برزول نمازناتمام

. ««««««« 109 »»»»»»»
ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

نیروی رزمی-‌تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

آغاز فصل چهارم

دایه دایه وقت جنگه
عملیات والفجر 5، عملیات عاشورا

از بعد عید در درسم عقب‌افتادگی داشتم و حالا که اواخر مرداد بود، باید برای سال تحصیلی جدید آماده می‌شدم. دو روز بعد، خودم را به اصفهان رساندم و به‌طور جدی مشغول درس شدم. شیخ محمدرضا گودرزی که از قبل برای سال تحصیلی جدید قصد هجرت به حوزۀ اصفهان را داشت، خود را به ما رساند. باهم گروه بحثی تشکیل دادیم و مشغول درس‌وبحث شدیم. حالا که جبهه را می‌خواستم و نمی‌توانستم از جهاد دل بکنم باید جهادی درس می‌خواندم. نحوۀ درس خواندنم این‌گونه بود که از صبح خروس‌خوان تا آواز جیرجیرک‌ها، از خودم بیگاری می‌کشیدم. یا سرم در کتب شرح و مطالعه بود یا به مباحثه می‌نشستم تا بتوانم خود را به هم‌کلاسی‌ها برسانم. آخر شب، به‌اندازۀ یک روز جبهه خسته بودم و هنوز سرم نرسیده به بالش خوابم می‌برد. با این جدیت، بعد از حدود دو ماهی که از درس خواندنم گذشت توانستم چند ماه نبودنم را جبران کنم.
روزی در مدرسۀ صدر اصفهان، حاج‌شیخ اسدالله طیاری را دیدم و با او هم‌کلام شدم. او پیرمردی ساده‌پوش بود با عمامه‌ای کوچک و بسیار متواضع. قبل از اینکه اوصافش را از دیگران بشنوم، ظاهرش به شیخ های ژولیدۀ التماس‌دعایی گوشۀ امامزاده می‌خورد. خیلی از چیزها را درمورد او، بعد از رحلتش فهمیدیم. این مرد، برخلاف ظاهر ناآشنایش، از علمای صاحب‌نفس و از عرفایی بود که از محضر آیت‌الله نجابت کسب فیض کرده بود و مرحوم سیدهاشم حداد در تعریف او به‌کرّات گفته بود: «طیارٌ لطیفٌ یطیر في الهواء.»
بااین‌حال، با تواضعی که داشت، با طلبۀ تازه‌واردی چون من به صحبت نشست. از سرگذشتم پرسید و اینکه کجا هستی و چه می‌کنی؟
گفتم: «ابتدا طلبۀ نهاوند بودم. خیلی دوست داشتم به قم برم. حتی دو بار هم تلاش کردم، اما راه به جایی نبردم و فرستادنم اصفهان.»
بی‌مقدمه گفت: «من پانزده روز دیگه قم هستم. شما رو کنار حوض فیضیه ببینم ان‌شاءالله.»

. ««««««« 110 »»»»»»»

حرفش برایم عجیب آمد. در دلم استبعاد کردم و گفتم: یعنی چه؟ من کجا؟ قم کجا؟ در قم ایشان را چطور پیدا کنم؟ اصلاً چطور می‌خواهد کار مرا حل کند؟ جدی نگرفتم و از کنار این قضیه گذشتم. دو هفته بعد، بدون اینکه این جریان در خاطرم باشد، شیخ محمدرضا پیشنهاد داد در تعطیلات آخر هفته به زیارت حضرت معصومه(س) برویم. من هم پذیرفتم و راه افتادیم. ابتدا به زیارت بی‌بی رفتیم و بعد از زیارت، به‌طور اتفاقی، گذرم به مدرسۀ فیضیه افتاد که حاج‌آقای طیاری را کنار حوض دیدم. اول ایشان را نشناختم؛ اما او گفت: «اِ؟ اومدی؟ منتظرت بودم.»
بعداً که حساب کردم، دیدم این ملاقات دقیقاً پانزده روز بعد از ملاقات اول رخ داده است. ایشان بعد از سلام و احوالپرسی گرمی، برای ورود به حوزۀ قم فرمود: «ان‌شاءالله برات جور می‌شه. بنده هم پیگیری می‌کنم. بمون تا کارت درست بشه.»
دیگر من با شیخ محمدرضا به اصفهان برنگشتم. حاج‌آقا با لطفی که داشتند رو زدند و مدرسۀ آیت‌الله لنگرودی را هماهنگ کردند. آنجا خوابگاه بود و درس‌ها را به‌طور آزاد، با اساتید انتخابی خودم باید شرکت می‌کردم. بعد گفتند: «مهم همین حجره است. بقیۀ چیزها هم ان‌شاءالله درست می‌شه.»
بالاخره به مراد دلم رسیدم و با حضرت معصومه(س) هم‌جوار شدم. طلبگی در قم برای من با آرامشی عجیب همراه بود که در درس خواندن کمکم می‌کرد. دلم نیامد این آرامش را با حسن معظمی شریک نشوم. بعد از اینکه با مدیر مدرسه صحبت کردم به حسن زنگ زدم و پیشنهاد دادم به قم بیاید. حسن هم استقبال کرد و با آقای بابایی به قم آمدند. پس از شروع طلبگی در نهاوند، این بار این گروه سه‌نفره در قم شکل گرفت و باهم شروع به درس خواندن کردیم.
***
یک روز جمعه، در ایام سرد زمستانی قم، به نمازجمعه رفتم و به‌صورت اتفاقی، سیدمجتبی حسینی عزیز و شالباف از فرماندهان گردان حضرت حر را آنجا دیدم. در حال سلام‌وعلیک بودیم که بقیۀ دوستان هم پیدایشان شد. همۀ کادر گردان و در رأس آن‌ها خود آقامحسن آنجا بود. آقامحسن به زیارت حضرت معصومه(س) مقید بود و اگر فرصتی پیش می‌آمد بچه‌ها را برمی‌داشت و برای زیارت به قم می‌آمد.

. ««««««« 111 »»»»»»»

از دیدن دوستان و مخصوصاً آقامحسن خیلی خوشحال شدم. آقامحسن گفت: «شیخ، عملیات نزدیکه. اگه می‌خوای شرکت کنی بسم‌الله!»
از خدا چه می‌خواستم؟ همین خبر خوش را. بدون تعلل پرسیدم: «می‌تونم همراه شما به منطقه بیام؟»
ایشان با کمال میل پذیرفتند و زمان و مکان حرکت را وعده کردیم. ساعت 4 عصرِ همان روز با مینی‌بوس سپاه راه افتادیم. بچه‌ها با گپ‌وگفت و شوخی و خنده، مینی‌بوس را روی سرشان گذاشته بودند. آن‌ها ترکی حرف می‌زدند و من چیز زیادی نمی‌فهمیدم. برادر سیدمجتبی حسینی جلو نشسته بود، برادر قوی‌دست پشت‌سر ما بود و با جلویی‌ها بگوبخند داشت و برادر مصطفوی که از فرماندهان دسته بود در کنارم جا داشت. مصطفوی برای اینکه از خنده‌ها جا نمانم تمام حرف‌ها و شوخی‌ها را ترجمه می‌کرد.
او را قبلاً با قوی‌دست دیده بودم. باهم دوست بودند و اخلاق خوبش به چشمم آمده بود. اگر قرار بود کسی از جمع ما شهید شود قوی‌دست، مصطفوی و سیدمجتبی حسینی حتماً لایق آن بودند. به‌شوق شفاعت و دستگیری آنان، تصمیم گرفتم با این عزیزان عقد اخوت ببندم. از آن جمع برادرانه، فعلاً دو نفر به عهد و پیمان الهی وفا کردند و دو نفر دیگر انتظار می‌کشند. برادر قوی‌دست و مصطفوی با وعدۀ شفاعت به شهادت رسیدند و من و سیدمجتبی ماندیم.
شب به ملایر رسیدیم و پس از نماز و صرف شام، به‌سمت پادگان ابوذر حرکت کردیم که مقرّ تیپ انصارالحسین(ع) بود. آنجا با دیدن رضا احمدوند، از دلتنگی درآمدم. اگرچه حسین خویشوند را نداشتیم و جایش خالی بود و بسیاری از لرها از گردان رفته بودند، اما مهمان تازه‌واردی به جمعمان اضافه شده بود که از جنس خودمان بود.
اردشیر احمدوند را برای اولین بار همین‌جا دیدم. او دوست رضا بود و همراه او به گردان آمده بود. با صفا و صمیمیتی که داشت، خیلی زود دلبری کرد و به عضوی جدید از گروه ما بدل شد. جدای از جمع دوستانه، حال‌وهوای اردوگاه نیز دیدنی بود. طنین صدای بلندگوهای تبلیغات را هنوز در گوشم حس می‌کنم. مناجات‌های سحر، قرآن‌های قبل از اذان ظهر و مداحی‌های دم غروب به احساسات پاک بچه‌ها دامن می‌زد و فضایی معنوی را حاکم کرده بود.
یک ماهی در این پادگان اردو زدیم و روزها را به تمرینات و مانور‌های مختلف سپری کردیم. یک روز برای مانوری همه‌جانبه به‌همراه گردان‌های دیگر به گیلان‌غرب رفتیم و در منطقه‌ای بسیار مشابه با منطقۀ عملیات رزمایش انجام دادیم. شباهت تپه‌ها و عوارض طبیعی با عملیات پیشِ‌رو به‌حدی زیاد بود که شب عملیات به خود می‌گفتیم انگار ما قبلاً اینجا بوده‌ایم. در همان مانور، در حال جابه‌جایی سنگی برای ساخت سنگر، سنگ بزرگی روی دستم افتاد و ناخن شَستم را غلفتی از جا کند. پارچه‌ای را دور آن بستم و به کارم ادامه دادم. شاید اگر احتمال می‌دادم برگشتی در کار است و از جنگ، جان سالم به‌در می‌برم به آن زخم و امثال آن توجه بیشتری می‌کردم. اما حتی تصور اینکه جنگ تمام شود و من محکوم به زندگی باشم را نداشتم.

. ««««««« 112 »»»»»»»

با روحیه‌ای دوچندان، از مانور گیلان‌غرب برگشتیم و چشم‌انتظار شروع عملیات شدیم. قبل از عملیات تصمیم گرفتم برای حمام به سرپل‌ذهاب بروم و برای همین دنبال رفیق راه می‌گشتم. پسردایی‌ام محمود حسن‌گاویار در گردان حضرت اباالفضل(ع) بود. در مقرشان پیدایش کردم و از او خواستم که هم‌سفر شویم. من و محمود باهم بزرگ شده بودیم. حتی دم عید، وقتی بزرگ و کوچک فامیل جمع می‌شدیم تا به گرمابه برویم، من و محمود همبازی بودیم و به‌خوش‌گذرانی، در حوض وسط گرمابه شیرجه می‌زدیم. حالا به‌یاد آن روزها دوباره گذرمان به حمام افتاده بود؛ با این تفاوت که عیدی در کار نبود و به‌جای لباس نو باید لباس عملیات می‌پوشیدیم. بعد از حمام، به‌استراحت در کوچه نشستیم تا نفسی چاق کنیم. یک لحظه به ‌صورتش خیره ماندم. گفت: «چیه؟ نگاه می‌کنی؟»
«نوربالا می‌زنی، محمود! خبریه؟»
«از تو چه پنهان، من که لیاقت ندارم، ولی پسرعمه جان، غسل شهادت کردم.»
«یعنی می‌خوای شهید بشی؟ تو که برات دختر نشون کردن. نمی‌خوای ازدواج کنی؟»
«یواشکی فرار کردم. وقتی می‌دونم رفتنی‌ام چرا دختر مردم رو بدبخت کنم؟»
از همه‌چیز دل بریده بود. وقتی دیدم شهیدی روبه‌رویم نشسته، یاد ابوالفتحی و کمپوت بهشتی افتادم. گفتم: «محمود، اینجا مغازه هست. بگو الان چی می‌چسبه تا برات بگیرم.»
«هرچی بگیری می‌چسبه.»
«باشه، من می‌گیرم، ولی شرط داره.»
«هر شرطی بگی قبوله.»
«من برات کمپوت می‌خرم، ولی به‌شرطی که اون دنیا با کمپوت بهشتی جبران کنی. وسط جهنم هم که شده باید من‌و دربیاری و توی بهشت بهم کمپوت بدی.»
لبخندی زد و گفت: «قبول.»
کمپوت و کیک خوشمزه‌ای گرفتیم و خوردیم. گفتم: «سیر شدی؟»
گفت: «نه، اگه یکی دیگه بگیری توی بهشت حسابی جبران می‌کنم.»
کمپوت دوم را که دستش گرفت، گفتم: «باید سند داشته باشم. همین‌طور که کمپوت تو دستته، بذار عکس بگیریم تا در تاریخ ثبت بشه.»

. ««««««« 113 »»»»»»»

با یک فریم عکس، از نگاه نافذ تا وعدۀ صادقش همه‌چیز ثبت شد.

قبل از عملیات، دوباره همدیگر را دیدیم. تبلیغاتِ تیپ مراسم وداع برگزار کرده بود و حاج‌صادق آهنگران مداح آن جلسه بود. همۀ گردان‌ها در اردوگاه جمع بودند. آهنگران روضۀ دلچسبی خواند و مجلس باصفایی برگزار شد. آنجا به‌صورت اجمالی از کم‌وکیف عملیات والفجر5 گفتند. باید تا مهران می‌رفتیم و از آنجا برای آزادسازی چنگوله اقدام می‌کردیم. فردا بعدازظهر کمپرسی‌ها آمدند و ما را سوار کردند. حال بچه‌ها دیدنی بود. بعضی نوحه می‌خواندند و سینه می‌زدند، بعضی کتاب دعا دست گرفته بودند و بعضی با تسبیح ذکر می‌گفتند.
همگام با خورشید، مهران را پشت‌سر گذاشتیم و به تپه‌هایی رسیدیم که خورشید در آن غروب می‌کرد. با آغاز شب، ذکر و توجه و توسل به اوج خود رسید. حتی ما که فرسنگ‌ها با شهدا فاصله داشتیم. به‌برکت معیت با آنان، حالمان دگرگون شده بود. با همین حالم به نماز ایستادم و نماز مغرب را خواندم.
بعد از نماز، همین‌طور که مشغول تعقیبات بودم، یکی جلو آمد و گفت: «حاج‌آقا، نماز عشا رو شروع نمی‌کنید؟»
گفتم: «چطور؟»
گفت: «مأمومین منتظرن.»
نگاه کردم، دیدم پشت‌سر من رزمندگان صف بسته‌اند و نمازجماعت می‌خوانند، درحالی‌که اصلاً متوجه آن‌ها و پیرامونم نشده بودم. منی که جا ماندم حالم این‌طور بود، ببینید شهدا در آن آسمان انس چگونه در پرواز بودند. در آن اوج مثل ستاره، سوسوزنان، فقط صورت نورانی‌شان را به ما نشان می‌دادند، تا جایی که چشمان گناه‌آلود همچو منی می‌توانست آن نورانیت را ببیند.

. ««««««« 114 »»»»»»»

وقتی سربندها را آوردند، هرکس به‌مقتضای خود سربندی برداشت. من از بچه‌ها و دل‌هایشان خبر داشتم. آن که مادر نداشت دنبال سربند «یازهرا» می‌گشت و کسی که برادرش شهید شده بود، «یااباالفضل» برمی‌داشت. نه برای زیبایی، بلکه برای اینکه در تنهایی خودش، دستی مثل دست اباالفضل پشت‌وپناهش باشد. کسی کشته‌مردۀ این پارچه‌ها نبود. انتخاب سربند یکی از مناسک جبهه بود برای توسل. کاری که رزمندگان در آن بی‌نظیر بودند و از هر رهگذری به آن می‌رسیدند.
من به دلم رجوع کردم. از آقا امیرالمؤمنین مدد گرفتم و سربند زیبایی را برداشتم که جملات حضرت خطاب به فرزندش در هنگامۀ نبرد بر آن منقش بود: «أعر الله جمجمتك؛ جمجمه‌ات را به خدا قرض بده.» سربند را روی کلاه آهنی بستم. هم‌رزمان را در آغوش گرفتم و برای بار آخر از آنان حلالی خواستم.
عملیات والفجر5 عملاً آغاز شد. 27بهمن‌ماه1362 بود و مصادف بود با 14جمادی‌الاولی. ماه شب چهارده، آسمان را مثل روز روشن کرده بود. برای ما که در برابر دشمن، حربه‌ای غیر از غافل‌گیری در شب نداشتیم، لحظات دلهره‌آوری بود.
قرار بود سه گردان، یعنی قریب به هزار نفر، همراه هم از کنار شهر بدرۀ عراق تا پشت مواضع دشمن حرکت کنیم و از پشت‌سر در چنگوله وارد عمل شویم. در این مسیر، گاه به شنزار می‌رسیدیم و از صدای خش‌خش قدم‌هایمان وحشت می‌کردیم. گاه به دشت می‌خوردیم و هیچ پناهی در برابر نور مهتاب نداشتیم. گاه از کنار کمین دشمن به‌فاصلۀ 80متری عبور می‌کردیم و خداخدا می‌کردیم هرچه سریع‌تر ستون نظامی ‌تمام شود. هیچ کاری از دستمان برنمی‌آمد، غیر از اینکه زیرلب «وجعلنا» بخوانیم و از خدا بخواهیم خودش ما را از دید آنان مخفی کند. (وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ). این دومین آیه‌ای بود که در جنگ به آن اعتقاد کامل داشتیم.
به‌لطف خدا، گردان‌ها توانستند بدون اینکه درگیری جدی رخ دهد، خود را تا نقطۀ رهایی در پشت چنگوله، جلو بکشند. گردان حضرت اباالفضل به‌سمت راست حرکت کرد. گردان حضرت قاسم مستقیم رفت و ما به‌سمت چپ پیچیدیم. تا همین‌جا کار بزرگی انجام شده بود و دیگر تا مقرّ بعثی‌ها راهی نداشتیم.

. ««««««« 115 »»»»»»»

آقامحسن نرسیده به بعثی‌ها ما را نشاند. بااینکه فاصله‌ای نداشتیم و تحرکات دشمن دیده می‌شد، با آرامش کامل، در زیر نور مهتاب، شروع کرد به تقسیم کردن تپه‌ها و مشخص کردن وظایف هر دسته. در توضیحاتش از دست کمک می‌گرفت و راهکارها و شیوۀ پیشروی را نشانمان می‌داد. سهم دستۀ ما بلندترین تپه، به‌نام «تقی‌مُرده» شد.
بعد از آن، پیش من و دیگر آرپی‌جی‌زن‌ها آمد و سنگرهایی که باید همین ابتدای کار زده می‌شد را مشخص کرد. آن‌قدر همه‌چیز ساده و آسان در حال رخ دادن بود که به‌شوخی گفتم: «آقامحسن، این عملیاته یا مانور؟»
آقامحسن خندید و گفت: «معلومه عملیاته. یه وقت کار دست خودت ندی اسیر بشی!»
هم‌زمان چند آیفای دشمن از عقبه به‌سمت مقرّشان آمدند. سر جاده جلویشان را گرفتیم و اسیرشان کردیم. حتی وقتی دستشان را بستیم باورشان نمی‌شد ما ایرانی باشیم و تا آنجا پیشروی کرده باشیم.
البته دراین‌باره نباید از نقش علی‌آقا چیت‌سازیان به‌عنوان فرمانده اطلاعات‌عملیات، غافل شد. او با شناسایی دقیق و عمیق توانسته بود این‌گونه راه را برای ما باز کند و لقمۀ آماده را در دهان ما بگذارد. در همۀ عملیات‌ها راهکار به‌اندازۀ یک نفر یا حداکثر دو نفر باز می‌شد. اما در این عملیات راهکارهایی که در میدان موانع برای ما باز شده آن‌قدر بزرگ بود که اگر چشممان به سیم‌خاردار این‌طرف و آن‌طرف نمی‌افتاد اصلاً نمی‌فهمیدیم در حال عبور از راهکار هستیم. این‌ها همه مرهون زحمات علی‌آقا و نیروهایش بود.
بالاخره رمز عملیات را اعلام کردند و با ذکر «یازهرا» به بعثی‌ها حمله کردیم. آن آیفاهای به‌غنیمت گرفته‌شده هم به کار آمد و بعضی با آن‌ها خودشان را تا پای خط درگیری رساندند. دشمن کپ کرده بود. نه راه پیش داشت و نه راه پس. اگر عقب می‌آمد به دست ما می‌افتاد و اگر جلو می‌رفت در میدان‌مینی که خودش برای ما ایجاد کرده بود گرفتار می‌شد. صبح، جنازۀ برخی را دیدیم که از ترس، در همین میدان‌مین رفته و متلاشی شده بودند. چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید تا بعثی‌ها کاملاً زمین‌گیر شوند. خیلی‌ها همان ابتدا کشته و خیلی‌ها با دیدن این شرایط تسلیم شدند. کار بعثی‌ها در تپۀ ما تمام شده بود و بچه‌ها مشغول پاک‌سازی شدند.

. ««««««« 116 »»»»»»»

همان‌طور که تکبیرگویان می‌تاختیم، خبر رسید دشمن در تپۀ کناری به‌شدت مقاومت می‌کند. سنگر تیربارشان شده بود مایۀ عذاب، و اجازۀ پیشروی را از همه سلب کرده بود. هر آرپی‌جی‌زنی که برای خفه کردن آن تیربار رفته بود، راه به جایی نبرده بود و از نقطۀ نامعلومی زده بودندش. من گروهی ده‌نفره در اختیار داشتم و مسئول گروه بودم. فرمانده گفت: «دیگه آرپی‌جی‌زنی غیر از تو نمونده. گروهت رو بردار و کلک اون تیربار رو بکن.»
وقتی رفتم، مقتل آرپی‌جی‌زن‌ها پیش چشمم هویدا شد. در یک نقطۀ خاص از راه خاکی که مثل مار روی تپه پیچ‌وتاب داشت، پیکر پنج-شش شهید آرپی‌جی‌زن افتاده بود. می‌دانستم هر خبری هست همین‌جاست و یک جای کار می‌لنگد، اما نمی‌دانستم دقیقاً چه خبر است. بچه‌ها را گذاشتم و خودم جلو رفتم تا شانسم را امتحان کنم. اردشیر و یک رزمندۀ دیگر کمی عقب‌تر، پشت‌سر من راه افتادند.
همین‌طور که گام برمی‌داشتم و جلو می‌رفتم آثار انفجار نارنجک را دیدم. هرچه چشم چرخاندم نفهمیدم این نارنجک‌ها از کجا پرت می‌شود. در همین فکرها، همین‌که آمدم دست به آرپی‌جی ببرم، صدایی از پشت‌سر فریاد زد: «ضرغام، جات‌و خالی کن.»
با تک‌تک سلول‌های بدنم صدا را شنیدم. صدا به‌گونه‌ای در وجودم پژواک برداشت و تکانم داد که انگار کسی مچ دستم را کشیده باشد. سریع آرپی‌جی را رها کردم و در کسری از ثانیه، خودم را روی زمین انداختم. با افتادن من روی زمین، ناگهان سه نارنجک پشت‌سرم منفجر شد. من هنوز نفهمیده‌ام چه کسی به من این نهیب را زد. گمانم به اردشیر است، چراکه او از این کارها می‌کند؛ اما تابه‌حال زیر بار نرفته و می‌گوید اگر من نارنجک را دیده بودم، خودم دراز می‌کشیدم.

. ««««««« 117 »»»»»»»

بلند شدم. دیدم اردشیر خونی و زخمی ‌است و رزمنده‌ای که همراه او بود وضع بدتری دارد. اردشیر از ناحیۀ شکم و پا ترکش خورده بود و آن بنده‌خدا کاملاً شکمش پاره شده و دل و روده‌اش بیرون ریخته بود. هر دو را به زیر تخته‌سنگ امنی کشاندم. وقتی منور زده شد، روده‌های آن بسیجی را برداشتم با چفیه کمی خاکش را تکاندم و سر جایش گذاشتم. اسمش را متأسفانه به‌یاد ندارم، ولی روحیۀ خوبی داشت. مقاومتش مرا هم سر ذوق آورد. چند چفیه‌ای که از شهدا به‌جا مانده بود را برداشتم و با آن‌ها شکمش را چفیه‌پیچ کردم.
آن قسمت از تپه «چشم اسفندیار» ما شده بود و نمی‌گذاشت هیچ کاری کنیم. فرماندهان اصرار داشتند همان شب تپه فتح شود. گفتم: «ما نمی‌فهمیم از کجا داریم می‌خوریم.»
گفتند: «جاش رو پیدا کردیم. اونجا انتهای سنگری بتنیه که از سوراخ نورگیرش نارنجک می‌ندازن.»
گفتم: «سوراخ رو پیدا کردیم، درِ سنگر رو از کجا پیدا کنیم؟ شما که تمامی ‌تپه‌های اطراف رو گرفتید، دورتادور این تپه رو محاصره کنید. با کمی حوصله مقاومتشون شکسته می‌شه.»
همین هم شد. از درگیری کناره گرفتیم و تا اذان صبح مجروحانمان را به منطقه‌ای امن در پایین تپه منتقل کردیم. بعد از نماز صبح، خود بعثی‌ها تپه را خالی کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. رزمندگان توانسته بودند یکی از پیرمردهایشان را در حال فرار اسیر کنند. وقتی از او راز این‌همه مقاومت را پرسیده بودند، جواب داده بود: «ما فرماندهی داشتیم که تا صبح چند درجه به درجه‌هایش افزوده شد و با ارتقای درجه، این‌چنین انگیزه می‌گرفت.»
من دوباره پیش مجروحان برگشتم تا از حال‌وروز اردشیر باخبر شوم. حال عمومی‌اش خوب بود اما عباس احمدوند حال مساعدی نداشت. آدم از دیدنش خوف می‌کرد. ترکش به دهانش اصابت کرده بود. فکش را شکسته بود، قسمتی از دندان‌هایش را برده بود و درنهایت ترکش در لثه گیر کرده بود. حتی در زبانش ترکش‌های ریز بود و نمی‌توانست حرف بزند.

. ««««««« 118 »»»»»»»

ابتدای روز، آمبولانس‌ها برای انتقال مجروحان آمدند. به‌کمک امدادگرها بچه‌ها را در آمبولانس گذاشتم و برگشتم به تپه‌ای که به دستۀ ما سپرده شده بود. مَثَل فتوحات جنگ در زندگی به‌مانند کار خوب است. آسان به‌دست می‌آید، اما نگه داشتنش مکافات است. همین‌که دستت به آن می‌رسد باید مواظب شیطان‌هایی باشی که برای ربودنش دیر یا زود می‌آیند و می‌خواهند به هر قیمتی شده آن را از چنگت دربیاورند. آن روز خودمان را با تمام توان برای رویارویی با این شیاطین آماده کردیم. در بعضی جاها نیاز به احداث سنگر جدید بود و در بعضی جاها مقاوم‌سازی کفایت می‌کرد. مهمات را صندوق‌صندوق آوردیم و در سنگرها به‌مقدار نیاز چیدیم.
فردای آن روز، دشمن بعثی پاتک خود را برای بازپس‌گیری چنگوله آغاز کرد. آتش توپ و خمپارۀ دشمن به‌علاوۀ تعداد زیادی جیپ، تانک و نفربر برای اجرای این پاتک طراحی شده بود. از آسمان خمپاره می‌بارید و از زمین ماشین‌های نظامی‌شان می‌جوشید. جیپ‌ها مسلح به توپ 106 بودند. با آن‌ها خیلی راحت از تپه بالا می‌آمدند و سنگرها را به توپ می‌بستند. سریع بودن جیپ‌ها و قدرت مانور بالای آن، کار را برای ما آرپی‌جی‌زن‌ها سخت کرده بود. خیلی اوقات، تیربارچی به‌کمک ما می‌آمد. به‌سمت رانندۀ جیپ رگبار می‌گرفت و بدین صورت ماشین را متوقف می‌کرد. وقتی پیشروی جیپ‌هایشان را دیدند، تانک‌ها و خشایار‌ها را جلو فرستادند. خشایار نفربری سبک بود که با تیربار رویش تا هرجا می‌خواست جلو می‌آمد. اینجا دیگر کمک‌تیرباچی به‌کار نمی‌آمد و فقط باید آرپی‌جی می‌زدیم.

. ««««««« 119 »»»»»»»

تپۀ ما بلندترین بود و دشمن برای تصاحب آن هر کاری می‌کرد. وقتی آقامحسن پیش ما مستقر شد، فهمیدیم تپۀ ما شدیدترین درگیری را دارد، چراکه او همیشه در سخت‌ترین معرکه حاضر می‌شد و نیروهایش را یاری می‌کرد. بچه‌ها انصافاً خوب مقاومت کرده بودند، ولی دشمن با سلاح و ادواتش عرصه را بر ما تنگ کرده بود. با افتادن هر رزمنده، وظیفه‌اش نیز به دوش دیگران می‌افتاد و همین کار را سخت می‌کرد. در آن اوضاع آشفته که از همه‌جا تیر و ترکش می‌آمد و نمی‌دانستی حواست باید به کدام طرف باشد، بالگردهای بعثی هم از بالا روی سرمان آتش می‌ریختند و شده بودند قوزِبالاقوز.
روز سختی بود وسخت‌تر داشت به پایان می‌رسید. تا پایان روز ساعاتی بیش نمانده بود و دشمن وحشی‌تر از همیشه، هر کاری می‌کرد تا فاتح میدان باشد. بچه‌ها دیگر کم آوردند و به سنگر چسبیدند. کسی جرئت نمی‌کرد سرش را بالا بیاورد. جنگ را باخته بودیم، فقط منتظر بودیم آقامحسن فرمان عقب‌نشینی صادر کند و ما را از این مخمصه نجات دهد. در این شرایط سخت، آقامحسن فریاد زد: «لرها! بچه‌های لُرزبان، هرکجا هستید بیاید اینجا کارتون دارم.»
چهار نفری بیشتر از لرها باقی نمانده بودیم. خودمان را به آقامحسن رساندیم تا ببینیم چه فرمان مهمی ‌دارد. آقامحسن گفت: «شماها نمی‌خواد هیچ کاری انجام بدید، فقط بین سنگرها بچرخید و با صدای بلند لری بخونید!»
رضا احمدوند لری و لکی بلد بود و شعرهای زیادی از حفظ داشت. سر تکان داد و گفت: «باشه.»
من به آقامحسن گفتم: «آخه من چیز خاصی بلد نیستم.»
«چی بلدی؟»
«دایه‌دایه بلدم.»
«همون‌و بخون.»
آقامحسن رفت و من‌ هاج‌وواج ماندم. به رضا گفتم: «امیدی چی می‌گه؟ این‌ها ترک، ما لر، چرا باید در این شرایط سخت لری بخونیم؟»
گفت: «کارت نباشه، وظیفه‌ت رو انجام بده.»

. ««««««« 120 »»»»»»»

بدون اینکه حکمت ماجرا را بفهمیم، به‌دستور فرماندهی، هرکدام از ما به‌سمتی رفتیم و با صدای بلند شروع کردیم به خواندن. رضا شعر «تفنگ دردت وه جونم» می‌خواند و من این‌طرف دایه‌دایه را شروع کردم. اگر تا کنون این شعر را نشنیده‌اید، همین الان با یک جستجوی ساده آن را بشنوید و با من همراه شوید:
دایه‌دایه، وقت جنگه. وقت دوسی وا تفنگه
قطار که بالا سرم پرش دِ شَنگه
موتورچی یواش برون دالکَمِه بینم شیرشه حلال بَکه بلکه بمیرم
کاغذی ره بکنید وو دخترونم بعد خوم شی نکنن وو دشمنونم
نازیه سیته بکن جومه ورته دُر کِردن تو قبرسو شیر نرته
این شعرهای حماسی، جان تازه‌ای به بچه‌ها داد و آن‌ها را از جا کند. اصلاً آنچه می‌دیدم باورکردنی نبود. رزمندگان با الله‌اکبر از سنگرها کنده شدند و در برابر آماج گلوله‌ها، به دل دشمن رفتند. در یک لحظه جای مدافع و مهاجم عوض شد. حالا این ما بودیم که سینه‌به‌سینۀ دشمن، پیشروی می‌کردیم. اولین گروهی که به دل دشمن زد اکثریت به‌شهادت رسیدند و افتادند. آن‌ها خط‌شکن‌هایی بودند که هیمنۀ دشمن را برای دیگران شکستند و به بقیه جرئت حمله دادند. نیروها سینۀ خود را سپر کردند و پشت‌به‌پشت جلو می‌رفتند. دشمن وقتی دید دسته‌دسته نیرو می‌آید و حملات ما تمام‌شدنی نیست، عقب کشید. با پشت کردن دشمن، از جنازه‌های بعثی‌ پشته درست شد.
رزمندگان در تپه‌های کناری هم وقتی دیدند دشمن عقب‌نشینی را شروع کرده به کمک ما آمده و آن‌ها را دنبال کردند. بالگرد‌های خشمناک بعثی با دیدن این صحنه، ما را رها کردند و نیروهای خودشان را که در حال فرار بودند به رگبار بستند. حماسۀ آن روز سبب تثبیت خط ما و عقب راندن دشمن تا شهر بدرۀ عراق شد.

. ««««««« 121 »»»»»»»

پس از اینکه آرامش نسبی بر منطقه حاکم شد، سراغ آقامحسن رفتم، گفتم: «برام سؤاله. می‌خوام حکمت این لری خوندن رو بدونم. شما از کجا می‌دونستی توی اون شرایط سخت این راه‌حل جواب می‌ده؟»
ابتدا کمی طفره رفت. وقتی اصرار مرا برای دانستن جواب دید گفت: «حقیقت مطلب، من با بچه‌های ترک مأنوسم. خانواده‌هاشون رو می‌شناسم. به خونه‌هاشون سرمی‌زنم. چیزی که من توی خونۀ اونا مشاهده کردم این بود که اغلبشون نوارهای حماسی لری دارن و بهش علاقه نشون می‌دن. چون می‌دونستن من لر هستم، این نوارها رو برای من می‌ذاشتن و ازش تعریف و تمجید می‌کردن. وقتی نیروها زمین‌گیر شدن، دیدم به چیزی نیازه که روحیه بده و حماسه رو در وجودشون زنده کنه و بهترینش همین بود که شما انجام دادید و دیدید که تأثیرگذار بود.»
آنجا امیدی را شناختم. او قبل از اینکه فرمانده باشد یک روان‌شناس نمونه بود و با شناختی که از روحیات نیروهایش داشت، بر آن‌ها فرماندهی می‌کرد.
فرمانده دسته‌مان آقای اکبری، من و رضا را کنار کشید و به ما مأموریتی محول کرد. او گفت: «شب‌های اینجا سنگر کمین لازم داره. هرکدوم با ده نفر نیرویی که دارید جلو برید و بین خط مقدم ما و خط مقدم دشمن، شش سنگر کمین بزنید.»
سه سنگر را رضا عهده‌دار شد و سه سنگر دیگر به من افتاد. در روشنایی روز، با رضا دوربین کشیدیم و بهترین جا را برای ایجاد سنگر نشان کردیم. سپس بچه‌ها را در تاریکی شب جلو بردیم و سنگرها را بین موانع طبیعی ایجاد کردیم و در نهایت، با کمک گونی سنگری و خاکی که روی آن ریختیم طوری جلوه داده شد که انگار جای خمپاره است.

. ««««««« 122 »»»»»»»

بچه‌ها را در سنگرها تقسیم کردم و خودم خسته در یک سنگر نشستم. چشمانم از بی‌خوابی باز نمی‌شد، به بچه‌ها گفتم: «من دارم بیهوش می‌شم. پنج دقیقه حواستون باشه، من چشم روی هم بذارم تا بلکه خستگی‌م دربره.»
نمی‌دانم بعد از این حرف چقدر خوابیدم، ولی وقتی چشم باز کردم عرق سرد به پیشانی‌ام نشست. وحشت‌ کردم و دیدم همۀ بچه‌ها خوابشان برده است. کاش اصلاً نمی‌خوابیدم. سریع بیدارشان کردم و گفتم: «چرا خوابیدید؟ اگر بعثی‌ها می‌اومدن سرمون رو گوش‌تاگوش می‌بریدن هم متوجه نمی‌شدیم.»
گفتند: «چه کنیم حاج‌آقا؟ خسته‌ایم.»
گفتم: «حداقل نوبتی بخوابید.»
برای اینکه خواب از سرم بپرد از سنگر بیرون زدم، به سنگرهای دیگر رفتم و با بچه‌ها هم‌کلام شدم. وضعیت آن‌ها بهتر از ما نبود. قرار شد همگی نوبتی بخوابند و خودم به‌عنوان پاسبخش به آن‌ها سربزنم. از سنگرهای ما تا سنگر‌های رضا مقداری فاصله بود. ممکن بود با کوچک‌ترین تحرکی به‌سمت ما تیراندازی شود. بیش از آنکه از دشمن بترسم، از خودی‌ها می‌ترسیدم که بدون تعلل هر جنبنده‌ای را می‌زدند. برای همین، خیلی آرام و پاورچین‌پاورچین خودم را به رضا رساندم.
رضا هم مشکل ما را داشت و نیروهایش خسته بودند. گفتم: «رضا، ما خودمون هم خسته‌ایم. باید بین خودمون هماهنگ کنیم و اگر یکی از ما خوابید، اون‌یکی زحمت سرزدن به نیروهاش رو بکشه. از فردا شب یا من به نیروهای رضا سرمی‌زدم یا رضا به ما سرمی‌زد. در این بین، فرصتی می‌شد تا کمی استراحت کنیم.
یکی از صحنه‌های دلخراشی که شب‌ها شاهد آن بودیم، نالۀ مجروحان عراقی بود که در دشت می‌پیچید. در خواب و بیداری صدای آن‌ها با صدای جیرجیرک‌ها در هم می‌ریخت و برای منی که انتظار این ناله‌ها را نداشتم هضمش سخت بود. این ناله دل سنگ را آب می‌کرد، اما کسی به آن‌ها محل نمی‌گذاشت و به‌ندرت برای نجاتشان می‌آمدند. این در حالی بود که اگر آن‌ها برای نجات مجروحانشان می‌آمدند کسی با آن‌ها کاری نداشت و درگیری رخ نمی‌داد. در سیاهی شب و عالم فکروخیال، گاهی خودم را جای آن‌ها می‌گذاشتم و به سرم می‌زد برای نجاتشان دست‌به‌کار شوم؛ اما با خطر لو رفتن کمین، این کار نشدنی بود.

. ««««««« 123 »»»»»»»

در آن روزها یکی از بچه‌های نهاوند که برای کاری به تپۀ ما آمده بود، حامل خبر دردناکی برای من بود. بااینکه خودم را برای این خبر آماده کرده بودم، اما باز شنیدنش مرا به بهت فرو برد و غم‌زده کرد. محمود حسن‌گاویار شهید شد. همه به من تسلیت می‌گفتند و در چهره‌ام ناراحتی را می‌دیدند. شهید عزیز ما که بی‌قرار رفتن بود به‌عنوان اولین شهید گردان حضرت اباالفضل(ع)، در این عملیات پر کشید و درد فراقش به دل من ماند. تنها دلخوشی‌ام عهد و پیمانی است که قرار است در عالم آخرت به آن وفا کند. شاید که آن کمپوت بهشتی اسم رمزی برای تجدید دیدار و بهره‌مندی از شفاعت ایشان در حق حقیر باشد.
یک هفته بعد، نیروهای هرسین کرمانشاه برای تعویض آمدند و ما برای استراحت به عقب برگشتیم. از جبهه، مستقیم به خانۀ دایی‌ام در برزول رفتم و پدر و مادر محمود را تسلی دادم. زن‌دایی‌ام خیلی بی‌تابی می‌کرد و با زاری، از من سراغ محمود را می‌گرفت. انگار باور نداشت پسرش شهید شده یا چیزی توانسته باشد ما دو نفر را از هم جدا کند.
در منطقۀ ما رسم بر این است که تابوت را تا هفتم کنار قبر می‌گذارند. مادر شهید، نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زد و به گلزار شهدا می‌رفت تا درون تابوت پسرش بخوابد. وقتی هم دنبالش می‌رفتیم، می‌گفت: «پسرم تنهاست؛ بذارید توی این تاریکی کنارش باشم.»
با دیدن این صحنه، از زنده برگشتن خود خجالت می‌کشیدم. فکر اینکه مبادا دیدن من، نبودن محمود را برای او یادآوری کند مرا به خلوت می‌کشید. بعضی وقت‌ها خود زن‌دایی دلتنگی می‌کرد و سراغ مرا می‌گرفت. مرا می‌نشاند و می‌گفت: «برام مویه بخوان.»
من هم برای اینکه آرام شود می‌خواندم تا جایی که دیگر بغض امانم را می‌گرفت و خودم با اطرافیان به گریه می‌افتادم.
در ایام آغازین سال 1363 که بازار دیدوبازدید‌ها گرم بود، به یاد حسین خویشوند بودم و به عیادتش رفتم. تازه سرپا شده بود و برای جبهه می‌خواست خانواده‌اش را متقاعد کند. برای همین، به پدرش گفته بود سرباز است. پدرش گفت: «این حسین ما کی سربازی‌ش تموم می‌شه؟ چرا این‌قدر اضافه‌خدمت داره؟»
ادامه دارد...

. ««««««« 124 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

آرام به حسین گفتم: «حسین، قضیه سربازی چیه؟ مگه تو سربازی؟»
گفت: «آره؛ ما سرباز امام‌زمانیم دیگه. تا وقتی هم که حضرت ظهور نکنن اضافه‌خدمت داریم.»
گفتم: «این پیرمرد رو این‌قدر اذیت نکن، گناه داره.»
پدر حسین ادامه داد: «آخه پسر من پسر بدی نیست که اضافه‌خدمت بخوره.»
گفتم: «به دل نگیر، پدر جان! پسر شما که حرف نداره. ان‌شاءالله اضافه‌خدمتش هم تموم می‌شه.»
برگشت ما به شهرستان هم‌زمان بود با انجام عملیات خیبر و فتح جزیرۀ مجنون. ازآنجاکه این جزیره از اهمیت بالایی برخوردار بود، امام دستور دادند جزایر مجنون باید حفظ شود و حفظ آن را حفظ اسلام قلمداد کردند. گردان 152 حضرت اباالفضل(ع) در امتداد عملیات خیبر و برای جلوگیری از پاتک دشمن به منطقه اعزام شد و به‌صورت آماده‌باش درآمد. من با شهادت پسردایی‌ام محمود حسن‌گاویار، دیگر تاب ماندن نداشتم. همۀ دوستان را به‌جز حسین خویشوند خبردار کردم، اما حسین خودش خبردار شد و هرطور شده خود را به ما رساند.
این اولین تجربۀ حضورم در گردان حضرت اباالفضل(ع) بود. قبلاً نام پرآوازۀ فرمانده این گردان، حاج‌میرزامحمد سلگی را شنیده بودم و این بار از نزدیک با ایشان آشنا شدم. اردوگاه شهید محرمی ‌در نزدیکی خرمشهر و جزیرۀ مجنون به‌عنوان مقر ما انتخاب شده بود. هر لحظه امکان داشت دشمن برای بازپس‌گیری جزایر، اقدام جدی انجام دهد و به ما نیاز شود. اتفاقی که در طول حدود دو ماه حضور ما در اردوگاه نیفتاد و صرفاً یک گروهان برای نگهبانی در سنگرهای کمین مستقر می‌شد.
حسین خویشوند در آن زمان به‌عنوان فرمانده دسته انتخاب شد و با پیشنهاد او، من معاونش شدم. پس از آن تجربه و شهودی که حسین از عالم غیب داشت، رفتارش متفاوت شده بود و دیگر آن حسین سابق نبود. عباداتش رنگ‌وبوی دیگری داشت و در یک کلام، غرق رازونیاز با خدا می‌شد.
در آن گرمای بهارۀ جنوب که از تابستان ما گرم‌تر بود، حسین یک کلاه بافتنی داشت که روز و شب سرش بود. دائم با آن رفت‌وآمد می‌کرد و آن را تا ابروها پایین می‌کشید. هرچه از فلسفۀ این کلاه سؤال می‌پرسیدم، جواب سربالا می‌داد. یک روز اجازه ندادم با حرف‌هایش مرا دست‌به‌سر کند. سریع کلاه را از سرش کشیدم و پیشانی‌اش چشمانم را گرفت. به‌اندازۀ یک مهر روی پیشانی‌اش زخم شده و دلمه بسته بود. از او پرسیدم، اما هیچ توضیحی نداد و رفت.

. ««««««« 125 »»»»»»»

من که او را به‌خوبی می‌شناختم، می‌دانستم نیمه‌شب گاهی یک ساعت سر به سجده می‌گذارد و از خود بی‌خود می‌شود؛ آن‌قدر که در این بین، مهر پیشانی‌اش را زخم کرده و به خون انداخته است، بدون اینکه متوجه درد آن شده باشد. منتها بعضی همان موقع پشت‌سر حسین حرف می‌زدند و با نادیده گرفتن خلوصش، این‌ها را حمل بر چیز دیگری می‌کردند. حرف‌هایی که ذره‌ای برای حسین اهمیت نداشت. دوباره کلاهش را به‌سر می‌کشید و مهربانانه با همه، حتی کسانی که این حرف‌ها را می‌زدند رفتار می‌کرد.
آبگیر بزرگی در نزدیکی اردوگاه بود که در آن گرما، آب دلچسبی برای آبتنی داشت. من و حسین قرار گذاشتیم روزی برای شنا به آنجا برویم. آبگیر عمیق بود. من و حسین شناکنان از ساحل فاصله گرفتیم و تا وسط آن رفتیم. دیگر پایمان به زمین نمی‌رسید. همین‌طور که مشغول صحبت بودیم، دیدم حال حسین عوض شد. دستش را به قلبش گرفت و گفت: «ضرغام، حالم خرابه.»
دیگر نمی‌توانست شنا کند و داشت زیر آب می‌رفت. نه من شناگر ماهری بودم و نه زورم به هیکل ورزشکاری او می‌رسید. گفتم: «فقط خودت رو روی آب نگه دار تا من هلت بدم.»
سابقۀ مشکل قلبی و تیر کشیدن قلب نداشت، ولی بعد از آن مجروحیت سنگین در والفجر2، این اتفاقات برایش طبیعی بود. من دست‌وپا می‌زدم و او را به هزار زور و زحمت هل می‌دادم. خداخدا می‌کردم اتفاقی برای او نیفتد. گفتم: خدایا، کمک کن غرق نشه. ما دنبال شهادت می‌گردیم، بعد اینجا با آبتنی بمیریم؟
به ساحل که رسیدیم حسین از بی‌حالی غش کرد. چند نفر از لشکرهای دیگر، آن‌طرف‌تر در حال قدم زدن بودند آن‌ها را صدا کردم و مشغول ماساژ دادن قلبش شدم. خودم هم حالی برایم نمانده بود، ولی هر کاری می‌کردم تا به‌هوش بیاید. برادران مقداری آب روی صورتش ریختند و چشم حسین باز شد. وقتی فهمیدم سالم است بی‌نهایت خدا را شاکر شدم. خاطرۀ خیلی تلخی بود. بعد از آن قید شنا را برای همیشه زدم و به گرمای هوا تن دادم.
یک روز در اتاق فرماندهی بودم و عباس مالمیر و حاج‌میرزا در حال گفتگو بودند که عباس گفت: «این‌هم از آقایون روحانی. بین راه استخاره زدن که جلو بیان یا نیان. بد اومد و برگشتن!»

. ««««««« 126 »»»»»»»

من شنیده بودم سه روحانی تبلیغی به گردان ما آمده‌اند، اما از ماجرایشان خبر نداشتم. برای اینکه مطلع شوم، بعد از اینکه کلامش با حاج‌میرزا تمام شد با او رودَررو شدم و گفتم: «قضیۀ این روحانی‌ها چی بود؟»
آنجا برایم کامل تعریف کرد. گفت: «حاج‌میرزا به من گفته بود مبلغان را برای روحیه دادن به نیروهای کمین به خط ببرم. من هم برای اینکه سختی‌ای که رزمندگان متحمل می‌شن را به‌خوبی درک کنن و بعدش روی منبر برای مردم بازگو کنن، روی شونۀ یکی‌شون یه قالب یخ گذاشتم و دم غروب راهشون انداختم. در بین راه، آقایون با «خمپارۀ زمانی» با قبا و عمامه و قالب یخ، خیز می‌رفتن و غرق گل‌ولای بلند می‌شدن. درحالی‌که نمی‌دونستن برای این نوع خمپاره اصلاً لازم نیست خیز برن! من هم راهم‌و ادامه دادم تا به کانال باتلاقی رسیدم. لخت شدم و از آقایان هم خواستم لباس‌ها رو دربیارن، اما امتناع کردن. نرسیده به کمین، یکی از اونا محکم به من زد و گفت: ‹چرا نمی‌رسیم؟›
گفتم: ‹چیزی نمونده برسیم.›
گفت: ‹برای ادامۀ راه باید استخاره کنم. اگر خوب اومد می‌آییم وگرنه برمی‌گردیم.›
اونجا استخاره بد اومد و برگشتن.»
گفتم: «خیلی بهشون سخت گرفتی. نیروهای خودمون هم با قالب یخ و خیز رفتن توی گل‌ولای و لخت شدن جلو نمی‌رن که تو از مبلغان توقع این کارها رو داشتی.»
گفت: «می‌خواستم روحانیون به چشم خودشون سختی‌ها رو ببینن و بعد برای مردم بگن...»
گفتم: «همین الان این‌همه روحانی پابه‌کار توی گردان داریم. به من می‌گفتی، به شیخ سعادت می‌گفتی، به شیخ محسن سنایی می‌گفتی، به شیخ محمدرضا ملکی می‌گفتی. به حاج‌آقا مولوی می‌گفتی.»
گفت: «شما که همیشه هستید و از همه‌چیز خبر دارید.»
گفتم: «به‌هرحال تند رفتی، برادر!»
تیپ 83 امام‌جعفر صادق(ع) که مخصوص سازمان‌دهی و اعزام ما روحانیون بود، به‌خوبی به این نکته واقف بود و دو نوع حکم اعزام صادر می‌کرد. یک حکم «تبلیغی» بود که مبلغان با لباس روحانیت در جبهه حاضر می‌شدند و معمولاً اساتید حوزه، علما، سخنرانان، کسانی که پا به سن گذاشته بودند یا به هر دلیلی توان رزم نداشتند، از این شیوه اعزام استفاده می‌کردند. یکی هم «رزمی-تبلیغی» بود که عموم طلاب، مثل ما جوانان به آن شناخته می‌شدیم و با لباس‌های خاکی و صرفاً با یک عمامه، پابه‌پای رزمندگان دیگر در جنگ شرکت می‌کردیم. نه ما می‌توانستیم به‌دلیل جوانی و کمی سواد، کار آنان را انجام دهیم و نه آنان می‌توانستند با شرایط سنی‌شان کار ما جوانان را انجام دهند.

. ««««««« 127 »»»»»»»

هنوز با عباس از خاطرات گذشته به صحبت می‌نشینیم و از آن ماجرا با چاشنی شوخ‌طبعی‌های او یاد می‌کنیم. با تمام اوصاف، تازه آن مبلغان زیر دست عباس خیلی خوب طاقت آوردند که توانستند تا نزدیکی کمین بروند. باز خداراشکر، استخاره بد آمد، وگرنه معلوم نبود دیگر چه بلایی سر آن‌ها می‌آورد.
دشمن به‌خوبی از عزم ما و استقرار نیروها برای دفاع از جزیره خبردار بود و دیگر حمله نکرد. ما هم پس از حدود دو ماه استقرار در اردوگاه شهید محرمی، بدون اینکه نیازی به استفاده از گروهان ما شود به عقب برگشتیم.
پس از سرزدن به مادر و استراحتی کوتاه نزد او، برای ادامۀ دروس به قم رفتم. این‌بار به‌طور رسمی ‌پرونده‌ام در حوزۀ قم پذیرفته شد و می‌توانستم مانند دیگر طلاب مدرسه انتخاب کنم. معظمی ‌و بابایی قبل از من کارهای اداری را انجام داده و به مدرسۀ الهادی رفته بودند. به‌دلیل جبهه بودنم، توفیق همراهی را از دست دادم و در مدرسۀ «مهدی موعود» مشغول تحصیل شدم. من «سیوطی» می‌خواندم، اما چون تا حالا امتحان نداده بودم، گفتند از اول «صمدیه» بخوان. گفتم: «من از صمدیه خوندن خسته شدم و خط‌به‌خط کتاب رو از برم.»
قرار شد برای تعیین سطح، امتحان بگیرند. در امتحانی که گرفتند 20 شدم و رسماً پایۀ دوم را شروع کردم. حدود پنج ماهی که از پایان استقرار در اردوگاه شهید محرمی ‌تا اعزام بعد در مدرسه بودم ایام خوب حجره‌نشینی من بود. امین میربک، طیب خرم‌آبادی و شیخ خدری هم‌حجره‌ای‌های من بودند و شیخ حسین کفراشی فرزند داشی کفراشی به حجرۀ ما رفت‌وآمد داشت.
امین در دو چیز هنرمند بود، یکی بستن عمامه و دیگری پخت غذا. هر دو را هم از او به‌خوبی یاد گرفتم و به یادگار دارم. وقتی غذا درست می‌کرد عطرش کل مدرسه را برمی‌داشت و همه را به چشیدن طعم آن راغب می‌کرد؛ تا جایی که حجرۀ ما از مهمان پر می‌شد. همیشه به‌مقدار بیشتری غذا درست می‌کردیم تا شرمندۀ دوستان نشویم.

. ««««««« 128 »»»»»»»

طیب بسیار خوش‌مشرب بود. می‌دانست من موجی‌ام، اما سربه‌سرم می‌گذاشت. پیشنهاد کشتی گرفتن می‌داد و با من گلاویز می‌شد. ابتدای کار، بر خودم مسلط بودم، اما یکی-دو بار که به سرم می‌زد، دیگر اختیار خود را از دست می‌دادم و موجی می‌شدم. طیب به‌همراه کفراشی و خدری روی سرم می‌ریختند بلکه دست‌وپای مرا بگیرند اما نمی‌توانستند. انگار زور ده نفر در بازوان من بود. بعد از اینکه حالم خوب می‌شد بی‌جان و بی‌رمق می‌افتادم و حتی نمی‌توانستم دستانم را تکان دهم. خود طیب می‌آمد دستانم را ماساژ می‌داد و مرا سرحال می‌آورد.
اتفاقاً قم در آن زمان هدف حملۀ هواپیمای بعثی قرار می‌گرفت و خیلی از شب‌ها برای حفظ خاموشی، برق را قطع می‌کردند. ما هم چراغی نداشتیم که زیر نور آن درس بخوانیم. یک والور بود که نور کمی از کنار آن بیرون می‌زد. کتاب و دفتر را همان‌جا می‌گذاشتم و درس می‌خواندم. یک شب شیخ طاهر احمدوند، هم‌ولایتی ما که آن زمان دادستان سمنان بود، برای سرزدن به ما وارد حجره شد. وقتی مرا در این حال‌وروز دید متأثر شد و رفت یک چراغ گردسوز برایمان خرید. از آن شب، دیگر با خیال راحت زیر نور چراغ درس می‌خواندیم و دیگر چشمانمان در بین خطوطِ درهمِ کتاب‌های چاپ سنگی و قدیمی ‌حوزه، سیاهی نمی‌رفت.
همان زمان برادرانم رضا احمدوند و علی احمدوند چند روزی به قم آمدند و در حجرۀ ما مهمان شدند. آن‌ها قصد طلبگی داشتند و می‌خواستند در حوزۀ قم ثبت‌نام کنند. ولی باتوجه‌به اینکه هر دو دیپلم را گذرانده بودند، شرط سنی آن روزهای حوزه را نداشتند. متأسفانه با همین مشکل، آن‌ها را جواب کردند. این شد که بعداً کنکور دادند و تربیت‌معلم قبول شدند. رضا راه معلمی ‌را در پیش گرفت و علی سپاه را انتخاب کرد.

. ««««««« 129 »»»»»»»

یک روز همان‌طور که از روی دلتنگی و دوری از جبهه مشغول صحبت بودیم، رضا گفت: «گردان 156 عملیاتی نیست و برنامه‌ای نداره، اما گردان 152 حضرت اباالفضل(ع) در حال نیرو گرفتن و آماده‌سازی برای اعزامه.»
همین یک جمله کافی بود تا به فکر رفتن بیفتم. دیگر منتظر رضا و علی نماندم. آن‌ها پیگیر کارهای حوزه ماندند و من به‌تنهایی به نهاوند برگشتم. به‌طور اتفاقی در خیابان، اردشیر را دیدم. گفتم: «اینجا چه می‌کنی؟»
گفت: «در گردان 152 اسم نوشتم، تو هم می‌آی؟»
گفتم: «بله؛ من هم اومدم اسم بنویسم.»
حسین خویشوند و رضا احمدوند هم تا قبل از حرکت، خود را رساندند و اکیپ ما برای عملیات عاشورا تکمیل شد. هدف از اجرای عملیات عاشورا آزادسازی ارتفاعات میمک در استان ایلام بود. به همین منظور، به‌سمت شهر ایلام و سپس به‌سمت صالح‌آباد رهسپار شدیم. مقر ما در اطراف صالح‌آباد و پشت تپه‌های میمک بود. هنوز نقش ما در عملیات معلوم نبود و باید صبر می‌کردیم تا تکلیفمان مشخص شود. پس از کش‌وقوس‌های فراوان، قرار شد تیپ امام‌رضا(ع)، تیپ 5 نصر و تیپ نبی‌اکرم(ص) وارد عمل شوند و ما به‌عنوان نیروی احتیاط، منتظر بمانیم.
عملیات در بامداد 25مهرماه1363 آغاز شد. برای حضور در عملیات، مترصد فرصت بودیم و از اردوگاه عملیات را دنبال می‌کردیم. از قرار معلوم، خراسانی‌ها به‌خوبی پیشروی کرده بودند، ولی تیپ نبی‌اکرم(ص) نتوانسته بود پا‌به‌پای آنان حرکت کند. لذا نیروهای پیشرو از ناحیۀ تیپ نبی‌اکرم سخت آسیب‌پذیر شدند و نیروهای نبی‌اکرم برای پشتیبانی اعلام نیاز کردند. سرنوشت عملیات به همین منطقه گره خورده بود و دشمن تمام تلاشش را می‌کرد تا در پاتک‌ها از این تنگه نفوذ کند و تیپ امام‌رضا(ع) و 5 نصر را دور بزند. به همین منظور، فوری برای جلوگیری از پاتک دشمن رهسپار شدیم و شبانه خود را به تنگه رساندیم.

. ««««««« 130 »»»»»»»

توفیق دیگری که در این مرحله از حضور در گردان 152 دست داد، آشنایی با فرمانده گروهانمان، حاج‌مهدی ظفری بود. اخلاق و رفتار او از همان آغاز، مرا شیفتۀ خودش کرد. هیچ غل‌وغشی در کار نداشت و مثل آب پاک و زلال بود. کماکان فرمانده دسته حسین خویشوند بود و من معاونش بودم. حالم خیلی خوب بود. پرجنب‌وجوش بودم و تمام تلاشم را می‌کردم تا به‌نحو احسن کمک‌کار حسین باشم. در همین تکاپو، در حال عبور از معبر میدان‌مین بودیم که ناگهان دل‌درد عجیبی به‌سراغم آمد.
فکر هر چیزی را می‌کردم، غیر از اینکه شب حضور درعملیات، دل‌درد و دل‌پیچه مرا به این روز بیندازد. امان از این مسمومیت بی‌موقع! درد رفته‌رفته بیشتر شد و دنیا دور سرم چرخید. در این گیرودار، حالت تهوع نیز به آن دردهای عجیب اضافه شد. دستم به شکمم بود و به‌سختی قدم برمی‌داشتم. هرطور بود تا استقرار بچه‌ها در تپه، آنان را همراهی کردم. حسین وقتی دید حال‌وروزم خوش نیست مرا به سنگر بهداری برد. می‌دانستم با این وضعیت به‌دردی نمی‌خورم، اما اضافه کنید بر تمامی دردهای گذشته، درد تنها گذاشتن حسین را. این درد به‌مراتب برای من سخت‌تر بود و جانم را آتش می‌زد. خودش تک‌وتنها باید نیروی کمین می‌برد، سنگرها را سرمی‌زد، مهمات را می‌رساند، با فرمانده هماهنگ می‌شد و این وسط مریض‌داری هم می‌کرد.
خودش مرا روی زمین، درازکش خواباند و امدادگر بالای سرم آورد. سِرم که وصل شد، رفت. از درد به خودم می‌پیچیدم و صدای ناله‌ام را خفه می‌کردم. سرُم که تمام شد دوباره حسین آمد. وقتی دید هیچ بهبودی‌ای حاصل نشده، به امدادگر اصرار کرد کاری کند و آمپولی بزند. آمپول را که زدند، حسین رفت. از درد می‌مردم و زنده می‌شدم. دائم از بیرون صدای انفجار خمپاره شنیده می‌شد و مجروحان را به سنگر کوچک بهداری می‌آوردند، اما از این شلوغی و ازدحام جز تصویری مات و مبهم چیزی به‌خاطر ندارم. بالا آوردم، عق زدم، به عق نشستم، هیچ افاقه نکرد.
دوباره حسین آمد. واقعاً شرمنده‌اش بودم. گفتم: «حسین، این‌طور داری من‌و می‌کشی. همین که تنهات گذاشتم برای من بسه. دیگه زحمت نکش.»

. ««««««« 131 »»»»»»»

اما حسین گوشش بدهکار نبود، کار خودش را می‌کرد و مثل فرشته دور آدم می‌گشت.
در این بین، حسین اصرار داشت به عقب بروم و آنجا تحت مداوا قرار بگیرم، اما به‌هیچ‌وجه اجازه ندادم و به امید خوب شدن همان‌جا ماندم. تا فردا عصر حال‌وروزم همین بود. عصر بهتر شدم. بدنم هرچه خورده بودم را پس زد و با دل‌وروده‌ای خالی، کمی احساس سبکی کردم. به‌محض اینکه دیدم می‌توانم راه بروم، رفتم پیش حسین.
حسین وقتی مرا سرپا دید، خیلی ذوق کرد. با خنده از جا پرید و مرا در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و چشمانم به اشک ‌تر شد. او خندان بود و من گریان، من هنوز شرمندۀ دیشب بودم و او خوشحال می‌گفت: «خدا رو شکر که بهتری. چیزی نشده که. غصۀ من‌و نخور.»
بااینکه آمادۀ هر کاری بودم، اما حسین مراعاتم را کرد و گفت: «تازه خوب شدی.»
خودش برای کمین‌ها رفت و سنگرهای تپه را به من سپرد تا همۀ نگهبان‌ها هوشیار باشند. تا صبح سنگرها را سرکشی کردم و با بچه‌ها حرف زدم مبادا خوابشان ببرد.
نماز صبح را که خواندیم حملات پاتکی دشمن شروع شد. بعد از آن مسمومیت، این اولین بار بود که داشتم جنگ و تیر و ترکش‌هایش را می‌فهمیدم. انگار تا الان جایی غیر از خط مقدم بوده و در عالم دیگری سیر می‌کرده‌ام. تپه‌ای که در آن مستقر بودیم، کوتاه بود. تانک‌هایشان تا پای تپه می‌آمد و نوک تپه را می‌زد. هلیکوپتر‌ها بالای سرمان بودند و با آتش و رگبار تلفات می‌گرفتند. خمپاره‌ها نیز جزء لاینفک پاتک‌های بعثی محسوب می‌شدند و بدون آن قدم از قدم برنمی‌داشتند.
من پی حرف حسین، این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم. حرف‌هایش را منتقل می‌کردم و در جایی که می‌دیدم نیاز است، خودم وارد صحنه می‌شدم. فقط به آرپی‌جی محدود نبودم و هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم. مقاومت بچه‌ها مردانه بود. نیروهای گردان به‌اندازۀ یک لشکر مقاومت و رشادت کردند. در آن بحبوحه، حاج‌میرزا مجروح شد و شوک بدی به ما وارد کرد. خبر نگران‌کننده‌ای بود، اما پس از اندکی، بچه‌ها دوباره کار را دست گرفتند و بر صحنه مسلط شدند. خداراشکر، هیچ تلفاتی در این پاتک متوجه ما نشد و دشمن پس از اینکه راهی برای نفوذ نیافت، نا‌امیدانه برگشت و حتی پشت‌سرش را نگاه نکرد.

. ««««««« 132 »»»»»»»

ایثارگران برزول

نماز ناتمام

خاطرات رزمندۀ جانباز، حجت‌الاسلام حسین (ضرغام) شیراوند

مصاحبه: مرتضی سمیعی‌نیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی

پس از یک هفته استقرار در تپه‌های میمک، نیروهای ارتش جایگزین ما شدند و ما به مقر صحرایی خودمان در صالح‌آباد برگشتیم. در بازگشت، کسی جز ما در مقر نبود و پیشِ‌پای ما تمامی گردان‌های تیپ به چهارزبر نقل‌مکان کرده بودند. تدارکات هم تدارک غذا برای یک تیپ را دیده بود و با رفتن آن‌ها، غذای یک تیپ نصیب گردان ما شد، آن‌هم چه غذایی. کباب کوبیدۀ خوشمزه که در روزگار جنگ، مثل طلا، ناب و کمیاب بود. بچه‌ها پس از یک هفته غذای سرد و کنسروی، به کباب رسیده بودند و تا مخرج میم خوردند.
تدارکات هم که این‌همه غذا روی دستش باد کرده بود، مشت‌مشت کباب اضافه می‌داد و می‌گفت: «با نان نخورید سیر می‌شید.»
من که در عمرم بیش از دو سیخ کباب نخورده بودم، هشت سیخ کباب را با یک نان خوردم. پرخور‌ها که دیگر جای خود داشتند و دهانشان از لقمه خالی نمی‌ماند.
دیگر در صالح‌آباد کاری نداشتیم. باید به دیگر نیروها در مقرّ چهارزبر ملحق می‌شدیم و پس از مدتی آماده‌باش، به نهاوند برمی‌گشتیم. بعد از شام، یک‌راست سوار ماشین‌ها شدیم تا ما را به مقر تیپ در چهارزبر ببرند. همه سوار کامیون شدند. این بار، آخر بودن به‌نفع ما تمام شد و به دستۀ ما اتوبوس رسید. من و حسین ردیف‌های وسط نشسته بودیم. هنوز ده کیلومتر از حرکت راننده نگذشته بود که رضایی از بچه‌های زرامین از پشت‌سر گفت: «آقای شیراوند، دلم یه جوری می‌کنه. نمی‌شه به آقای راننده بگی نگه داره؟»
گفتم: «یعنی چی یه جوری می‌کنه؟ تازه راه افتادیم، تحمل کن.»
گفت: «نه، نمی‌تونم.»
من به راننده گفتم: «یکی از دوستان حالش خوب نیست؛ بی‌زحمت نگه دارید.»
به‌محض اینکه اتوبوس نگه داشت، نه‌فقط رضایی، بلکه همۀ بچه‌ها باهم هجوم بردند و برای دستشویی پیاده شدند. تعجب کردم. هنوز خودمان مبتلا نشده بودیم و نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده. وقتی بچه‌ها سوار شدند، من و حسین یک نیشخندی به آنان زدیم و خسته نباشیدی گفتیم؛ که کاش نمی‌زدیم و کاش نمی‌گفتیم! هنوز اتوبوس چند کیلومتری حرکت نکرده بود که من و حسین هم دل‌پیچه گرفتیم و نیاز به دستشویی پیدا کردیم. من که تازه از مسمومیت و آن دردها رها شده بودم بیشتر ترسیدم. رفتم به راننده گفتم: «اگه می‌شه دوباره نگه دارید.»
راننده هم شخص متینی بود، گفت: «مگه چه خبر شده؟»
گفتم: «هرچی بوده از این کباب بوده و به معدۀ ما نساخته.»
من فکر می‌کردم فقط من و حسین پیاده می‌شویم، اما همین‌که اتوبوس ایستاد دوباره همۀ بچه‌ها پیاده شدند. هرچه خورده بودیم، بلای جانمان شده بود و بیرون‌روی شدید پیدا کرده بودیم. با اجابت مزاج، نفس راحتی کشیدیم و دوباره به راه افتادیم. مقداری راه نرفته بودیم که دوباره رضایی گفت: «آقای شیراوند، بگو نگه داره.»
گفتم: «من اصلاً روم نمی‌شه. حسین، خودت زحمتش رو بکش.»
حسین رفت رو زد و راننده ایستاد. بازهم همگی پیاده شدیم. خود راننده هم از این کباب خورده بود و مسموم شده بود. همین کار را برای دفعات بعد راحت کرد. دیگر خودش می‌ایستاد و ما بهره‌مند می‌شدیم. این ماجرا در یک مسیر سه‌ساعته بیش از ده بار تکرار شد. اما بیچاره آن‌هایی که پشت کامیون بودند. تکان‌ها و بالا و پایین پریدن‌ها بیشتر معدۀ آنان را به‌هم ریخته بود و نتوانسته بودند برای ایستادن، راننده را خبردار کنند. همین وضع رقت‌انگیزی را رقم زده بود که درعین‌حال، دست‌مایۀ شوخی بین رزمندگان شد. خلاصه کنم. صبح وقتی در مقر چهارزبر بیدار شدیم از تمام شاخه‌ها و درخت‌های بلوط، لباس و حوله آویزان بود و با نسیم صبحگاهی حرکت می‌کرد.

پایان فصل چهارم
فصل پنجم ادامه دارد در پست بعدی ..

ادامه دارد...