روزی که شداد خواست شهر ارم را افتتاح کند و با سپاه عظیم خود به این شهر آمد، هنوز از اسب بر زمین نیامده بود که خطاب آمد جان او را بگیرم. در این هنگام دل من برای او سوخت . پیش خود گفتم در حسرت دیدن این شهر چه ظلم ها و جنایاتی که شداد مرتکب نشد. اما نتوانست حتی یک بار این شهر را از نزدیک ببیند.:

  یکی از مهمترین نعمت هایی که خداوند به ما ارزانی داشته است زمان و عمر است. نعمتی که از طریق آن می توان از عمر استفاده ی مفید نمود و  در صدد جبران خسارتهای اخروی که خودمان مسببش بوده ایم بر آئیم. اما همه به یک اندازه از این موقعیت استفاده نمی کنند. در روایت است که وقتی انسان می میرد درخواست می کند که به دنیا برگردد و اعمال شایسته انجام دهد. اما خداوند می فرماید عمری به تو مهلت دادیم و به سوی ما نیامدی.

 در کتاب جامع الحکایات آمده است: که یک روز عزرائیل در محضر پیامبر اسلام بود . پیامبر از او پرسید: هزاران سال است که جان مردم را می گیری، آیا تا به حال شده در حالی که جان فردی را می گیری دل تو برای او بسوزد؟   

عزرائیل گفت: تا کنون دل من به حال دو نفر سوخته است . یک بار در دریای پرتلاطمی یک کشتی غرق شد. یک مادر بارداری بر روی تخته پاره ی آن کشتی قرار گرفت. در همان حال فرزند او بدنیا آمد . این مادر فرزند را بر روی سینه ی خود چسبانده بود و کودک هنوز سینه ی او را نگرفته بود که از جانب خداوند خطاب آمد که جان مادر را بگیرم. در این هنگام دل من به حال این مادر و فرزندی که تنها در دل دریا بر روی تخته پاره باقی می ماند، سوخت.

 جای دوم زمانی بود که شداد ابن عاد تمام عمر خود را گذاشت و از هر راهی که می شد مال و ثروت جذب کرد. سپاه عظیمی درست کرد که آنها را به جستجوی زمرد و زبرجد و جواهرات  می فرستاد . و دستور داده بود که ستون های شهر خود را با جواهرات بالا ببرند .(اللتی لم یخلق مثلها فی البلاد) روزی که خواست این شهر را افتتاح کند و با سپاه عظیم خود به این شهر آمد . هنوز از اسب بر زمین نیامده بود که خطاب آمد جان او را بگیرم. در این هنگام دل من برای او سوخت . پیش خود گفتم در حسرت دیدن این شهر چه ظلم ها و جنایاتی که شداد مرتکب نشد. اما نتوانست حتی یک بار این شهر را از نزدیک ببیند.

حضرت عزرائیل به این قسمت از داستان که رسید، حضرت جبرائیل نازل شد. حضرت جبرائیل از جانب خداوند گفت: آیا می دانی آن کودک که بی مادر رها شد همان شداد ابن عاد بود. ما جان او را اینگونه گرفتیم تا تمام جهانیان بدانند ما به کافران و پیروان شیطان مهلت می دهیم اما آنها را به حال خود رها نمی کنیم. در قرآن می فرماید: اینها کسانی بودند که در سرزمین ها طغیان کردند و فساد را به نهایت درجه رساندند . تازیانه ی عذاب خداوند بر این افراد فرود آمد . در روایتی آمده که بعد از گرفتن جان شداد، دستور آمد که جان سپاهیان او را هم بگیرید . سپس این شهر در اختیار مردم قرار داده شد . اما مردم نیز کفران نعمت کردند . تا اینکه قوم عاد با یک تندباد سوزناک و هلاکت بار از بین رفت و شهر آنها زیرو رو شد . پروردگار شما در کمینگاه کسانی است که پیرو شیطان بوده و از راه خداوند رحمان خارج می شوند.

 داستان شداد و بهشت ارمانی

حضرت هود (ع) در زمان پادشاهي شخصي به نام شداد ٬ زندگي مي كرد و پيوسته او را دعوت به يكتاپرستي و ايمان آوردن به خداي يگانه مي نمود.روزي شداد گفت : اگر من ايمان بياورم ٬ خدا به من چه خواهد داد ؟

هود در پاسخ گفت : جايگاه تو را در بهشت برين قرار مي دهد و زندگي جاويد به تو خواهد بخشيد .

شداد اوصاف بهشت را از هود پرسيد . آن حضرت خصوصياتي از بهشت را برايش بيان نمود . شداد گفت : اين كه چيزي نيست . من خودم مي توانم بهشتي بهتر از آنچه تو گفتي ٬ تهيه نمايم !

به همين علت در صدد ساختن شهري برآمد كه شبيه بهشت برين باشد.

يك نفر را پيش ضحاك تازي كه خواهرزاده او بود فرستاد  - در آن زمان ضحاك بر مملكت جمشيد ( ايران ) حكومت مي كرد - و از او خواست كه هر چه مي تواند طلا و نقره فراهم سازد.

ضحاك بنا به دستور شداد ٬ هر چه توانست زر و زيور تهيه كرده و به شام فرستاد.

شداد به اطراف مملكت خويش نيز اشخاصي فرستاد و در تهيه طلا و نقره و جواهر و مشك و عنبر كوشش فراوان نمود و استادان و مهندسين ماهر براي ساختن شهر بهشتي آماده كرد و در اطراف شام ٬ محلي را كه از نظر آب و هوا بي مانند بود انتخاب نمود . دستور داد كه ديوار آن شهر را به بهترين اسلوب بساززند و در ميان آن ٬ قصري از طلا و نقره به وجود آورند و ديوارهاي آن را با جواهرات گوناگون بيارايند و در كف جوي هاي آن شهر ٬ به جاي ريگ و سنگريزه ٬ جواهر بريزند . و درختهايي از طلا ساختند كه بر شاخه هاي آن مشك و عنبر آويخته بود و هر وقت باد مي وزيد ٬ بوي خوشي از آن درختها در فضا منتشر مي شد.

نوشته اند ٬ دوازده هزار كنگره از طلا كه به ياقوت و جواهر آراسته بود ٬ بر گرد قصر او ساختند و پانصد سرهنگ داشت كه براي هريك ٬ فراخور مقامش ٬ در اطراف قصر ٬ كوشك بلند مناسب با آن قصر تهيه نمودند و زنان بسياري را از اطراف جمع نموده و در بهشت مصنوعي خود جاي داد و از هر نظر وسايل استراحت و خوشگذراني را فراهم كرد.

در مدت پانصدسال هر چقدر سيم و زر و قدرت بود ٬ براي ايجاد آن شهر بكار برده شد . تا اينكه يه شداد خبر دادند بهشتي را كه دستور داده بوديد آماده است.

شداد در محلي به نام « حضرموت » به سر مي برد ٬ پس از اطلاع با لشكري فراوان براي ديدن آن شهر حركت كرد ٬ وقتي به يك منزلي شهر رسيد ٬ آهويي به چشمش خورد كه پاهايش از نقره و شاخهايش از طلا بود . از ديدن چنين آهويي در شگفت شد و اسب از پي آن تاخت تا از لشكر خود جدا گرديد.ناگاه در ميان بيابان ٬ سواري مهيب و وحشت آور پيش او آمد و گفت : اي شداد ! خيال كردي با اين عمارت كه ساختي از مرگ محفوظ مي ماني ؟!

از اين سخن لرزه بر اندام شداد افتاد. پرسيد كه : تو كيستي ؟

جواب داد : من عزرائيل هستم.پرسيد : با من چه كار داري و در اين بيابان چرا مزاحم من شده اي ؟!

عزرائيل گفت : براي گرفتن جان تو آمده ام !

شداد التماس كرد كه مهلت بده تا فقط براي يكبار باغ و بستان خود را ببينم ٬ آنگاه هر چه مي خواهي بكن!

عزرائيل در پاسخ گفت : به من اين اجازه را نداده اند و در آن حال شداد از اسب در غلتيد و روحش از قالب تن جدا شد . و تمام لشكر او نيز با بلايي آسماني از ميان رفتند و آرزوي ديدار بهشت را به گورستان بردند.