برزول من غریب و تنهاست ...
مانند درختی که حصر است بین تبر ها!
افسوس من هنگامی بیشتر می شود که یقین دارم دسته های تبر از چوب همان درخت است...
برزول قبل اینکه زخمی بیگانگان باشد تنش خراش خورده از اره ناجوانمرد خودی است...
باور اینکه برزولی باشی و عرقی به برزول و برزولی نداشته باشی سخت است...
کجا می شود مادر ی پیدا کنی که فرزندش را پس بزند!؟
اما امروز برزول در قبضه تفکری است تنگ نظر و تمامت خواه که هیچ نظری را جز نظر خود بر نمی تابد...
تفکری که خود را نماینده تام الاختیار خدا می داند و پناه می برم به خدا اگر نگویم خود خدا را در انحصار خود میداند. ...
مردان و زنان برزول از دیرباز مثال زدنی بوده اند
غیرت و مردانگی شان زبانزد عام و خاص بوده است.
شهامت و دلاور مردیشان را راحت می شود در گلزار شهدایش، زهد و سخنوری مردانش را در منابرش، علم و هوش و ذکاوتشان را در مدارسش ، درایت و تدبیر و مدیریت کارمندانش در ارگانها و نهادها به وضوح مشاهده کرد...
ولی آنچه بیشتر دل آدم را به درد می آورد نگاه ملتمسانه پیر مرد و پیرزنی است که تمام آرزوهایش را در جوانی رعنا می بیند که شاید روزی برزول را چون گذشته برزول کند...
من نیز وامدار برزول و برزولی ام...
من وامدار دعای پیرزنی هستم که جز خدا کسی ندارد
وامدار معلمی هستم که ادبم کرد و انسان بودنم آموخت...
وامدار تشرهای امینی ام
وامدار صبوری موسیوندم
وامدار صلابت پوریانم
وامدار صداقت جلالوند و گودرزی و سیف و شهبازی و احمدوند و ترکاشوندم ...و...
ولی چه کنم که بزرگترین گناهم این است که جور دیگری می بینم و جوردیگری می گویم...
نمی توانم زبان در کام کشم و نان به نرخ خورم...
یادش بخیر
پوریان عزیز
خواست قدمی بردارد
جمعی را چه سخت کنار هم جمع کرد...چقدر بزرگان تشویق و ترغیب شدند و آمدند ولی...
همان تفکر تمامت خواه مغرور نگذاشتند...و چه حسرتی بزرگ که بر دل ماند!!!
آه...
برزول تو قربانی سکوت خویشی...
فریاد بزن
شاید صدایت شنیده شود... شاید!!!
با احترام به مقام همه بزرگان برزول از گذشته تا حال