شب ، آستان حضرت عشق است و مُلک راز ...جامی بوش و قصه ی هستی مکن دراز

اینجا طریق معرفت و عاشقی خوش است ...دستی بکش به چنگ و نوایی همی بساز

افتاده شد به میل تو بزمی به روزگار ...ای شاه خوش طراوت و ای نور جانگداز

چون گل که بوی یوسف گلزار ما از اوست . ..عطری فشان به گوشه ی محراب دلنواز

تدبیر عمر و وفا از جهان که دید ..       .جز آشنا که چاره بَـرَدپیر چاره ساز

ماییم وفتنه ی ایام و دست دوست ...که ایمن به عشق توست جهانی ز دیرباز

درویش "عاشقی نمود و وفای هنروران ...یارب ز خاک عشق  تو قصری بر او بساز

درویش الشعرا یزدان درویشی شاعر نام  آشنای دیار یاد یاران برزول