پلکهایش بسته بود

و آرام بی صدا غزل می سرود

پراز استعاره و ایهام و مراعات نظیر

قافیه در قافیه تکرارشد 

طعم مرگ، طعم رفتن 

کوچ بی هنگام پرستو

کوچ یک قناری درتابستان

چشم هایش ناباورانه

درشام شهریور سخیف

غزل خداحافظی را می نواخت

خبر از دل دلگیر دل آرام نداشت...