. ««««««« 133 »»»»»»»

آغاز فصل پنجم


انفجار در مقام تخاطب
تیپ زرهی رمضان، عملیات قادر


بااینکه تیپ همدان در عملیات‌ها به‌صورت جدی وارد عمل می‌شد و در بسیاری از موارد خط‌شکن بود، اما همیشه دوست داشتم با تهرانی‌ها همراه شوم و نقش ویژه‌تری در عملیات‌ها ایفا کنم. لشکر 27 محمد رسول‌الله، گردان‌های خوش‌نامش و همچنین پادگان دوکوهه، اسم‌های پربسامد فضای جبهه بود و زیاد دربارۀ آن‌ها و اهمیتشان گفته می‌شد؛ چیزی که در گردان کمیل شمه‌ای از آن را تجربه کرده بودم و به علاقه‌ام برای حضور در این لشکر افزوده بود.
علی‌محمد فهیم‌پور، از اهالی برزول، فرماندهی سپاه شمیرانات را به‌عهده داشت. به‌خوبی مرا می‌شناخت و از سابقۀ حضورم در جبهه باخبر بود. پس از یک ماهی که از عملیات عاشورا گذشت، با او تماس گرفتم و از علاقه‌ام نسبت به حضور در لشکر27 گفتم و اضافه کردم اگر ممکن است با آن‌ها اعزام شوم. آقای فهیم‌پور با لطفی که به بنده داشت قبول کرد. زمان، مکان و مدارک لازم را گفت و به امید دیدار در تهران، خداحافظی کردیم.
خواهرم گوهرتاج خانم، به‌خاطر کار شوهرش ساکن تهران بود. از قم راهی تهران شدم و شب را در خانه‌شان استراحت کردم. صبح زود خود را به مقر سپاه در فرمانیه رساندم و مدارک را تحویل آقای فهیم‌پور دادم. موعد اعزام نزدیک بود و لانۀ جاسوسی به‌عنوان محل تجمع نیروها انتخاب شده بود. از همان‌جا به لانۀ جاسوسی رفتم. وقتی وارد شدم جمعیتی استثنایی موج می‌زد و شوروحالی کم‌نظیر حکم‌فرما بود. مادران فرزندانشان را در آغوش گرفته بودند و رزمندگان با کودکانشان خداحافظی می‌کردند.
یخ تنهایی‌ام در گرمای بدرقۀ مردم ذوب شد. آن‌ها از پای اتوبوس برایمان دست تکان می‌دادند و ما از قاب پنجره برایشان دست تکان می‌دادیم و خداحافظی کردیم. قرار بود با قطار به اهواز برویم. به‌سمت راه‌آهن رفتیم و سوار قطار شدیم. کوپه‌ها شش‌نفره بود و نیمکت‌های چوبی داشت. از بلیت و شمارۀ صندلی هم خبری نبود. خودت باید برای خودت جا پیدا می‌کردی. تا من بگردم و در بین این همه کوپه جا پیدا کنم، دو-سه ساعتی حرکت کرده بودیم. بچه‌های شمیران بالاشهری بودند و کلاس کار خودشان را داشتند. از همۀ کوپه‌ها صدای جیغ و فریاد و جشنِ‌پتو می‌آمد، اما ما سنگین و رنگین نشسته بودیم و به احوالپرسی محترمانه‌ای بحث را خاتمه دادیم.
قطار به ایستگاه دوکوهه رسید و از آنجا به پادگان دوکوهه منتقل شدیم. از حضور در این پادگان و همراهی دلاوران تهرانی خیلی خوشحال بودم. امید داشتم با حساب ویژه‌ای که روی این لشکر باز می‌شود، شاهد اتفاقی ویژه و خط‌شکنی در عملیات باشم.

. ««««««« 135 »»»»»»»

به‌مدت دو ماه در دوکوهه مشغول آموزش و تمرین شدیم. همیشه تانک را در قامت آرپی‌جی‌زن برای انهدام دیده بودم و تابه‌حال از این زاویه با آن روبه‌رو نشده بودم. فضای داخل تانک مثل دالانی پررمزوراز آدم را به دنیای دیگری می‌برد. وجود قسمت‌های مختلف مانند هدایت تانک با اهرم‌ها و دکمه‌های عجیب‌وغریبش یا سیستم اجرای آتش یا بخش فنی آن که باید مختصر احاطه‌ای به آن می‌داشتیم، سبب شده بود آموزش و تمرین عملی، به‌صورت جدی در دستور کار قرار بگیرد. در کنار تانک با انواع نفربر و خشایار آشنا می‌شدیم و آموزش بی‌سیم و جهت‌یابی می‌دیدیم.
یک روز با خشایار مثل قایق به دل دریاچه زدیم و از آن‌طرف بیرون آمدیم. کم‌کم داشت خوشمان می‌آمد و ارزش و اهمیت کارمان را درک می‌کردیم. فرماندهان برای اجرای مسابقۀ جهت‌یابی و کار با قطب‌نما، نیروها را گروه‌گروه کردند و افرادی که سابقۀ جنگ داشتند را به‌عنوان سرگروه انتخاب کردند. من هم سرگروه بودم و‌ هادی محمدپور، زارع، پورابتهاج و تعدادی دیگر افراد گروه را تشکیل می‌دادند. همۀ بچه‌ها اهل شوخی و به‌شدت زرنگ و باهوش بودند. زارع خیلی ما را می‌خنداند. با فرمانده و غیرفرمانده شوخی می‌کرد و درعین‌حال، در هنگام کار زیرک بود.
مسابقه با شروع شب آغاز شد. گروه ما را سوار بر نفربر، از مقر دور کردند و تا جایی که شد، پیچ‌وتاب دادند. وقتی پیاده شدیم در نقطۀ نامعلومی ‌بودیم و باید با استفاده از قطب‌نما، ستاره و ماه، جهت‌یابی می‌کردیم و خودمان را به پادگان می‌رساندیم. هر گروهی که سریع‌تر برمی‌گشت، برنده بود. دست‌به‌کار شدیم و هرچه یاد گرفته بودیم را در مقام عمل به‌کار گرفتیم.
ابتدا خوب، راه‌های مختلف تشخیص جهت را امتحان کردیم و وقتی مطمئن شدیم؛ شروع به حرکت کردیم. قطب‌نما هم دست خودم بود تا در صورت برخورد به موانع طبیعی و انحراف از مسیر، به همان اندازه انحراف را جبران کنیم. پس از ساعاتی پیاده‌روی، گروه ما به‌عنوان گروه اول به پادگان رسید. فرمانده به استقبالمان آمد و از موقعیت دبّ‌اکبر و ستارۀ قطبی و... سؤال کرد و بر برنده بودنمان مهر تأیید زد.

. ««««««« 134 »»»»»»»

صبح همۀ ما را صدا زدند. اسم حوزۀ اعزامی ‌را می‌خواندند و نیروها در قسمت‌های مشخص جمع می‌شدند. پایگاه ابوذر، پایگاه مالک، پایگاه شهرری و... هرکدام پر از جمعیت بود و ما شمیراناتی‌ها کم‌تعدادترین بودیم. فرماندهان پس از اینکه تکلیف آن نیروها را مشخص کردند و در گردان‌های رزمی سازمان‌دهی نمودند، ما را جدا کردند و گفتند شما به تیپ تازه‌تأسیس زرهی رمضان خواهید رفت. آنجا آموزش تانک و نفربر خواهید دید و بعد از کسب مهارت، در عملیات شرکت خواهید کرد.
صدای اعتراض از جمعیت بلند شد. هرچه گفتیم ما هم می‌خواهیم مثل بقیه در عملیات شرکت کنیم و علاقه‌ای به تانک و نفربر نداریم، گفتند اینجا هم جای بدی نیست. به مسئول پرسنلی به‌التماس گفتم: «من در گردان کمیل بودم و سابقۀ آرپی‌جی‌زنی دارم. بذار دوباره برم گردان کمیل.»
گفت: «راهی نداره. هرکسی از شمیرانات اعزام شده، باید توی تیپ زرهی باشه.»
انگار آب یخ روی من ریخته باشند. حالم گرفته شد. همان لحظه با‌ هادی محمدپور هم‌کلام شدم. نوجوانی باروحیه و پرجنب‌وجوش بود و برای اولین بار جبهه را تجربه می‌کرد. کمی باهم حرف زدیم و از گذشته‌مان گفتیم. گفت اهل چالوس است و به‌خاطر شرایط کاری پدرش، از شمیرانات اعزام شده. من هم گفتم اهل نهاوندم و به‌خاطر عملیات از تهران اعزام شدم.
گفت: «حالا عیب نداره؛ دیگه باید مطیع باشیم.»
از حرفش خوشم آمد و باهم انس گرفتیم. همین انس، مرا با تیپ زرهی مأنوس کرد. کوله‌ها را برداشتیم و راهی مقر تیپ زرهی رمضان در نزدیکی دوکوهه شدیم.
من خودم را به‌عنوان طلبه معرفی نکرده بودم و می‌خواستم صرفاً رزمنده باشم.‌ هادی از لابه‌لای حرف‌ها و سؤال‌وجواب‌ها به قم رسید و از قم فهمید طلبه‌ام. خود ‌هادی صدای خوبی داشت و دعا می‌خواند. از طلبگی برایش گفتم و تشویقش کردم طلبه شود. اتفاقاً بعدها طلبه شد و او را در سال 1367 در این کسوت دیدم و بسیار خوشحال شدم. او مانند من، بعد از جنگ در جامعة‌المصطفی مشغول به کار شد و باهم همکار شدیم و شکرخدا این دوستی با برادر عزیزمان تا امروز ادامه دارد.

. ««««««« 136 »»»»»»»

شب به‌یادماندنی بود. برای این مسابقه، یک رادیوی گران‌قیمت به من هدیه دادند. مدتی آن را داشتم و سپس آن را به دیگری هدیه کردم.
در دوکوهه، کلاس‌های درس و مدرسه برگزار بود. من هنوز سوم راهنمایی‌ام را تکمیل نکرده بودم و برای ادامه تحصیل، در کلاس سوم ثبت‌نام کردم. سر موعد مقرر در یکی از ساختمان‌های دوکوهه حاضر شدم و دیدم چندین اتاق به‌طور هم‌زمان مملو از حضور دانش آموزان است. وارد یکی از کلاس‌ها شدم. اتفاقاً درس آن روز عربی بود. معلم گفت: «اگر کسی بتونه به‌صورت کامل، چهارده صیغۀ فلان فعل رو از حفظ بگه، همین الان نمرۀ 20 برایش رد می‌کنم.»
هیچ‌کس اعلام آمادگی نکرد. من گفتم می‌توانم و همان‌جا چهارده صیغه را برایش صرف کردم. گفت: «جالبه؛ از کجا یاد گرفتی؟ اسمت‌و بگو تا توی دفتر ثبت کنم.»
گفتم: «حسین شیراوند.»
هرچه گشت اسمم را پیدا نکرد. گفت: «چه کلاسی ثبت‌نام کرده بودی؟»
گفتم: «سوم راهنمایی.»
گفت: «اینجا اول نظریه. برای سوم راهنمایی برو اتاق بغل!»
به همین سادگی، نمره بیست از دستم پرید و به کلاس بغل رفتم.
پس از دو ماه آموزش در تیپ زرهی، به آمادگی نسبتاً خوبی رسیدیم و می‌توانستیم در حضور دیگر خدمۀ تانک، آن را راهبری کنیم. همان ایام عملیات بدر در شرف وقوع بود و تیپ زرهی ما برای حضور در عملیات به‌عنوان نیروی پشتیبانی انتخاب شده بود. به همین خاطر مکان استقرار ما تغییر کرد و به مقری در منطقۀ جفیر نقل‌مکان کردیم. اردوگاه ما در پیرامون مقر هلیکوپتری نیروی هوایی احداث شده بود. بالگرد، مهمات و ضدهوایی‌های بسیاری در این مقر وجود داشت و ما هم تانک و نفربرهای خودمان را داشتیم و با آن‌ها سرگرم بودیم.
هادی محمدپور خیلی به موتورسواری علاقه داشت، اما کسی به او موتور نمی‌داد. روزی یکی از بچه‌ها موتور را دم سنگر، روشن گذاشت و وارد شد. ما درون حجره مشغول احوالپرسی بودیم که یکهو دیدیم‌ هادی با موتور افتاد وسط سنگر! او موتور را برداشته بود که دور بزند اما چون بلد نبود کنترل را از دست داد و بی‌سلام، وارد سنگر شد. روده‌بر شده بودیم از خنده. گفتم: «هادی خوش اومدی، ولی چرا این‌طوری؟

. ««««««« 137 »»»»»»»

گفت: «شما به من دنده یک و دوی این موتور رو یاد بدید بقیه‌ش رو بلدم.»
بچه‌ها به او یاد دادند و دیگر همان‌جا روی باند فرودگاه، با سرعت موتورسواری می‌کرد.
همان‌جا یک ارتشی برای مأموریتی به بی‌سیم‌چی نیاز داشت و از فرماندهان ما تقاضای یک نیروی تازه‌نفس کرد. فرماندهان‌ هادی را پیشنهاد دادند. ‌هادی دوروبر بالگردها می‌گشت و اگر چشم خلبان‌ها را دور می‌دید سوار می‌شد و ژست خلبانی می‌گرفت. او را صدا کردیم و به برادر ارتشی نشان دادیم. با دیدن قد کوتاه و سن کم ‌هادی گفت: «من بیش از بیست کیلومتر باید پیاده‌روی کنم. اون می‌تونه این مسیر رو با بی‌سیم سنگین همراه من بیاد؟»
ما به او گفتیم: «بیست کیلومتر که چیزی نیست؛ بیشتر هم اگر بخوای می‌آد.»
ولی او هنوز دوبه‌شک بود. به‌ناچار ‌هادی را پذیرفت و با خود برد. وقتی از مأموریت برگشتند، آن برادر ارتشی متعجب بود که چقدر این نوجوان انرژی دارد و چطور توانسته او را در این راه دشوار همراهی کند.
با نزدیک شدن به عملیات بدر و ضرورت فریب دشمن، فرماندهان تصمیم گرفتند با اجرای عملیات ایذایی، تمرکز دشمن را به جبهۀ دیگری متوجه کنند تا در منطقۀ عملیاتی بدر، بهتر وارد عمل شوند. برای اینکه عملیات ایذایی به‌صورت کامل، فریبنده به‌نظر برسد از نیروهای مهمی‌ مثل لشکر 27 استفاده کردند و بدین ترتیب، توفیق حضور در عملیات بدر از ما سلب شد و قرار شد برای عملیات ایذایی به سومار در غرب کشور منتقل شویم.
پس از یک هفته حضور در جفیر، تانک و نفربر‌ها را رها کردیم و خارج از تیپ زرهی به‌عنوان نیروی پیاده، راهی سومار شدیم. منطقۀ مدّنظر در سومار پر از تپه‌ماهور بود و فاصلۀ خط ما تا خط دشمن به بیش از 10 کیلومتر می‌رسید. قرار بود در عملیات با تصرف این منطقۀ فی‌مابین، فاصلۀ بین خطوط را پر کنیم و روبه‌روی خط آن‌ها، خط جدیدی برای خودمان احداث کنیم.

. ««««««« 138 »»»»»»»

نرسیده به سومار در قسمتی از مسیر سوار تویوتا شدیم. عقب ماشین درحالی‌که باد سربه‌سرم می‌گذاشت و نگاهم خیره به جاده بود فکر بچه‌ها بودم. خیلی وقت بود بچه‌های همدان را ندیده بودم و دلم برایشان تنگ بود. در این دوری از دوستان و غربتی که به آن دچار بودم، گاهی ناخودآگاه تصویر عزیزان و هم‌رزمان همشهری را در ذهنم مرور می‌کردم و دلتنگی دوری از آنان گریبانگیرم می شد. حتی در بین چهره‌ها و آدم‌های جدیدی که در لشکر27 می‌دیدم، چیزی که به چشمم می‌آمد شباهت چشم‌وابروها به دوستانم بود و باز یاد جاری آن‌ها را در دلم می ریخت. همان‌طور که پشت ماشین نشسته بودم و جاده را می‌دیدم، یک ماشین تویوتای دیگر به‌سرعت از کنارمان رد شد. در نگاهی مبهم با خود گفتم چقدر یکی از سرنشینان آن شبیه برادرم سیدمجتبی حسینی بود. یعنی باز خیالاتی شده بودم؟ بی‌اختیار با چشمانم ماشین را دنبال کردم و بارها تصویرش را مرور کردم تا بالاخره باور کردم او خود سیدمجتبی است.
وجودم از ذوق سیراب شد. سرعت ماشین‌ها زیاد بود و از هم دور شدیم، اما هر دو، طبق یک قانون نانوشته، به سقف ماشین زدیم و راننده را برای ایستادن خبردار کردیم. صحنۀ زیبایی بود. انگار یوسف و یعقوب به هم رسیده باشند. فاصله بین دو ماشین را دویدیم و وسط جاده همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند نگاه، چند لبخند و چند جمله بیشتر، سهم احوالپرسی‌مان نشد. راننده‌ها سریع برایمان بوق زدند و به ماشین‌ها برگشتیم، اما همان چند لحظه عطش فراق را در ما برطرف کرد.
مقر ما در سومار، تپه‌ای بود که از خیلی قبل، نیروهای ایرانی در آن مستقر بودند. آنجا استحکامات خوبی داشت و تجهیزات خوبی، ازجمله پدافند هوایی در آن مستقر کرده بودند. روز قبل از عملیات، در حال گشت‌وگذار روی تپه بودم و از روی علاقه‌ای که به ضدّهوایی داشتم به سنگر آن‌ها نزدیک شدم. کار همیشگی‌ام بود. همیشه با خدمۀ ضدهوایی گپ‌وگفت می‌کردم و به این بهانه هم که شده کمی با جزئیات این دستگاه عجیب‌وغریب آشنا می‌شدم.
دو خدمۀ ضدهوایی روی صندلی‌های آن نشسته بودند. سلامی‌کردم و گفتم: «برادرا، ما اینجا وقتمون خالیه. اگر کاری، کمکی از دستمون برمی‌آد درخدمتیم.»

. ««««««« 139 »»»»»»»

منتظر جواب، گوشم به دهان آن‌ها بود، که صدای نعرۀ هواپیماهای دشمن، حواسمان را ربود. حمله از قبل برنامه‌ریزی شده بود و اولین هدف دشمن برای از کار انداختن توان دفاعی ما، خود ضدّهوایی‌ها بودند.
به‌دنبال صدا، سرم را به آسمان بلند کردم. راکتِ در حال سقوط را به چشم دیدم. راکت قشنگ داشت روی سر ما فرود می‌آمد. خود را چون صیدی در چنگال این پرندۀ شکاری دیدم. سایۀ مرگ روی سرم بود و در سرم جز یک فکر جریان نداشت. دویدن! نمی‌دانم در آن لحظه چه نیرویی در بدن من جریان پیدا کرد و من این‌همه اراده و سرعت‌عمل را از کجا آوردم. فقط می‌دانم در چشم به هم زدنی توانم را جمع کردم. خودم را از زمین کندم و به زیر صخره‌ای که آنجا بود، پرت کردم. همه‌چیز در چند ثانیه انجام گرفت. وقتی زیر صخره کشیده شدم، ناگهان انفجار رخ داد و ضدهوایی به‌همراه دو سرنشین آن متلاشی شد. صدایی مهیب، دود و گردوغباری غلیظ، بوی گوشت و آتشی عجیب و موج انفجاری به جا مانده، حاصل آن انفجار بود.
هم از موج‌گرفتگی گیج بودم و هم از زنده بودنم. باورم نمی‌شد. ظرف چند ثانیه در مقام تخاطب، آن دو نفر شهید شده باشند و من بدون حتی ترکشی سالم باشم. وقتی اجل فرانرسیده باشد، این‌گونه است. انگار کسی تو را بلند می‌کند و می‌گذارد آن‌طرف، تا از قتلگاه جان سالم به‌در ببری.
پس از هجوم هواپیماها و زدن چند نقطه از خط، دلشورۀ عجیبی به جانم افتاد. حس عجیبی بود. گویی اتفاقی در این مملکت افتاده و ما از آن بی‌خبریم. شب‌هنگام، خبر اتفاقات به ما رسید. هواپیماها هم‌زمان با حمله به ما، به‌دفعات به پادگان ابوذر حمله کرده بودند و تعداد زیادی از نیروهای تیپ انصارالحسین(ع) همدان را به فجیع‌ترین وضع ممکن به شهادت رسانده بودند.
با شنیدن این خبر، دلم به‌درد آمد و از حال دوستانم مصیبت‌زده شدم. کاش آنجا بودم و دستم از یاری‌شان کوتاه نبود. کاش هم‌شهری و هم‌درد بودن، می‌توانست ما را به هم برساند. چقدر در غربت عزاداری سخت بود! بعد از این ماجرا، دیدم من مال تهران نیستم و برای محل خودمانم. در لشکر 27 حضرت ‌رسول(ص) هم که باشم، فکرم آنجاست. بعد از آن بود که دیگر قید تهران و اسم‌ورسمش را زدم و تصمیم گرفتم بعد از این حضور، دیگر دوستان همدانی‌ام را تنها نگذارم.

. ««««««« 140 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

فرداشب پیشروی به‌سمت خط دشمن آغاز شد. ده کیلومتر فاصله را با گذر بین تپه‌های مختلف و پستی‌وبلندی‌های فراوان طی کردیم. بعد از ده کیلومتر، به مکانی رسیدیم که به‌عنوان خط جدید انتخاب شده بود. پای خاکریز آن‌ها بودیم و کوچک‌ترین تحرکی از ما یا آن‌ها دیده می‌شد. با تیراندازی و رگبار گلوله‌ها درگیر شدیم. ازآنجاکه قصد حمله به خط آن‌ها را نداشتیم، درگیری در همین مرحله متوقف ماند و گلوله‌ها با گلوله جواب داده شد. تا صبح زیر رگبار گلوله‌ها مشغول سنگرسازی شدیم و در نهایت جا گرفتیم.
بعد از اینکه نماز صبح را خواندیم آتش‌تهیۀ دشمن شروع شد. بولدوزر جهاد که برای ساخت خاکریز آمده بود در اجرای آتش سهم داشت و آن‌ها را عصبانی می‌کرد، ولی سبب نشد مأموریت خاکریزسازی متوقف شود. سنگرهای صخره‌ای و محکم آن منطقه به‌طوری امن ما را در خود جا داده بود و تا حد خوبی از شر خمپاره و ترکش در امان بودیم. تنها دغدغه‌ام پاتک دشمن بود که طبق تجربه، بعد از آتش‌تهیه شروع می‌شد، اما به‌لطف خدا، دشمن حمله‌ای انجام نداد و عملاً موضع ما را در خط جدید پذیرفت.
پس از استقرار ما عملیات بدر شروع شد. حدود یک هفته در خط ماندیم و بعد از ما، نیروهای شیراز این خط تازه‌تأسیس را تحویل گرفتند. در بازگشت به دوکوهه هنوز امید داشتیم تا در عملیات بدر، نیاز به پشتیبانی باشد و ما وارد عمل شویم، اما اعلام نیاز نشد و بی‌بهره ازاین عملیات به شهر و دیار خود برگشتیم.
بازگشت ما در اسفندماه بود و بهار سال 1364 را در برزول کنار خانواده گذراندم. با وجود جنگ و مدرسه، خیلی کم در خدمتش بودم و همین مایۀ دلتنگی او بود. وقتی هم که به برزول می‌آمدم آن‌قدر برنامه و کار فرهنگی در انجمن اسلامی ‌داشتیم که صبح تا شبمان پر بود. گوشه‌ای از کار انجمن را من دست گرفته بودم و در مسجد برزول، برای کودکان کلاس حدیث داشتم.

. ««««««« 141 »»»»»»»

خواندن احادیث کوتاه و سادۀ ائمۀ معصومین به دل بچه‌ها می‌نشست و در کنار آن، داستان‌ها و مطالب کمتر شنیده‌شده، کلاس را جذاب می‌کرد. ابتدا کلاس برای پسربچه‌ها بود، بعد دختربچه‌ها هم آمدند و استقبال کردند. مادران روزهای اول، دست فرزندانشان را می‌گرفتند به کلاس می‌آوردند و خودشان در انتهای مسجد به صحبت می‌نشستند. اما وقتی مطالب را شنیدند رفته‌رفته پچ‌پچ‌ها کم شد و مادران به‌عنوان عضوی جدید به کلاس پیوستند. درنهایت کار به جایی رسید که به‌لطف خدا، از مادران و بچه‌ها، مسجد به‌طور کامل پر می‌شد.
اگر در انجمن اسلامی ‌برنامه‌ای نداشتیم، در روستاهای اطراف به دیدار دوستان رزمنده می‌رفتیم و دیداری تازه می‌کردیم. بعضی وقت‌ها ساعت 2 شب به خانه برمی‌گشتم. برای خانواده، آمدنم به برزول با نیامدنم فرق چندانی نداشت. همیشه بیرون بودم. مادرم برای اینکه مرا در خانه بند کند برای دوستانم غذا می‌پخت و می‌گفت همۀ دوستانت را دعوت کن. من هم هر شب عده‌ای از بچه‌های روستا و روستاهای اطراف را دعوت می‌کردم و در خانه به گفتگو و معاشرت می‌نشستیم. اکنون از آن دعوت‌ها عکس‌های بسیاری از شهدا به‌جا مانده که در خانۀ ما دعوت بوده‌اند و بعد به‌شهادت رسیدند.
روزهای پایانی بهار در حالی سپری می‌شد که گردان 152 عملیاتی شده بود و نیاز به نیرو داشت. نظریه‌ای که در طول جنگ همیشه مطرح بود این بود که نیروهای بسیج در اختیار ارتش قرار بگیرند تا به‌عنوان ارتش منظم در برابر دشمن خودنمایی کنند. امام‌خمینی(ره) نیز دستور دادند برای امتحان، گردان‌های نمونۀ سپاه را در اختیار لشکرهای ارتش قرار دهند و زیر نظر ارتش عملیاتی انجام بگیرد. گردان 152 نهاوند به‌عنوان گردانی نمونه برای این همراهی انتخاب شد. من، حسین خویشوند، شیخ علی مصباح و شیخ محمدرضا ملکی در این مرحله از اعزام حاضر بودیم و از نهاوند راهی مقر تیپ انصارالحسین(ع) در چهارزبر شدیم.

. ««««««« 142 »»»»»»»

نام عملیات پیشِ‌رو «قادر» بود و قرار بود در شمال‌غربی کشور در منطقه‌ای در مرز عراق، ترکیه و ایران انجام شود. ازاین‌رو به شهر «اشنویه» در استان آذربایجان‌غربی رفتیم. آنجا لشکر 23 مخصوص ارتش برای ادغام با ما مستقر بود و آمادگی داشت. کلاه‌سبزهای ارتش با هیکل‌های ورزیده و تکاوری در برابر بدن نحیف ما حکایت فیل و فنجان را تداعی می‌کرد. آن‌ها نیروهای آموزش‌دیده بودند و آمادگی آنان این باور را حتی در خود ما ایجاد کرده بود که ما به کاری نمی‌آییم. ولی به‌هرحال این تجربه‌ای لازم برای نیروهای نظامی‌ بود که باید محقق می‌شد.
نیروهای بسیجی ذیل سه گروهان در اختیار ارتش قرار گرفت. آقامحسن امیدی که خودش در تراز فرمانده گردان بود، فرماندهی یکی از گروهان‌ها را عهده‌دار شد. من بی‌سیم‌چی او و بیشتر کنار او بودم. در مقر فرماندهی‌ کل، حاج‌رضا زرگری در کنار فرمانده ارتش حضور داشت و حاج‌مهدی ظفری هم که قبلاً فرمانده گروهان بود، حالا با وجود آقامحسن به‌عنوان پشتیبانی نیروها عمل می‌کرد.
فرماندهان ما از زمان دقیق عملیات خبر نداشتند. برای همین، در یکی از شب‌ها برنامۀ مانور مفصلی را برای نیروها اجرا کردند، غافل از اینکه فردا قرار است عملیات آغاز شود. مانور ما بعد از اذان مغرب با تمرینات و پیاده‌روی تاکتیکی شروع شد و تا اذان صبح ادامه پیدا کرد. در برگشت از مانور، درحالی‌که بچه‌ها خسته بودند و نیاز به استراحت داشتند، بی‌سیم زدند و به آقامحسن گفتند نیروها را آماده کنید، صبح زود برای عملیات حرکت خواهیم کرد.
آقامحسن خیلی ناراحت شد. پشت بی‌سیم گفت: «برادر من، حداقل می‌گفتید ما این نیروها رو خسته نکنیم.»
راه دیگری نبود. به‌هرحال حرکت به‌سمت منطقۀ عملیاتی آغاز شد. مسیر نیمه‌همواری برای ستون‌کشی انتخاب شده بود که ماشین‌رو نبود و باید تمام آن را به‌صورت پیاده طی می‌کردیم. مهم‌تر از همه اینکه طی کردن این مسیر کار یکی-دو ساعت نبود و بسیار طولانی بود. حداقل دو شبانه‌روز برای رسیدن به نقطۀ درگیری باید در راه می‌بودیم. باتوجه‌به طولانی بودن مسیر، آذوقه و تدارکات، حداقلی بود و صرفاً جیره‌هایی داده بودند که سدّجوع می‌کرد.

. ««««««« 143 »»»»»»»

صبحانۀ مختصری را همان ابتدا، در حال حرکت خوردیم. این مسیر قبلاً توسط هواپیماهای دشمن بمباران شده بود و چهرۀ کریهی داشت. علف‌های سوخته زمین را به سیاهی می‌زد و درخت‌های قطع‌شده خشک و عور بود. ارتشی‌ها برای رعایت مسائل امنیتی، پشت بی‌سیم از رموز خاصی استفاده می‌کردند. من هم چنین برنامه‌ای داشتم، اما راهکارم برای جلوگیری از شنود دشمن، لری حرف زدن بود. با لهجۀ غلیظِ لری، مثل پیرمرد-پیرزن‌های قدیمی ‌حرف می‌زدم تا دشمن متوجه نشود.
از صبح تا شب راهپیمایی کردیم. با فرارسیدن شب، خستگیِ بچه‌ها نگران‌کننده شد. به‌محض اینکه پنج دقیقه برای استراحت می‌نشستیم، صدای خروپف از ستون بلند می‌شد. آقامحسن گفت: «شیخ، حواست باشه کسی از بچه‌ها جا نمونه.»
نفر‌به‌نفر آن‌ها را صدا می‌زدم و از خواب بلند می‌کردم. اما مگر خواب از سرمان می‌پرید؟ آن شب برای دومین شب متوالی نخوابیدیم و به پیاده‌روی ادامه دادیم. روز دوم علاوه‌بر خواب، گرسنگی نیز به ما فشار آورد. جیرۀ غذایی محدودی از شکلات و نخود و کشمش باقی مانده بود که انرژی ازدست‌رفته را به ما برنمی‌گرداند. به هر سختی و رنجی بود تا پایان روز دوم به پیاده‌روی ادامه دادیم و شب به جایی که می‌بایست رسیدیم. شب جمعه بود. با تمام خستگی، دعای کمیل برگزار کردیم و از خدا برای لطف و عنایتش در عملیات فردا استمداد طلبیدیم.
قبل از طلوع آفتاب، حرکت به‌سمت مقر دشمن آغاز شد. قبل از حرکت، آقامحسن به فرماندهان گفت: «نیروی شناسایی رو بفرستید جلو تا بچه‌ها پشت‌سرش حرکت کنن.»
گفتند: «شناسایی تا همین‌جا انجام شده و نیروی شناسایی نداریم.»
گفت: «لااقل بذارید با نیروهام برم جلو.»
گفتند: «چنین چیزی طبق قواعد نظامی‌ ممکن نیست.»
بنابراین آقامحسن همان‌جا ماند و فرماندهی به برادران ارتشی واگذار شد. وقتی آقامحسن نیامد دیگر بی‌سیم‌چی هم نیازی نبود. بی‌سیم را گذاشتم و به‌عنوان نیروی ساده همراه شدم.

. ««««««« 144 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

از آنجا سروان محمودی فرمانده ما شد. او شخصی بسیار دوست‌داشتنی و متواضع بود. وقتی به او جناب سروان می‌گفتیم، می‌گفت: «من هم یکی از شما هستم، به من بگید برادر.»
برنامۀ عملیات این بود که ما دشمن را دور بزنیم و از پشت آن‌ها را غافل‌گیر کنیم. هم‌زمان یگانی دیگر از ارتش به‌همراه نیروهای لشکر 17 علی‌بن‌ابی‌طالب قم می‌بایست از جلو حمله می‌کردند. تا وقتی به پشت دشمن برسیم آفتاب طلوع کرده بود. بعثی‌ها که از تحرکات ما باخبر شده بودند بالگردهایشان را فرستادند. لحظات پراضطرابی بود. اگر لو می‌رفتیم، کارمان تمام بود.
لباس ما مثل ارتشی‌ها پلنگی بود و با یک بازوبند «یازهرا» از آنان متمایز می‌شدیم. سروان محمودی گفت: «سریع بازوبند‌ها رو دربیارید.»
بازوبندها را درآوردیم، اما باز در معرض شناسایی خلبان بالگرد بودیم. وقتی بالگرد بالای سر ما رسید، حسین خویشوند با اشارۀ دست به آن‌ها فهماند بروند سمت تپه و تپه را بزنند. خلبان گمان کرد ما نیروهای عراقی هستیم که عقب‌نشینی کرده‌ایم و نیروهای ایرانی روی تپه هستند. بالگرد به‌سمت تپه یورش برد و ما در سایۀ آتش تأمین او به تپه حمله‌ور شدیم. جالب بود. بالگرد بعثی برای ما راه باز می‌کرد و ما در پناه آن راحت بالا می‌رفتیم. در سینۀ تپه، بالگرد متوجه اشتباهش شد و به‌سمت ما برگشت، اما دیگر دیر شده بود.
آنجا چشمم به افرادی افتاد که اورکت کره‌ای پوشیده بودند. یک لحظه فکر کردم نیروهای قم هستند، شروع کردم با یکی از آن‌ها حرف زدن. او هم به فارسی گفت: «بیا بیا.»
به حسین گفتم: «نگاه کن، نیروهای قم زودتر از ما رسیدن. حسین دستش را به‌حالت پیروزی بالا آورد و به‌سمت او حرکت کرد؛ اما ناگهان آن شخص سلاحش را بالا آورد و ما را به رگبار گرفت. حسین سریع روی زمین خیز رفت و خداراشکر، گلوله‌ای به او اصابت نکرد. آنجا فهمیدیم از نیروهای قم خبری نیست و هرچه هست دشمن است.

. ««««««« 145 »»»»»»»

تیراندازی‌ها شدت گرفت. مادامی‌که سروان محمودی فرماندهی را به‌عهده داشت، کارها خوب پیش می‌رفت. نیروهای نظامی‌ با دستورات او بسیج می‌شدند و ما بسیجی‌ها با اوامر او نظام می‌گرفتیم. سروان همین‌طور که میدان را مدیریت می‌کرد، لحظه‌ای برای دیدن نوک تپه روی درخت رفت. در حال رصد بود که تیری به چشمش اصابت کرد و از درخت به زمین افتاد. بعد از شهادت او کار گره خورد.
نمی‌دانستیم چه باید کنیم. دیدم این‌طور فایده ندارد. با حسین پیش یکی از ارتشی‌ها رفتیم. گفتم: «چرا از این خمپاره‌انداز استفاده نمی‌کنید؟»
گفت: «ما از تو دستور نمی‌گیریم.»
گفتم: «دستوری نیست. خدا و پیغمبر می‌گه هر کاری از دستتون برمی‌آد انجام بدید.»
گفت: «خب خودت ببر بزن.»
نگاهی از سر استیصال به حسین کردم، گفتم: «بلدی بزنی؟»
گفت: «بیار، درستش می‌کنیم.»
گلوله‌های خمپاره را نفر‌به‌نفر از ارتشی‌ها جمع کردیم و در یک مکان مناسب مستقر شدیم. حسین پای خمپاره ایستاد و من روی صخره، دیده‌بانش شدم. گفتم: «خب، بسم الله! اول سر لوله رو کج کن خودمون رو نزنی.» بعد هم گفتم: «یه‌کم به راست، یه‌کم به چپ، خوبه؛ همین‌و بزن.»
در شیب تپه، جا برای محکم کردن پایۀ خمپاره‌انداز مناسب نبود. حسین با قدرت بدنی‌اش پایش را روی پایۀ خمپاره‌انداز گذاشت و خمپاره را در آن رها کرد. خمپاره رفت و در نقطه‌ای نامعلوم، روی تپه اصابت کرد. گفت: «خوب بود؟»
گردن کشیدم و گفتم: «خوب ندیدم. یکی دیگه بزن.»
از دامنه، دید خوبی به نوک تپه نداشتم و فقط از دود و گردوخاک ناشی از خمپاره می‌فهمیدم اصابت موفقی بوده یا نه. دومی ‌را که زد، گفتم: «خوبه. یه‌کم بیا به راست.»
با همین روش، همۀ گلوله‌ها را زدیم. این کارمان کمی جلوی تاخت‌وتاز دشمن را گرفت. بعد که بالاتر رفتیم، دیدیم اتفاقاً خیلی از سنگرهای آنان با همین خمپاره‌ها هدف قرار گرفته است و تلفات زیادی داده‌اند.

. ««««««« 146 »»»»»»»

با تمام شدن خمپاره‌ها، دوباره تفنگ دست گرفتیم و ساعاتی را به تیراندازی و گرفتن تلفات از دشمن مشغول شدیم. این‌طور جنگیدن فایده نداشت و دشمن تنها از یک جهت آسیب‌پذیر نبود. به‌همراه حسین به نتیجۀ خوبی رسیدیم. باید جای خالی نیروهای قم را پر می‌کردیم و از دو طرف به آنان یورش می‌بردیم تا محاصره و سپس تسلیم شوند. آن ارتشی را پیدا کردم و پیشنهاد را با او در میان گذاشتم:
«اگر دو گروه بشیم و از دو طرف محاصره‌شون کنیم مقاومتشون یه‌ساعته در هم می‌شکنه.»
«چرا به ما دستور می‌دی؟»
«دستور نبود. اجازه می‌دی ما بریم از پشت حمله کنیم؟»
«برید.»
حدود ده-پانزده بسیجی بودیم. خستگی، گرسنگی و تشنگی توانی برایمان نگذاشته بود، اما باید کاری می‌کردیم. حسین جلودار شد تا تپه را دور بزنیم. در همین حین که مشغول حرکت بودیم، تانکی از نوک تپه ما را دید. روی شیب، خم شد و گلوله‌ای به‌سمتمان شلیک کرد. گلوله قبل از رسیدن به ما در سینۀ تپه فرو نشست، ولی موجش به ما رسید و همۀ ما را گرفت. از بین ما حال حسین خویشوند و حیدر سلگی از همه بدتر بود. دیدیم با این ‌حال‌وروز نمی‌شود به جنگ دشمن رفت. تصمیم گرفتیم قبل از اینکه با این وضع اسیر شویم، به عقب برگردیم.
حسین خودش را به‌زحمت جمع‌وجور کرد، اما حیدر که ضعف و گرسنگی شدیدی هم داشت با لکنت زبان همیشگی‌اش گفت: «ممن نمممی‌تونم بی بی بیام.» و غش کرد و افتاد.
حیدر پسرِ دخترعمویم بود. اگر می‌ماند جواب مادرش را چه می‌دادم؟ نورمحمد کیانی عزیز و دوست‌داشتنی آنجا بود. اسلحه‌ام را به او دادم و حیدر را کول کردم. حسین حال‌وروز خوبی نداشت. گهگاهی بیهوش می‌افتاد یا به خواب می‌رفت. باید چند دقیقه معطلش می‌شدیم و دوباره او را بلند می‌کردیم.
مقداری که از تپه دور شدیم، به جایی رسیدیم که لابه‌لای سنگ‌ها، مقداری آب جمع شده بود. آبی متعفن، بدبو و پر از جلبک. آن‌قدر تشنه بودیم که خم شدیم و با ولع، مشت‌مشت از آن آب خوردیم. من که از گرسنگی داشتم تلف می‌شدم، ابایی نداشتم که از جلبک‌ها نیز بخورم. یک لحظه دیدم در کف دستم، چند بچه‌قورباغه، مثل کرم شنا می‌کنند. گفتم شاید این قورباغه‌ها گرسنگی مرا فروبنشاند. چشمانم را بستم و آنان را با آب قورت دادم. کمی اثرگذار بود و مثل اینکه ته دلم را گرفت. به ‌همراهان گفتم: «بچه‌ها، از این قورباغه‌ها بخورید؛ جلوی ضعفتون رو می‌گیره.» و خودم مشت پروپیمانی از آن‌ها برداشتم و خوردم.

. ««««««« 147 »»»»»»»

هرچه گشتم شاید بچه‌ماهی آنجا باشد، نبود و سهم ما همان قورباغه‌ها شد.
دوباره حیدر را کول کردم و راه افتادیم. پس از چند ساعت پیاده‌روی، به حاج‌مهدی ظفری رسیدیم. حاج‌مهدی در میانۀ مسیر منتظر ما بود. با دیدن حال نزارمان سریع به امدادگر‌ها گفت: «سرم وصل کنید.»
یک قاطر هم آورده بود که حیدر را روی آن گذاشتیم و مسیر بازگشت را ادامه دادیم. در ادامۀ راه، مسیرمان به رودخانۀ پرآبی افتاد که جاده‌ای مال‌رو از کنار آن می‌گذشت. گاهی مسیر باریک می‌شد و گاهی از پهنا وسعت می‌گرفت. قاطرِ کاربلد راهش را می‌رفت و بدون لغزشی بار خود را می‌برد. حیدر که هنوز گیج و منگ بود، یک لحظه شاخۀ درختی را جلوی راهش دید. رفیقِ موجی ما به‌جای اینکه سرش را خم کند، شاخه را بغل کرد و قاطر از زیر پایش رفت. کمی پادرهوا ماند و بعد افتاد توی آب.
همه خنده‌مان گرفت. داد زد: «اینجا کجاس من‌و آوردید؟ این چه کاریه می‌کنید؟»
گفتم: «حیدر جان، ما ماشین آخرین سیستم بهت دادیم. چه کنیم خودت نتونستی سوار شی؟»
آقای ظفری سریع پرید توی آب و او را با سرمی‌ که توی دستش بود نجات داد. در مسیرِ رفت با رعایت اختفا، از دورترین مسیر، تپه را دور زدیم. اما در مسیر برگشت، مستقیم با یک شب پیاده‌روی به مقر خودمان رسیدیم. نماز صبح چشممان به جمال دوستان روشن شد. بچه‌ها ضعف را در چهرۀ ما دیدند و اول یک صبحانۀ حسابی برایمان آوردند. صبحانه را خوردم، اما هنوز احساس ضعف داشتم. یکی از دوستان وقتی حالم را دید مرا با ماشین به بیمارستان اشنویه برد.
این تمام چیزی است که از حال بدم به ‌خاطر دارم. اما حاج‌مهدی تعریف می‌کند در آنجا اتفاق دیگری هم رخ داده است. من که در اثر گلولۀ تانک، دوباره موجی شده بودم، حاج‌مهدی را با بعثی‌ها اشتباه می‌گیرم، با چوبدستی به جانش می‌افتم و به‌قصد کشت او را می‌زنم. به‌قدری عصبی بوده‌ام که هیچ‌کس جلودار من نبوده است و حاجی کتک زیادی از من می‌خورد. بیچاره حاج‌مهدی پایش سیاه و کبود می‌شود و تا مدتی این آثار را به‌یادگار داشته است. از دید من، شاید حق مطلب ادا نشود، خودتان را جای حاج‌مهدی بگذارید و تصور کنید هم‌رزم شما هر لحظه امکان دارد به رویتان اسلحه بکشد یا اگر از روی اقبال، سلاح دستش نباشد با چوب به جان شما بیفتد. کابوسی از این بالاتر هست؟ ما این کابوس را ناخواسته و نادانسته برای دوستانمان رقم می‌زدیم.
در بیمارستان اشنویه، دکتر مرا معاینه کرد و همان‌جا چند آمپول تقویتی و سرم برایم نوشت. پرستاری سرم را وصل کرد و دوست همراهم تا سرم تمام شود پی کاری بیرون رفت. من روی تخت دراز کشیده بودم و حالم داشت بهتر می‌شد. در همین لحظه پرستار دیگری آمد و گفت: «دمر شو. یه آمپول دیگه داری.»

. ««««««« 148 »»»»»»»

من هم از همه‌جا بی‌خبر، به حرفش گوش کردم. نمی‌دانم این چه آمپولی بود. همین‌که زد، از درون احساس سوختن کردم. حالم خیلی بد شد. تا آمدم به پرستار بگویم حالم بد است پرستار غیبش زد و من تنها شدم. چشمم از حرارت داشت آتش می‌گرفت. تلاش کردم از روی تخت بلند شوم اما همین‌که بلند شدم افتادم. مرگم را به چشم دیدم. عرق مرگ به پیشانی‌ام نشسته بود که یک پاسدار در چارچوب در ظاهر شد. خواستم صدایش کنم اما صدایم درنیامد. فقط با دست اشاره‌ای کردم و دیگر نفهمیدم چه شد.
وقتی چشم باز کردم، دوروبرم تکاپو بود. تیم پزشکی آمده بود و اورژانسی به مداوا می‌پرداخت. بعد از کلی دواودرمان، رفته‌رفته اثرات آن آمپول رفت و حالم بهتر شد. چه بلایی سرم آمده بود و چرا با آن آمپول به این روز افتادم؟ از آن پاسدار سؤال کردم و ماجرای پرستار و آمپول زدنش را گفتم.
پاسدار گفت: «شانس آوردی. گروهی از منافقین در قالب پرستار، توی این شهر ظاهر شدن و با آمپول افراد رو می‌کُشن. تا حالا دست‌وپای تعداد زیادی از مجروحان رو قطع کردن، درحالی‌که نیازی به قطع کردن نبود. خیلی‌ها رو با داروی اشتباه به شهادت رسوندن. اون پرستار هم قصد جون شما را داشت که سریع خبردار شدیم و درمان رو شروع کردیم. خیلی وقت بود دنبال این عامل نفوذی بودیم و خوشبختانه امروز تونستیم شناسایی و دستگیرش کنیم.»
این ماجرای پرفرازونشیب عملیات قادر بود. برادران ارتشیِ همراهمان 130 شهید و اسیر دادند و از گروهان ما دو نفر شهید و تقریباً همگی مجروح شدیم. بعد از عملیات، فرماندهان ارتش که رشادت نیروهای بسیجی را دیده بودند به آقای زرگری گفتند یک گروهان یا حتی یک دسته نیرو در اختیار ما بگذارید، اما ایشان قبول نکرده بود. دست‌آخر به دو نفر راضی شدند و گفتند برای شناسایی دو نفر نیروی اطلاعاتی بدهید. اما آقای زرگری سفت‌وسخت مخالفت کرد و وضعیت سازمان‌دهی گردان ما به حالت قبل برگشت.
در بازگشت از عملیات، پسرعمه‌ام عبدالله تبریزی را دیدم. او یک ارتشی کارکشته، فرماندهی حرفه‌ای و به‌شدت منظم بود. هرچند او را در جبهه ندیده بودم، اما او در عملیات قادر شرکت داشت و حتی به موفقیت‌هایی رسیده بود. باهم صمیمی‌ بودیم. گفت: «آخه این چه وضع جنگیدنه، پسر‌دایی؟ من اصلاً شما رو قبول ندارم.»

. ««««««« 149 »»»»»»»

حق داشت. او به سختگیری در مسائل نظامی شهره بود و ما بسیجی‌ها از نظم خاصی در جنگیدن پیروی نمی‌کردیم. گفتم: «حرفت درست، اما ما هم تا حالا عملیات این‌طوری ندیده بودیم. مگه بدون شناسایی می‌شه جنگید؟»
به‌هرحال بعد از این تجربه، دیگر ادغامی ‌بین نیروهای بسیجی داوطلب و ارتش رخ نداد و صرفاً نیروها با همکاری هم در عملیات شرکت کردند.
در مردادماه1364 به قم برگشتم و سال تحصیلی خودم را زودتر از بقیه شروع کردم. با درس خواندن‌های شبانه‌روزی در همین مدت، عقب‌ماندگی‌ام جبران شد و خودم را به بقیه رساندم. این سختی چیزی بود که طلبه‌های رزمنده خودشان انتخاب کرده بودند و می‌خواستند در کنار درس و اجتهاد، جهاد را نیز داشته باشند. شیخ محمدرضا گودرزی ایستگاه طلبگی در اصفهان را پشت‌سر گذاشته بود و مثل من به قم رسیده بود. یک روز برای سر زدن به ایشان به مدرسۀ امام‌باقر(ع) رفتم. شیخ محمدرضا نبود و هم‌حجره‌ای‌ او شیخ محمدحسین ترابی آنجا بود. او را از قبل می‌شناختم؛ نهاوندی بود و قبل‌ از ما طلبه شده بود. واقعاً طلبۀ فاضل و همه‌چیزتمامی بود. از سر دلسوزی و خیرخواهی به من گفت: «شیراوند، چرا این‌قدر می‌ری جبهه؟ بشین درست رو بخون.»
گفتم: «امام می‌گه جهاد واجب کفاییه و همه این رو می‌دونن و درست هم هست. اما برای منِ طلبه که رفتم، ضرورت وجود طلبه در خط مقدم رو دیدم و کاری از دستم برمی‌آد، واجب عینیه.»
گفت: «این برای کسیه که سواد درست‌وحسابی داره. تو که درسی نخوندی. تو چه کاری از دستت برمی‌آد؟»
گفتم: «این رو باید بیای ببینی تا باور کنی. وقتی کل گردان زمین‌گیرده، این طلبۀ عمامه‌به‌سره که نیرو رو از جا می‌کنه. اگر ترسید همه می‌ترسن. اگر بلند شد همه بلند می‌شن. فکر کردی ما با سلاح و ادوات می‌جنگیم؟ اگر به این‌ها باشه که دشمن صدبرابر این‌ها رو داره. ما با ایمان می‌جنگیم و من به این نتیجه رسیدم هیچ کمکی به فرماندهان، بهتر از حضور طلاب و تقویت همین روحیۀ ایمانی در بسیجی‌ها نیست. تو یه بار بیا، خودت می‌فهمی ‌به درد می‌خوری یا نه.»

. ««««««« 150 »»»»»»»

چندین بار لابه‌لای حرف‌هایم پرسید: «یعنی واقعاً نیازه؟» و من هر بار می‌گفتم: «بله که نیازه.»
گذشت. من دیگر شیخ ترابی را ندیدم تا بعد از عملیات والفجر8. به او گفتم: «چه خبر؟ نیستی.»
گفت: «بدهی‌هام رو صاف می‌کردم.»
گفتم: «مگه بدهی صاف کردن چقدر طول می‌کشه؟»
گفت: «داستانش مفصله. من در عالم بچگی از مغازه‌ای توی نهاوند، خریدی کردم و پنج ریال )یا تومان) بدهکار شدم. مغازه‌دار گفت بعداً بیار. این پنج ریال رو ساده گرفتم و حرفش رو پشت‌گوش انداختم. حالا بعد از سال‌ها یاد اون بدهی افتادم و برای پرداختش به نهاوند رفتم، اما خبری از اون مغازه و مغازه‌دار نبود. گفتن اون بنده‌خدا برای کار، به تهران مهاجرت کرده. به تهران رفتم و پرسون‌پرسون محل کارش رو پیدا کردم. اما گفتن کارش رو رها کرده و به اصفهان نقل‌مکان کرده.
به اصفهان رفتم و با پرس‌وجوی فراوان، خونه‌ش رو پیدا کردم. اما گفتن فوت شده و از دنیا رفته. راهی ندیدم جز اینکه بدهی رو به ورثه بدم. پنج ریال رو بهشون دادم و گفتم داستان از این قراره. حلالم کنید. ورثه وقتی دیدن من به‌خاطر پول ناچیزی این‌همه راه اومدم، شک کردن و گفتن: ‹حتماً بدهی سنگینی به پدر ما داشتی و باید تمام پول رو بدی!› هرچی گفتم باور نکردن. بالاخره با یه مصیبتی پول رو گذاشتم و از دستشون فرار کردم.»
شیخ ترابی که این ماجرا را تعریف می‌کرد من هنوز دوزاری‌ام نیفتاده بود قضیه از چه قرار است. اما وقتی او را در جبهه، در جزیرۀ مجنون دیدم متوجه کارش شدم. او گفت: «حق با تو بود. همون‌طور که می‌گفتی توی منطقه به طلبه نیازه. حسابم رو صاف کردم و حالا اومدم تا رسیدن به شهادت، به وظیفه‌م عمل کنم.

. ««««««« 151 »»»»»»»

ایام درس خواندن با جدایی از دوستان و دلتنگی قرین بود. از دوری یکدیگر، این احساسات را بر روی کاغذ می‌آوردیم و برای هم نامه می‌نوشتیم. از آن زمان، نامه‌های بسیاری دارم که یا از حال هم خبر گرفته‌ایم یا اخبار قابل‌توجه را برای هم مخابره کرده‌ایم یا گاهی از هم توصیه‌ای اخلاقی خواسته‌ایم و در عالم رفاقت، نقش آینه را برای عیوب یکدیگر بازی کرده‌ایم. همۀ نامه‌ها با مقدمه‌ای آتشین از سلام بر امام عصر(عج) و امام‌خمینی و درود بر شهدا شروع می‌شد و با شعری احساسی یا شعاری انقلابی به پایان می‌رسید. من در کنار امضایم همیشه می‌نوشتم: «امام، شوم فدات.»
بعضی دوستان وقتی نامه را جواب می‌دادند، خود را در این شعار شریک می‌کردند و می‌نوشتند: «امام، من و ضرغام شویم فدات.»
هنوز نامه‌ها را دارم و با هریک به حسرت و لبخند روزگار می‌گذارنم. در این بین، نامه‌های رضا احمدوند همیشه خنده‌دار بود و در نبودش ما را شاد می‌کرد. او به‌همراه حسین احمدوند در مرکز تربیت‌معلم شهید قدوسی نهاوند بود. وقتی دلتنگشان شدم برایشان نامه نوشتم، اما به‌طور اتفاقی، نامه دیر به دستشان رسید و من در نامه‌ای دیگر، گلایه کرده بودم که چرا جواب نمی‌دهید؟ حسین جواب داده بود دل به دل راه دارد و من هم سر کلاس یادت افتادم و همان لحظه برایت نامه نوشتم، ولی یادم رفت پست کنم و کلی عرض ارادت کرده بود.»
ولی لحن رضا مثل وجود نازنین و نمکینش فرق داشت، او نوشته بود: «ضرغام، شما به چه حقی و چه مجوزی برای من نامه نوشتی؟ شما همیشه برای افراد بخصوصی می‌نوشتی. تعجب است. در ضمن، شما هنوز بچه هستید و من عارم می‌آید با شما بچه‌مچه‌ها صحبت کنم. راستی، تمامی قضیۀ وارد شدن آهنگران به برزول و خانۀ شما را مفصل برایم توضیح بده. دوست عزیز و برادر، نامه را به کی داده بودی؟ و آیا مشغول درس خواندن هستی یا نه، بازهم...؟»
با همین سه‌نقطه‌ها حرفش را به پایان برده بود و آخرسر هم امضا کرده بود:
«بزرگ شما؛ آقای احمدوند. 29/7/1364»


پایان فصل پنجم

فصل ششم در پست دیگری منتشر می شود
ادامه دارد..