پاييز،

دستانم رابه مهر مي فشاردومرا به دنياي آرزوها مي برد.آرزوهايم رامانند برگان زردرنگش مي تكاند ومراچون درخت پير كه از سرما وحشت دارم به زمستان دعوت مي كند.آنچنان كه برگ هاي رنگارنگش درهياهوي بادبي تابي مي كنند.مرابراي رسيدن به آرزوهايم بي تاب تر مي كند.
پاييز،هر لحظه مرابه سمت رؤياهايم مي خواند ومي خواهد كه مراهمسفربادكندتاسراسيمه درميان برگ ها به دنبال گمشده هايم بگردم ودرآخر خودرادرميان گمشدگانم بجويم.

پاييز!

اي دوست بي آلايشم.هرگاه نسيمت رابه دنبال من فرستادي به اوبگوتابه جاي صداي هوهويش صداي خش خش برگ هايت رابراي من به هديه بياورد،تامرا هرثانيه به ياد آرزوهايم بياورد ودرهرصدم ثانيه براي رسيدن به آنها پريشان ترم كند..
يادمان باشد اگر برگ هاي پاييز را ديديم،به ياد آرمان هايمان بيافتيم تا هيچ گاه فراموششان نكنيم..