دیرگاهی ست که از توشه ی خود بی خبرم ...
رنجها میرسد و جاهل راه خطرم ...

گرنباشد مدد از دولت ان یار عزیز...
می برد تاب مرا غصه ی زاد سفرم ...

تا وصال تو بود سود و زیانم چه حساب ...
ای که عشقت ببرد هول حسابت ز سرم ...

پیش محراب تجلی چه نماز و چه نیاز ..،
گر به بازار قیامت ندوانم بصرم ..

هرکه شد خاک رهت گوهر مقصود بیافت ...
گم شود انکه نجوید ز وفایت گهرم ..

داوری ها چه کنم پیش قد و قامت دوست ...
زانکه من خم شده ی بار گناه بصرم ...

بر دف و نی نزدم تا برسد بانگ سروش ...
زانکه درویشم و هم ناله ی مرغ سحرم ..،

با تشکر ازشاعر توانمند دیارمان برادر یزدان درویشی متخلص به درویش الشعراء