
«بله، اینجا بود... همین الان برای کاری رفت.»
«من برادرش هستم؛ اگه دیدیش سلام منو برسون و بگو سالم از خط برگشتم.»
حمد برای عیادت مجروحان برزولی به عقب رفته بود و توفیق دیدنش را از دست دادم. بعد از مهیا شدن شرایط، ما را مرحلهبهمرحله عقب بردند و درنهایت، به هتل پرشین رسیدیم. آنجا تازه درد غربت و تنهایی به جانم اثر کرد. هر جا را که نگاه میکردم یادآور خاطرهای یا حضوری بود. نشستم در چادری که در آن عقد اخوت خود را با حضور اردشیر تجدید کرده بودیم. مثل یک بیابان برهوت، از رونق و آبادی خالی بود. نبودن حسین، رضا و اردشیر برایم گران تمام شد.
رمق حرف زدن نداشتم. فقط مینگریستم و میگریستم. از آنجا تا برزول شاید پنجاه کلمه حرف نزدم. وقتی به خانه رسیدم، پیکر حسین تشییع شده بود و جز مزار او پناهی نداشتم. در همۀ مراسمات ختم او شرکت کردم و به زیارت پدر و مادرش رفتم. آنها روحیۀ عجیبی داشتند و بهجای اینکه ما آنها را آرام کنیم، آنها ما را تسلّا میدادند. در برابر این دل دریایی آنان حرفی نداشتیم جز اینکه وعده دهیم راه فرزند شهیدشان را بیرهرو نگذاریم.
رضا ازدواج کرده بود، اما حسین حنابندانی جز با خضاب خون نداشت. هر دو حالت برایمان غمانگیز بود. از طرفی، غم داماد نشدن حسین را میخوردیم و از طرف دیگر، غم خانوادۀ رضا آتشمان میزد. آنها همزمان، دو دامادشان در عملیات والفجر8 شهید شده بود و بعدها داماد دیگرشان فخرالدین در کربلای5 به این توفیق نایل شد. شاید بتوان گفت آنها بهترین باجناقهای دنیا بودند و با شهادتشان این را اثبات کردند.
پس از عملیات، فرصتی برای بازگشت به قم نبود. عید سال 1365 از راه رسید و تعطیلات را در برزول ماندم. باتوجهبه آمار بالای شهدا و مجروحان، کسی آن سال را عید نگرفت. دیدوبازدیدهایمان عیادت بود و بهجای سالی خوش، صبر برای بازماندگان و عافیت را برای مجروحان آرزو میکردیم.
. ««««««« 180 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
یکی از آن مجروحانی که او را عیادت کردیم حاجاسکندر بود. چون از اقوام بود، تمام خانواده جمع شدیم و باهم در بیمارستان طالقانی به دیدارش رفتیم. شکم حاجاسکندر عفونت کرده بود و برای ضدعفونی، آن را بخیهنکرده، باز گذاشته بودند. اگر پارچه را کنار میزدند تمام دل و رودهاش دیده میشد. برادر حاجاسکندر که وضعیت را میدانست، اصرار داشت شب همه بروند و فقط خودش بماند، اما مادرم قبول نکرد و برای مراقبت از او ماند. وقتی پرستاران برای ضدعفونی آمدند و پارچه را کنار زدند، مادر با دیدن این صحنه، بیهوش شد و روی زمین افتاد.
با این اتفاق، او را به خانه فرستادیم و خودمان در بیمارستان پیش حاجی ماندیم تا فردا که دوباره خانواده برای عیادت بیایند. فردا وقتی خانواده در اتاق جمع شدند، در بین گفتگوها و در گرماگرم نقل خاطرهها، اتفاقی برایم افتاد که برای اولین بار آن را تجربه میکردم. ضربان قلبم بالا رفت و خون توی صورتم دوید. این احساس رنگوبوی جدیدی داشت و دل و دیده را درگیر خود کرد. همۀ این دگرگونی حالات از وقتی شروع شد که نگاهم به دختر حاجاسکندر افتاد. بااینکه او را بارها دیده بودم و حتی در مسجد از شاگردانم بود، اما این بار احساسم نسبت به او متفاوت بود. نگاهم را دزدیدم، دم برنیاوردم و دلدادگیام را مثل گنجی سرّی در خودم دفن کردم.
عملیات والفجر8 هنوز ادامه داشت و در فروردینماه برای اعزام مجدد درخواست نیرو کردند. من که با شهادت برادرانم طاقت ماندن نداشتم، سریع اعلام آمادگی کردم و اسم نوشتم. بین برادرانی که با آنها عقد اخوت بسته بودم، این بار شیخ حسن معظمی گودرزی همسفر ما شد. او قم بود و با تعطیلات عید به نهاوند برگشته بود. وقتی مطلع شدم نهاوند است، برای دیدوبازدید به خانهشان رفتم. حسن برایم مثل برادر عزیز بود. در طول این چهار سالی که از عملیات مسلم تا والفجر8 گذشت، حسن هم روی درسش همت گذاشته بود و هم ازدواج کرده بود. دخترش فاطمه تازه دنیا آمده بود. عشق و علاقۀ ویژهاش به حضرتزهرا(س) را میدانستم. خیلی خوشحال بود از اینکه دختری به نام فاطمه در خانه دارد. وقتی فهمید برای عملیات عازم منطقهام، قید برگشت به قم را زد. با دختر چهلروزهاش وداع کرد و همراهمان شد.
. ««««««« 181 »»»»»»»
همزمان به یاد همحجرهایمان شیخ امین میربک بودم. همو که گفته بود اگر تا نهم عید برگشتم، برگشتم؛ اگر برنگشتم شهید شدهام. سراغش را گرفتم تا به دیدارش بروم، اما گفتند هنوز از منطقه برنگشته است. نگران شدم. از سپاه جویای حالش شدم و با دلی مالامال از آه و حسرت، خبر شهادتش را شنیدم. او همانطور که از قبل خبر داده بود، دقیقاً دهم فروردین شهید شد.
با حسن معظمی، رحمت موسیوند، علی مصباح، علی موسیوند و محمدرضا گودرزی جمع معممها را بهراه انداختیم و همراه گردان حضرتاباالفضل(ع) مستقیماً به اردوگاه شهید مدنی دزفول رفتیم. مطلب قیصری فرمانده گروهان بود و نام مرا بهعنوان معاونش داده بود. گفتم: «مطلب، من فرماندهی و معاونت بلد نیستم؛ بهدرد اینجور کارها هم نمیخورم. بذار سربازیمون رو بکنیم.»
مطلب خیلی شوخ بود. تا اشکم را از خنده درنمیآورد رها نمیکرد: «باشه؛ ما همیشه محافظ روحانیت بودیم. در خدمت شما روحانیت حاضر در جلسه بودیم. حالا یه بار شما میخواستی افتخار بدی در خدمت فرماندهی باشی.»
«من مخلصت هم هستم، ولی میخوام این عملیات رو با گروهان خطشکن باشم. اگر عمری بود و زنده موندم بعد از عملیات میآم خدمتت.»
گروهان خطشکن بهفرماندهی حاجحسین کیانی فعالیت میکرد و معروف بود به گروهان شهادت؛ یعنی لازمۀ حضور در آن، آمادگیِ صددرصد برای شهادت بود. خود حاجحسین هم میگفت: «اینجا ما نیروی جانبرکف میخوایم. فقط کسایی که شهامتش رو دارن با ما بیان.»
من و دیگر روحانیون به این گروهان رفتیم و در خدمت حاجحسین قرار گرفتیم. از روی علاقهای که به حاجی داشتم تا دیروقت پیش او میماندم و حتی شب را در چادر او میخوابیدم. حاجی یک ساعت زنگدار مربعی داشت که برای بیداری سحر از آن استفاده میکرد. نیمهشب بلند میشد، بیشتر گریههایش را میکرد و حدود یک ساعتی مانده به نماز صبح، مرا صدا میزد: «پاشو حسین! وقتشه.»
. ««««««« 182 »»»»»»»
ما خیال میکنیم نماز میخوانیم. باید میبودید و نمازشبهای حاجحسین را میدیدید. چه نمازشبی! تمامش را اشک میریخت و غرق و شیدای رازونیاز با خدا میشد. میدیدم گاهی موشهای آنجا از سروکولش بالا میروند. میدیدم در تشهد روی پایش میآیند و از دستش رد میشوند تا به گردنش برسند، اما او حتی دستش را بلند نمیکرد آنها را کنار بزند. اصلاً آدم میماند او حس دارد و متوجه آنها میشود؟ بهنظرم نه. اصلاً عالَمش عالَم دیگری بود.
بیتاب میگفتم: «حاجی، این موشهایی رو که روی سروکولت مانور میدن پرت کن اونطرف. من از اینا چندشم میشه. چطور تو تحمل میکنی؟»
آرام پاسخ میداد: «چه اصراری داری من اینا رو کنار بزنم! اینا هم بندگان خدا هستن. از طرف خدا اومدن. چهکارشون داری؟»
بعد که بلند میشد، میرفتم جای او نماز میخواندم. محراب او برایم مقدس بود و عطر دیگری داشت. اعتقادم بر این بود آنجا به رحمت خدا نزدیکتر است و اثر آن عبادات به من هم میرسد. به سجدهگاه او که دست میزدم، دستم نمناک میشد. آنقدر در سجده گریه کرده بود که پتوی کف چادر خیس شده بود.
آقامحمود شیراوند، معلم دوران نوجوانی هم برای حضور در این عملیات، در پادگان حاضر بود و بر نمازشب مداومت داشت. هرگاه نمازشب از دستش میرفت، آنقدر گریه میکرد تا خدا دوباره نمازشب را روزیاش کند.
در پادگان، با تمرینات کافی و دو استقامت و ستونکشیهای بسیار، به آمادگی بدنی خوبی رسیدیم. گروهان مطلب قیصری به خط پدافندی رفت و ما برای حضور در عملیات، سوار کمپرسیها شدیم. وقتی به آبادان و بعد از آن به ابوشانک آمدیم، مطمئن شدیم این عملیات ادامۀ والفجر8 است و قرار است در فاو اجرا شود. پایمان که به فاو رسید خاطرات اعزام قبلی برایمان تداعی شد. فاو همان رنگوبوی سابق را داشت. مدام شیمیایی میزدند و کاممان از طعم سیرهای شیمیایی، تند و تلخ میشد. باز شیمیایی شدم. شبهنگام، در مقرمان در منطقۀ رأسالبیشه مستقر بودیم که حالم بههم خورد. بالا آوردم و به اسهال شدید مبتلا شدم.
. ««««««« 183 »»»»»»»
حسن زحمتم را کشید و مرا به بیمارستان فاطمةالزهرا فاو برد. بیمارستان نسبتاً مجهزی بود و پر از مجروحان شیمیایی که عوارض مرا داشتند. حسن حال معنوی عجیبی داشت. تا سِرُم تمام شود کنار تختم ایستاد. از فرصت استفاده کرد و زیارت عاشورا را زمزمهکنان خواند. زیارت عاشورا را حفظ بود، ولی همیشه یک زیارت عاشورای جیبی داشت که در هر فرصتی آن را درمیآورد و از رو میخواند. وقتی زیارت عاشورا میخواند انگار در و دیوار با او دم میگرفت و عالم با او همصدا میشد. بهپهنای صورت اشک میریخت و از اطراف و اطرافیان غافل میشد.
همانطور که گوشم به زمزمۀ زیارت او بود، پرستاری وارد شد و با دیدن حسن، متعجبانه پرسید: «این برادرمون چشه؟ موجی شده؟»
لبخندی زدم و گفتم: «باهاش کاری نداشته باش. این موجی خداییه.»
نهفقط در بیمارستان، بلکه در همهجا حال خودش را داشت و حضور دیگران سبب نمیشد از اشک و گریه شرم داشته باشد. زیارتش که تمام شد گفتم: «حسن، خجالتی نمیشی پیش چشم مردم اینطور دعا میخونی و گریه میکنی؟ مردم با دیدن تو نمیگن طرف دیوونه شده؟»
صریح و محکم گفت: «بذار بگن. مگه من برای اینا دعا میخونم؟»
ابرو بالا انداختم و گفتم: «خوش به سعادتت! چقدر خوبه آدم اینطور بیریا باشه.»
دکتر اصرار داشت به عقب برگردم و تحت درمان تخصصی قرار بگیرم. اسمم را هم در لیست انتقال نوشت ولی قبول نکردم. گفتم: «همینکه سرپا بشم برام کافیه. اگر خدا خواست، بعد از عملیات برای مداوا برمیگردم.»
با رضایت خودمان از بیمارستان بیرون آمدیم و بهسمت مقر برگشتیم. در راه برگشت، بر آن حال عجیب حسن، حرفهای عجیبوغریب هم اضافه شد. حسن شروع کرد وصیتهایش را کردن. از مسائل مالی و اتفاقاتی که بعد از شهادتش باید انجام میگرفت گرفته، تا یک سری مسائل خصوصی که رازی بین من و اوست، همه را گفت. گفتم: «حسن، اینا رو به من نگو. یه جوری حرف میزنی انگار میخوای شهید بشی.»
«بله؛ من اولین شهید شما هستم.»
«از کجا اینقدر محکم حرف میزنی؟ گروهان ما گروهان شهادته؛ شاید من جلوتر از تو رفتم.»
«من تو رو نمیدونم، اما از خودم مطمئنم.»
«آخه، برادر من!...»
. ««««««« 184 »»»»»»»
حرفم را قطع کرد و گفت: «میدونی از کجا میگم؟ بذار خوابم رو برات تعریف کنم.» بغضِ در گلو ماندهاش ترکید و به گریه افتاد. با هقهق گریه گفت: «من خواب حضرت زهرا(س) رو دیدم، حضرت خودش دستم رو گرفت و گذاشت توی دست حضرت مهدی. من میدونم فرداشب آخر کارمه و شهید میشم.»
سرش را بوسیدم و با در آغوش گرفتنش آرامش کردم. گفتم: «انشاءالله امامزمان به فریادمون برسه. حضرت زهرا به فریادمون برسه.»
تا فرداشب کار حسن همین بود. مدام یا قرآن تلاوت میکرد یا دعا میخواند و در همه حال اشک از چشمانش جاری بود. حتی وقتی ستون برای عملیات حرکت کرد، من خارج از ستون حرکت میکردم و ستون را برای حاجحسین تنظیم میکردم، در آن حال هم حسن را میدیدم که در حال اشک ریختن بود.
ستون در سکوت شب، بهسمت محور کارخانه نمک حرکت میکرد. حاجرضا زرگری، فرمانده گردان و بچههای اطلاعات جلو بودند و ما پشتسر حاجحسین کیانی، قطار شده بودیم. منطقه کمکم از حالت خاکی درآمد و به دشت نمکی تبدیل شد. همهجا یکدست سفید بود و هیچگونه پوشش و استتاری نداشت. زیر نور ماه و منورِ گاهبهگاه دشمن، این شرایط سختتر هم میشد. در این نمکزار، هر جنبندهای از دور دیدنی بود. حاجحسین اما حرفش یک چیز بود: «به نیروها بگید وجعلنا بخونن.»
حدود هفتصد متر تا دشمن فاصله داشتیم. تندتند «وجعلنا» میخواندم و در دلم خداخدا میکردم. نیروهای لشکر عاشورا، در محور خود به پنجاهمتری دشمن رسیده بودند و منتظر بودند تا در صورت سالم رسیدن ما، عملیات از جناحین آغاز شود. هرچقدر به دشمن نزدیکتر میشدیم، بیشتر هولوولا به دلمان میافتاد. از یک جایی بهبعد، در تیررس تیراندازی کور بعثیها قرار گرفتیم. کار همیشگیشان بود. یک تیربار بیهدف روی نمکزار کار میکرد تا کسی فکر جلو آمدن به سرش نزند. در این تیراندازیها تعدادی از بچههای ما مجروح شدند، اما میدانستیم آتش کور است و هنوز دیده نشدهایم. مجروحان را بهناچار در بین راه گذاشتیم و بهسمت خاکریز دشمن رفتیم
. ««««««« 185 »»»»»»»
نرسیده به خاکریز، کانال آبی بود و همانجا نقطۀ رهایی ما بود. پای کانال، از حالت ستون به صف تغییر حالت دادیم و منتظر رمز عملیات شدیم. فاصلهای تا سنگر دشمن نداشتیم. سرباز بعثی را قشنگ میدیدم و او نیز سرک میکشید و این سمت را نگاه میکرد. گاهی احساس میکردم نگاهمان به هم گره میخورد. به حاجحسین گفتم: «حاجی، باور کن سربازشون ما رو میبینه. همین الان باهم چشمتوچشم شدیم.»
گفت: «هیسس! هیچی نگو، فقط وجعلنا بخون.»
با هیچ سبب مادی نمیتوان آنچه بر ما رفت را توجیه کرد. فقط و فقط خدا بود که طبق این آیۀ شریفه، سدی بین ما و دشمن قرار داد و اینچنین آنها را کور و کر کرده بود. خودمان که به ضعف خودمان آگاه بودیم و خود را مغلوب شرایط طبیعی میدیدیم، با دیدن این معجزۀ آشکار، از زلال توحید سیراب شدیم و قوت قلب گرفتیم. من و حسن کنار هم قرار داشتیم و هر دو، روی عمامهمان سربند یازهرا بسته بودیم. سعی کردم مثل حسن به بیبی دو عالم حضرتزهرا(س) متوسل شوم. نگاهی غبطهآمیز به او داشتم و حال خوبش را عجیب خریدار بودم.
صدای حاجحسین رشتۀ افکارم را از هم گسست: «اون سنگرهای دولول و دوشکا رو که میبینید، اون سنگرها با شماست. بهمحض شروع عملیات، اول اونا را از کار بندازید و بعد بهسمت خاکریز حرکت کنید. وقتی حاجحسین رفت با حسن تقسیم کار کردیم. سنگری را حسن قرار شد بزند و سنگری سهم من شد.
با رمز عملیات، تکبیر گفتیم و تیراندازیها شروع شد. همانطور که حاجحسین گفته بود، ابتدا سنگر را با آرپیجی زدم و با جهشی بلند از کانال آب رد شدم. زیرچشمی حواسم به حسن بود. او هم با آرپیجی سنگرش را هدف قرار داد و پشتسرم راهی شد. از حسن فاصله گرفتم و مشغول تیراندازی به سنگرها و درگیری نفربهنفر با بعثیها شدم. یک سنگر تیربار از دید ما مخفی مانده بود و بدون اینکه آن را از کار بیندازیم، در تیررس آن قرار گرفتیم. من از برابر تیرهای آن بهسلامت عبور کردم، اما دیگر نفهمیدم پشتسرم چه اتفاقی افتاد.
. ««««««« 186 »»»»»»»
بچهها از رابطۀ من و حسن خبر داشتند. یک آن یکی از بچهها بهسمتم آمد و با شفقتی توأم با ترس گفت: «حاجآقا شیراوند!»
«بله؟»
«حاجآقا معظمی... حاجآقا معظمی تیر خورد.»
با شنیدن خبر، قالب تهی کردم. به هم قول داده بودیم هرکداممان در حال شهادت بود دیگری بر بالینش حاضر شود. همهچیز را رها کردم و بهسمتش دویدم. خودم را سریع از روی خاکریز پرت کردم و حسن را افتاده روی زمین دیدم. همان تیربار کار خودش را کرده بود. همانجا بعد از کانال آب، تیر به پهلویش خورده بود و رو به قبله افتاده بود. دستانش حالت قنوت داشت و چشمانش به حالت قشنگی به آسمان خیره بود. هرچه صدایش زدم صدایی از او درنیامد. پای پیکرش داد زدم، حسن حسن گفتم. باز صدایی نیامد.
سرم را روی سینهاش گذاشتم بلکه از قلبش صدایی بشنوم، اما جوابی در کار نبود. به گریه افتادم. شروع کردم سر حوصله با او حرف زدن و درددل کردن: «حسن جان، ما رو کجا گذاشتی و رفتی؟ خوش به سعادتت! الان از کجا ما رو میبینی؟ در کدوم جمع مست شهد شیرین لقائی؟ منو هم فراموش نکن، برادر! به برادریمون قسم، به رفاقتمون قسم، منو فراموش نکن. حالا چطور وصیتهات رو اجرا کنم؟ چطور سلامت رو به دختر چهلروزهت فاطمه برسونم؟ بگم پدرش کنارم شهید شد و من زنده موندم؟ من این زنده بودنو نمیخوام. من دنیای بعد از تو رو نمیخوام، بیا و منو هم با خودت ببر.»
او را بوسیدم، دستی به نوازش به سر و صورتش کشیدم. التماسش کردم. سرم را روی سرش گذاشتم، اما جوابی نداد.
«خوش به سعادتت، حسن، که عاشق حضرتزهرا بودی و مثل حضرت زهرا با پهلوی زخمی بهشهادت رسیدی. قربون اون سربند یازهرات، حسن جان! سلام ما رو هم به بیبی برسون. تو که سرباز امامزمان بودی. تو که دستت توی دست امامزمان بود. تو که برای امامزمانت صبح و شب درس میخوندی. تو که امید حوزه بودی. تو که زودتر از همه درس رو میفهمیدی. زودتر از همه اشکال میکردی. حالا باز گوی سبقت رو از ما ربودی و اولین نفر بهشهادت رسیدی. گوارای وجودت! مبارکت! منو هم فراموش نکن.»
. ««««««« 187 »»»»»»»
ربع ساعتی بیاختیار پای پیکرش نشستم و با او نجوا کردم. یک دور رفاقتمان را مرور کردم، تکتک حرفها و وعدههایش را یادآوری کردم و پای همۀ آنها اشک ریختم. دیگر حسن رفته بود و با حرفهایم قرار برگشتن نداشت. دیدم دارم روحیۀ نیروها را خراب میکنم، خودم را جمعوجور کردم، با حسن وداع کردم و به آنسوی خاکریز برگشتم.
نیروها بهخوبی پیشروی کرده بودند و فقط پاکسازی سنگرها مانده بود. دشمن گمانش را هم نمیکرد ما در این پهنۀ سفید و بدون پستی و بلندی، نیرو جلو بیاوریم. برای همین از دیدنمان جا خورده بود.
تفنگ را مسلح کردم، نارنجکها را برداشتم و مشغول پاکسازی سنگرها شدم. اگر کسی تسلیم میشد، او را بهعنوان اسیر به نیروهای دیگر میسپردم و خودم جلو میرفتم. در یکی از سنگرها که وارد شدم، ناگهان از پشتسر یکی روی سرم اسلحه گذاشت و تهدید به شلیک کرد. او مثل من برای پاکسازی آمده بود و وقتی دید در سنگر بعثیها هستم گمان کرد دشمنم. گفت: «یالا! اسلحه رو بنداز.» صدای پیرمردی با لهجۀ غلیظ ترکی داشت.
گفتم: «حاجی، من خودیام. ببین فارسی حرف میزنم.»
گفت: «ساکت شو. منافقین هم فارسی حرف میزنن.»
مدام با اسلحه توی کمرم میزد و به جلو هل میداد. اگر کمی دست از پا خطا میکردم شلیک کرده بود. سلاحم را انداختم و به تمام اوامرش گوش کردم، گفتم: «والا بالله من بسیجیام، آخوندم. توی گردان نهاوندم.»
اما هرچه گفتم، حرف به گوشش نرفت. از بد حادثه عمامهام نیز افتاده بود و چیزی برای اثبات حرفم نداشتم. گفتم: خدایا، بهدست خودیها کشته نشیم!
وقتی دیدم حرف زدن فایده ندارد سریع چرخیدم، با یک حرکت زیر سلاحش زدم و سلاح را بهسمت خودش نشانه رفتم. گفتم: «حالا بزنم شما رو بکشم؟»
وقتی قیافه و ریشم را دید معذرتخواهی کرد و گفت: «آقا، به ما گفته بودن حرف کسی رو قبول نکنیم.»
گفتم: «نه دیگه اینجوری. اگه منو کشته بودی چی میشد؟ اسلحهش رو دستش دادم و از سنگر بیرون اومدم.»
. ««««««« 188 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
اسرای زیادی از دشمن جمع شده بود. دست همه را بستیم و آنها را در یک کانال نفررو که آنجا بود نشاندیم. محمود شیراوند که میدانست آرپیجی میزنم بهسمتم آمد و گفت: «تانکهای دشمن توی دشت پراکنده هستن؛ بیا جلوتر بریم و تانکها رو بزنیم.»
همهفنحریف بود و با شجاعت مثالزدنی که داشت مثل همان دوران مدرسه، الگو، قهرمان و در یک کلام، «آقامعلم» ما بود. هیچوقت بدون وضو دست به اسلحه نمیبرد و اگر وضو میگرفت دیگر ترسی نداشت. در تمرینات پادگان مدنی بالای سر نیروها بهصورت تیرتراش، رگبار میزد؛ طوری که سرشان را نمیتوانستند بلند کنند. گفتم: «آقامحمود، آخر یه بلایی سر این نیروها میآری؛ اینقدر نزدیک نزن.»
گفت: «من اعتقاد دارم این تیر به نیرو نمیخوره، مگه اینکه من کثیف باشم و طهارت نداشته باشم.»
بههمراه شیخ رحمت موسیوند، ولی کهریزی و چند نفر دیگر جمع شدیم و برای زدن تانکها جلو رفتیم. تانکها تختگاز در حال فرار بودند و فاصلهشان زیاد بود. سیصد متری به دل دشمن رفتیم، تعدادی آرپیجی هم شلیک کردیم، اما دیگر از آنجا جلوتر نرفتیم؛ چراکه میدانستیم همزمان با ما، لشکر عاشورا از جبهۀ شمالی حمله کرده و ممکن است در تیررس آنها قرار بگیریم. اتفاقاً فردا دیدیم تمام نیروهایی که در حال عقبنشینی بودند در دام آنها افتادهاند و از جنازهشان دشت پر شده است.
وقتی دستمان به تانکها نرسید، به عقب برگشتیم و هرکس مشغول کاری شد. من دوباره خودم را به سنگرها مشغول کردم و این بار جنازههای بعثی را قبل از اینکه متعفن شود از سنگر خارج کردم. در همین اثنا، آقا محمود، من و شیخ رحمت را صدا زد و گفت: «بیاید اینجا کارتون دارم.»
«مشغول سنگرها هستم.»
. ««««««« 189 »»»»»»»
«یه لحظه بیاید یه چیزی بهتون بدم، بعد برید.»
وسوسه شدیم ببینیم شب عملیاتی چه تحفهای برایمان دارد. با شیخ رحمت رفتیم، دیدیم یک کتری کوچک آب را با خرج گلولۀ تانک جوش آورده و در آن معرکه چای تازهدم دارد. گفت: «بیا که تازه دم کشیده، سریع بخور.»
«من باور نمیکنم. توی این هاگیرواگیر چطور چای درست کردی؟»
«فکر همهجاش رو کرده بودم و با وسایل کامل اومدم عملیات.»
«این کتری رو کجا گذاشته بودی که من ندیدم.»
«توی کوله جاساز کرده بودم. حالا بیا بخور تا سرد نشده.»
در آن سختی و خستگی، این چای تازهدم عجب طعمی داشت. حسابی به جانم چسبید، طوری که طعمش هنوز زیر زبانم است و دیگر به عمرم اینطور طعم ناب و روحافزای چای را نچشیدهام.
یک لحظه صدای درگیری از کانال نگهداری اسرا بلند شد. یکی از بچهها میخواست هرطور شده یکی از اسرا را بکُشد و رزمندگان جلوی او را گرفته بودند. من که میانشان رفتم، همه ازخداخواسته گفتند: «بیا، اصلاً از خود حاجآقا بپرس میشه اسیرو کشت یا نه؟»
«حاجآقا، من نمیدونم. میخوام این اسیر رو بکشم. این نباید زنده دربره.»
«نمیشه، برادر من! این کار حرومه. تا وقتی روت اسلحه کشیده بود میتونستی بزنی، اما الان اسیرته.»
«بذار من حداقل با این چاقو یکی بهش بزنم، دلم خنک شه... فلانفلانشده، مگر دستم بهت نرسه.»
بچهها چندنفری او را گرفته بودند و او زور میزد تا از دستشان فرار کند و خود را به اسیر برساند. سریع اسیر بیچاره را از جمعیت جدا کردم و سفارشی با بچهها به عقب فرستادم، بلکه بلایی سرش نیاید.
تا صبح دیگر اسرا به عقب منتقل شدند. جنازههای بعثی را بیرون ردیف کردیم و سنگربندیها کامل و مستحکم شد. آشیخ احمدحسین، اذانگوی معروف برزول و استاد قرآنِ همۀ ما، در این عملیات حاضر بود. تعداد زیادی نوجوان اعزاماولی، به جبهه آمده بودند و مثل پروانه دور آشیخ میچرخیدند. گاهی اینقدر توی دستوپایش بودند که میگفتیم قدری مراعات آشیخ احمدحسین را کنید و اینقدر او را اذیت نکنید، اما بچهها جز آشیخ کسی را قبول نداشتند و برای حرف هیچکس تره خرد نمیکردند. حتی فرماندهان نمیتوانستند به آنها دستور بدهند. درحالیکه با اشارۀ آشیخ برای هر کاری حاضر میشدند.
. ««««««« 190 »»»»»»»
البته این پیرمرد خوشاخلاق هم پدرانه با آنها مدارا میکرد. یادم هست در روزهای بعد، وظیفۀ نگهبانی را به همین بچهها سپرده بودند. وقتی از آشیخ احمدحسین پرسیدم چه میکنی با بچهها؟ گفت: «هرکدوم بتونن نگهبانی میدن، هرکی هم نتونست خودم جاش نگهبانی میدم.»
بعد از نماز صبح، به آشیخ گفتم: «جنازههای دشمن بو میگیره، بچههای شما هم که حرف ما رو گوش نمیدن. بهشون بگو بیان بیل بزنن تا سریعتر دفنشون کنیم.»
آشیخ بچهها را پای کار آورد، هرچند آنها هر مدلی که میلشان میکشید کار میکردند. اما با هر ترفندی که بلد بودیم از آنها کار کشیدیم و کار جنازهها اول صبح به پایان رسید.
صبح، دشمن حملۀ پاتکی خود را شروع کرد. ابتدا خمپاره زدند. خاکریزهایی که طی عملیات دیشب از لشکر بعثی به دست ما رسید، عریض بود و روی آن یک کانال سرتاسری قرار داشت. خیلی خوب میشد در آن پناه گرفت و خمیده راه رفت. برای در امان ماندن از ترکش خمپاره به این کانال پناه بردیم؛ اما حملات دشمن به آتش خمپاره محدود نشد و دقایقی بعد بالگرد دشمن از راه رسید.
وقتی نیروها را در کانال دید، آمد تا ما را بهردیف به رگبار ببندد. نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. بالگرد چند متری از کانال را به رگبار بست. هرچه زد، به هدف نشست و از ما شهید و مجروح گرفت. لحظات دلهرهآوری بود. بالگرد میخواست همین کانال را تا انتها بیاید. بچههای سنگرنشین با دیدن این صحنه هرچه از تفنگ و آرپیجی داشتند بهسمت بالگرد گرفتند. با غیرت بچهها و صدای جیغ نشستن گلوله بر بدنۀ فلزی بالگرد، خلبان ترسید. راهش را کج کرد و دست از سر ما برداشت. نفس راحتی کشیدیم و خدا را شکر گفتیم.
بالگرد تازه جایمان را پیدا کرده بود. مشخص بود دوباره برمیگردد و به این راحتی ما را رها نمیکند. بچهها برای این رویارویی، پیشنهاد خوبی دادند. قرار شد دیوارۀ کانال را سوراخ کنیم و در آن بهاندازهای که خودمان جا شویم سنگر بگیریم. تا بازگشت بالگرد، دستبهکار شدیم و با سرنیزه دیواره را کندیم. این بار علاوهبر بالگرد، همان قارقارک اعصابخردکن هم آمد و دقیقتر از بالگرد، کانال را شخم زد، اما ما پنهان شده، از شر او در امان ماندیم.
. ««««««« 191 »»»»»»»
صدای رگبار بهصورت مبهم از اول کانال شروع میشد و پشتسرهم میزد تا به بغل پایمان میرسید. وقتی کنارمان را میزد، صدایش بهشکل مخوفی زیاد شده بود و دوباره دور میشد تا صدا مبهم شود. در این بین، تانکهای دشمن تکوتوک میآمدند و خاکریز را میزدند، اما با دلاوری آرپیجیزنها، نرسیده به ما مورد اصابت قرار میگرفتند. بهعلت شرایط سوقالجیشی منطقه، نمکزار بودن آن و قدرت مانور کم تانکها، نیروی پیاده بهسمت ما حملهور نشد و بیشتر حملات بهصورت هوایی انجام گرفت.
این پاتک تا ظهر ادامه داشت و سپس آرامش نسبی بر منطقه حاکم شد. همه از این فتحالفتوح متعجب بودند. هم دشمن حیران بود و راهی برای بازپسگیری خطوط نداشت و هم فرماندهان عالیرتبه ما را تحسین کردند که بهعنوان نیروی خطشکن، چنین موفقیتی حاصل شده است. این عملیات تکمیلکنندۀ عملیات والفجر8 بود و نقش مهمی در تثبیت نتایج آن داشت.
سه روزی که در خط مستقر بودیم چندین بار حملات پاتکی دشمن تکرار شد و هر بار با مقاومت دلاوران گردان حضرت اباالفضل، ماشین جنگی دشمن در هم کوبیده شد. در یکی از روزها خمپارهای نزدیک حیدر سلگی خورد و دوباره او را موج انفجار گرفت. حال خوشی نداشت و زمان و مکان از دستش دررفته بود. ولی کهریزی، پسرعمهام او را متقاعد کرد تا به عقب برود. ابتدا حیدر قبول کرد، اما انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را از دست ولی کشید و بهزحمت و لکنت گفت: «اوس ولی، تو تو تو عرراقی هسستی یا یا ایررانی؟»
اوس ولی با طنازی گفت: «پدرسوخته، اگه من اوس ولی هستم دیگه عراقی بودنم چه صیغهایه؟»
اینقدر با این صحنه خندیدیم که حساب ندارد. اکنون حیدر دامپزشک است و در این زمینه طبیب حاذق و چیرهدستی است. گاهی بهشوخی به او میگویم ما همه موجی هستیم، ولی خدا تو رو خیلی دوست داشت که دامپزشک شدی. حیوانات زبونبسته تو رو تحمل میکنن، اما مردم بیچاره با ما چه کنن؟»
***
پس از ما، لشکر سیدالشهدا عهدهدار حفظ و حراست از محور شد و ما با اتمام مأموریت به شهر و دیارمان برگشتیم. برای یافتن نشانی از شهید حسن معظمی، راهی روستای شعبان شدم. پیکر او در گلزار شهدای روستا آرام گرفته بود و مردم روستا عزادارش بودند. چند روزی را پیش خانوادهاش ماندم و همپای برادرانش، کمککار مجالس ختم و میزبانی از مردم شدم. از دست دادن دوستان، آدمی را غریب میکند. غربتی که در دل مخفی نمیماند و رنگ رخساره از آن خبر میدهد. هرکسی میآمد این غم را در چهرهام میدید و به من هم بهعنوان صاحبعزا تسلیت میگفت.
پایان فصل ششم
فصل هفتم
ادامه دارد...
ادامه دارد...
به وبـــگـاه اینترنتی