روایتی تامل برانگیز از آخرین سفر شهید والامقام سهراب زرین چگینی
شهید : سهراب زرین چگینی
تاریخ ولادت : 1345
تاریخ شهادت : 26/10/1365
محل شهادت : شلمچه – کربلای 5
منبع: کتاب ستارگان فضل
سفر آخر سهراب ..
مشغول صبحانه خوردن بودیم که پسر کوچکمان (مصطفی) با گریه اش ما را متوجه حضور خود کرد وسهراب او را بغل کرد و به من گفت بیا تا موضوعی را برایت بگویم حرفش را قطع کردم و گفتم دیگر حوصله ی تو را ندارم همیشه از رفتن می گویی سهراب تو را به خدا از رفتن نگو ...
مثل همیشه لبخندی زد و گفت خوب حالا بیا بشین کنارم ممکن است دیگر چنین فرصتی پیش نیاید و بعدها ، از اینکه این کار را نکردی ناراحت شوی که چرا کنارش ننشستم .
راستش را بخواهید تمام بدنم لرزید با این حال کنارش نشستم و شروع به تعریف کرد گفت که چند ماه پیش مسئله ای برایم پیش آمد به قرارگاه برگشتم تا لیست اسامی بچه ها را که جا گذاشته بودم ببرم موقع برگشت همه جا تاریک بود فقط سنگری که در چند متری من بود روشنایی عجیبی داشت این روشنایی مرا به سوی خود جذب کرد وقتی وارد سنگر شدم بوی آشنایی به مشامم رسید در این لحظه ، دستی را بر روی شانه هایم احساس کردم و برگشتم صدایی به گوشم رسید که می گفت مرا می شناسی گفتم نه ...
اوگفت ولی من تو را خوب می شناسم سهراب ...
می خواهم خودت انتخاب کنی و دستش را دراز کرد و سه تا کاغذ کوچک تا کرده در دست مبارکش بود گفت دوست داری شهید شوی و بعد از مدتی هم جنازه ات در بیابان می ماند و بعد بدست خانواده ات می رسد یا مجروح شوی و یک دست و یک پایت قطع شود و یا اسیر شوی و دو دستت را هدیه کنی .
من قادر به حرف زدن نبودم دوست داشتم بیشتر با او باشم ، گفت یکی را انتخاب کن و من هم گفتم خدایا هر چه تو می خواهی و با توکل به خدا وسطی را برداشتم که همان آرزوی دیرینه ی خودم بود وقتی به خودم آمدم خبری از آن برگه ها و آن نور و بوی خوش نبود . از آن زمان حال عجیبی به من دست داده و هر لحظه فکر رسیدن به معبود را می کنم هر عملیاتی که بود خودم را برای شهادت غسل می دادم .
اما احساس می کنم در این عملیات این فراق به پایان می رسد و من نیز به یاران می پیوندم من از این موضوع خیلی نگران شدم آخر نمی خواستم او برای همیشه از من جدا شود . ناخودآگاه گریه ام گرفت چون من در کودکی پدرم را از دست داده بودم و می دانستم بی پدری یعنی چی ...
نمی خواستم گرد یتیمی بر روی غنچه نشکفته ام بنشیند آخر او هنوز پدرش را خوب نمی شناخت .
سهراب اشکهای مرا پاک کرد و واقعه ی کربلا را برایم یادآوری کرد و بعد از آن گفت حنظله ی داماد را می شناسی ، حنظله سشب عروسی همسرش را به خاطر دفاع اسلام و آرمانهایش تنها گذاشت و رفت ...
من و تو پنج سال است که با هم زندگی می کنیم خدا را شکر کن یک پسر هم داریم ولی همسر حنظله چه حالی داشت وقتی در شبی که بهترین شب زندگی است و بهترین لحظه زندگی است همسرش را ترک کرد و به جبهه ی حق رفت مطمئن باش همسرش او را بدرقه کرده است .
با این حرفها دلم آرام گرفت و پیش خودم گفتم من چرا در این سعادت سهمی نداشته باشم بلند شدم لباسهایش را آوردم پوتینهایش را واکس زدم سهراب زیباتر از همیشه شده بود دوست داشتم بنشینم و فقط اورا نگاه کنم .
همیشه برای بین راهش غذا درست می کردم آن روز هم مثل همیشه این کار را کردم او غذا را از جا غذایی خالی کرد و در یک نان که مادرم پخته بود ریخت و گفت اگر این جا غذایی را ببرم دیگر بدستت نمی رسد دوست دارم پیش تو باشد تبرک است .
لباس فرمش را پوشید دویدم و دکمه هایش را بستم یقه اش را مرتب کردم و بند پوتینهایش را بستم بوی خیلی خوبی می داد پرسیدم عطر داری و به من نمی دهی گفت نه جان خودت عطر نزده ام و مطمئن شدم سفر آخر اوست .
موقع رفتن مصطفی که یک سال داشت پای او را گرفت برای اولین بار گفت با... یعنی بابا صحنه ی غم انگیزی بود بچه هم فهمیده بود . مصطفی را در آغوش گرفت و بوسید و گفت بالاخره نمردیم و بابا گفتن تو را شنیدیم . بغض گلویم را فشار می داد اما دیگر نمی خواستم جلو سهراب اشک بریزم .
لحظات عین باد می گذشت و یار خوب و مهربان من نیز برای رفتن عجله می کرد . او را طبق سنت دیرینه ی خودمان از زیر قرآن رد کردم و یک کاسه آب پشت سرش ریختم خداحافظی کرد و رفت تا رسیدن به انتهای کوچه برای آخرین بار دستش را تکان داد و رفت .
او رفت و من ماندم و خاطرات شیرین با او بودن و تنها یادگارش مصطفی افتخار می کنم از اینکه 5 سال با یک انسان زندگی کردم و عاقبت او در تاریخ 65/10/26 در کربلای شلمچه عملیات کربلای 5 به سوی معبود پرواز کرد .
دعای خیرت بدرقه دلهای طوفان زده ما ای شهید عزیز: تحریر علی ترکاشوند
به وبـــگـاه اینترنتی