غزلی زیبا از درویش الشعرای برزل
دیرگاهی ست که از توشه ی خود بی خبرم ...
رنجها میرسد و جاهل راه خطرم ...
گرنباشد مدد از دولت ان یار عزیز...
می برد تاب مرا غصه ی زاد سفرم ...
تا وصال تو بود سود و زیانم چه حساب ...
ای که عشقت ببرد هول حسابت ز سرم ...
پیش محراب تجلی چه نماز و چه نیاز ..،
گر به بازار قیامت ندوانم بصرم ..
هرکه شد خاک رهت گوهر مقصود بیافت ...
گم شود انکه نجوید ز وفایت گهرم ..
داوری ها چه کنم پیش قد و قامت دوست ...
زانکه من خم شده ی بار گناه بصرم ...
بر دف و نی نزدم تا برسد بانگ سروش ...
زانکه درویشم و هم ناله ی مرغ سحرم ..،
با تشکر ازشاعر توانمند دیارمان برادر یزدان درویشی متخلص به درویش الشعراء
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:42 توسط بی نشان
|
به وبـــگـاه اینترنتی