دلنامه ای برای شهدای کربلا
نور سرخی از افق بر مغرب کربلا افتاده است
سایه سرخ شفق بر نیزه ها افتاده است
ارغنون از نای دل اوای غم سر می دهد
یوسف زهرا به چنگ گرگها افتاده است
از وفایش مانده حیران جبرئیل و عرشیان
سر به نیزه تن به افاق بلا افتاده است
غیرت الله بر زمین افتاده و خون بر جبین
گویا افلاک بر خاک سیاه افتاده است
رنگ افاق نیلگون گردیده زین عظما بلا
دیده خونین عشق بر شرق سما افتاده است
ذوالجناح می اید و یالش زخون رنگین بود
عرش پیما مرکبش از شه جدا افتا ده است
دست ساقی از بدن افتاده و زین واژگون
از سما خون میچکد بیرق زپا افتاده است
ازغمش روح القدوس بین بال و پر بشکسته است
می رو د سر به سفر از تن جدا افتاده است
عرشیان اندر خروشند اسمان اشفته حال
رنگخون بر چهره باد صبا افتاده است
چون که جز جان نداریم تحفه ای
پیشکش سازد بر ان سرکه از قفا افتاده است
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ ساعت 11:6 توسط بی نشان
|
به وبـــگـاه اینترنتی