ادامه کتاب نماز ناتمام اثر ارزنده حجت الاسلام حسین (ضرغام )شیراوند
««««««« 49 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
از خیر تانکها گذشتیم و راهمان را بهسمت دیگر کج کردیم. به کجا؟ نمیدانم. فقط میدانم سرخوش از فتوحات آن شب بودیم و خیالِ راحتمان این بود که نیروها از پشتسر دارند میآیند. در همین حال، به یک جادۀ بسیار زیبا رسیدیم. جادهای که تازه آسفالت شده بود و زیر نور زرد و مهتابی منورها، نمایی دوچندان داشت.
به حسن گفتم: «نگاه کن مثل خیابونهای خودمونه. انگار داریم توی نهاوند رژه میریم.»
حسن با لبخند گفت: «پس بیا رژه رو کامل کنیم.» دستمان را دور گردن هم انداختیم و با دست دیگر سینه زدیم و همنوا شدیم:
مهدی یا مهدی به مادرت زهرا امشب امضا کن پیروزی ما را
انگارنهانگار در شب عملیات بودیم یا در خاک دشمن قدم میزنیم. حالوهوای زیبای ما به جنگ تمام این شرایط رفته بود و آن را مغلوب کرده بود. گذر ثانیهها در آن جاده بههیچوجه حس نمیشد. همانطور که میخواندیم و میگفتیم و خوش بودیم، یک آن تابلوی بزرگ کنار جاده را دیدم که روی آن نوشته بود: «بغداد 150 کم». ناباورانه در جادۀ بغداد-مندلی قرار داشتیم. به حسن گفتم: «مثل اینکه جدیجدی داریم میریم بغداد.»
بهخیال خودمان، بعثیها را شکست داده بودیم و نیروهای خودی از پشتسرمان میآیند. حال آنکه هنوز نمیدانستیم چه بر سرمان آمده. در کنار جاده، یک زمین فوتبال توجهمان را جلب کرد. خاکی بود و دروازههایش تور نداشت، اما از توپی که وسط آن بود، میشد فهمید محل بازی نیروهای بعثی بوده است. فارغ از هیاهوی شب عملیات وارد زمین شدیم و به بازی، چند باری توپ را ردّوبدل کردیم.
««««««« 50 »»»»»»»
آنطرفتر یک خاکریز بود. به حسن گفتم: «همینجا باش، برم ببینم چه خبره. وقتی پای خاکریز رسیدم قبل از دیدن چیزی، صدای بعثیها مرا خشکاند. داشتند با شدت و حدت عربی حرف میزدند. با دست به حسن اشاره کردم بیاید. وقتی آمد، آرامآرام به بالای خاکریز سرک کشیدیم و مقر پشتیبانی دشمن جلوی چشممان قرار گرفت. کلی ماشین و نفربر آنجا بود و آنسوتر، خدمۀ توپ و کاتیوشا و مینیکاتیوشا در تکاپوی شلیک به مواضع ما بودند. هر دو سرمان را پایین آوردیم و مثلِ راهگمکردهها، به هم خیره شدیم.
گفتم: «حسن، اینجا که توپخونۀ دشمنه. چه کنیم؟»
حسن نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «پشتسر رو ببین. چراغهای مندلی روشنه. باید بهسمت چراغها برگردیم تا بلکه نیروهای خودی رو اونجا پیدا کنیم.»
در واقع ما شهر مندلی را کیلومترها پشتسر گذاشته بودیم و حالا بدون اینکه نیرویی به ما ملحق شود، در تاریکی شب حکم نیروهای گمشده را داشتیم. اگر تپههای تصرفشدۀ دشمن در ابتدای عملیات را مرکز ساعت بدانیم. شهر مندلی در موقعیت ساعت 9 قرار داشت. در تعقیبوگریز تانکها بهسمت موقعیت ساعت 11 رفته بودیم و بعد از آن با رفتن بهسمت جاده در موقعیت ساعت 12 قرار گرفتیم. بدون التفات به این مسائل، حالا تنها نشانی ما چراغهای شهر مندلی بود و باید بهسمت چراغها برمیگشتیم.
««««««« 51 »»»»»»»
در دلم خیلی دوست داشتم حالا که بهراحتی تا اینجا رسیدهایم، دستخالی برنگردیم و مقداری از این تجهیزات کارآمد را غنیمت بگیریم. حسن وقتی مکثم را دید، انگار فکرم را خوانده باشد گفت: «ببین، دونفری هیچ کاری نمیتونیم انجام بدیم. تا هوا روشن نشده باید برگردیم.»
بالاخره دل را به شب تاریک و مخاطرات آن سپردیم. موقع برگشت، تازه فهمیدیم چقدر راه آمدهایم. حدود ده کیلومتر تا مندلی راه بود. نزدیکیهای شهر در سکوت و سیاهی، صدای مبهمی به گوش رسید. به صدای گفتگو میمانست. آرام به حسن گفتم: «خوب گوش کن ببین خودی نیستن؟»
حسن گوش تیز کرد و گفت: «آره؛ فارسی حرف میزنن.»
نزدیکتر که شدیم صدای احمد کولیوند را شناختم. جوری که بشنوند گفتم: «ما اینجا هستیم. احمد خودتی؟»
احمد هم صدای من را شناخت و گفت: «ضرغام، تویی؟ اینجا چه میکنید؟»
گفتم: «شما اینجا چه میکنید؟»
«ما گم شدیم.»
با خنده گفتم: «خب ما هم گم شدهایم.»
اصغر بابایی از طلبههای خودمان هم با آنها بود. بقیه از نیروهای همدان و ملایر بودند و اکثریت را نمیشناختم. هنگام اذان صبح، در آستانۀ شهر مندلی، گروه پانزدهنفرۀ ما شکل گرفت. دو راه پیشِروی ما بود: یا باید وارد شهر میشدیم یا باید شهر را از سمت چپ دور میزدیم و بهسمتی که خودمان در آن عمل کرده بودیم برمیگشتیم. ازآنجاکه سرگذشت شهر معلوم نبود و نمیدانستیم نیروها در آن موفق شدهاند یا نه، مطمئنترین راه دور زدن شهر بود؛ لذا بهسمت چپ تغییر مسیر دادیم.
««««««« 52 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
پس از دقایقی پیادهروی، سیاهههای یک نخلستان از دور هویدا شد. مندلی هم مانند دیگر شهرهای جنوبی، میان انبوه نخلستانها قرار داشت. اما این نخلستان حس غریبی داشت. به چشم مانند صندوقچهای مرموز بود که با تاریکی و سکوت شب قفل شده است. جلوتر بهردیف، جیپ و آیفای پارکشدۀ دشمن را دیدیم که شکمان را به یقین بدل کرد. خودمان را به نخلستان نزدیک کردیم و سرک کشیدیم. در همین حین ناگهان از پشت نخلها صدای اللهاکبر و لاالهالاالله بلند شد. حدسمان درست بود. نخلستان پر از عراقی بود.
همراهان سلاح خود را مسلح کردند و رو به آنها گرفتند، اما دیدیم افرادی که بهسمت ما میآیند بدون سلاحاند و دستهایشان را بالا بردهاند. گفتم: «بچهها، نزنید؛ اینها میخوان تسلیم بشن.»
یکی گفت: «توطئه و نقشهس. میخوان خودشون رو به ما نزدیک کنن.»
گفتم: «بدون سلاح که این کارو نمیکنن...»
هنوز مشغول حرف زدن بودیم که از پشت، به همۀ آنهایی که در حال تسلیم شدن بودند رگبار گرفتند. آه تلخی از دهان سربازان عراقی بیرون آمد و همگی با صورت به زمین افتادند. بهتزده بودیم. یعنی چه اتفاقی افتاد؟ چه کسانی به آنها شلیک کردند؟ قبل از اینکه حزب بعث را بهخوبی بشناسیم و از زبان اسرای عراقی، این حقایق را بشنویم حتی در مخیلهام خطور نمیکرد سربازان عراقی بهدلیل تسلیم شدن، توسط نیروهای خودشان از پشت هدف قرار بگیرند. اینکه تیر غیبی در کار باشد برایم باورپذیرتر بود؛ اما متأسفانه این وحشیگری حقیقت داشت.
««««««« 53 »»»»»»»
بعثیها بعد از زدن سربازانشان متوجه ما شدند و درگیری بین ما آغاز شد. سریع بهطرف ماشینهای پارکشده رفتیم و پشت آنها سنگر گرفتیم. من و اصغر بابایی آرپیجیزن بودیم و بهعلت نداشتن اسلحه، در میان آن آتش سنگین، صرفاً نظاره میکردیم. حالات رفقا دیدنی بود. اگر کسی تعدادمان را نمیدانست فکر میکرد دهها نفر در حال نبرد هستند. بچهها، بیمحابا جابهجا میشدند و بیوقفه تیراندازی میکردند. نام یکی از همراهان علی بود و اهل ملایر. لحظهای در حال جا عوض کردن بود که تیر خورد و افتاد. از ناحیۀ پا زخمی شده بود و درد میکشید. او را کنار کشیدیم و پایش را با چفیه بستیم.
علیرغم مبارزۀ جانانۀ همرزمان، آنجا جای ماندن نبود. تصمیم گرفتیم کمکم از نخلستان فاصله بگیریم. علی بهکمک اطرافیان بلند شد و روی یک پا حرکت کرد. همانطور که از نخلستان فاصله میگرفتیم، درون ماشینهایشان نارنجک میانداختیم تا در پاتک فردا علیه خودمان استفاده نکنند. حجم آتش و انفجار بهقدری زیاد شد که خطرپذیری را از دشمن گرفت و بین ما و آنان فاصله انداخت. از این فرصت استفاده کردیم و از نگاه آنها ناپدید شدیم.
با تمام شدن نخلستان، صدای تانکها شروع شد. از صدا معلوم بود تعداد زیادی تانک بهحالت روشن و آمادهباش در آنجا صف گرفتهاند. با وجود تانکها نگاهها متوجه من و اصغر شد. حالا نوبت ما آرپیجیزنها بود تا خودی نشان دهیم. حسن تانکی را با اشاره نشان داد و گفت: «بزنش.»
تا جایی که میشد به تانک نزدیک شدم. بهسمت آن نشانه رفتم و ماشه را چکاندم. آرپیجی بهجای شلیک موشک، تقی صدا کرد و سوزن آن شکست. دوباره امتحان کردم، دیدم نه. دیگر این سلاح به هیچ کاری نمیآید. عجیب آنکه اصغر هم آنطرفتر هرچه ماشه را میچکاند اتفاقی نمیافتاد. گفتم: «اصغر، سوزن آرپیجی تو هم شکسته؟»
هنوز بلاتکیف بودیم که حسن پرید توی حرفمان: «پس چهکار میکنید؟ بزنیدشون دیگه.»
گفتم: «بیا بگیر بزن... خب چهکار کنیم؟ کار نمیکنه.»
««««««« 54 »»»»»»»
آن زمان تازه بومیسازی تسلیحات آغاز شده بود. آرپیجیهای ما نیز از اولین سری این تولیدات بهشمار میرفت و طبقمعمول، ایرادات تولیدات تازهساخت را داشت. بهدست گرفتن آن سلاحها صبر ایوب میخواست و اغلب از آن فراری بودیم. اکنون پس از گذشت سالها، هنوز با اسلحه آشنا هستم. وقتی برای حفظ آمادگی و تمرین، همراه بسیجیها به میدان تیر میروم و آرپیجیهای بهروز و جدید ایرانی را به دست میگیرم، یاد مسلم بن عقیل و سوزنهای شکسته میافتم. کیفیت سلاحهای جدید وطنی یا آرپیجیهای آموزشی که بدون تحمیل هزینههای گزاف، همان کارکرد را ایفا میکند، با آن زمان قابل قیاس نیست. اگر میدانستم آن صبوری این پیشرفت را به ارمغان میآورد، یقیناً با روی باز از آن استقبال میکردم و برای آرپیجیهای کرهای سر و دست نمیشکستم.
حسن گفت: «اینطور که فایده نداره.» گلنگدن کلاش را کشید و شروع کرد بهسمت تانک رگبار گرفتن. حسن جسورانه تیراندازی میکرد و به تانک نزدیک میشد. گلولهها در برابر زره تانک تقتق صدا میکرد و به اینسو و آنسو منحرف میشد. گفتم: «حسن، داره کمونه میکنه. مواظب باش خودمون رو نزنی.»
««««««« 55 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
یک تانک از آنسو گلولهای بهسوی ما شلیک کرد. بااینکه با فاصله به زمین نشست، موجش مرا گرفت و سردرد گرفتم. حسن پاسخ تانک را با غیظش داد و همانطور که نزدیک میشد صدای اصابت گلوله به تانک شدت میگرفت. با همان تیراندازی، تانکها شروع به حرکت کردند و از معرکه گریختند. از تعجب خندهام گرفته بود. باورکردنی نبود، اما واقعیت داشت. تانکها داشتند فرار میکردند. دیگر افرادی که کلاش داشتند با حسن همراه شدند و تیراندازی کردند. من و اصغر هم آرپیجیمان را که با خراب شدنش به چوبدستی شبیهتر بود، مثل گرز دور سرمان میچرخاندیم و تکبیرگویان دنبالشان شدیم. تأثیر گلولۀ کلاش بر تانک خراشی بیش نیست، اما آنچه دیدیم لطف خدا بود که با جنود رعب به یاری ما آمد و تانکها را فراری داد.
فجر صادق دمیده بود و وقت اذان صبح بود. تا ساعتی دیگر هوا روشن میشد و ما تنها به یکی از تپههای فتحشده در شب عملیات رسیده بودیم. با نظر جمع، تصمیم گرفتیم به تپه برویم. حداکثر کاری که از دستمان برمیآمد این بود که همانجا مخفی شویم تا شب بعد که دوباره فرصت برگشت پیدا کنیم. «خائفاً یترقّب» مسیر را بالا آمدیم. هم نگران و هم چشمبهراه تا ببینیم چه در انتظار ماست.
قسمت 56 ممتعاقبا افزوده خواهد شد .....
««««««« 57 »»»»»»»
آنچه از دیشب انتظارش را داشتیم در برابر چشمانمان سبز شد. دشت پر از تانک و نفربر و 106 بود. حضور اولیۀ دشمن حکایت از برتری همهجانبۀ آنها داشت. ما نمیدانستیم در محاصرهایم و با موفق نبودن تیپ 55 هوابرد شیراز در سمت راست و سقوط گیسکه در سمت چپ، عملاً از همهطرف به ما هجوم میشود. مبارزه توسط بچهها بهصورت جانانه آغاز شد. هرچه در توان داشتیم بهکار گرفتیم و از زدن هیچ گلولهای برای عقب راندن بعثیها فروگذار نکردیم.
من روی پا بند نبودم. سنگربهسنگر جابهجا میشدم. لحظهای آرپیجی به دست میگرفتم و لحظهای با رگبار به جنگ دشمن میرفتم. پس از دقایق اولیۀ نبرد، کمکم وزنه بهسود بعثیها چرخید. مثل کسی که در مچ انداختن در حالِ به زمین زدن دست حریف باشد، لحظهبهلحظه پیشروی میکردند. هیچچیز جلودارشان نبود و همین باعث شد تا وارد رودخانۀ خشک شوند و خودشان را به نیروهای جهاد برسانند. یک لحظه ملتفت پیرامونم شدم، دیدم فرمانده گردانمان حسن ترک بههمراه بسیاری از رزمندگان مجروح شدهاند و جز من و تعداد انگشتشماری، نیروی رزمی کارآمد باقی نمانده است.
««««««« 58 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
نیروهای دشمن در حال بالا آمدن از تپه بودند و هر لحظه خودشان را به ما نزدیکتر میکردند. در همین اثنا، یکی از بچههای ملایر در سنگر جلوی ما مجروح شد. تیر به ساق پایش خورده بود و توان حرکت نداشت. خمیده دویدم و خود را به سنگر او رساندم. سنگر او حفرهای یکمتری درون خاک بود و سقف نداشت. او را کف سنگر خواباندم و پایش را بستم بلکه خونریزیاش کمتر شود. در همان حال، علیآقا چیتسازیان فرمان عقبنشینی را فریاد زد و تپه خلوت شد. زیرچشمی گهگاه بیرون را نگاه میکردم. نیروهای بعثی در پای تپه به سنگر خزایی از اهالی فیروزان نهاوند رسیده بودند. چشمانم را دزدیدم و به زمین خیره شدم. دلم تاب نیاورد بیخبر باشم. دوباره چشم چرخاندم، دیدم او را اسیر کردهاند و با قنداق تفنگ کتک میزنند.
به بسیجیای که مجروح شده بود، گفتم: «باید بریم؛ اینا دارن میآن و اسیر میکنن. بلند شو برگردیم عقب.»
«نمیتونم.»
«لنگانلنگان که میتونی؛ سینهخیز که میتونی... اینها ما رو میگیرن میبرن. نگاه کن خزایی رو اسیر کردن. باور کن. سرم درد میکنه. بیا بریم.»
«نمیتونم حرکت کنم، بذار امامزمان کمک میکنه.»
«این چه حرفیه؟ شک نداریم امامزمان کمک میکنه، اما خب تو هم یه حرکتی بکن!»
««««««« 59 »»»»»»»
همان لحظه علیآقا چیتسازیان سررسید و با عجله گفت: «چرا نشستید؟ چرا عقبنشینی نمیکنید؟ فقط شما موندید.»
«این مجروح رو چه کنم؟ هرچی میگم بلند نمیشه.»
«بذارش بیرون سنگر، من فرمانده رو میبرم، بعد برمیگردم براش.»
حسن ترک کمی آنطرفتر افتاده بود. او را پشت کول انداخت و رفت. من ماندم و مجروح ملایری. بیستوچندساله بود و تیر به بدترین جای پایش، یعنی استخوان ساق برخورد کرده بود. نه دلم میآمد او را تنها بگذارم و نه توان داشتم او را حمل کنم. نشستم به انتظار علیآقا. بعد از بیست دقیقه، دیدم از دور دارد میآید. به مجروح گفتم: «علیآقا اومد. کمک کن بذارمت بالا.»
بهسختی او را بلند کردم و لبۀ سنگر نشاندم. سلاحم کف سنگر جا مانده بود. برگشتم تا سلاح را بردارم. همینکه دستم به زمین رسید، ناگهان یک کاتیوشا دقیقاً پشتسرم منفجر شد. موج و درد شدیدی تمام وجودم را گرفت. گیج و گنگ بودم. عالم در چشمم دوران پیدا کرد. همانطور که تلوتلو میخوردم برگشتم، دیدم اثری از آن مجروح نیست. هرچه بود خون بود و پاره گوشت. کاتیوشا دقیقاً به مجروح اصابت کرده بود و او را شهید کرده بود. نگاه نالانم به علیآقا افتاد. دیدم خودش بااینکه ترکش خورده است، یک مجروح دیگر را پشت کول انداخت. لبانش را رو به من تکان داد و رفت. از حرفهایش بریدهبریده شنیدم میگوید: «خ و د ت ر و ب ک ش ع ق ب.»
««««««« 60 »»»»»»»
از گوشهایم خون میآمد و چند ترکش به کمر و پشت سرم اصابت کرده بود. همان خونریزیها انگار برایم مفید بود و داشت حالم را بهتر میکرد وگرنه سرم از شدت موج، منفجر میشد. تمام تلاشم را کردم خودم را عقب بکشم، اما جمعوجور نمیشدم. دستوپایم مال خودم نبود. ذهنم آشوب بود. انگار تمامی ذرات عالم شاخه بود و پرندۀ ذهنم از این شاخه به آن شاخه میپرید. هیچ تمرکزی نداشتم. بعثیها سنگربهسنگر پاکسازی میکردند و جلو میآمدند. اسارت را در برابر چشمانم دیدم و بیاختیار دستانم بالا رفت.
در همان چند ثانیه، در گذر کوتاهی از ثانیهها، هزارویک فکر از ذهنم مرور شد. به خودم گفتم: دیدی اسیر شدی؟ این همون اسارتی بود که ازش فرار میکردی. الان تو رو هم مثل خزایی میزنن. زدن؟ تازه این اول ماجراست. اینا جز به تکهتکه کردنت راضی نمیشن. البته نه. سنی هم نداری. شاید دلشون برات سوخت و لطفی کردن. اما اینا مگه دلشون برای کسی میسوزه؟ دلشون هم بسوزه آزادت که نمیکنن اول میری بغداد. نزدیکترین شهر به اینجا.
حسن، کاش دوباره توی این جاده همراهم بودی. مهدی یا مهدی میخوندیم و برای پیروزی عملیات، دعا میکردیم. دوباره توی زمین فوتبال توپ پرت کنم برات؟ راستی مردم تو خیابون چی سمتم پرت میکنن؟ سنگ؟ گوجه؟ دمپایی؟ نکنه همونجا زیر دستوپای مردم... نه! اینا به من نیاز دارن. چون کمسنوسال هستم، منو برای سوژههای تبلیغاتی میخوان. برای نمایش. چه چیزها که در تلویزیون نباید بگم. من اسیر نشدم. من سوژۀ دست اونا شدم. دا، کجایی ببینی چه بر سر پسرت اومده؟
ضرغام:
««««««« 61 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
هنوز که هنوز است متعجبم چطور در آن لحظه اینهمه فکر و خیال بر من گذشت. تمام اسارت در خیالم پرورش یافت و سررشتۀ آن به دا رسید و دغدغۀ همیشگیاش: «پسرم، از شهادت تو هیچ ترسی ندارم. مجروحیت و جانبازی هم در راه خدا آسونه. اما خدا نکنه اسیر بشی. طاقت اسارت ندارم.»
افکار ازهمگسیختهام با صدای دا آرامش یافت. خودم را در برابر این خواستۀ قلبیاش مسئول دیدم. در بین افسران، یک بعثی شکمگنده متوجه من شده بود و برای اسیر کردنم میآمد. آنقدری نزدیک بود که خوشحالی و خندۀ تحقیرآمیزش را ببینم. اسلحهاش را بهسویم گرفته بود و با تکان دادن آن امرونهی میکرد. با خودم گفتم: حالا که دا ایثار و فداکاریش رو در حق من تموم کرده، نوبت منه که براش یه کاری کنم.
سمت چپ سنگر شیاری نیممتری بود که در یک شیب تند، رو به بالا میرفت. اگر خود را به آنسوی بلندی میرساندم دیگر در امان بودم. مهیای رفتن شدم، طوری که رفتن از سنگر یا رفتن از دنیا برایم فرقی نداشت. سخنم با خود این بود که یا موفق به فرار میشوم یا شهید. از تمام وجودم با صدایی که شاید در عمرم تکرار نشد، اللهاکبر را فریاد زدم. همزمان دستم را به گوشۀ سنگر ستون کردم و بهسرعت خود را در شیار انداختم. طوری که من تکبیر گفتم و بیرون پریدم، افسر فکر کرد نارنجک انداختهام. ترسید و او هم خودش را به عقب پرت کرد و غلتزنان دور شد.
««««««« 62 »»»»»»»
در همین حین، شروع کردم به بالا رفتن از آن شیب تند. زمین را چنگ میانداختم و بالا میرفتم. افسر وقتی دید از انفجار نارنجک خبری نیست بلند شد. با عصبانیت داد زد: «لا تحرك!» سپس هرچه از دهنش میآمد، ردیف کرد و بهسمتم تفنگ گرفت. نمیدانم به بقیه چه گفت، اما هرکه آنجا بود شروع کرد تیراندازی بهسمت من.
من فقط به زمین چنگ میانداختم و در حین بالا رفتن تندتند صلوات میفرستادم. پیرامونم از فرط گلوله گردوخاک شده بود. در بین اینهمه گلوله، انگار سپری از من در برابر تیرها محافظت میکرد. حتی چند تیر به کف پوتین خورد و پایم را داغ کرد، اما زخمی بر من نینداخت.
تا سر تپه دیگر چیزی نمانده بود. از سر کنجکاوی آمدم ببینم کجای معرکهام و پشتسر چه خبر است. همینکه سر چرخاندم، گلولهای نوک بینیام را سوزاند. آنقدر نزدیک بود که تکانم داد و فکر پشتسر را از سرم بیرون کرد. دوباره به جلو خیره شدم و دستوپا زدم. وقتی به بلندی رسیدم انگار دنیا را به من داده باشند، خودم را پرت کردم آنطرف و نفس راحتی کشیدم. دیگر رمقی برایم نمانده بود.
نگاه کردم دیدم حسن بههمراه سه مجروح، دورتر نشسته است. هرکدام ترکشهای ریزودرشتی خورده و زمینگیر بودند. رفتم بالای سرشان با تشر گفتم: «چهکار میکنید شما؟ اومدن. منتظر چی هستید؟»
حسن گفت: «خب اینا مجروح هستن؛ چه کنیم؟»
گفتم: «بلند شید. نگید امامزمان کمک میکنه. بله امامزمان کمک میکنه، اما وقتی راه بیفتیم.»
گفت: «حالا مگه چی شده؟ قضیه چیه؟»
گفتم: «داستانش مفصله. الان فقط تا اسیر نشدیم، بلند شید.»
««««««« 63 »»»»»»»
با همین حرفها مجروحان متقاعد شدند علیرغم درد و سختی مسیر، حرکت کنند. وقتی به مجروحان در بلند شدن کمک کردیم دیدم در دست حسن یک زنبیل پلاستیکی کوچک است. تعجب کردم. در این شرایط که عقب کشیدن خود و مجروحان غنیمت است، حسن این غنیمتی را برای چه دست گرفته؟ پرسیدم: «حسن، این چیه دستت؟»
گفت: «زنبیل سیگاره.»
کفری شدم؛ گفتم: «الان چه وقت سیگاره؟ تو که سیگار نمیکشی. باور کن میآن میگیرنمون.»
آرام گفت: «پیرمردای گردان گناه دارن؛ برای اونا میبرم.»
راست میگفت. در شرایطی که آب بهدرستی به منطقه نمیرسید، سیگار دیگر جای خود داشت. پیرمردها مجبور میشدند چای خشک را بهجای توتون بکشند و معذب بودند. سکوت و نگاه معنادارم را که دید، تیر خلاص را زد و گفت: «گناه دارن؛ بذار من این سیگارها رو براشون ببرم.»
حسن زنبیل بهدست راهی شد. منطقه پر از تپهماهورهای کنار هم بود که تشخیص مسیر را سخت میکرد. تنها دلخوشیمان جادهای خاکی بود که بهسمت عقب میرفت. تن به جاده و پیچوتاب آن در میان ارتفاعات دادیم.
طی عملیات دیشب، مجروحان بسیاری از دشمن در مسیر به جا مانده بود. بهردیف نشسته بودند و از درد ناله میکردند. هیچکدام حالوروز خوشی نداشت و منتظر مرگ یا معجزهای بودند تا از این وضعیت نجات پیدا کنند. همینطور که از کنارشان رد میشدیم حسن از زنبیل پر از سیگارش، سیگار برمیداشت، آتش میکرد و بر لب آنها میگذاشت.
ادامه دارد
ضرغام:
«««««« 64 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
کلافه پرسیدم: «چهکار داری میکنی، حسن؟»
گفت: «گناه دارن. شاید این آخر عمری دوست داشته باشن سیگار بکشن. کاری که از دستمون برنمیآد؛ حداقل این کار رو براشون انجام بدیم.»
چه میکردم با حسن؟ هم از کارهایش حرصم درآمده بود و هم از اینهمه لطافت طبع، به وجد آمده بودم. همینطور که محو تماشای عراقیهایی بودم که با ولع به سیگار پک میزدند. ناگهان یک عراقی از صف مجروحان بیرون پرید و با دستانی بهنشانۀ تسلیم، داد زد: «دخیل الخمینی! دخیل الخمینی! یا فاطمة الزهرا!»
همه شوکه شده بودیم و هاجوواج همدیگر را نگاه میکردیم. همهچیز عجیبوغریب بود. عراقی اثری از جراحت نداشت. اگر میخواست میتوانست از معرکه فرار کند، اما معلوم نبود چرا اینجا مانده و چرا خود را تسلیم میکند. گفتم: «یا خدا! این رو چه کنیم؟»
من سلاحی نداشتم. زمین را با نگاهم جستجو کردم دیدم یک کلاش آنطرف افتاده. سریع آن را برداشتم و رو بهسمت عراقی گرفتم: «یالا، حرّك!»
چه سرگذشت عجیبی! دقایقی پیش، همین جمله را از آنها یاد گرفته بودم و حالا باید همین را برای خودشان بهکار میبردم. او را جلو انداختم و بهفاصلۀ یک تفنگ پشتسرش قرار گرفتم. در مسیر، چشمم به درجۀ نظامیاش افتاد. درجۀ سرهنگی به دوش داشت که نشان میداد آدم مهمی است و چهبسا فرمانده گردان یا چیزی در آن رده باشد. اسیر گرفتن چنین آدمی هرچقدر خوشحالکننده، اما خطرناک بود. کافی بود نیروهایش فرماندهشان را در این حال ببینند. چه اتفاقی میافتاد؟ برای خودشیرینی هم که شده ممکن بود اتفاق خطرناکی در انتظارمان باشد.
ضرغام:
««««««« 65 »»»»»»»
با توکل به خدا، این افکار را از سر بیرون کردم. حسن در بین راه، به سنگرهای عراقی سرک میکشید و هرچه نیاز بود برمیداشت. گاهی عقب میافتاد و گاهی جلو میزد. گفتم: «حسن، جدا نشو؛ بیا باهم بریم.»
همانطور که پا تند کرده بود، گفت: «شما که مشکلی ندارید؛ من میرم غنیمتیها رو جمع کنم. شما هم بیاید.»
حسن رفت و از نگاه ما نا پدید شد. در حین گذر از پیچوخم ارتفاعات، به جایی رسیدیم که جاده از یک سو میرفت و مسیری پاکوبشده از آن جدا میشد. بدون اینکه خود را سر دوراهی ببینیم، راه جاده را ادامه دادیم. غافل از آنکه عقبه از سمت دیگر است و این مسیر ما را بهسمت نیروهای بعثی میبرد.
بهناگاه به تپهای برخوردیم، پر از نیروی نظامی بعثی. شرایط سخت شد. در صورت درگیری، فقط من توان رزم داشتم. بقیه مجروح بودند و وجود سرهنگ در این شرایط قوزِبالاقوز بود. تا جایی که ممکن بود، در پناه صخرهها از تپه فاصله گرفتیم و سعی کردیم در شعاعی بزرگتر تپه را دور بزنیم. سرهنگ شروع کرد بهعربی چیزهایی گفتن. نفهمیدم چه میگوید. انگشت اشارهاش را دنبال کردم و در منطقۀ مورداشارهاش دنبال حالتی غیرطبیعی گشتم. حدس زدم آنجا میدانمین باشد.
یک دستم را زمین کردم و دست دیگرم را بهحالت انفجار نشان دادم. گفتم: «اینجا مین؟ اینجا مین؟»
««««««« 66 »»»»»»»
سرش را بهنشانۀ تأیید تکان داد و دوباره شروع کرد عربی حرف زدن. باز نفهمیدم چه میگوید. گفتم: «الطریق، الطریق.»
به سینهاش اشاره کرد، یعنی پشتسرم بیاید.
سرهنگ از گوشهای ما را وارد یک شیار کرد و در مسیری خاکی-صخرهای حرکت داد. خوشحال از وجود سرهنگ و راهنمایی او بودیم که یک آن با یک تغییر جهت، گذرمان به تپه افتاد. دیدم داریم مستقیم بهسمت بعثیها میرویم. پایم شل شد و ترس تمام وجودم را فراگرفت. نکند تمام آن یازهراها الکی بود تا ما را به مقر بکشاند. نکند میخواهد ما را تحویل دهد. اصلاً سرهنگ سالم بود و دلیلی نداشت بین مجروحان بنشیند. حتماً کاسهای زیر نیمکاسه است.
آنقدر نزدیک شده بودیم که با فریادش میتوانست دشمن را خبردار کند. در همین حیصوبیص، جایی که شیار اجازه داد دوباره راهمان را کج کرد و وقتی به پشتسر نگاه کردیم دیدیم آنسوی میدانمین هستیم. آنجا متوجه شدم سرهنگ هم شناخت خوبی به شیارها و جزئیات منطقه دارد و هم شوق او به اسیر شدن بیشتر از اسیر کردن است. میدانمین را که پشتسر گذاشتیم، دستانش را به هم زد و گفت: «خلاص!»
اما ایکاش خلاصی به همین سادگی امکانپذیر بود. اگرچه نزدیک تپه خطرات خود را داشت، اما حداقل فایدۀ آن مخفی ماندن از نگاه بعثیها بود. هنگامی که میدانمین را پشتسر گذاشتیم در تیررس نگاه دشمن قرار گرفتیم و سریع دیده شدیم — چشمتان روز بد نبیند — تا آمدیم به خودمان بیاییم رگبار تیرها بهسمت ما شروع شد. سرهنگ جلوتر از ما بود. در هنگام فرار، مسیرش را در شیاری دیگر انداخت و ما هم دنبال او دوان شدیم.
ادامه دارد...
««««««« 67 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
سرازیری بودن شیار سرعت ما را بیشتر میکرد، اما تعداد گلولهها کمشدنی نبود. همینطور که میدویدیم پناهگاهی غارمانند سر راه ما سبز شد. از خدا خواسته خودمان را داخل آن انداختیم. افتادن تختهسنگی بزرگ در قسمتی از شیار، این جانپناه طبیعی را درست کرده بود و سپر بلای ما در مقابل دشمن شده بود. زیر آن پناه گرفتیم. دو ساعت تمام، دشمن هرچه گلولۀ آرپیجی و تیربار و دوشکا و هرچه دستش آمد را روی سر ما خالی کرد. تنها چیزی که نمیآمد خمپاره بود که آن هم چون نزدیک بودیم نمیتوانستند بزنند. این دو ساعت برای من دو سال گذشت. دائم در گوشمان صدای گلوله و کمانه کردن آرپیجی بود. طوری حریصانه صخره را هدف قرار میدادند انگار که حقد و کینهشان سنگ را شکاف میدهد.
یکی از مجروحانی که همراهمان بود، بیسیمچی بود. با بیسیم پیغام فرستاد و تقاضای کمک کرد. آقای اسلامیان از فرماندهان تیپ، پشت خط بود. وقتی جریان ما را شنید گفت: «مکان دقیقتون رو بگید.»
بیسیمچی گفت: «ما مقر و میدانمین عراقیها رو رد کردیم و الان داخل یه شیار گیر افتادیم.»
«کدام مقر منظورته؟»
«همین مقری که روی تپه هست.»
«خب همۀ مقرهای عراق روی تپهس. دقیق بگو کدوم تپه؟»
«همین تپۀ تخممرغی.»
«همۀ تپههای اینجا همینشکلیه. برید اطراف رو ببینید یه نشانی دقیق بدید، بلکه بتونیم کاری کنیم.»
««««««« 68 »»»»»»»
او درست میگفت، اما حجم آتشی که بر روی ما متمرکز شده بود، اجازۀ هیچ کاری نمیداد. ناچار به انتظار نشستیم. دیگر ذهنمان به جایی قد نمیداد. سکوت بینمان فقط با صدای مرگبار رگبارها شکسته میشد و روحیهمان هدف قرار میگرفت. بعد از دو ساعت، رگبار گلولهها به تکتیر تبدیل شد. شاید گمان کردند زهرهترک شدیم. شاید خسته شدند یا شاید بعد از این عملیات روانی منتظر تسلیم شدن ما بودند؛ نمیدانم! هرچه بود کمی سرم آرام گرفت.
به اطرافیان گفتم: «باید یه کاری کنیم. از این شیار تا بالای تپه بیست متر بیشتر نیست. کافیه یه لحظه خودمون رو به بالا برسونیم و بفهمیم کجا هستیم تا بلکه بشه با بیسیم کمک گرفت.» همه موافق بودند. ازآنجاکه من سالمترین آنها بودم خودم اجرای این مأموریت را به عهده گرفتم.
بهدو از پناهگاه بیرون دویدم. خودم را روی تپه انداختم و بالا رفتم. تا قبل اینکه بعثیها به خودشان بیایند، مقداری از راه را طی کردم. اما بهمحض دیدن من، دوباره تیراندازیها شدت گرفت. بهقدری آماج گلوله بودم که اگر درصدی از آن تیرها به من میخورد، تیرباران شده بودم. اما تقدیر طور دیگری رقم خورده بود. تیر شلوارم را سوراخ کرد، اما در کمال ناباوری به من نخورد. شلوار را تا چند سال پیش داشتم. هرکس میدید، میگفت: «عجیبه! تو چطور زنده موندی؟»
««««««« 69 »»»»»»»
هرطور بود خودم را به بالای تپه رساندم و دور و اطراف را سریع نگاه کردم. ازآنجا دیدم فاصلهای تا خاکریز خودمان نداریم. حتی سنگرهایمان دیده میشد. دیگر درنگ نکردم و با یک خیز روی تپه سُر خوردم و خود را به پناهگاه رساندم. رفقا گفتند: «چه خبر؟»
گفتم: «زیاد دور نیستیم، فقط باید همت کنیم. سختیش بالا رفتن از همین تپهس. از اونجا غلت میخوریم و بعد از مسافتی کوتاه به خط خودمون میرسیم.»
به سرهنگ فهماندم کاری که ما میکنیم خطر دارد. اگر میخواهد، میتواند بیاید و اگر نه آزاد است برگردد. گفت: «من با شما میآیم.»
فکر کردم شاید نفهمیده؛ با دست و اشاره تکرار کردم: «اگر میخوای بمون و اگر میخوای برگرد. اختیار با خودته.»
گفت: «نه؛ من میآیم.»
بیسیمچی ما با آقای اسلامیان ارتباط گرفت و خبر از بازگشتمان داد تا اشتباهاً هدف قرار نگیریم. بعد از هماهنگی، فرمان حرکت صادر شد. یکی پس از دیگری از پناهگاه بیرون زدیم و برای رسیدن به نوک تپه با سنگ و صخره گلاویز شدیم. این بار بعثیها انتظارمان را میکشیدند و از همان ابتدا تیراندازی آغاز شد. یک سیبل کوچک با پنج هدف متحرک. من و سرهنگ زودتر به بلندی رسیدیم، اما مجروحان عقب افتادند. بهانتظارشان ماندم. مجروحان بهسختی خود را رساندند. یکی از آنها همان روی تپه تیر خورد و با ما بهسمت پایین غلت خورد. وقتی به پایین رسیدیم دو مجروح بلند شدند، اما نفر سوم شهید شده بود.
ادامه دارد...
««««««« 70 »»»»»»»
ایثارگران برزول
نماز ناتمام
خاطرات رزمندۀ جانباز، حجتالاسلام حسین (ضرغام) شیراوند
نیروی رزمی-تبلیغی لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان
مصاحبه: مرتضی سمیعینیا؛ کمیل کمالی
تدوین: کمیل کمالی
مختصات آنجا را به خاطر سپردم تا بعد پیکرش را برگردانیم. در آنجا طبق روال، منتظر تیر و ترکش بعثیها بودیم. وقتی خبری نشد با تعجب به پشتسر نگاه کردم. تپهای که استوار، بین ما و دشمن حائل شده بود را کاویدم. دنبال روزنهای برای ورود تیر بودم، اما خوشبختانه امنیت برقرار شده بود و تیر مستقیمی ما را تهدید نمیکرد.
بهسمت خاکریز خودمان حرکت کردیم. تشنگی امانم را بریده بود. چقدر خسته بودم! بچهها برای استقبال آمده بودند و صدای تکبیرشان آدم را در این قدمهای خسته یاری میداد. سرانجام پایم به خاک خودمان باز شد و با دیدن دوستان و همشهریها قوت گرفتم. آنها را در آغوش کشیدم و خوشوبش کردم.
هنوز در کانون توجهات دوستان، گرم محبت آنان بودم که این وسط صمد، از بچههای پاقلعۀ نهاوند، دودستی به سرم زد و با ناراحتی گفت: «آخه به تو هم میگن بسیجی؟!»
«چرا؟ مگه چی شده؟»
«ببین جمهوری اسلامی رو کی میخواد حفظ کنه! تو میخوای حفظ کنی؟»
«خب بگو چی شده.»
«یعنی خودت ندیدی چی شده؟ بیا سلاح و وسایل این اسیر رو ببین! نمیتونستید وقتی میآریدش خلعسلاحش کنید؟»
با خنده گفتم: «صمد، ما که این اسیر رو نیاوردیم؛ این اسیر ما رو آورده. اگر نبود که الان ما از میدونمین عبور نکرده بودیم.»
««««««« 71 »»»»»»»
با این حرف، صمد آرام شد. اما وقتی وسایل سرهنگ را دیدم، اوج فاجعه را لمس کردم. فهمیدم بیراه هم نمیگوید. یک کلت کمری بههمراه خشاب اضافه و چهار عدد نارنجک به فانسقه بسته بود و ما اصلاً متوجه نشده بودیم. با خودم خیال میکردم حالا که یک کلاش دست گرفتهام، همهچیز تمام است. جالب اینجاست که وقتی همین کلاش را هم نگاه کردم دیدم خالی است و اصلاً فشنگ ندارد. صمد را صدا زدم و گفتم: «صمد، تازه اینجاشو ندیدی. اسلحه هم تیر نداشت. با سلاح خالی اسیر گرفتم.»
در میان بچهها دهانبهدهان گشته بود که شیراوند بهتنهایی یک سرهنگ را اسیر کرده. اگر این جریانات را میدانستند، حرفشان را پس میگرفتند و بهجای من، سرهنگ را تحسین میکردند!
سرهنگ در همان بازجوییهای اولیه گفته بود چهار ماه است که آمادگی اسارت را داشته است و تمام این مدت بهدنبال فرصتی مناسب بوده تا بتواند خود را تسلیم کند. سرگذشت او را بعدها از دوستان جویا شدم. گویا او بعد اسارت بهدرخواست خود، در تیپ بدر حاضر شده و در کنار دیگر مجاهدان عراقی به جهاد مشغول میشود و سرانجام در عاقبتی خوش، در همان عرصه بهشهادت میرسد.
««««««« 72 »»»»»»»
حسن قبل از ما رسیده بود و در میان بچهها او را دیدم. با تعجب گفتم: «چطور میدونمین رو رد کردی؟»
گفت: «میدانمینی در کار نبود. نکنه دوراهی رو اشتباه رفتید؟»
تازه فهمیدیم مسیر ساده و مستقیم را با یک اشتباه بهسمت بعثیها رفتهایم و به اینهمه مشکل برخوردهایم. بچههای برزول که آنجا بودند برای رفع عطش و خستگی، یک کمپوت به دستم دادند و به صحبت نشستیم. هنوز تشنه بودم، اما گرم حرف شدیم و کمپوت در دستم ماند: «اینجا چه میکنید؟ در جهاد هستید؟ از بچهها چه خبر؟»
مشتاق سلگی از سوز دل گفت: «بچهها؟ همه مردند. همه رفتند. همه اسیر شدند...» حرفش تمام نشده بود که غش کرد و افتاد.
حاجفخرالدین حیدری مسئول جهاد گیلان در منطقۀ غرب، گفت: «چیزی نیست. دلش برای خودش میسوزه که شهید نشده. او هم دوست داشت همراه دوستانش شهید بشه.»
گفتم: «مگه چه کسانی شهید شدن؟»
گفت: «خبر نداری؟ ابراهیم تبریزی و محمد گودرزی شهید شدن.»
گفتم: «من تا اومدن بعثیها به رودخانۀ خشک رو خبر دارم.»
گفت: «بله، با اومدن بعثیها همونجا اسیر شدن و در اسارت شهیدشون کردن. با غش کردن مشتاق، کمپوت را به او دادم و از خبر شهادت دو شهید جهادگر روستا، حسرتزده نشستم. محمد گودرزی پدر شیخ محمدرضا گودرزی، داماد خواهرم بود. با او علاوهبر خویشاوندی، رفاقتی صمیمی داشتم و از همان زمان از طلاب خوب برزول بود.
ادامه دارد...
مواجهه با خانوادۀ شهدا سختترین چیزی بود که با آن روبهرو بودیم و البته ناگریز از آن. بالاخره باید برمیگشتیم و در میان تسلیت دادن بازماندگان، از عطش آنان برای فهمیدن ماجرا سخن میگفتیم. از طرفی، سه همشهری دیگر ما یعنی نورالدین موسیوند، مولایار مالمیر و فیروز کهریزی از گردان یاسر، شهید شده بودند و این خبر همۀ مردم را عزادار، نگران و وحشتزده کرده بود. شایع شده بود که بقیۀ همراهان هم شهید شدهاند، اما بهخاطر مراعات خانوادهها، میخواهند کمکم اخبار شهادت را بدهند.
حق داشتند. آنها هر بار جمع رزمندگان را بدرقه کرده بودند و هر بار به استقبال جمعمان آمده بودند. هر بار مادرها بچههایشان را به بزرگترها میسپردند و سفارش عزیزشان را میکردند، به این امید که باهم میروند و باهم برمیگردند. اما این بار قضیه متفاوت بود. خبر شهادت شهدا رسیده بود و از سرگذشت ما خبری نبود.
نعمت و احمد پیگیر شده بودند تا از من خبری بهدست بیاورند، اما به در بسته خورده بودند و درنهایت به آنها گفته بودند ضرغام مفقود است. با همین یک جمله، برادرانم خود را برای همهچیز آماده میکنند. دنبال عکس حجله برای من و مهیا کردن مجلس ختم بودند که خبر میرسد رزمندگان در حال بازگشت به روستا هستند. دو مینیبوس برای برگشت ما تدارک دیده شده بود و من در مینیبوس دوم بودم. ازقضا، این مینیبوس کمی عقب افتاد و مثل همیشه، همزمان وارد روستا نشدیم. مادرم با ندیدن من در مینیبوس اول، بیشتر نگران شده بود. وقتی وارد روستا شدیم، بااینکه خبر داده بودند ما در راه هستیم، کسی چشمانتظار ما نبود و همه ناامیدانه به خانهها رفته بودند. مستقیم راهی خانه شدم. مادرم همینکه مرا در چارچوب در دید، انگار دنیا را به او داده باشند، خوشحال مرا در بغل گرفت و شروع کرد به بوسیدن. انگار ازآن دنیا رجعت کرده و دوباره حیات یافته بودم. نمیخواست لحظهای از کنارش جنب بخورم. مدام قربانصدقهام میرفت و بهاندازۀ تمام نبودنها به من نگاه میکرد.
کمی که آرام شد گفتم: «مادر، در جبهه به یاد شما بودم.»
گفت: «چطور؟»
گفتم: «شما باعث شدید من اسیر نشم.»
با ترس و وحشت گفت: «مگر قرار بود اسیر بشی؟»
گفتم: «دیگه چیزی نمونده بود که اسیر بشم. دستهام بالا بود و دشمن بالای سرم بود که...» هنوز چیزی تعریف نکرده، دیدم عرق ترس بر پیشانی مادرم نشست. انگار داشت جان میداد. صحیح و سالم روبهرویش نشسته بودم و فقط داشتم تعریف میکردم، اما حتی تحمل شنیدن از اسارت را نداشت. از ماجرا فاکتور گرفتم و بهاندازۀ قدردانی از نقش او در رهاییام بسنده کردم.
شهادت همزمان پنج نفر برای روستای کوچک ما غم بزرگی بود و حالوهوای روستا را متحول کرده بود. مراسم بزرگداشت خوب و پرشوری برای شهدا توسط انجمن اسلامی تدارک دیده شد و همهچیز، در نوعی بدیع برگزار گردید. حالا علاوهبر مراسمات ختم مرسوم، خود گلزار شهدا به یک پایگاه فرهنگی تبدیل شده بود. همانجا میز گذاشتند و بهجای جمع آوری کمکهای مردمی برای جبهه ثبتنام میکردند. خیلی از جوانان همانجا برای رفتن به جبهه متقاعد و اهل جنگ شدند. من هم در این مسئله پایِکار بودم و قبلتر از آن فعالیت خود را شروع کرده بودم.
در آن ایام، جوانی در روستایمان داشتیم که به بیقیدوبندی شهره بود. پشتسرش همهچیز میگفتند. هر شری بهپا میشد، از چشم او میدیدند و بهسراغش میرفتند. من او را میشناختم. از خانوادۀ خوب و ذات پاکی برخوردار بود، اما در اثر بیمهری و سرکوفت دیگران عملاً باور کرده بود نمیتواند خوب باشد.
روزی از در خانۀ ما رد میشد. حسابی با او خوشوبش کردم و او را تحویل گرفتم. گفتم: «فلانی، چرا مسجد نمیآی؟ چرا انجمن اسلامی نمیآی؟»
گفت: «شوخیت گرفته؟ من کجا مسجد کجا؟»
گفتم: «چه عیبی داره؟ همۀ بچهها هستن، تو هم بیا.»
کمی مِنمن کرد، دیدم برایش سخت است. گفتم: «حالا یه بار اومدن که ضرری نداره. قرار نیست مسجدو دستت بگیری و سخنرانش باشی! بیا و ببین. شاید لطف خدا همون لحظه رسید و شامل حالت شد.»
فردایش به مسجد آمد. همه او را چپچپ نگاه میکردند و هیچکس تحویلش نمیگرفت. من جلو رفتم و با آغوش باز او را کنار خود نشاندم. اتفاقاً همان شب، روحانیای که منبر بود، سخنرانی تأثیرگذاری کرد. از خدا گفت و اینکه در همه حال بنده را میپذیرد و تحت هیچ شرایطی نباید از رحمتش ناامید شد.
مراسم که تمام شد باهم بهسمت خانه راه افتادیم. ازآنجاکه مسیرمان یکی بود، تمام مسیر را دربارۀ صحبتهای سخنران گفتگو کردیم. به خانه که رسیدیم تا آمد خداحافظی کند، گفتم: «شام مهمون ما هستی.» یاالله گفتم و وارد شد.
مادرم نیز بهخوبی او را احترام کرد. همان شام سادهای که شاید نیمرو بود را خوردیم و از همانجا با ما احساس راحتی کرد. احساس کرد سرپناهی جدید دارد و از همهجا رانده نیست. همان شد که باهم رفیق شدیم و از مسجد و انجمن اسلامی تا برنامههای گلزار، همهجا باهم میرفتیم.
ابتدا دوستان انجمن روی خوش نشان ندادند و حتی به من اعتراض میکردند که فلانی مسئلهدار است و چرا پایش را به اینجا باز میکنی؟ اما رفتهرفته، نهتنها تمامی مسائل حل شد بلکه یک روز گفت: «میخوام با شما بیام جبهه.»
خودم توقعش را نداشتم و طفره رفتم. اما آنقدر اصرار کرد تا در اعزامهای بعد همراهم شد و با کنار گذاشتن گذشتهاش، زندگی جدیدی برای خود رقم زد.
به وبـــگـاه اینترنتی