دل تنگ روزهای رفته
روزی که زادگاهم را ترک کردم دلتنگ شدم. برای هر آنچه که مرا وابسته ی خود کرده بود، دلتنگم برای خانه ای که هر لحظه اش سرشار از خاطره های تلخ و شیرین بود. دلتنگ شدم برای روزهای تنهایی ام .دلتنگ برای طلوع طلائی خورشید .
دلتنگ برای غروب پر از هیاهوی تلاش و کار کشاورزان . دلتنگ برای بوی خوش نان تنوری مادرانمان. دلتنگ برای سلام و احوالپرسی های ساده و صمیمی صبحگاهان...
دلتنگم برای شنیدن صدای پرستو هایی که هر سال فصل بهار در گوشه ای از حیاطمان برای خود آشیانه ای میساختند وآواز میخواندند.
دلتنگ هستم برای باغچه ی کوچکمان با نها لها و برای گلهای رنگ رنگی که روزها در دل تنگی غروب با آنها از تلخی ها و شیرینی های زندگی ام سخن میگفتم.
دلتنگ هستم برا ی کوچه ای که سکوتش رادرهیچ جای دنیا نمی توان یافت کوچه ایکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا میرفتم وتنها کسی که حرمت این سکوت زیبای کوچه رادر هم می شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زیبا بود .
دلتنگ برای مدرسه و نیمکت های چوبی و یادگاری های حک شده بر تن آنها ودلتنگ همه همکلاسی های باصفا.
دلتنگ تمام همسایه های مسافری که به جایگاه ابدی هجرت کردند. دلتنگ خواهم شد حتی برای علفهای هرز روی زمین خدا که صبح ها پا بر روی آنها میگذاشتم اما آنها شکایتی نمیکردند.
دلتنگ هستم برای درختانی مخصوصاً تک درخت چناری که یک عمر ازآنها برای نقاشی هایم الهام میگرفتم. درختان خشک و پاییزی که تمام نقاشی هایم را پر میکرد .
آری دلتنگ خواهم شد برای برزول، از کوچه هایش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روی آینه هایش اما دلتنگی زیاد من برای تمام کسانی است که یک عمر با آنها زندگی کردم و زندگی کردن را از آنان آموختم
آری برای تنها زیبای كوچه مان كه دل كوچكم را هم شكست دل تنگ خواهم شد.
وطن قربون بوی کاهگلاتم فدائی همه خوب و بداتم
دریافتی از برادر عزیزم آقا نعمت گل..
به وبـــگـاه اینترنتی