قصه ، قصه سوختن پروانه هاست
پروانه هاي گمنامي كه هيچ كس از عشقشان خبردار نشد. پروانه هايي كه با بالهاي سوخته وظيفه ماندن در قفس دنيا به آنان محول شد تا راوی زنده پروانگان شیدا بالي باشند كه در گلستان آتش بال گشودند تا راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بيابند
چرا كه سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند. آنكه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید؟!

برادر جانباز مرحوم حمیدجان:
دوستان و هم شهریان عزیزت سال 60 را به خوبی به یاد دارند که چگونه دل از جان شستی و به عنوان بسیجی به همراه تعدادی از همرزمانت عازم منطقه شدی و در عملیات های مختلف شرکت نمودی.
ایثارگری های تو به عنوان فرماندهی پشتیبانی گردان 152  لشکر 32 انصار در عملیات های  کربلای 5 و 8 بر کسی پوشیده نیست.
تو آن رزمنده ای بودی که در عملیات بیت المقدس 2 علیرغم سرمای شدید و برف زیاد نگران هم رزم های عزیزت بودی و آخرین نفر به عقب برگشتی.
تو آن آفتاب بودی که به شانه های برفی زمان ، جاری شدن در رسیدن به دریا را آموختی.
حدیث سبز عشق ، با سرخی زخم هایت معنا شد و آن زمان که ترکش گلوله در مناطق عملیاتی لشکر 32 انصار معنی ات را شکافت ، عظمتم را دریافتم .
برادر مرحوم جانبازم :
در تو نورخدا برفروخته و فروزنده بود ، غصه می خوردی که دوستانت به خدا پیوسته و تو از قافله جا ماندی ! دیدی که تو هم به همرزمان عزیزت پیوستی ؟
تو زخم جنگ را ساده پذیرفتی و تحمل کردی اما خوب به یاد دارم تحمل زخم زبان و بی انصافی، تبعیضات، عدم حمایت از شما رزمنده بزرگوار توسط سازمان متبوعه به هنگام تصادف با خودرو شخصی ، بیکار بودن فرزندانت علیرغم داشتن مدارک دانشگاهی و... برایت سخت تر از جنگ بود.
خوب به یاد دارم از اینکه می گفتی : نسل جهاد دیروز به خط پایان رسیده است و عده ای با زبان دین ، جویای مراد دنیا شده و برای خود نردبان صعود ساخته اند .
خوب به یاد دارم که می گفتی : اگر در برابر مظالمشان کلام حق بگویی به  مسلخ گاه  هوی و هوسشان قربانی خواهی شد.
برادر عزیز مرحومم: من هم با حرفهایت موافقم، صداي خس‌خس و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند ، درحالی که دیگران پست و مقامها را ربوده و با آن  پز می دهند!!!
مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد. كافيست كمي از خودمان دور و به آنها نزديك شويم.
جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگی هست و نه خطری . حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف می كنند
می خواهم از دلتنگی ها بگويم، از  ديگران كه می گويند اشكالی ندارد اگر فلانی دو پا و يك دست ندارد و یا شیمیائی شده و یـا چشمنانش دیـگر فقط خدا را میبینـد...
غافلند که هر زخم آنها ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند .
دوست رزمنده : هم رزمت جناب رحمت سنایی چه به خوبی از شما یاد می کرد  و می گفت : وقتی خبر مرحوم شدنت را به تعدادی از دوستانت گفته ، چقدر در سوگ شما گریه نموده و گفته اند که حیف شد ایشان حقش شهادت بود (هر چند بنده اعتقاد دارم از دنیا رفتن جانباز به مثابه شهید شدن است )
میدونم تو هم مثل من خیلی نگران و دل واپسی ولی عزیز دل : راحت بخواب به قول داماد مرحوممان خسرو ملکی: داداشی غصه نخور همه چیز درست میشه...

سراینده جنباب آقای محمد (یونس) ملکی