روز وشب غمزده ی رهگذر و اغیارم ...
در پی هــم سخن و یار نکــو گفتارم ..

نشود یافت کسی زانکه کسی نیست بهوش...
چه کم این دل سرمست پر از اسرارم ...

درنظامی که به هرذره حسابی ست دقیق...
کی فراموش کند این تن بی مقدارم ...

گرچه پیـــری ز در دولت ایام رسید...
بیشــتر یاد کنـــم یار نکو غـمخوارم..

تو مپندار که چشمم بنهد خاک ابــــد...
حاشه لله که ز صحرای ازل  بیدارم ....

گر بری باغ تجلی به صف اهل یقین ...
بلبل طبع من ٲندم بدمد اشعـــارم ..

دانم ای شاه که درویش نرنجد ز درت...
زانکـه رنجیده ام از خلق پی دیدارت ...

با تشکر از سراینده: جناب یزدان درویشی